نقد و بررسی
نقد شب ایوان کوپالو (The Eve of Ivan Kupalo) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای بر مرز عشق و هراس «شب پیش از ایوان کوپالو» از آن فیلمهایی است که قصهاش را نه همچون رشتهای از علتومعلولهای منظم، بلکه چونان افسانهای شفاهی و آشفته پیش میبرد؛ افسانهای که در آن عشق، فقر، وسوسه و نیروهای فراطبیعی به یکدیگر گره میخورند. پترو، کارگری تهیدست، دلباختهٔ پیدورکا است، اما مخالفت پدر دختر راه پیوند آن دو را میبندد.
ورود باساوریک، موجودی فریبکار و شیطانی، وعدهٔ گشایش میدهد و در همان حال بذر فاجعه را میکارد. فیلم در این چارچوب ساده، پرسشی دیرپا را زنده میکند: اگر رسیدن به آرزو مستلزم واگذاشتن مرزهای اخلاقی باشد، آیا آن آرزو همچنان رهاییبخش است؟ روایت، برآمده از جهان قصههای فولکلوریک نیکلای گوگول، از همان آغاز به واقعگرایی روزمره وفادار نمیماند.
روستا و آدمهایش بهتدریج در قلمرویی لغزان جای میگیرند که در آن امر عادی و امر جادویی از هم جدا نیستند. همین انتخاب، فیلم را از یک داستان عاشقانهٔ تراژیک فراتر میبرد و آن را به تمثیلی دربارهٔ بهای میل، نابرابری و فساد درونی بدل میکند. فقر، میل و معاملهٔ فاوستی فقر در فیلم صرفاً پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ نیرویی است که انتخابهای شخصیتها را محدود و وسوسه را باورپذیر میکند.
پترو نه از سر جاهطلبی متکبرانه، بلکه از ناتوانی و درماندگی به پیشنهاد باساوریک گوش میدهد. عشقش به پیدورکا در جهانی شکل گرفته که ثروت و جایگاه اجتماعی میتوانند میان دو انسان دیوار بکشند. در چنین وضعی، معاملهٔ شیطانی بهظاهر راهی کوتاه برای عبور از سدهاست؛ راهی که وعده میدهد رنج را یکباره پایان دهد.
« پترو، کارگری تهیدست، دلباختهٔ پیدورکا است، اما مخالفت پدر دختر راه پیوند آن دو را میبندد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم با ظرافت نشان میدهد که ثروتِ ناگهانی چیزی را واقعاً حل نمیکند. دستاورد مادی، جای خالی امنیت و آرامش را پر نمیسازد و نمیتواند گذشته را از حافظه پاک کند. موفقیت ظاهری پترو بهتدریج با اضطراب و آشفتگی ذهنی آمیخته میشود. فاوستیبودن قصه در همین وارونگی نهفته است: آنچه ابتدا نجات به نظر میرسد، خود به سازوکار مجازات بدل میشود.
روایت، بدون آنکه به موعظهای ساده دربارهٔ گناه فروکاسته شود، نشان میدهد هر انتخابی که بر انکار انسانیت دیگری بنا شده باشد، دیر یا زود به درون انتخابکننده بازمیگردد. جهان بصری؛ نقاشیای که به کابوس بدل میشود بزرگترین دستاورد فیلم، بیتردید، تصویرپردازی آن است. قابها اغلب چنان متراکم و آراستهاند که گویی بهجای ثبت یک مکان واقعی، صفحهای از نگارگری یا نقشدوزی محلی را پیش چشم میگذارند.
رنگها، لباسها، اشیای خانه و چشمانداز روستا در ترکیبهایی غیرعادی کنار هم مینشینند؛ ترکیبهایی که هم شور زندگی دارند و هم تهدیدی پنهان را القا میکنند. طبیعت در اینجا منظرهای بیطرف نیست، بلکه بخشی از نظام رازآلود داستان است؛ جنگل، آب و تاریکی گویی حامل نیرویی هستند که شخصیتها هنوز زبان فهم آن را نیافتهاند.
