نقد و بررسی
نقد پازم (Possum) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای که رها نمیکند «Possum» از همان آغاز روشن میکند که با وحشتی متعارف طرف نیستیم؛ این فیلم نه در پیِ ترساندن تماشاگر با رشتهای از غافلگیریهاست و نه میکوشد معمایی خوشساخت را گامبهگام حل کند. Matthew Holness بهجای آن، ما را در ذهن و جهان فرسودهٔ فیلیپ، عروسکگردانی رسواشده، محبوس میکند؛ مردی که به خانهٔ کودکیاش بازگشته و در آنجا با موریس، ناپدری سلطهگرش، زندگی میکند.
سایهٔ گذشته بر هر لحظهٔ اکنون افتاده است و عروسکی نامتعارف، همچون نشانهای سرسخت از آن گذشته، با فیلیپ همراه میشود. فیلم رازهای خود را آهسته و ناپیوسته آشکار میکند، اما برای دریافتن فضای آن لازم نیست از پیش چیزی دربارهٔ سرانجامش دانست. این بازگشت، بیش از آنکه سفری به مکانی آشنا باشد، ورود دوباره به وضعیتی روانی است: وضعیتی که در آن امنیت خانه، خاطره و هویت همگی مشکوک میشوند.
خانه پناهگاه نیست؛ گویی خودِ معماری آن به یادآوری و بازتجربهٔ رنج کمک میکند. همین پیوند میان مکان و ذهن، ستون اصلی فیلم را شکل میدهد و توضیح میدهد چرا «Possum» بیشتر از آنکه بر حادثه تکیه کند، به حسِ ماندن در فضایی بسته و بیراهخروج وابسته است. وحشتِ نهفته در عروسک عروسکِ فیلم، با اندام بندبند و چهرهای انسانی، از آن موجوداتی است که صرفاً بهسبب ظاهر عجیبش هراسآور نیست.
تهدید اصلی در این است که حضورش معنایی قطعی نمیپذیرد: گاهی چون شیئی واقعی و ملموس در قاب مینشیند و گاهی چنان به کابوسی شخصی شباهت پیدا میکند که مرز میان بیرون و درون از میان میرود. فیلم از ما نمیخواهد فوراً تصمیم بگیریم عروسک چیست؛ کافی است احساس کنیم حضورش از فیلیپ جداشدنی نیست.
« خانه پناهگاه نیست؛ گویی خودِ معماری آن به یادآوری و بازتجربهٔ رنج کمک میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شعر کوتاهی که با آن همراه است نیز در ساختن این اضطراب نقش مهمی دارد. وزن کودکانه و آهنگ تکرارشوندهاش با تصاویر ناآرام فیلم تضادی مؤثر میسازد: چیزی که در ظاهر میتواند شبیه ترانهای برای بازی باشد، بهتدریج حالتی تهدیدآمیز پیدا میکند. شعر، بهجای آنکه راز عروسک را توضیح دهد، آن را به زمزمهای ماندگار تبدیل میکند؛ پژواکی که پس از پایان صحنه نیز در ذهن میماند.
تصویرهایی از فرسودگی فیلمبرداری Kit Fraser جهان «Possum» را با رنگهای خاموش، قابهای ساکن و چشماندازهایی خالی از آسودگی میسازد. خانه، راهآهن، زمینهای باز و مسیرهای بیرون شهر، هرچند از نظر اندازه و شکل متفاوتاند، همگی حس مشابهی دارند: گویی زندگی از آنها عقبنشینی کرده و فقط اثرِ فقدان برجای مانده است.
این فضاها به جای آنکه راهی برای رهایی نشان دهند، امتداد همان گرفتاریاند. ترکیببندیهای ثابت و مکثهای طولانی، از مهمترین ابزارهای فیلماند. دوربین اغلب به جای تعقیب کنش، منتظر میماند؛ گویی میخواهد تماشاگر را وادار کند در همان قاب با فیلیپ بماند و به چیزهایی نگاه کند که ترجیح میدهد از آنها روی برگرداند.
