نقد و بررسی
نقد The Nanny | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای تاریک در خانهای آشنا «پرستار بچه» میکوشد ترس را از جایی به درون زندگی روزمره بیاورد که باید امنترین پناهگاه کودک باشد: خانه. نوآ و مایکل خردسال به پرستار تازهای به نام لئونور سپرده میشوند؛ زنی که در نگاه بزرگترها آرام و شایسته به نظر میرسد، اما از دید نوآ حضوری تهدیدآمیز دارد.
این شکاف میان برداشت کودک و اطمینان بزرگسالان، نقطهی آغاز تنش فیلم است. روایت نه صرفاً بر ترس از موجودی ناشناخته، بلکه بر درماندگی کودکی تکیه دارد که هشدارهایش جدی گرفته نمیشوند. فیلم با پیوند دادن قصههای پریان به وحشت، زمینهای کنجکاویبرانگیز میسازد. افسانه در اینجا زینتی برای فضای داستان نیست؛ راهی است برای نزدیک شدن به جهان ذهنی نوآ، جهانی که در آن مرز میان خیال، ترس و واقعیت بهآسانی جابهجا میشود.
این انتخاب ظرفیت فراوانی دارد: قصههای آشنا میتوانند هم پناهگاه کودک باشند و هم زبانی برای بیان تهدیدی که هنوز نام روشنی ندارد. بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند این ظرفیت را به روایتی یکپارچه بدل کند. نگاه کودک و تردید بزرگسالان یکی از مؤثرترین جنبههای داستان، وابستگی آن به ادراک نوآ است.
او تنها با لئونور روبهرو نیست؛ با جهانی مواجه است که مدام تجربهاش را انکار میکند. اطرافیانش رفتار پرستار را عادی میدانند و نگرانیهای او را به خیالپردازی نسبت میدهند. در نتیجه، وحشت دو سرچشمه پیدا میکند: آنچه ممکن است لئونور باشد و این احساس که نوآ در برابر آن تنها مانده است.
« این شکاف میان برداشت کودک و اطمینان بزرگسالان، نقطهی آغاز تنش فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این زاویهی دید به فیلم امکان میدهد تماشاگر را میان باور و تردید نگه دارد. آیا رفتارهای نگرانکنندهی لئونور نشانهی خطری واقعیاند، یا نوآ از دل ترسهایش چهرهای هولناک ساخته است؟ چنین پرسشی در آغاز میتواند تعلیقی مؤثر پدید آورد. اما هرچه روایت پیش میرود، ابهام گاه بهجای آنکه لایههای شخصیتها را غنی کند، جای توضیحهای لازم را میگیرد.
تماشاگر ممکن است بهجای تأمل دربارهی معنای ترس کودکانه، در پیوند میان رخدادها و انگیزهها سرگردان بماند. لئونور؛ آرامشِ ناآرامکننده بخش مهمی از کشش فیلم به حضور لئونور وابسته است. بازی جیمی موری بر تضاد میان رفتار آرام و حس تهدیدی بنا شده که زیر سطح آن جریان دارد. او لازم نیست پیوسته نشانههای آشکار شرارت بروز دهد؛ مکثها، نگاهها و خویشتنداریاش برای ایجاد نوعی ناآرامی کفایت میکند.
همین فاصله میان ظاهر مطمئن و احتمال پنهانشده در پس آن، شخصیت را رازآلود نگه میدارد. این بازی زمانی بیشترین اثر را دارد که فیلم به پرهیز از توضیح شتابزده تن میدهد و اجازه میدهد حضور لئونور خود به سرچشمهی تعلیق بدل شود. بااینهمه، شخصیتپردازی او چندان ژرف نمیشود که این رازآلودگی به پیچیدگی روانی کامل بینجامد.
لئونور بیش از آنکه در مقام انسانی با انگیزههای روشن و تناقضهای درونی شکل بگیرد، اغلب کارکردی داستانی دارد: حضوری مرموز که باید ترس را پیش ببرد. این محدودیت، از نیروی بازی موری نمیکاهد، اما دامنهی اثرگذاری شخصیت را کوچک میکند. قصهگویی، ریتم و گسستها روایت فیلم در جستوجوی هویت واقعی لئونور است و نوآ را در مسیری قرار میدهد که هم کنجکاوی کودکانه دارد و هم اضطراب یک معمای خطرناک.
