نقد و بررسی
نقد Maniac | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی آشنا در هیئتی بیگانه «Maniac» مینیسریالی دهقسمتی است که در نیویورکی نزدیک به آینده میگذرد؛ شهری که همزمان یادآور گذشتهای ретرو و آیندهای ماشینی است. در این جهان، فناوری پیشرفته با نشانههایی از دهههای پیشین درهم میآمیزد و نتیجه، فضایی میشود که نه کاملاً پیشنگرانه است و نه صرفاً نوستالژیک.
آگهیهایی که در گوش شهروندان خوانده میشوند، رایانههای بزرگ و سرد، و سازوکارهای اجتماعی نامتعارف، تصویری اغراقآمیز اما آشنا از جهانی میسازند که انسان در آن پیوسته در معرض فروش، نظارت و داوری است. داستان از پیوستن آنی لندزبرگ و اوون میلگریم به آزمایشی دارویی آغاز میشود؛ آزمایشی که وعده میدهد ذهن را از گرفتاریهایش رها کند.
این نقطهی شروع، سریال را به قلمرو علمیتخیلی میبرد، اما «Maniac» بیش از آنکه دربارهی فناوری یا آینده باشد، دربارهی میل دیرینهی انسان به حذف رنج است. پرسش مرکزیاش نه این است که دارو چگونه کار میکند، بلکه این است که آیا میتوان از درد گریخت، بیآنکه بخشی از خود را نیز از دست داد.
آزمایش دارویی؛ استعارهای برای میل به درمان فوری وعدهی درمان کامل و بیعارضه، در ظاهر جذاب و در باطن هراسآور است. «Maniac» این ادعا را بهانهای برای وارسی فرهنگِ راهحلهای فوری میکند: فرهنگهایی که برای هر بحران نسخهای آماده عرضه میکنند و اغلب از انسان میخواهند بهجای فهمیدن رنج، آن را خاموش کند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آزمایش دارویی سریال بهتدریج به ساختاری روایی بدل میشود که شخصیتها را با زخمهایشان روبهرو میسازد؛ نه از راه بازگویی مستقیم و توضیحهای طولانی، بلکه با انتقال آنها به موقعیتهای ذهنی و جهانهایی که منطق خودشان را دارند. این خیالپردازیها صرفاً نمایشهایی تماشایی نیستند. هرکدام شکل تازهای از اضطراب، فقدان یا نیاز شخصیتها را آشکار میکنند و از این نظر، کارکردی نزدیک به رؤیا دارند: تصویری نمادین که گاه پیش از آنکه معنایش روشن شود، اثر عاطفی خود را بر جای میگذارد.
بااینحال، همین روش گاهی دو لبه پیدا میکند. وقتی رمزها و استعارهها بیش از اندازه روی هم انباشته میشوند، مخاطب ممکن است بهجای همدلی با شخصیتها، سرگرم رمزگشایی از قواعد هر تجربه شود. آنی و اوون؛ دو صورت متفاوت تنهایی آنی و اوون از دو نقطهی متفاوت به آزمایش میرسند، اما هر دو در زندگی روزمره با نوعی گسست دستوپنجه نرم میکنند.
آنی شخصیتی تند، سرزنده و خشمگین است؛ زنی که آشفتگیاش را پشت طعنه، بیقراری و رفتاری گاه خودویرانگر پنهان میکند. سریال او را به تصویری ساده از «فرد آسیبدیده» تقلیل نمیدهد. تناقضهایش بخشی از شخصیت او هستند: میتواند گزنده و بیملاحظه باشد، اما در همان حال، از فقدانی عمیق رنج ببرد و در برابر صمیمیت آسیبپذیر شود.
اوون، در مقابل، بیشتر در خود فرومیرود. فشارهای خانوادگی و تردیدهایی که پیرامون وضعیت روانی او شکل گرفتهاند، حس بیجایی و نادیدهگرفتهشدن را تشدید میکنند. بااینهمه، سریال هویت او را به تشخیص پزشکیاش محدود نمیکند؛ مسئلهی او فقط نامی نیست که دیگران بر وضعیتش میگذارند، بلکه تجربهی زیستن در جهانی است که مدام از او میخواهد خودش را ثابت کند.
