نقد و بررسی
نقد گلوریا! (Gloria!) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
موسیقی بهمثابه راهی برای شنیدن جهان «Gloria!» ساختهٔ Margherita Vicario، در ظاهر قصهای تاریخی دربارهٔ گروهی دختر جوان در مؤسسهای مذهبی نزدیک ونیز است؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در بازسازی رویدادهای گذشته، بلکه در پرسشی امروزی نهفته است: چه صداهایی در تاریخ شنیده نشدهاند، و چه کسانی حق داشتهاند موسیقی بسازند؟
فیلم با محور قراردادن ترزا، خدمتکاری کمحرف که استعداد موسیقاییاش در فضای محدود مؤسسه مجال ظهور نمییابد، تاریخ را چون دیواری بسته تصویر میکند؛ دیواری که نخستین شکافش از راه شنیدن پدیدار میشود. ترزا صدای محیط را به مادهٔ خام موسیقی بدل میکند: ضربهها، خشخشها و صداهای روزمره برای او صرفاً پسزمینه نیستند، بلکه نظمی پنهان دارند.
این توانایی، فیلم را از روایت آشنای «استعدادی که کشف میشود» فراتر میبرد. موسیقی در اینجا نه فقط مهارتی آموختنی، بلکه شیوهای برای دریافتن جهان است؛ راهی که به ترزا امکان میدهد تجربهٔ خاموش و محصور خود را به شکلی قابلشنیدن درآورد. برخورد دو زمان در موسیقی جسورانهترین انتخاب فیلم، پیوند دادن رنگوبوی موسیقی کلاسیک با ریتمها و ضرباهنگهای معاصر است.
این تلفیق قرار نیست بازسازی تاریخیِ دقیق و بیلغزشی عرضه کند؛ بیشتر به صدای درونی شخصیتها شکل میدهد و فاصلهٔ میان قرن هجدهم و گوش امروز تماشاگر را به میدان بازی بدل میسازد. گاه یک ریتم آشنا ناگهان از میان سازبندی تاریخی سر برمیآورد و صحنه را از وقار موزهای بیرون میکشد؛ موسیقی، به جای آنکه صرفاً نشانهای از دورهٔ تاریخی باشد، به نیرویی زنده و سرکش تبدیل میشود.
« این توانایی، فیلم را از روایت آشنای «استعدادی که کشف میشود» فراتر میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، هم امتیاز فیلم است و هم خطر آن. در لحظههای موفق، آمیختگی سبکها نشان میدهد که نوآوری موسیقایی همیشه از گسست و ترکیب سرچشمه میگیرد؛ سنت نه شیئی مقدس و دستنخورده، بلکه مادهای برای بازآفرینی است. اما در برخی صحنهها، بیت امروزی چنان آشکار بر فضای تاریخی مینشیند که تماشاگر به جای تجربهٔ جهان فیلم، متوجه تصمیم کارگردان میشود.
این بیرونزدن از فضا الزاماً شکست نیست، ولی گاهی از ظرافت لازم برخوردار نیست و خیالپردازی را به تأکید مستقیم بدل میکند. گروهی که از همنوایی میآفریند پس از آنکه ترزا ساز پنهان را پیدا میکند، موسیقی از تجربهای فردی به کنشی جمعی تغییر مییابد. دختران دیگر هر یک با توانایی، خواسته و محدودیت خود وارد گروه میشوند؛ بنابراین، جذابیت صحنههای موسیقی تنها به صدای سازها وابسته نیست، بلکه از رابطهٔ میان شخصیتها نیرو میگیرد.
کنار هم نشستن و نواختن، تمرینی برای اعتماد، مذاکره و تقسیم فضاست. کسی که پیشتر صدایش شنیده نمیشد، اکنون میتواند در ساختن صدایی مشترک سهم داشته باشد. فیلم در ترسیم صمیمیت این گروه موفق است. دختران به شکل نمادهایی یکدست از «رهایی» باقی نمیمانند؛ میانشان رقابت، بدگمانی و اختلاف نیز هست، و همین ناهمواریها دوستی آنان را باورپذیرتر میکند.
