نقد و بررسی
نقد هالک (Hulk) | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رویکردی متفاوت به اسطورهٔ ابرقهرمانی «Hulk» بهکارگردانی Ang Lee، فیلمی است که آگاهانه از مسیر آشنای داستانهای ابرقهرمانی فاصله میگیرد. بهجای آنکه نیروی اصلی روایت را بر نبردهای پیاپی، شوخیهای سبک یا تهدیدی بیرونی بنا کند، به سراغ پرسشی درونیتر میرود: هیولا از کجا میآید و چه زخمی در انسان پنهان است که او را به هیولا بدل میکند؟
در این برداشت، هالک صرفاً موجودی عظیمالجثه با نیرویی ویرانگر نیست؛ تجسم خشم فروخورده، ترسهای کودکی و میراث عاطفیای است که بروس بنر سالها از مواجهه با آن گریخته است. همین انتخاب، هم مهمترین امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن. اثر میخواهد از دل یک داستان کمیکبوکی به درامی خانوادگی و روانشناختی برسد؛ تصمیمی جسورانه که به شخصیت بروس عمق میدهد، اما گاه چنان بر گذشته و روابط خانوادگی مکث میکند که حرکت روایی کند میشود.
فیلم بیش از آنکه صرفاً دربارهٔ قدرت هالک باشد، دربارهٔ ناتوانی بروس در مهار چیزی است که هم از او میآید و هم برایش بیگانه به نظر میرسد. زخمی که به هیولا شکل میدهد حادثهٔ آزمایشگاهی در فیلم تنها نقطهٔ آغاز ماجراست، نه توضیح کامل آن. روایت از همان ابتدا میکوشد دگرگونی بروس را به گذشتهای پیچیده پیوند بزند؛ گذشتهای که در آن خشونت، هراس و پیوندهای خانوادگی نقشی تعیینکننده دارند.
« همین انتخاب، هم مهمترین امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خشم در این جهان واکنشی لحظهای نیست، بلکه نیرویی انباشتهشده است که سالها در روان شخصیت رسوب کرده و سرانجام صورتی جسمانی مییابد. این نگاه، هالک را از یک ابزار سادهٔ صحنههای اکشن فراتر میبرد. تبدیلشدن او را میتوان فوران چیزی دانست که زبان از بیانش عاجز مانده است: جسم به جای ذهن سخن میگوید و ویرانی بیرونی، پژواکی از آشفتگی درونی میشود.
بااینحال، تأکید مداوم بر گذشتهٔ خانوادگی گاهی به بهای کاستن از کشش داستان تمام میشود. فیلم در بعضی بخشها بیشتر درگیر شرح زخمهاست تا نشاندادن چگونگی اثر آنها بر تصمیمها و روابط شخصیتها در زمان حال. بازی اریک بانا و درونگرایی بروس Eric Bana بروس بنر را با کمگویی و مهار عاطفی میسازد.
بازی او بهجای نمایش آشکار رنج، بر نشانههای کوچک تکیه دارد: نگاههای مضطرب، مکثهای طولانی و تلاش برای حفظ آرامش در موقعیتهایی که بهتدریج از کنترل خارج میشوند. این شیوه با تصور فیلم از بروس سازگار است؛ مردی که نهتنها از دیگران فاصله میگیرد، بلکه از بخشهایی از وجود خودش نیز میترسد.
« این نگاه، هالک را از یک ابزار سادهٔ صحنههای اکشن فراتر میبرد. »
شخصیتها و اجرا
توانایی بانا در نمایش درونگرایی، پایهٔ عاطفی مناسبی برای فیلم فراهم میکند. تماشاگر میتواند در رفتار بروس هم میل به نزدیکی را ببیند و هم ترس از پیامدهای آن را. بااینهمه، فیلم همیشه به بازیگر فرصت نمیدهد این کشمکش را به تحول عاطفی روشنی برساند. گاهی بروس بیشتر در جایگاه موضوع بررسی داستان باقی میماند تا شخصیتی که انتخابهایش مسیر روایت را بهطور محسوس دگرگون کند.
Jennifer Connelly نیز به داستان آرامش و حساسیتی انسانی میافزاید. حضور او در رابطه با بروس، امکان دیدن وجهی آسیبپذیرتر از قهرمان را فراهم میکند؛ وجهی که زیر لایههای ترس و انزوا پنهان مانده است. اما شخصیت بتی در بخشهایی بیش از اندازه به نقش تکیهگاه عاطفی بروس محدود میشود. فیلم از ظرفیت او برای تبدیلشدن به نیرویی مستقل در روایت بهرهٔ کامل نمیگیرد.
زبان بصری و پنلهای متحرک یکی از مشخصههای بهیادماندنی فیلم، استفاده از قاببندیها و برشهایی است که به صفحههای کمیک شباهت دارند. تصویر گاه به چند قاب تقسیم میشود یا با جابهجایی میان نماهای همزمان، حس ورقزدن و دنبالکردن یک داستان تصویری را تداعی میکند. این شیوه صرفاً تزئینی نیست؛ فیلم با آن میکوشد زبان کمیک را وارد دستور زبان سینما کند و میان خاستگاه شخصیت و شکل تازهٔ روایت پیوند برقرار سازد.
