نقد و بررسی
نقد ناله مار سیاه (Black Snake Moan) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان بلوز و زخم «Black Snake Moan» فیلمی است که از همان عنوانش وعدهٔ تجربهای ناهموار و تیره میدهد؛ وعدهای که در روایت نیز تحقق مییابد. کریگ بروئر قصهٔ مردی مؤمن و نوازندهٔ بلوز و زنی جوان و آسیبدیده را بهانه میکند تا دربارهٔ میل، تنهایی، ایمان و امکان مراقبت از دیگری سخن بگوید.
در ظاهر، فیلم بر موقعیتی تکاندهنده و نامتعارف بنا شده است؛ اما نیروی اصلی آن نه در شوکِ نخستین، بلکه در پرسشی نهفته است که بهتدریج سر برمیآورد: آیا میتوان کسی را از رنجش بیرون کشید، بیآنکه اختیار و صدای او را از او گرفت؟ داستان در جنوب آمریکا میگذرد؛ جایی که گرما، خاک و موسیقی فقط پسزمینه نیستند، بلکه به بافت احساسی فیلم شکل میدهند.
لحن اثر میان درام روانشناختی، ملودرام جنوبی و لحظاتی از طنزی تلخ حرکت میکند. این آمیزه گاه جذاب و زنده است و گاه ناپایدار؛ فیلم میخواهد هم خشن باشد، هم لطیف، هم زمینی و هم استعاری. حاصل، اثری است که بهآسانی در یک قالب جا نمیگیرد و از مخاطب میخواهد با تضادهایش کنار بیاید. دو تنهاییِ زخمی در مرکز روایت، لازاروس و ری قرار دارند؛ دو انسانی که زخمهایشان شکلهای متفاوتی دارد.
لازاروس با خشم و اندوهی خاموش زندگی میکند و ایمانش را همچون تکیهگاهی برای نظمبخشیدن به جهانی آشفته در دست گرفته است. ری، در سوی دیگر، در پی صمیمیتی است که بارها آن را با میل جسمانی اشتباه میگیرد یا در رابطههایی ناپایدار میجوید. فیلم کوششی نمیکند تا این شخصیتها را به نمونههایی ساده از «گناهکار» و «نجاتدهنده» تبدیل کند؛ هر دو با گذشتهای دشوار و نیازهایی برآوردهنشده روبهروی تماشاگر قرار میگیرند.
« لحن اثر میان درام روانشناختی، ملودرام جنوبی و لحظاتی از طنزی تلخ حرکت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، رابطهٔ آن دو از اساس بر وضعیتی نابرابر و آزارنده استوار است. فیلم آگاهانه این ناهمواری را پنهان نمیکند، اما همیشه نیز به اندازهٔ کافی در پیامدهای اخلاقی آن درنگ نمیکند. همینجا یکی از تنشهای اصلی اثر شکل میگیرد: مراقبت از دیگری چه زمانی به کنترل او بدل میشود؟ آیا نیت خیر، بهتنهایی میتواند رفتاری سختگیرانه را توجیه کند؟
پاسخ فیلم قطعی و بیابهام نیست؛ این ابهام گاهی به غنای اثر میافزاید و گاهی از دقت آن میکاهد. اجرای سم جکسون سم جکسون در نقش لازاروس حضوری پرقدرت و جسمانی دارد. او شخصیت را فقط با فریاد و خشونت نمیسازد؛ پشت تندیِ رفتارش، اندوه و فرسودگیای حس میشود که گاه در مکثها و نگاههایش آشکارتر از گفتوگوهاست.
لازاروس آدمی است که میکوشد بر آشوب درونش نامی روشن بگذارد و آن را در چارچوب ایمان و انضباط مهار کند. جکسون این کشمکش را با نیرویی چنان مستقیم اجرا میکند که حتی صحنههای پرهیاهو نیز هستهای عاطفی پیدا میکنند. حضور موسیقایی او نیز بخش مهمی از بازی است. گیتار در دست لازاروس وسیلهای نمایشی یا تزئینی نیست؛ راهی است برای بیان چیزی که شخصیت نمیتواند بهسادگی به زبان بیاورد.