« این خیالپردازیها صرفاً نمایشهایی تماشایی نیستند. »
شخصیتها و اجرا
تقابل این دو شخصیت، نیروی اصلی اثر را میسازد: آنی با خشم از رنج فاصله میگیرد و اوون با عقبنشینی، اما هر دو در پی نوعی دیدهشدناند. پیوند عاطفی بدون میانبُر رابطهی میان آنی و اوون بهجای آنکه با چند گفتوگوی توضیحی ساخته شود، در دل تجربههای مشترک شکل میگیرد. سریال بهدرستی از این پرهیز میکند که نزدیکی میان دو شخصیت را نتیجهی تصادفیِ یک رابطهی رمانتیک یا توافقی ساده جلوه دهد.
آنها ابتدا به شکلی نامعمول در قلمرو ذهنی یکدیگر حضور پیدا میکنند و همین پیوند، امکان میدهد که هرکدام دیگری را از زاویهای ببیند که در زندگی عادی دسترسپذیر نیست. جذابیت این رابطه در نجاتدادن یکدیگر نیست، بلکه در همراهی است. هیچکدام درمانگر دیگری نمیشود و سریال نیز وانمود نمیکند که محبت بهتنهایی میتواند زخمهای دیرپا را محو کند.
اهمیت پیوندشان در این است که تنهایی را از وضعیت مطلق بیرون میآورد: شاید رنج همچنان باقی بماند، اما دیگر لزوماً تجربهای کاملاً خصوصی و بیگواه نیست. همین ظرافت، لحظات آرامتر سریال را از جلوههای پرزرقوبرق خیالپردازیاش متمایز میکند. بازیها و شخصیتهای فرعی Emma Stone در نقش آنی، حضوری پرتحرک و چندلایه دارد.
او میان خشونت کلامی، شوخطبعی خشک و اندوه فروخورده جابهجا میشود، بیآنکه این تغییرها را به نمایشهای اغراقآمیز بدل کند. بازی او به شخصیت اجازه میدهد همزمان دوستداشتنی و دشوار باشد؛ کیفیتی که برای باورپذیری آنی ضروری است. Jonah Hill نیز اوون را با خویشتنداری بازی میکند. سکوتها، مکثها و نگاههای مردد او، بیش از بیان مستقیم احساسات، وضعیت درونی شخصیتی را منتقل میکنند که از قرارگرفتن زیر نگاه دیگران خسته است.
« جذابیت این رابطه در نجاتدادن یکدیگر نیست، بلکه در همراهی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی این دو نفر بهویژه در جهانهای متغیر آزمایش اهمیت پیدا میکند؛ زیرا هر تجربه، آنها را به موقعیتی تازه میبرد و فرصت میدهد وجهی متفاوت از تواناییهایشان را نشان دهند. بازیگران مکمل نیز به جهان سریال وزن میبخشند، بهخصوص در بخشهایی که فضای علمیتخیلی با طنزی خشک و نامتعارف همراه میشود.
بااینحال، تمرکز اصلی اثر همچنان بر دو شخصیت محوری باقی میماند و برخی چهرههای پیرامونی، بیشتر کارکردی در خدمت ایدهها و سازوکارهای روایت دارند تا مسیری مستقل و کامل. طراحی بصری و تغییر لحن یکی از دستاوردهای برجستهی «Maniac» طراحی جهانهای ذهنی آن است. هر تجربه، قواعد، رنگها و حالوهوای خاص خود را دارد و سریال از تغییر پیدرپی ژانرها برای تازهکردن نگاه مخاطب بهره میگیرد.
این جهانها ممکن است به ماجراجویی، داستان جنایی، افسانه یا ملودرام نزدیک شوند، اما در زیر سطحِ بازیگوشانهی خود، پیوندی با وضعیت عاطفی شخصیتها حفظ میکنند. به این ترتیب، خیالپردازی از واقعیت فرار نمیکند؛ واقعیت را از مسیری نامستقیم بازمیتاباند. ترکیب طراحی صحنهی رترو، فناوریهای آیندهنگر و موسیقیای که حس غریب و اندکی سرد جهان را تقویت میکند، هویت بصری مشخصی به سریال میدهد.
کارگردانی Cary Joji Fukunaga در بسیاری از این بخشها بر وضوح فضایی و جزئیات تصویری تکیه دارد و به هر تغییر جهان، حس یک ورود واقعی میبخشد. بااینحال، تنوع مداوم لحن همیشه به سود اثر نیست. گاهی شوخی، اضطراب، اندوه و ماجراجویی با سرعتی چنان جابهجا میشوند که لحظههای عاطفی فرصت رسوبکردن پیدا نمیکنند.