دوربین نیز کمتر به تماشاگر اجازه میدهد از فاصلهای امن به جهان فیلم نگاه کند. حرکتهای تند و گاه ناآرام، تغییرهای ناگهانی در اندازه و زاویهٔ نما و بهرهگیری از جلوههای بصری، ادراک را از تعادل بیرون میبرند. گاه تصویر به رؤیا نزدیک میشود و گاه به کابوسی که منطق معمول فضا و زمان را برهم میزند.
« اما فیلم با ظرافت نشان میدهد که ثروتِ ناگهانی چیزی را واقعاً حل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
این آشفتگیِ حسابشده، تجربهٔ تماشای فیلم را حسی و جسمانی میکند: مخاطب فقط ماجرا را دنبال نمیکند، بلکه در معرض هجوم رنگ، حرکت و نشانهها قرار میگیرد. فولکلور و امر قدسی فیلم فولکلور اوکراینی را بهصورت تزئینی بر داستان نمیافزاید؛ افسانه، مناسک و باورهای عامیانه در تار و پود جهان آن حضور دارند.
مناسبت ایوان کوپالو، با پیوندش به آیینهای کهن و طبیعت، فضایی میسازد که مرزهای پذیرفتهشده میان زندگی روزانه و نیروهای نامرئی در آن سست میشود. در کنار این میراث، نشانههای مسیحی و تصویرهای دینی نیز حضور دارند. حاصل، تقابل سادهای میان «خرافه» و «ایمان» نیست؛ فیلم چند دستگاه اعتقادی را همزمان به حرکت درمیآورد و میپرسد انسان در لحظهٔ هراس به کدام نیرو پناه میبرد.
برای تماشاگر آشنا با زمینهٔ فرهنگی فیلم، بسیاری از تصویرها احتمالاً طنین تاریخی و آیینی بیشتری دارند. برای مخاطب ناآشنا، همین جزئیات میتوانند رازآلود و حتی مبهم جلوه کنند. بااینحال، فیلم در برابر این فاصله راهی غیرتوضیحی برمیگزیند: بهجای آنکه هر نماد را شرح دهد، تماشاگر را وامیدارد با ریتم و کیفیت حسی آن همراه شود.
این انتخاب به اثر نیرویی شاعرانه میبخشد، هرچند گاهی پیوند میان نشانهها و مضمون برای مخاطبی که با فولکلور منطقه آشنا نیست بهآسانی آشکار نمیشود. بازیها و چهرههای قصه بازیها بیش از آنکه بر روانشناسی واقعگرایانهٔ مفصل تکیه کنند، در خدمت کیفیت افسانهای فیلماند. پترو در مرکز کشاکشی قرار میگیرد که از میل و امید آغاز میشود و به اضطراب و گمگشتگی میرسد.
« در کنار این میراث، نشانههای مسیحی و تصویرهای دینی نیز حضور دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی بوریس خملنیتسکی این تغییر را نه با توضیحهای کلامی، بلکه با دگرگونی تدریجی حضور و رفتار شخصیت پیش میبرد. او باید هم کارگری ساده و عاشقپیشه باشد و هم انسانی که زیر بار گذشتهٔ پنهانش از درون فرومیپاشد. لاريسا کادوچنیکووا در نقش پیدورکا، چهرهای لطیف و درعینحال اندوهبار به فیلم میبخشد.
حضور او فقط انگیزهای برای تصمیمهای پترو نیست؛ پیدورکا نمایندهٔ امکان زندگی مشترکی است که در آغاز دستیافتنی به نظر میآید، اما در جهان اخلاقاً آسیبدیدهٔ فیلم از آن سادگی برخوردار نیست. باساوریک نیز بیش از آنکه شیطانی واقعگرا باشد، تجسم وسوسه و فریب است. او با ورودش حالوهوای صحنهها را تغییر میدهد و به داستان رنگی بازیگوش، اما نگرانکننده میزند.
گسست روایی و آشوب صوتی همان ویژگیهایی که فیلم را از نظر بصری زنده میکنند، گاه انسجام روایی آن را دشوار میسازند. لحن اثر میان ترس، کمدی، درام عاشقانه و حالوهوای دینی جابهجا میشود؛ این جابهجاییها گاهی همچون بازتاب طبیعیِ منطق افسانه عمل میکنند، اما در مواردی نیز چنان ناگهانیاند که جریان عاطفی داستان را قطع میکنند.