این انتخاب از نظر مضمونی سنجیده است، اما همیشه از نظر ریتم نتیجهبخش نیست. هرگاه سکون به انباشت اضطراب منجر میشود، فیلم اثرگذار است؛ اما در برخی صحنهها، تکرارِ حرکت و مکث بیشتر از آنکه لایهای تازه بیفزاید، زمان را کش میآورد. بازیهایی بر مدار سکوت و تهدید Sean Harris در نقش فیلیپ، شخصیتی را میسازد که بیشتر از راه بدن، نگاه و سکوت سخن میگوید.
« شعر کوتاهی که با آن همراه است نیز در ساختن این اضطراب نقش مهمی دارد. »
شخصیتها و اجرا
بازی او از نمایش آشکار احساسات پرهیز میکند؛ فیلیپ اغلب چنان به نظر میرسد که نیروی لازم برای توضیح خود یا حتی دفاع از خویش را از دست داده است. این انقباض درونی با فضای فیلم تناسب دارد و باعث میشود اندوه و هراس او در رفتارهای کوچک و ظاهراً بیاهمیت نیز احساس شود. Harris بهجای آنکه نقش را به مجموعهای از واکنشهای پررنگ تبدیل کند، آن را همچون فرسودگی ممتدی پیش چشم میگذارد.
در برابر او، Alun Armstrong در نقش موریس حضوری زمینیتر و در عین حال تهدیدآمیز دارد. او با لحن و رفتار روزمرهاش نشان میدهد که خشونت همیشه در هیئت هیولایی آشکار ظاهر نمیشود؛ گاهی در عادتها، شوخیها و مناسباتی عادینما جا خوش میکند. تضاد میان بیپناهی فیلیپ و تسلط موریس، تنش رابطه را شکل میدهد، بیآنکه فیلم برای توضیح همهچیز به گفتوگوهای روشن و مستقیم متوسل شود.
روایتِ گسسته و معنای ناگفته «Possum» روایت خود را با ابهام پیش میبرد. اطلاعات به شکل قطعاتی پراکنده میرسند و پیوند میان آنها همیشه بیدرنگ روشن نمیشود. این شیوه با تجربهٔ ذهنی شخصیت اصلی سازگار است: گذشته همچون داستانی منظم و تمامشده در دسترس نیست، بلکه از راه نشانهها، تصاویر و بازگشتهای مکرر به اکنون نفوذ میکند.
تماشاگر بهجای دریافت توضیحی کامل، ناچار است از کنار هم گذاشتن جزئیات، برداشت خود را بسازد. این انتخاب در بهترین لحظهها به فیلم عمق میدهد. ناگفتهها فضای تفسیر ایجاد میکنند و باعث میشوند عروسک، خانه و رابطهٔ دو مرد صرفاً اجزای یک معما نباشند؛ هرکدام به تصویری از خاطره و رنج بدل میشوند.
« در برابر او، Alun Armstrong در نقش موریس حضوری زمینیتر و در عین حال تهدیدآمیز دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما ابهام همیشه ثمربخش نیست. گاهی فیلم چنان به پنهانکاری وفادار میماند که نشانهها بیش از آنکه کنجکاوی بسازند، فاصله ایجاد میکنند. برخی تماشاگران ممکن است پایانبندی را بیش از اندازه گنگ یا از نظر عاطفی ناکافی بیابند؛ بهویژه اگر انتظار داشته باشند فیلم ابهامهای خود را صریحاً برطرف کند.
در این نقد، ارزش تجربه دقیقاً در همین پرسشهاست، نه در آشکار کردن پاسخهایی که فیلم برای لحظههای پایانی کنار گذاشته است. ریتم: فضاسازی یا فرسایش؟ کندی ریتم در این فیلم هم ابزار بیانی آن است و هم بزرگترین مانعش. مکثهای طولانی، تکرار مسیرها و بازگشت به عروسک، بهتدریج حسی از گرفتارشدن میسازند.