البته برخی از خردهداستانها فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکنند. گروه در مقام یک جمع پرانرژی بهیادماندنی است، اما شخصیتهای منفرد گاه بیش از آنکه مسیر کامل و مستقلی طی کنند، در خدمت حرکت کلی فیلم قرار میگیرند. با این همه، شیمی گروهی و انرژی اجراها بخش مهمی از کشش اثر را تأمین میکند.
« این انتخاب، هم امتیاز فیلم است و هم خطر آن. »
شخصیتها و اجرا
مؤسسه، انضباط و تاریخِ حذفشده فضای مؤسسهٔ Sant’Ignazio در مرز میان یتیمخانه، آموزشگاه موسیقی و نهاد مذهبی قرار دارد. این محیط به ظاهر به دختران امکان یادگیری موسیقی میدهد، اما همزمان جسم و وقت و استعدادشان را زیر نظمی سختگیرانه میبرد. فیلم از دل همین تناقض به نقدی اجتماعی میرسد: زنان میتوانند در خدمت موسیقی و آیین باشند، اما آفرینندگی مستقلشان بهآسانی به رسمیت شناخته نمیشود.
در چنین جهانی، مسئله فقط داشتن استعداد نیست؛ مسئله این است که چه کسی اجازه دارد نام خود را پای اثر بگذارد و چه کسی در حاشیه بماند. این مضمون با یادکرد از آهنگسازان زن در پایان، معنایی فراتر از داستان خیالی پیدا میکند. فیلم به زنانی اشاره میکند که آثارشان در تاریخ محو یا کمرنگ شدهاند و تأکید میکند که فراموشی، همیشه نتیجهٔ نبودن استعداد نیست؛ گاهی حاصل سازوکاری است که امکان ثبت و اعتبار را از برخی گروهها دریغ میکند.
این اشاره، از عاطفیترین لحظههای اثر است، زیرا دریچهای از قصهٔ شخصیتها به تاریخ واقعی میگشاید. بااینحال، «Gloria!» در بیان این مضمون گاهی بیش از حد صریح میشود. پیام رهایی و مقاومت آن روشن است، اما بعضی موقعیتها چنان به خدمت همان پیام درمیآیند که پیچیدگی درام اندکی کاهش مییابد.
تصویر و ریتم روایت کارگردانی Vicario میان واقعگرایی بصری و حالوهوای افسانهوار در نوسان است. لباسها و فضاها به فیلم حس کهنگی و فرسودگی میدهند، اما این ظاهر تاریخی به بازسازی سرد و ویترینی تبدیل نمیشود. دوربین در صحنههای گروهی حرکت میکند و گاه حس تماشای اجرایی زنده را به وجود میآورد؛ بازیگران و سازها در قاب تنها آرایش نمییابند، بلکه با ریتمی هماهنگ در فضا حرکت میکنند.
« این مضمون با یادکرد از آهنگسازان زن در پایان، معنایی فراتر از داستان خیالی پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از این نظر، موسیقی در تدوین و میزانسن نیز حضور دارد و محدود به آنچه شنیده میشود نیست. بااینحال، ریتم روایت همواره به پویایی صحنههای موسیقی نمیرسد. بخشهایی از فیلم آرام و نسبتاً فرمولی پیش میروند و درام برای رسیدن به ایستگاه بعدی مکث میکند، بیآنکه این مکث همیشه به تعمیق شخصیتها بینجامد.
در نتیجه، موسیقی گاه بیش از خود روایت بار احساسی را بر دوش میکشد. تماشاگر ممکن است از انرژی اجراها لذت ببرد، اما در بخشهایی احساس کند رابطهها و پیامدهای عاطفی رخدادها میتوانستند دقیقتر پرداخت شوند. بازیها و تعادل لحن Galatéa Bellugi ترزا را با حضوری کمحرف و متمرکز میسازد.
