نقد و بررسی
نقد فیلم پوکمون: تو را انتخاب میکنم! (Pokémon the Movie: I Choose You!) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به نخستین انتخاب «پوکمون: تو را انتخاب میکنم!» فیلمی است که از همان آغاز با خاطرهای مشترک بازی میکند: اش کچام دیر از خواب بیدار میشود، به آزمایشگاه پروفسور اوک میرسد و میفهمد پوکمونهای آغازگر از پیش به مربیان دیگر سپرده شدهاند. سهم او پیکاچو است؛ همراهی سرکش که حاضر نیست در توپ پوکمون بماند.
این بازگشت به نقطهی شروع، صرفاً بازسازی یک خاطرهی تلویزیونی نیست؛ تلاشی است برای بازگشودن رابطهای که در گذر زمان به قلب عاطفی مجموعه بدل شده است. فیلم در سال ۲۰۱۷ و همزمان با بیستمین سالگرد مجموعهی انیمه ساخته شد و از همان ابتدا میان بازآفرینی و بازآفرینیِ آزاد در رفتوآمد است.
بخش آغازین، آشنایی اش و پیکاچو را با لحنی آشنا پیش میبرد، اما خیلی زود مسیر خود را از روایت اصلی جدا میکند و ماجرایی مستقل میسازد. همین انتخاب، هم امتیاز فیلم است و هم منشأ بخشی از ناهماهنگی آن: اثر میخواهد هم ادای دینی به گذشته باشد و هم داستانی تازه برای تماشاگر امروز تعریف کند.
نوستالژی؛ سرمایه و محدودیت مهمترین نیروی فیلم، تواناییاش در احضار حس آشنایی است. رنگهای زنده، دشتها و مسیرهای سفر، چهرهی پوکمونهای محبوب و حضور پیکاچو، جهان مجموعه را با همان طراوتی بازمیسازند که برای مخاطبان قدیمی معنای عاطفی دارد. نوستالژی در اینجا فقط به نمایش دوبارهی نشانههای شناختهشده محدود نمیشود؛ فیلم میکوشد به احساس نخستینِ کشف جهان پوکمون بازگردد: اینکه هر جاده میتواند به دیداری تازه و هر برخورد به آزمونی برای دوستی بدل شود.
« سهم او پیکاچو است؛ همراهی سرکش که حاضر نیست در توپ پوکمون بماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، خاطره گاهی جای روایت را میگیرد. برخی لحظهها چنان به یادماندنی و مستقل طراحی شدهاند که بهجای آنکه از دل یک مسیر داستانی پیوسته برخیزند، همچون ایستگاههایی برای برانگیختن احساسات هوادار ظاهر میشوند. تماشاگر قدیمی ممکن است از این ارجاعها لذت ببرد، اما برای مخاطبی که با تاریخچهی مجموعه آشنا نیست، پیوند میان بعضی رخدادها و انگیزههای شخصیتها کمرنگتر خواهد بود.
نتیجه، فیلمی است که خاطرات را خوب میشناسد، اما همیشه نمیتواند آنها را به روایتی کاملاً یکپارچه بدل کند. اش و پیکاچو؛ رابطهای فراتر از فرمانبرداری در مرکز فیلم، پیوند اش و پیکاچو قرار دارد؛ رابطهای که از تنش و ناسازگاری آغاز میشود و بهتدریج معنای همراهی پیدا میکند. پیکاچو نه حیوان دستآموزی مطیع است و نه ابزاری برای پیروزی در نبردها.
سرپیچیاش از ورود به توپ، از همان ابتدا بر استقلال و غرور شخصیتی او تأکید میکند. اش نیز بهجای آنکه این تفاوت را فوراً سرکوب کند، میکوشد راهی برای کنار آمدن با آن بیابد. در این معنا، فیلم بهخوبی یادآوری میکند که مربیبودن صرفاً فرماندادن نیست؛ مسئولیت، اعتماد و شناخت دیگری نیز در آن سهم دارند.
همین رابطه، بار عاطفی بسیاری از لحظههای فیلم را حمل میکند. پیوند میان این دو با کنشهای کوچک و روزمره شکل میگیرد و هنگامی اثرگذارتر میشود که فیلم از توضیح مستقیم فاصله میگیرد و به تصویر، نگاه و واکنشهای جسمانی تکیه میکند. به همین دلیل، انتخابی که پیکاچو ناگهان به زبان انسانی سخن میگوید برای بخشی از تماشاگران ناهموار جلوه میکند.
« بااینحال، خاطره گاهی جای روایت را میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
این لحظه میخواهد احساسی را که در سراسر فیلم ساخته شده به اوج برساند، اما چون ناگهانی و متفاوت از زبان معمول شخصیت است، ممکن است بهجای ژرفترکردن پیوند، توجه را به خودِ غافلگیری جلب کند. چارمندر؛ قلب انسانی داستان یکی از مؤثرترین بخشهای فیلم، روایت چارمندر و گذشتهی دردناک اوست.
فیلم با تمرکز بر این شخصیت، مفهوم مسئولیت مربی را از سطح شعار به تجربهای ملموس میآورد: پوکمونی که در برابر شکست رها شده، ناچار است با بیاعتمادی و آسیب عاطفی روبهرو شود. صحنهی باران، بهواسطهی سادگی بصری و وضوح احساساتش، از همان لحظههایی است که بینیاز از توضیح اضافه در ذهن میماند.