تماشاگر با فیلیپ در چرخهای از اجتناب و بازگشت شریک میشود؛ چرخهای که خود میتواند بازتاب تجربهٔ رنج روانی باشد. از این منظر، کندی صرفاً کمبود حادثه نیست، بلکه بخشی از شکل فیلم است. بااینحال، قصد هنری بهتنهایی تضمین نمیکند که هر مکثی دراماتیک باشد. بعضی لحظهها همان حس پیشین را بازتولید میکنند، بیآنکه آن را تشدید یا دگرگون سازند.
در نتیجه، فیلم برای کسانی که به روایت پرتحرک یا پیشرفت آشکار داستان عادت دارند، ممکن است کشدار جلوه کند. حتی علاقهمندان به وحشت روانشناختی نیز شاید احساس کنند که اثر گاهی بیش از اندازه به تکرار نشانههایش تکیه میکند. «Possum» در صحنههایی که تصویر، صدا و بازی به یک اضطراب واحد میرسند، مسحورکننده است؛ اما در فاصلهٔ میان آن لحظهها، تمرکز و صبر فراوان میطلبد.
« گاهی فیلم چنان به پنهانکاری وفادار میماند که نشانهها بیش از آنکه کنجکاوی بسازند، فاصله ایجاد میکنند. »
قوتها و کاستیها
آوا، سکوت و حسِ ناخوشایند صدا در «Possum» فقط همراه تصویر نیست؛ بخشی از معماری ترس آن است. سکوتهای کشدار، صداهای محیطی و نشانههای صوتیِ ناگهانی، فضایی میسازند که در آن حتی لحظههای ظاهراً آرام هم کاملاً امن به نظر نمیرسند. موسیقی و طراحی صوتی بهجای آنکه پیوسته احساسات را برای تماشاگر نامگذاری کنند، بیشتر بر بیقراری میافزایند.
این پرهیز از توضیح موسیقایی، حسِ انزوا و سردی فیلم را تقویت میکند. اما سنگینی عاطفی اثر را نباید دستکم گرفت. مضمونهای مرتبط با کودکیِ آسیبدیده و بازگشت خاطرات دردناک، در کنار تصاویر ناخوشایند و لحن تیره، ممکن است برای برخی تماشاگران بسیار آزارنده باشد. فیلم قصد ندارد تجربهای سبک و تسکینبخش فراهم کند و پس از تماشایش نیز الزاماً حس رهایی باقی نمیماند.
تماشاگرانی که به چنین موضوعهایی حساساند، بهتر است این ویژگی را پیش از انتخاب فیلم در نظر بگیرند. جمعبندی «Possum» اثری کوچک، سرد و عمداً ناآرامکننده است که وحشت را نه در تعقیبوگریز و تهدیدهای آشکار، بلکه در بازگشتِ خاطره و ناتوانی از گریز جستوجو میکند. بازی متراکم Sean Harris، حضور ناآرام عروسک، شعر وهمآلود و طراحی صوتی و بصریِ منسجم، به فیلم هویتی ویژه میبخشند.
در سوی دیگر، روایت کمتوضیح و ریتم کند گاه از شدت اثر میکاهند و ممکن است برای بخشی از مخاطبان به تجربهای کشدار یا گیجکننده تبدیل شوند. این فیلم بیش از آنکه در پیِ حلکردن همهچیز باشد، تماشاگر را در وضعیتی از اضطراب و پرسش رها میکند. اگر وحشتِ آهسته، نمادپردازی و فضای روانیِ سنگین برایتان جذاب است، «Possum» میتواند تا مدتها در ذهن بماند؛ اما اگر انتظار روایتی روشن، پرحادثه و آرامشبخش دارید، احتمالاً فاصلهٔ میان قصد هنری فیلم و تجربهٔ تماشایش را احساس خواهید کرد.
« آوا، سکوت و حسِ ناخوشایند صدا در «Possum» فقط همراه تصویر نیست؛ بخشی از معماری ترس آن است. »



ثبت دیدگاه