فیلم بهندرت برای گذار میان این جهانها مکث میکند یا پلی روشن میسازد. نتیجه، تجربهای غنی اما نابرابر است: بعضی لحظهها در حافظه میمانند، درحالیکه ارتباطشان با مسیر اصلی قصه مبهم میشود. صدا نیز بر همین حس هجوم میافزاید. موسیقی و افکتها میتوانند فضای وهمآلود را تشدید کنند، اما گاه چنان پرهیاهو میشوند که گفتوگوها و جزئیات ظریف بازی را میپوشانند.
« بازی بوریس خملنیتسکی این تغییر را نه با توضیحهای کلامی، بلکه با دگرگونی تدریجی حضور و رفتار شخصیت پیش میبرد. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب شاید با جهان آشفته و کابوسوار فیلم همخوان باشد، ولی همیشه به سود وضوح دراماتیک نیست. تماشاگر در برخی صحنهها بهجای شنیدن معنای دیالوگ، ناچار میشود خود را با شدت صوت و ریتم تصویر وفق دهد. این امر، بهویژه در فیلمی که بخش مهمی از رمزگانش از دل فرهنگ و زبان محلی میآید، میتواند فاصلهٔ مخاطب را بیشتر کند.
جایگاه و تجربهٔ تماشا ساختهٔ یوری ایلنکو، فیلمساز و فیلمبردار اوکراینی، نمونهای برجسته از سینمای شاعرانهٔ اوکراین است؛ سینمایی که تصویر را نه خدمتکار روایت، بلکه نیرویی مستقل و اندیشهورز میبیند. فیلم در سال ۱۹۶۸ ساخته شد و اقتباسی از داستان «شب پیش از ایوان مقدس» گوگول است. اهمیت آن را نمیتوان تنها در وفاداری به متن ادبی سنجید؛ اثر با آزادکردن داستان از قالب بازگویی معمول، آن را به تجربهای تصویری و حسی تبدیل میکند.
در اینجا معنای قصه گاه در چیدمان قاب، حرکت بازیگران، رنگ و صدا نهفته است، نه در توضیح مستقیم رخدادها. از این رو، تماشای فیلم به صبر و آمادگی برای پذیرش ابهام نیاز دارد. اگر انتظار روایتی روان با پیوندهای علّی روشن داشته باشیم، گسستها ممکن است آزاردهنده شوند. اما اگر فیلم را همچون رؤیایی فولکلوریک بپذیریم که منطقش بیشتر تداعی و نماد است تا نظم کلاسیک، آشوب آن به بخشی از جذابیتش بدل میشود.
این اثر برای مخاطبی که به سینمای تجربی، اسطوره و تصویرپردازی نامتعارف علاقه دارد، تجربهای بهیادماندنی فراهم میآورد؛ نه به این دلیل که همهٔ پرسشها را پاسخ میدهد، بلکه چون ذهن را با تصویرهایی ماندگار درگیر میکند. جمعبندی «شب پیش از ایوان کوپالو» اثری ناهنجار، پرشور و از نظر بصری جسور است؛ فیلمی که داستان معاملهٔ شیطانی را به تمثیلی دربارهٔ میل، فقر و هزینهٔ اخلاقیِ رسیدن به آرزو بدل میکند.
« این انتخاب شاید با جهان آشفته و کابوسوار فیلم همخوان باشد، ولی همیشه به سود وضوح دراماتیک نیست. »
جمعبندی
نیروی اصلی آن در قابهای غنی، پیوند فولکلور با امر قدسی و تواناییاش در ساختن جهانی است که در آن واقعیت همواره در آستانهٔ رؤیا و هراس قرار دارد. در برابر این دستاوردها، روایت گاه گسسته میشود، نمادها برای مخاطب ناآشنا دشوار میمانند و صدا از حد لازم فراتر میرود. بااینهمه، همین ناهمواریها بخشی از شخصیت فیلماند.
اثر نه میخواهد قصهای صیقلی و بیدردسر باشد و نه تجربهای کاملاً توضیحپذیر عرضه کند. بیشتر به افسانهای میماند که پس از پایان، تصویرهایش همچنان در ذهن میچرخند: زیبا، ناآرام و اندکی هراسانگیز.
« بااینهمه، همین ناهمواریها بخشی از شخصیت فیلماند. »



ثبت دیدگاه