اندوه شخصیت نه صرفاً برای برانگیختن اشک، بلکه برای سنجیدن رفتار انسانهایی به کار میرود که موجودات همراه خود را تنها تا زمانی میپذیرند که پیروز باشند. این خط داستانی در قیاس با بسیاری از بخشهای دیگر، انسجام دراماتیک بیشتری دارد. شخصیتها با مسئلهای روشن روبهرو میشوند و واکنشهایشان به آن، معنای اخلاقی داستان را شکل میدهد.
از همین رو، چارمندر گاه حتی از ماجرای اصلی اش و پیکاچو نیز تأثیر عاطفی مستقیمتری بر جای میگذارد. فیلم در این بخش به بهترین شکل از زبان ویژهی دنیای پوکمون بهره میگیرد: موجودات خیالی را به آینهای برای سنجش شفقت، وفاداری و مسئولیت تبدیل میکند، بیآنکه پیامش را بیش از اندازه پیچیده سازد.
« چارمندر؛ قلب انسانی داستان یکی از مؤثرترین بخشهای فیلم، روایت چارمندر و گذشتهی دردناک اوست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ماجرایی پرشتاب و شخصیتهای فرعی روایت فیلم پس از مقدمه، از آشنایی دوباره با خاطرههای قدیمی فراتر میرود و اش را در سفری تازه همراه با شخصیتهای جدید قرار میدهد. حضور این همراهان امکان میدهد که فیلم جهان خود را گسترش دهد و قهرمان را در موقعیتهایی بیرون از رابطهی دونفرهاش با پیکاچو قرار دهد.
بااینحال، زمان محدود فیلم اجازه نمیدهد همهی این شخصیتها به یک اندازه پرورده شوند. برخی بیشتر نقش همراه یا راهنمای مقطعی دارند و کمتر به شخصیتهایی مستقل با قوس داستانی کامل بدل میشوند. ریتم اثر نیز از همین تراکم تأثیر میپذیرد. نبردها و دیدارهای تازه با انرژی بصری خوبی اجرا میشوند، اما گاهی چنان پیدرپی از راه میرسند که فرصت مکث و پرورش پیامدهای عاطفی هر رخداد کم میشود.
حضور تیم راکت هم بیش از آنکه در پیشبرد داستان ضرورت داشته باشد، یادآور یکی از عناصر آشنای مجموعه است. شوخیها و رفتارهای اغراقشدهی آنها برای هواداران قدیمی ممکن است خوشایند باشد، اما در این روایتِ فشرده، کارکردشان چندان روشن نیست و بخشی از تمرکز فیلم را از مسیر اصلی منحرف میکند.
تصویر، نبرد و موسیقی از نظر بصری، فیلم بر رنگهای درخشان و حرکت روان تکیه دارد و در نمایش دنیای طبیعی و گونههای گوناگون پوکمون، سرزنده و چشمنواز است. نبردها نیز فقط جدالی برای تعیین برنده نیستند؛ در بهترین لحظههایشان، میزان اعتماد میان مربی و همراه را آشکار میکنند. ترکیب حرکت، جلوههای برقی و آتشین و واکنشهای شخصیتها، صحنههایی پرتحرک میآفریند که با لحن ماجراجویانهی فیلم سازگار است.
« بااینحال، زمان محدود فیلم اجازه نمیدهد همهی این شخصیتها به یک اندازه پرورده شوند. »
قوتها و کاستیها
موسیقی نیز در لحظههای احساسی به ساختن حالوهوا کمک میکند، هرچند فیلم گاهی با شدتدادن به تأکید عاطفی، بهجای اعتماد به خود صحنه، احساس تماشاگر را بیش از اندازه هدایت میکند. جمعبندی «پوکمون: تو را انتخاب میکنم!» در بهترین لحظههایش یادآور این است که جذابیت جهان پوکمون از نبرد و مجموعهکردن موجودات فراتر میرود؛ این جذابیت در دوستیهایی نهفته است که از تفاوت و دشواری آغاز میشوند و با مراقبت و وفاداری استحکام مییابند.
داستان چارمندر، رنگآمیزی پرنشاط جهان و رابطهی اش و پیکاچو، فیلم را به تجربهای گرم و گاه واقعاً تأثیرگذار بدل میکنند. در مقابل، تکیهی زیاد بر نوستالژی، شتاب روایت، کمپرداختگی بعضی شخصیتها و حضور نهچندان ضروری تیم راکت، مانع از آن میشود که همهی اجزای اثر به یک کلیت هموار برسند.
فیلم بیشتر از آنکه بازگشتی بینقص به آغاز باشد، نامهای عاطفی به مخاطبانی است که با اش و پیکاچو بزرگ شدهاند. برای آنان، ارزش اصلیاش در دیدار دوباره با لحظههای آشنا و در یادآوری معنای همراهی است؛ برای دیگران نیز، بخشهایی از آن ــ بهویژه روایت چارمندر ــ میتواند بهتنهایی نیروی احساسی فیلم را آشکار کند.
« فیلم بیشتر از آنکه بازگشتی بینقص به آغاز باشد، نامهای عاطفی به مخاطبانی است که با اش و پیکاچو بزرگ شدهاند. »



ثبت دیدگاه