وقتی او مینوازد، خشم و اندوهش برای لحظهای از قالب گفتار بیرون میآیند و به ریتم بدل میشوند. اجراهای موسیقایی فیلم از بهیادماندنیترین لحظههای آناند و به جکسون امکان میدهند وجهی کمتر متعارف از بازیگریاش را نشان دهد. کریستینا ریچی و رنجی که به تماشا درمیآید کریستینا ریچی نقش ری را با ترکیبی از آشفتگی، آسیبپذیری و سرکشی پیش میبرد.
« بااینحال، رابطهٔ آن دو از اساس بر وضعیتی نابرابر و آزارنده استوار است. »
شخصیتها و اجرا
شخصیت او بهآسانی میتوانست به تصویری تحریکآمیز یا صرفاً افراطی تقلیل یابد، اما ریچی در بخشهایی از فیلم به او درونمندی میبخشد: زیر رفتارهای تکانشی، انسانی را میبینیم که به دنبال امنیت و پذیرفتهشدن است، هرچند راههای یافتن آن را نمیشناسد. بازی او گاه از اغراق فاصله نمیگیرد، اما همین ناپایداری با حال آشفتهٔ شخصیت پیوند دارد.
بااینهمه، فیلم در نمایش رنج ری همیشه به یک اندازه سنجیده نیست. بعضی صحنهها چنان بر بیپناهی و بدنِ او تکیه میکنند که خطر تبدیلشدن آسیب به منظرهای تماشایی پدید میآید. مسئله فقط آزاردهندهبودن این لحظات نیست؛ مهمتر آن است که گاهی دوربین و روایت، رنج را بیش از آنکه از منظر تجربهٔ درونی ری بنگرند، به محرکی برای پیشبردن قصه بدل میکنند.
این کاستی، از ارزش کوشش ریچی کم نمیکند، اما مرز میان همدلی و بهرهبرداری نمایشی را در فیلم مبهم میسازد. موسیقی؛ صدای جهان فیلم بلوز در «Black Snake Moan» چیزی بیش از همراهی شنیداری است. موسیقی، فضای داستان را میسازد و به جهان فیلم ریشه میدهد؛ جهانی عرقکرده، خاکآلود و آکنده از سکوتهای سنگین.
گیتار و آواز به فیلم کیفیتی آیینی میبخشند، چنانکه گویی شخصیتها در برابر احساسات سرکوبشدهشان نه با استدلال، بلکه با نغمه روبهرو میشوند. این حضور موسیقی با گذشته و خلقوخوی لازاروس همخوان است و به لحظات پراکندهٔ روایت پیوندی حسی میدهد. عنوان فیلم نیز از قطعهای بلوزی با ریشه در سنت موسیقی دلتا الهام گرفته است و این پیوند، انتخابی صرفاً آراسته نیست: فیلم میکوشد روایتش را همچون ترانهای زمخت و اندوهگین پیش ببرد، با تکرارها، مکثها و انفجارهای ناگهانی.
« بازی او گاه از اغراق فاصله نمیگیرد، اما همین ناپایداری با حال آشفتهٔ شخصیت پیوند دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاه این شیوه بسیار مؤثر است و فضا را به یاد ماندنی میکند؛ گاه موسیقی بیش از آنکه روایت را بسط دهد، بر حسوحال موجود تأکید میگذارد. بااینحال، بلوز از معدود عناصر فیلم است که تقریباً در سراسر اثر هویتی یکپارچه و قابلتشخیص دارد. روایت نامتعارف و ریتم نابرابر بروئر به روایت متعارف و روان علاقهٔ چندانی نشان نمیدهد.
فیلم با تغییرهای لحنی، رخدادهای ناگهانی و موقعیتهایی که عمداً تماشاگر را معذب میکنند، از مسیر امن درام اجتماعی فاصله میگیرد. این جسارت، در نیمههای موفق اثر، حس کشف ایجاد میکند: گمان میکنیم با داستانی یکسویه طرفیم، اما بهتدریج لایههای عاطفی دیگری نمایان میشوند. جذابیت فیلم از همین تغییر انتظار نیرو میگیرد؛ از فاصلهٔ میان آنچه ابتدا به نظر میرسد و آنچه شخصیتها در ادامه از خود آشکار میکنند.