بازی او بیش از آنکه بر توضیح احساسات تکیه کند، بر گوشسپردن، مکث و واکنش بنا شده است؛ انتخابی که با شخصیتی که راه اصلی بیانش موسیقی است تناسب دارد. Carlotta Gamba و دیگر بازیگران نیز در کنار او به شکلگیری جمعی باورپذیر کمک میکنند. فیلم از آنها میخواهد هم در روابط دراماتیک حضور داشته باشند و هم در صحنههای موسیقی بخشی از یک گروه منسجم به نظر برسند؛ این دو وجه، در مجموع، بهخوبی کنار هم قرار میگیرند.
ضعف فیلم در بعضی لحظهها نه از بازیها، بلکه از ناپایداری لحن میآید. «Gloria!» میان تلخی، شوخی و سرزندگی موسیقایی رفتوآمد میکند، اما هر بار این جابهجایی به یک اندازه موفق نیست. شوخیای که در میانهٔ رویدادی تلخ قرار میگیرد، ممکن است برای برخی تماشاگران ضربهٔ عاطفی صحنه را خنثی کند؛ گویی فیلم پیش از آنکه اندوه یا پیامد آن فرصت رسوب پیدا کند، مسیر را عوض میکند.
« از این نظر، موسیقی در تدوین و میزانسن نیز حضور دارد و محدود به آنچه شنیده میشود نیست. »
قوتها و کاستیها
همین لغزش نشان میدهد که شور و طنازی فیلم گاهی با نیاز دراماتیک صحنه در تعارض قرار میگیرد. رهایی، پیشبینیپذیری و پایان پیشروی قصه به سوی کنشی آشکار علیه نظم موجود، از همان ابتدا در دل فرض مرکزی فیلم کاشته شده است. از این رو، مسیر کلی رویدادها چندان غافلگیرکننده نیست؛ جذابیت اصلی بیش از آنکه در حدسزدن مقصد داستان باشد، در تماشای چگونگی ساختهشدن صدای جمعی نهفته است.
فیلم در این زمینه به تمثیل نزدیک میشود: موسیقی نماد امکان بیان، گروه نماد همبستگی و نهاد بسته نماد قدرتی است که میکوشد صداها را در قالبی مطیع نگه دارد. این وضوح، به اثر دسترسیپذیری و گرمای عاطفی میبخشد، اما بهایش کاهش ابهام و پیچیدگی است. بعضی لحظهها چنان آشکار در مسیر نتیجهٔ مورد انتظار قرار میگیرند که تنش دراماتیکشان کم میشود.
بااینحال، مضمون مرکزی فیلم ــ اینکه آفرینش میتواند شکل دیگری از مقاومت باشد ــ در بسیاری از صحنهها از راه موسیقی و رابطهٔ دختران جان میگیرد، نه فقط از راه گفتار. همین ویژگی باعث میشود پیام فیلم، با وجود صراحت گاهبهگاه، صرفاً به خطابه فروکاسته نشود. جمعبندی «Gloria!» اثری پرشور و موسیقیمحور است که گذشته را نه برای بازسازی بینقص، بلکه برای شنیدن صداهای کنارزدهشده به کار میگیرد.
تلفیق موسیقی کلاسیک و ریتمهای معاصر، گروه دختران و ایدهٔ بازگرداندن نام آهنگسازان زن به حافظهٔ تاریخی، به فیلم هویتی متمایز میبخشد. در برابر این دستاوردها، روایت گاه کند و شعاری میشود، برخی شخصیتها پرداختی محدود دارند و نوسان میان طنز و اندوه همیشه بهجا نیست. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظههایش نیرویی ساده و مؤثر را یادآوری میکند: وقتی صداهایی که جداگانه خاموش ماندهاند کنار هم قرار گیرند، میتوانند نظمی تازه بسازند.
« همین لغزش نشان میدهد که شور و طنازی فیلم گاهی با نیاز دراماتیک صحنه در تعارض قرار میگیرد. »



ثبت دیدگاه