« طراحی بصری و تغییر لحن یکی از دستاوردهای برجستهی «Maniac» طراحی جهانهای ذهنی آن است. »
قوتها و کاستیها
روایت پرایده و ریتم نابرابر «Maniac» سریالی ایدهمحور است و همین ویژگی هم سرچشمهی خلاقیت آن است و هم منشأ دشواریهایش. روایت بهجای حرکت خطی و یکدست، میان لایههای واقعیت، تجربههای ذهنی و بخشهایی از گذشته رفتوآمد میکند. این ساختار با موضوع سریال تناسب دارد؛ ذهن در بحران، معمولاً به شکل روایتی مرتب و سرراست تجربه نمیشود.
اما تناسب مفهومی الزاماً به معنای سادگی تماشا نیست. بعضی از پرشها و استعارهها میتوانند ارتباط عاطفی با موقعیت را کمرنگ کنند، بهویژه زمانی که مخاطب ناچار است همزمان قواعد یک جهان تازه را بفهمد و معنای نمادین آن را نیز دنبال کند. ریتم نیز در سراسر مجموعه یکسان نیست. بخشهایی از سریال با شتاب و سرزندگی از ایدهای به ایدهی دیگر میرسند، درحالیکه برخی تجربههای ذهنی بیش از اندازه در نمایش امکانهای بصری و روایی مکث میکنند.
در این لحظات، احساس میشود اثر از نیروی پیشبرندهی داستان فاصله گرفته و مجذوب اختراعهای خود شده است. بااینهمه، این کندی گاهی فرصتی برای تأمل فراهم میکند؛ مسئله آن است که میزان این مکث همیشه با ضرورت عاطفی صحنه هماهنگ نیست. درمان، فرار و پذیرش پرسشهای «Maniac» دربارهی سلامت روان و درمان، پاسخهای سادهای ندارند.
سریال نه دارو را راهحلی جادویی میداند و نه رنج را چیزی که صرفاً باید با اراده از آن عبور کرد. در عوض، نشان میدهد که درمان میتواند هم امیدبخش باشد و هم محدود؛ و روبهروشدن با گذشته، لزوماً به معنای پاککردن آن نیست. این نگاه، اثر را از خیالپردازی صرف دربارهی فناوری جدا میکند و به آن بُعدی انسانی میدهد.
« روایت بهجای حرکت خطی و یکدست، میان لایههای واقعیت، تجربههای ذهنی و بخشهایی از گذشته رفتوآمد میکند. »
جمعبندی
در مرکز این پرسشها، تفاوت میان فرار و استراحت، و میان فراموشی و پذیرش قرار دارد. گاهی انسان برای ادامهدادن به فاصله نیاز دارد؛ اما فاصلهگرفتن با حلشدن مسئله یکی نیست. سریال این تنش را در قالب تصاویر عجیب و موقعیتهای نامنتظر بیان میکند و به مخاطب اجازه میدهد بهجای دریافت نتیجهای قطعی، در پرسشها بماند.
همین امتناع از نسخهپیچی، از نقاط قوت اثر است، هرچند در بخشهایی استعارهها چنان پررنگ میشوند که وضوح خودِ درام زیر سایهی آنها قرار میگیرد. جمعبندی «Maniac» اثری خیالپرداز، ناآرام و از نظر بصری متمایز است که در زیر ظاهر نامتعارفش، به تنهایی، سوگ، اختلال روانی و میل به ارتباط میپردازد.
Emma Stone و Jonah Hill با بازیهای کنترلشده، آسیبپذیری آنی و اوون را ملموس میکنند و پیوند میان این دو را از دل تجربههای مشترک و نیازهای عاطفیشان میسازند. تغییر جهانها و ژانرها نیز به سریال امکان میدهد اندوه را نه فقط در گفتوگو، بلکه در شکل و فضای روایت بازتاب دهد. در برابر این قوتها، پیچیدگی گاه سنگین، تغییر لحنهای پیاپی و ریتم نامتوازن میتوانند تمرکز مخاطب را پراکنده کنند.
بعضی بخشها بیش از آنکه احساس را عمیقتر کنند، ظرفیت ایدهپردازی اثر را به رخ میکشند. بااینحا
« در مرکز این پرسشها، تفاوت میان فرار و استراحت، و میان فراموشی و پذیرش قرار دارد. »



ثبت دیدگاه