اما بیقاعدگی همیشه به معنای جسارت ثمربخش نیست. برخی بخشها بیش از اندازه کش میآیند و تحول شخصیتها، بهخصوص در پیوند میان لازاروس و ری، گاهی با شتابی نامتوازن پیش میرود. فیلم در صحنههایی میخواهد همزمان نمادین، خشن و احساسی باشد؛ در نتیجه، بعضی لحظات بهجای آنکه پیچیدگی بسازند، بر ایدهای واحد پافشاری میکنند.
جاستین تیمبرلیک در نقش رونی نیز در برابر بازی پرحضور جکسون و ریچی کمرمقتر به نظر میرسد. او در بخشهایی کارکرد روایی خود را حفظ میکند، اما حضورش به همان اندازه عمق و ظرافت عاطفی پیدا نمیکند. تصویر و فضای جنوب تصویر فیلم به گرما و فرسودگی محیط وفادار است. خانهها، جادهها و فضاهای روستایی حالتی ملموس و گاه خفقانآور دارند؛ انگار هوا خود بر رفتار آدمها فشار میآورد.
« بااینحال، بلوز از معدود عناصر فیلم است که تقریباً در سراسر اثر هویتی یکپارچه و قابلتشخیص دارد. »
قوتها و کاستیها
این بافت بصری با موسیقی و لحن جنوبی اثر همنواست و کمک میکند داستان از یک قصهٔ انتزاعی دربارهٔ میل و رستگاری فراتر برود. مکان در این فیلم، نیرویی فعال است: انزوا را تشدید میکند و شخصیتها را در محدودهای کوچک و پرتنش نگه میدارد. در همین فضا، تضاد میان عبادت و میل، خویشتنداری و بیمهاری، به شکلی عینی جلوه میکند.
فیلم از این تقابلها برای ساختن تصویری اسطورهگون از جنوب بهره میبرد؛ گاهی این تصویر قدرت شاعرانه دارد و گاهی به کلیشه نزدیک میشود. با وجود این، گرمای بصری و خشنبودن محیط از مهمترین دلایلیاند که فیلم در ذهن میماند: حتی وقتی روایت کند میشود، فضای آن همچنان حضوری محسوس دارد.
جمعبندی «Black Snake Moan» اثری نامتعارف، نابرابر و در لحظاتی عمیقاً اثرگذار است. فیلم در طرح پرسشهایی دربارهٔ زخم، میل، ایمان و مراقبت از دیگری تواناست، اما در پرداخت همهٔ این پرسشها به یک اندازه سنجیده عمل نمیکند. برخی صحنههایش معذبکنندهاند، ریتمش گاه از حرکت میایستد و بخشی از بازیها در کنار دو نقش اصلی کمجانتر جلوه میکنند.
در برابر این کاستیها، اجرای نیرومند سم جکسون، حضور حساس کریستینا ریچی و موسیقی بلوزی که به فیلم هویت میبخشد، تجربهای متفاوت و ماندگار میسازند. این فیلم بیش از آنکه اثری صیقلی و بینقص باشد، تجربهای زنده و پرتناقض است؛ گاهی با خشونت خود مخاطب را پس میزند و گاهی با لحظهای موسیقایی یا مکثی اندوهگین به او نزدیک میشود.
« مکان در این فیلم، نیرویی فعال است: انزوا را تشدید میکند و شخصیتها را در محدودهای کوچک و پرتنش نگه میدارد. »
جمعبندی
ارزشش نیز در همین دوگانگی نهفته است: قصهٔ آدمهایی که نمیتوانند گذشته را بهسادگی پشت سر بگذارند، اما برای یافتن راهی به سوی دیگری دست از تلاش نمیکشند.



ثبت دیدگاه