نقد و بررسی
نقد Billy Elliot | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان اعتصاب و رؤیای رقص «Billy Elliot» به کارگردانی Stephen Daldry، در دورامِ انگلستانِ سال ۱۹۸۴ میگذرد؛ جایی که اعتصاب معدنچیان، رویارویی خیابانی با پلیس و تنگنای اقتصادی، زندگی روزمرهٔ خانوادهها را زیر سایهای سنگین برده است. فیلم در چنین بستری قصهٔ بیلیِ یازدهساله را روایت میکند: پسری که بهجای آنکه در کلاس بوکس جا بیفتد، بهطور اتفاقی پا به کلاس باله میگذارد و در رقص چیزی مییابد که پیشتر امکان بیانش را نداشته است.
این آشنایی، البته، تنها نقطهٔ آغاز یک داستان انگیزشی نیست. خواستهٔ بیلی با انتظارات خانواده، کلیشههای جنسیتی و محدودیتهای طبقاتی گره میخورد. باله برای او هم لذت و کشف توانایی است و هم راهی برای گفتن آنچه در محیطی خشن و پرتنش مجال گفتنش را ندارد. فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که رؤیاها در خلأ شکل نمیگیرند: تحقق آنها به پول، فرصت، پشتیبانی و گاه توان عبور از داوری دیگران وابسته است.
بدن بهمثابه زبان یکی از هوشمندانهترین انتخابهای فیلم، این است که رقص را نه صرفاً منظرهای زیبا، بلکه شکل تازهای از گفتوگو معرفی میکند. بیلی در حرفزدن با خانوادهاش همیشه توانا نیست؛ خشم، اندوه و شوقش اغلب به زبان بدن منتقل میشوند. حرکات او از فضای زندگیاش جدا نیستند: انرژی بوکس، دویدن در کوچهها و فشار محیط در رقصش حضور دارند.
« این آشنایی، البته، تنها نقطهٔ آغاز یک داستان انگیزشی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، بدن او به جای آنکه تنها ابزار اجرای هنری باشد، به زبانی شخصی بدل میشود. این نگاه به رقص، وجه عاطفی فیلم را نیرومند میکند. هر بار که بیلی میرقصد، تماشاگر فقط شاهد مهارت فنی او نیست؛ میبیند پسری چگونه برای خود فضایی میسازد تا بتواند آزادانهتر احساس کند. طراحی صحنهها نیز این حس را تقویت میکند: محیطهای محدود و زمخت در برابر حرکتهای پرانرژی بیلی قرار میگیرند و تضادی دیداری میسازند میان آنچه جامعه از او میخواهد و آنچه در درونش میجوشد.
کارگردان رقص را به فرار ساده از واقعیت تقلیل نمیدهد؛ رقص، راهی برای مواجهه با واقعیت و پاسخدادن به آن است. بازی جیمی بل و نیروی خام شخصیت جیمی بل در نقش بیلی، ترکیبی از سرسختی، آشفتگی و آسیبپذیری را با دقتی چشمگیر بازی میکند. او شخصیت را به پسری بینقص و از پیش آگاه به مقصدش تبدیل نمیکند.
بیلی گاهی تندخو، گاهی گیج و گاهی بهطرزی کودکانه مصر است؛ همین ناهمواریها او را باورپذیر میسازند. اجرای فیزیکی بل نیز بخش جداییناپذیر بازی اوست: رقصهایش چنان با شخصیت پیوند خوردهاند که به نمایش مهارت صرف تبدیل نمیشوند. در سوی دیگر، Gary Lewis در نقش پدر، تصویری پیچیده از مردی میسازد که میان تعصب، خشم و مسئولیت خانوادگی گرفتار است.
« در نتیجه، بدن او به جای آنکه تنها ابزار اجرای هنری باشد، به زبانی شخصی بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
مخالفت او با رقص بیلی از خلأ نمیآید؛ بخشی از آن از تصورهای قالبی دربارهٔ مردانگی سرچشمه میگیرد و بخشی دیگر از فشارهای ملموس زندگی در خانوادهای کمدرآمد و اعتصابزده. پدر در آغاز مانعی جدی به نظر میرسد، اما فیلم او را به «بدمن»ی ساده فرو نمیکاهد. رابطهٔ این دو، بهتدریج از برخورد ارادهها به رابطهای عاطفی و چندلایه تبدیل میشود؛ نیرویی که بسیاری از لحظات اثر را در ذهن نگه میدارد.
خانواده، طبقه و بهای انتخاب اعتصاب معدنچیان صرفاً پسزمینهای تاریخی برای قصه نیست؛ فشار اقتصادی آن در تصمیمهای خانواده حضور دارد. آیندهٔ نامطمئن، اختلافهای خانوادگی و کمبود امکانات، رؤیای بیلی را از مسئلهای خصوصی فراتر میبرند. او برای پیگرفتن علاقهاش فقط با مخالفت پدر روبهرو نیست؛ با جهانی مواجه است که در آن توانایی، بهتنهایی، راه را باز نمیکند.
