نقد و بررسی
نقد Gholam | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان روزمرگی و خاطره «غلام» بهجای آنکه با حادثهای بزرگ و پرهیاهو آغاز شود، شخصیت خود را در دل کارهای تکراری روزانه معرفی میکند: رانندگی در خیابانهای لندن و کار در تعمیرگاه. غلام، مهاجری ایرانی که از گذشتهاش فاصله گرفته، زندگی را نه با برنامهای روشن، بلکه با گذراندن ساعتها و انجام وظایف معمول پیش میبرد.
همین عادیبودن ظاهری، آرامآرام به یکی از عناصر اصلی تعلیق بدل میشود؛ تماشاگر درمییابد که سکون زندگی کنونی او چیزی را پنهان میکند، اما فیلم در آغاز برای این پنهانکاری توضیحی شتابزده عرضه نمیکند. میترا تبریزیان قصه را بر پایه فاصله میان آنچه غلام اکنون هست و آنچه زمانی بوده بنا میگذارد.
مردانی از گذشته او را مییابند و تصویری متفاوت از او پیش میکشند: جوانی که در جنگ به قهرمانی شناخته شده است. اما عنوان قهرمان، بهجای آنکه معنای زندگی غلام را روشن کند، شکافی تازه میان هویت کنونی و خاطره جمعی میسازد. فیلم از این تقابل برای طرح پرسشی درباره گذشته استفاده میکند: آیا آنچه دیگران از یک انسان به یاد میآورند، میتواند تعریفکننده او باشد؟
«غلام» پاسخ را آسان نمیکند و همین پرهیز از توضیح مستقیم، هم سرچشمه کشش اثر است و هم یکی از محدودیتهای آن. لندن؛ شهرِ عبور و بیتعلقی لندن در این فیلم نه تصویر کارتپستالی شهری پرجنبوجوش است و نه صحنهای خنثی برای وقوع ماجرا. شهر بیشتر مجموعهای از خیابانها، محلهای کار و فضاهای گذراست؛ جاهایی که آدمها از کنار یکدیگر عبور میکنند، بیآنکه الزاماً به هم نزدیک شوند.
« میترا تبریزیان قصه را بر پایه فاصله میان آنچه غلام اکنون هست و آنچه زمانی بوده بنا میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تاکسی غلام او را پیوسته به دیگران میرساند، اما این رفتوآمدها به معنای تعلق نیست. او در حرکت است، ولی گویی در زندگی خود جایی برای رسیدن ندارد. این کیفیت، تجربه مهاجرت را از راه جزئیات روزمره ملموس میکند، نه با بیانیه یا توضیح اجتماعی. محل اقامت ساده، تعمیرگاه کمرفتوآمد و مسافرانی که تنها برای مدتی کوتاه وارد تاکسی میشوند، تصویری از زیستی کمصدا و حاشیهای میسازند.
شهر از این منظر هم فرصت است و هم فاصله: امکان کار و ادامه زندگی را فراهم میکند، اما پیوندی استوار با گذشته یا آینده به غلام نمیبخشد. سرمای عاطفی محیط، با انزوای درونی او همنواست و فضای فیلم را به تجربهای پیوسته از بیقراری خاموش تبدیل میکند. شخصیتپردازی در سکوت شهاب حسینی نقش غلام را با مهار و کمگویی پیش میبرد.
بازی او بر واکنشهای آشکار و توضیحهای طولانی تکیه ندارد؛ معنا بیشتر در مکثها، نگاهها و شیوه حضور شخصیت در فضا شکل میگیرد. غلام بهآسانی خود را برای دیگران شرح نمیدهد و فیلم نیز نمیکوشد سکوت او را فوراً به گفتاری روشن ترجمه کند. در نتیجه، تماشاگر ناچار است از رفتارهای کوچک، تصویری از مردی بسازد که از گذشته گریزان است، اما نمیتواند کاملاً از دسترس آن خارج شود.
این انتخاب به اجرا نوعی وقار و ابهام میبخشد. غلام نه قهرمانی بینقص است و نه شخصیتی که با یک راز ساده توضیح داده شود. امتناع او از بازگشت به نقش گذشتهاش را میتوان واکنشی به خشونت، فرسودگی یا میل به زیستن بیرون از داوری دیگران دانست؛ اما فیلم معنای واحدی را بر این رفتار تحمیل نمیکند.
« تاکسی غلام او را پیوسته به دیگران میرساند، اما این رفتوآمدها به معنای تعلق نیست. »
شخصیتها و اجرا
بازی کنترلشده حسینی کمک میکند که این چندمعنایی به ضعف صرف بدل نشود. بااینحال، اتکای فراوان به سکوت گاه خطر یکنواختی دارد: برخی مکثها بهجای افزودن لایهای تازه، همان فاصله و اندوه پیشین را تکرار میکنند. تعلیق آرام و روایتِ کمحادثه «غلام» در ظاهر از مصالح یک تریلر بهره میگیرد: گذشتهای رازآلود، مردانی که خواستهای نامعلوم دارند و درگیریهایی که شخصیت اصلی را از زندگی روزمره بیرون میکشند.
اما فیلم این عناصر را با ضرباهنگی کند و خویشتندار عرضه میکند. رانندگی، تعمیرکاری و برخوردهای کوتاه با آدمهای مختلف بهتدریج کنار هم قرار میگیرند و حس نزدیکشدن خطری نامشخص را میسازند. تعلیق از فراوانی حادثه نمیآید؛ از شکاف میان اطلاعاتی که داریم و چیزهایی که هنوز نمیدانیم شکل میگیرد.