« توانایی بانا در نمایش درونگرایی، پایهٔ عاطفی مناسبی برای فیلم فراهم میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بهترین لحظهها، این تمهید به تصویر انرژی میدهد و توجه را به حرکت، واکنش یا جزئیاتی جلب میکند که در تدوین متعارف ممکن است از دست بروند. اما این زبان بصری همیشه بهنرمی در خدمت درام قرار نمیگیرد. برخی قاببندیها آنقدر آشکار و حسابشدهاند که بیش از آنکه احساس موقعیت را تقویت کنند، خودنمایی میکنند.
در صحنههای عاطفی، این تصنع میتواند فاصلهای میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد کند؛ گویی فرم، بهجای آنکه حامل احساس باشد، برای لحظهای جای آن را میگیرد. ریتم، تنش و کشمکش خانوادگی ریتم «Hulk» آهستهتر از بسیاری از فیلمهای ابرقهرمانی همدورهٔ خود است. فیلم زمان زیادی را صرف آمادهسازی زمینهٔ روانی و خانوادگی داستان میکند و تا پیش از آنکه نیروی اصلی روایت آشکار شود، بر تنشهای خاموش، خاطرهها و رابطههای ناتمام تکیه دارد.
این انتخاب برای تماشاگرانی که انتظار ماجرایی پرشتاب دارند، ممکن است صبرآزما باشد؛ بهویژه آنجا که اطلاعات مربوط به گذشته بارها به مرکز توجه بازمیگردد و پیشروی داستان کند میشود. در عین حال، کندی ریتم همیشه به معنای بیحاصلی نیست. مکثها با فضای محصور و ناآرام بروس تناسب دارند و اجازه میدهند حس خطر پیش از فوران خشونت شکل بگیرد.
« اما این زبان بصری همیشه بهنرمی در خدمت درام قرار نمیگیرد. »
قوتها و کاستیها
مسئله آن است که فیلم گاه میان درام روانشناختی و فیلم حادثهای تعادلی پایدار پیدا نمیکند. بخشهای خانوادگی از یک سو بار معنایی اثر را میسازند، اما از سوی دیگر گاهی چنان بر آن سایه میاندازند که پیوندشان با کشمکش جاری داستان کمرنگ میشود. هالک، ویرانی و گذر زمان صحنههای حضور هالک بر مقیاس و نیروی جسمانی او تکیه دارند.
جهشها، برخوردها و ویرانی محیط قرار است فاصلهٔ عظیم میان بدن معمولی بروس و موجودی را نشان دهند که در لحظهٔ خشم دیگر به قواعد متعارف تن نمیدهد. در این بخشها، فیلم میکوشد قدرت هالک را نه فقط با نمایش ضربه، بلکه با تأثیر او بر فضا و اشیای پیرامونش ملموس کند. جلوههای رایانهای فیلم در زمان تولید بخشی از هویت آن بودند، اما برای تماشاگر امروز همیشه باورپذیر نیستند.
نوسان میان طراحی آشکارا دیجیتال و تصویر واقعی گاهی از وزن و حضور جسمانی هالک میکاهد؛ در نتیجه، صحنهای که باید مهیب و تکاندهنده باشد، ممکن است اندکی مصنوعی جلوه کند. این مسئله فقط نقصی فنی نیست، زیرا هیجان صحنههای هالک تا حد زیادی به باورپذیری بدن و حرکت او وابسته است. بااینحال، ایدهٔ مرکزی همچنان کار میکند: هرچه خشم شدت میگیرد، مرز میان انسان و نیروی مهارنشدنی درون او باریکتر میشود.
« مسئله آن است که فیلم گاه میان درام روانشناختی و فیلم حادثهای تعادلی پایدار پیدا نمیکند. »
جمعبندی
جمعبندی «Hulk» فیلمی نامتعارف و دوپاره است: اثری با بلندپروازی بصری و دغدغههای روانشناختی، اما با ریتمی نابرابر و بخشهایی که میان درام خانوادگی و ماجرای ابرقهرمانی پیوندی کاملاً روان برقرار نمیکنند. تمرکز بر زخمهای کودکی بروس، به شخصیت لایهای تراژیک میبخشد و بازی کمپیرایهٔ Eric Bana به اضطراب و تنهایی او اعتبار میدهد.
در مقابل، برخی انتخابهای فرمی بیش از اندازه آشکار میشوند و جلوههای رایانهای، با گذشت زمان، از نیروی صحنههای هالک میکاهند. بااینهمه، ارزش فیلم در این است که از هالک تصویری صرفاً سرگرمکننده و بیرونی نمیسازد. اینجا هیولا نه پاسخی ساده به یک حادثه، بلکه نشانهای از درد قدیمی و رابطهای گسسته با خویشتن است.
رویکرد Ang Lee ممکن است برای همهٔ تماشاگران دلپذیر نباشد، اما به فیلم هویتی متمایز میدهد: اثری که بهجای آنکه تنها بپرسد هالک چقدر نیرومند است، میکوشد دریابد چه چیزی او را به خشم میآورد و بهای این خشم را چه کسی میپردازد.
« بااینهمه، ارزش فیلم در این است که از هالک تصویری صرفاً سرگرمکننده و بیرونی نمیسازد. »



ثبت دیدگاه