حمایت بزرگترها و فراهمشدن امکان آزمون نیز بخشی از همان واقعیتی است که فیلم به آن توجه دارد. از همین رو، داستان را نمیتوان به شعار سادهٔ «اگر بخواهی، میتوانی» فروکاست. فیلم انگیزهبخش است، اما نشان میدهد خواستن چه هزینههایی دارد و چگونه خواستهٔ یک کودک در پیوند با خانواده و جامعه شکل میگیرد.
« پدر در آغاز مانعی جدی به نظر میرسد، اما فیلم او را به «بدمن»ی ساده فرو نمیکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اثر گاه به خروج از محیط محدود بهمنزلهٔ راه رهایی نزدیک میشود؛ بااینحال، حضور اعتصاب و دلمشغولیهای معدنچیان مانع میشود که جامعهٔ بیلی صرفاً پسزمینهای بیاهمیت باشد. فیلم دستکم یادآور میشود که فرصتهای فردی و نابرابریهای اجتماعی همزمان در زندگی آدمها عمل میکنند. نقشهای فرعی و بافت اجتماعی خانم ویلکینسون، با بازی Julie Walters، مربیای است که هم سختگیر است و هم در رفتار و گفتارش خشکی و طنزی تلخ دارد.
او بیلی را جدی میگیرد، اما نقش او به الگوی بیعیبونقصِ «استادِ نجاتبخش» تقلیل پیدا نمیکند. خستگیها و محدودیتهای خودش نیز در حضورش حس میشود و همین، رابطهٔ میان او و شاگردش را از قالبی آشنا و بیش از حد آرمانی دور میکند. همراهی او مهم است، ولی فیلم موفق میشود نشان دهد که سرنوشت بیلی تنها به ارادهٔ یک مربی وابسته نیست.
در مقابل، شماری از شخصیتهای فرعی فرصت کمتری برای رشد مییابند و گاه بیشتر کارکردی روایی دارند تا حضوری مستقل. این کاستی، بهویژه در بخشهایی که فیلم میان بحران خانوادگی، فضای اعتصاب و مسیر هنری بیلی جابهجا میشود، محسوس است. بااینهمه، همین شخصیتها در مجموع به ساختن حس یک جامعهٔ کوچک کمک میکنند؛ جامعهای که در آن نگاه دیگران، شوخیها، تعصبها و همبستگیها میتوانند بهاندازهٔ تصمیمهای بزرگ بر فرد اثر بگذارند.
« فیلم دستکم یادآور میشود که فرصتهای فردی و نابرابریهای اجتماعی همزمان در زندگی آدمها عمل میکنند. »
قوتها و کاستیها
ریتم، طنز و احساسات فیلم میان لحظات تلخ و طنزآمیز رفتوآمد میکند و این تغییر لحن، برای بیشتر بخشها به سود آن است. شوخیها از دل موقعیت و شخصیتها بیرون میآیند و نمیگذارند فضای اجتماعی فیلم به تصویری یکسره عبوس تبدیل شود. در سوی دیگر، رقص و موسیقی انرژی تازهای به روایت میدهند و لحظاتی میسازند که فشار محیط برای مدتی کنار میرود.
بااینحال، همین آمیزه گاهی تعادل خود را از دست میدهد. بعضی لحظههای عاطفی چنان آشکار برای برانگیختن احساس طراحی شدهاند که ممکن است برای تماشاگرانی که با تأکید مستقیم بر عاطفه ارتباط نمیگیرند، بیش از اندازه احساساتی به نظر برسند. ریتم نیز در بخشهایی آرامتر میشود و برخی موقعیتها کمی بیش از نیاز روایت دوام میآورند.
این لغزشها اثر را از پا نمیاندازند، اما از ظرافت بخشهای موفقترش میکاهند؛ بهخصوص آنجا که سکوت، حرکت یا نگاه میتوانست بیش از توضیح مستقیم معنا برساند. جمعبندی «Billy Elliot» فیلمی دربارهٔ رقص است، اما نیروی ماندگارش از جایی فراتر از صحنههای رقص میآید: از کشمکش میان خواست فردی و فشار جمعی، از رابطهٔ دشوار پدر و پسر، و از این پرسش که آدم چگونه میتواند صدای درونی خود را در محیطی که برایش زبان دیگری مقرر کرده است، پیدا کند.
« شوخیها از دل موقعیت و شخصیتها بیرون میآیند و نمیگذارند فضای اجتماعی فیلم به تصویری یکسره عبوس تبدیل شود. »
جمعبندی
بازی متقاعدکنندهٔ جیمی بل، حضور پرتنش و انسانی Gary Lewis و کارگردانیای که بدن را به ابزار روایت بدل میکند، به فیلم گرما و جنبش میبخشند. اثر گاهی برای رسیدن به اوج احساسی بر شدت عاطفه تکیه میکند و برخی شخصیتهای فرعی را کمعمقتر از آنچه میشد میپردازد؛ اما نگاهش به خانواده و دشواریهای اقتصادی، آن را از قصهای انگیزشی و سادهانگارانه فراتر میبرد.
«Billy Elliot» در نهایت یادآور میشود که کشف استعداد، بهتنهایی کافی نیست: گاهی نخستین گامِ دشوار، پذیرفتن این است که آنچه دوست داری واقعاً بخشی از توست؛ گام بعدی، یافتن کسانی است که حاضرند آن را جدی بگیرند.



ثبت دیدگاه