این روش در بخشهایی مؤثر است، زیرا مخاطب را در وضعیت مشابه غلام میگذارد: او نیز باید از نشانههای پراکنده معنایی احتمالی استخراج کند. اما ابهام همیشه به تعلیق ثمربخش تبدیل نمیشود. پیشنهادها و انگیزههای کسانی که سراغ غلام میآیند بهاندازه کافی روشن نمیشوند و در نتیجه، گاهی دشوار است فهمید فشار بیرونی دقیقاً چه ابعادی دارد.
وقتی روایت در توضیح پیوند میان رخدادها کمکاری میکند، رازآلودگی ممکن است به جای کنجکاوی، احساس کمبود اطلاعات به وجود آورد. ریتم آرام نیز برای مخاطبی که انتظار پیشروی سریعتر دارد، میتواند خستهکننده باشد. تصویر و کیفیتِ مشاهده نگاه بصری فیلم با شخصیت خاموش آن تناسب دارد. قابها بهجای آنکه مدام بر اهمیت دراماتیک هر لحظه تأکید کنند، گاه فرصت میدهند محیط و آدمها در برابر دوربین دوام بیاورند.
« بازی کنترلشده حسینی کمک میکند که این چندمعنایی به ضعف صرف بدل نشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین ماندن بر فضا، احساس روزمرگی را تشدید میکند: تعمیرگاه، خیابان و فضای داخلی تاکسی فقط پسزمینه نیستند، بلکه بخشی از جهان بستهایاند که غلام در آن حرکت میکند. فیلم بهویژه در پیوند دادن کار و زیست روزانه موفق است؛ شغل او هم وسیله گذران معاش است و هم راهی برای فاصلهگرفتن از ارتباط پایدار با دیگران.
این شیوه مشاهدهگرانه با پیشینه تصویری تبریزیان سازگار به نظر میرسد و به فیلم هویتی متمایز میدهد. در برخی لحظات، فضای شهری چنان سرد و کمتفاوت تصویر میشود که گویی خود لندن نیز از راز غلام چیزی نمیداند یا نمیخواهد بداند. بااینهمه، تصویرپردازی بهتنهایی نمیتواند همه کاستیهای روایت را جبران کند.
هرگاه درام به اطلاعاتی درباره انگیزه شخصیتها نیاز پیدا میکند، زیبایی یا حسابشدگی قابها جای آن اطلاعات را نمیگیرد. فیلم در سطح فضا اغلب دقیقتر از سطح پیوندهای روایی خود عمل میکند. روابط انسانی در حاشیه قصه در میان برخوردهای گذرا، ارتباط غلام با زن سالخورده جایگاهی ویژه مییابد.
این رابطه وجهی لطیفتر از شخصیت او را آشکار میکند و نشان میدهد که کنارهگیریاش به معنای بیاعتنایی کامل به دیگران نیست. فیلم در این بخش از قهرمانسازی پرهیز میکند: غلام نه با سخنرانیهای اخلاقی و نه با کنشهای نمایشی به انسانی نیک بدل میشود؛ توجه او بیشتر در عملهای محدود و بیادعا جلوه میکند.
« این شیوه مشاهدهگرانه با پیشینه تصویری تبریزیان سازگار به نظر میرسد و به فیلم هویتی متمایز میدهد. »
قوتها و کاستیها
این خویشتنداری، رابطه را با جهان کمحرف فیلم هماهنگ نگه میدارد. بااینحال، پیوند این زن با مسیر کلی روایت و رخدادهای بعدی به اندازهای پرداخت نمیشود که همه ابعادش روشن باشد. از این رو، رابطهای که ظرفیت عاطفی فراوان دارد، گاهی بیش از آنکه بهطور طبیعی از شخصیتها برآید، حامل بار روایی به نظر میرسد.
همین مسئله درباره شماری از شخصیتهای فرعی نیز دیده میشود: حضورشان به حرکت قصه کمک میکند، اما فرصت کافی برای پیچیدهشدن یا آشکارکردن جهان درونیشان ندارند. فیلم با تمرکز بر غلام به وحدت لحن میرسد، ولی این تمرکز بهایی دارد؛ بخشی از پیرامون او ناتمام میماند. جمعبندی «غلام» فیلمی درباره قهرمانی جنگی به معنای متعارف نیست؛ بیشتر درباره مردی است که نمیخواهد گذشتهاش تمام تعریف او باشد.
پیوند میان رانندگی روزانه، انزوای مهاجرانه و بازگشت خاطرات، تعلیقی آرام میسازد و فیلم را از تریلری پرحادثه به تأملی سرد و درونگرا نزدیک میکند. بازی کمحرف شهاب حسینی و نگاه دقیق به زندگی روزمره در لندن، بار عاطفی این روایت را حفظ میکنند؛ شهری که در آن کار و حرکت فراوان است، اما تعلق بهسختی شکل میگیرد.
در سوی دیگر، کندی ریتم، ابهام بیش از اندازه در انگیزه بعضی شخصیتها و توضیح ناکافی برخی پیوندهای روایی، مانع انسجام کامل اثر میشوند. «غلام» گاه از مخاطب میخواهد خلأهای روایت را با حدس پر کند، بیآنکه همیشه نشانههای کافی در اختیارش بگذارد. بااینهمه، همین فیلم ناتمام و کمصدا تصویری ماندگار از انسانی عرضه میکند که میان خاطره و اکنون معلق مانده است؛ نه کاملاً رها از گذشته و نه حاضر به بازگشت بیچونوچرا به آن.
« این خویشتنداری، رابطه را با جهان کمحرف فیلم هماهنگ نگه میدارد. »


ثبت دیدگاه