« این زاویهی دید به فیلم امکان میدهد تماشاگر را میان باور و تردید نگه دارد. »
شخصیتها و اجرا
این حرکت، دستکم در طرح کلی، برای ساخت تعلیق مناسب است: هر نشانه میتواند برداشت نوآ را تأیید کند یا آن را زیر سؤال ببرد. اما شتاب روایت مانع میشود برخی از این نشانهها بهدرستی جا بیفتند. رخدادها گاه پیش از آنکه پیامد عاطفی یا منطقیشان روشن شود، جای خود را به اتفاق بعدی میدهند.
این شتاب بر انگیزههای شخصیتها نیز اثر میگذارد. بعضی تصمیمها ناگهانی به نظر میرسند و برخی واکنشها به اندازهی موقعیت اهمیتشان پرورش نمییابند. در فیلمی که بخش بزرگی از تعلیقش بر اعتماد، سوءظن و انکار استوار است، باورپذیری رفتارها اهمیت ویژهای دارد. اگر تماشاگر نتواند بفهمد چرا شخصیتها چنین واکنشی نشان میدهند، توجهش از فضای هراس به سازوکار داستان منحرف میشود.
از همین رو، فیلم هرچند ایدهای جذاب در اختیار دارد، همیشه فرصت کافی برای پروراندن آن پیدا نمیکند. خانه بهمثابه فضای تهدید فضای قصهوار و تاریک فیلم از امتیازهای برجستهی آن است. خانه، که معمولاً محل مراقبت و امنیت دانسته میشود، کمکم صورتی بیگانه پیدا میکند. این دگرگونی با مضمون اصلی داستان هماهنگ است: برای نوآ، خطر نه در نقطهای دوردست، بلکه در محیطی حضور دارد که بزرگترها آن را عادی و مطمئن میپندارند.
همین نزدیکی، موقعیتهای دلهرهآور را اثرگذارتر میکند. لحن افسانهای فیلم نیز به این فضا کیفیتی متفاوت میبخشد. وحشت در اینجا تنها بر تهدید مستقیم تکیه ندارد؛ از حس قدم گذاشتن در قصهای تاریک و آشنا سرچشمه میگیرد، قصهای که قواعدش برای کودک قابلفهمتر از منطق دنیای بزرگسالان است.
« اما شتاب روایت مانع میشود برخی از این نشانهها بهدرستی جا بیفتند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در بهترین لحظههایش این دو جهان را به هم پیوند میدهد و از آنها تصویری وهمآلود میسازد. در لحظههای ضعیفتر، اما، عناصر بصری و موجودات بهجای آنکه وهم را گسترش دهند، تصنعی جلوه میکنند و فاصلهای ناخواسته میان تماشاگر و خطر میسازند. وحشتِ بصری و محدودیت جلوهها جلوههای ویژه و طراحی موجودات در چنین فیلمی نقشی اساسی دارند، زیرا باید امر ناممکن را باورپذیر کنند و درعینحال بخشی از ابهام را نگه دارند.
«پرستار بچه» گاهی در این زمینه موفق است: ظاهر قصهوار و تاریک جهان فیلم، تخیل تماشاگر را به کار میاندازد و اجازه میدهد برخی تهدیدها بیش از آنکه کاملاً دیده شوند، در ذهن شکل بگیرند. این رویکرد میتواند از نمایش مستقیم مؤثرتر باشد. بااینحال، کیفیت نابرابر جلوهها در لحظههایی آشکار میشود که فیلم به تصویر عینی موجودات تکیه میکند.
طراحیهای کمجان یا مصنوعی، قدرت هراس را کاهش میدهند و گاه حالوهوای جدی صحنه را مختل میکنند. این ضعف بهویژه از آن جهت محسوس است که فضای کلی فیلم وعدهی جهانی افسانهای و هراسآور را میدهد؛ وعدهای که ابزارهای بصری همیشه توان برآوردن آن را ندارند. در نتیجه، بخشی از اثرگذاری فیلم به میزان آمادگی تماشاگر برای همراهی با فضای نمادین آن وابسته میماند.
کودک در برابر جهانی که باور نمیکند در لایهی عاطفی، داستان بر تجربهی شناختهشدهی نادیده گرفته شدن دست میگذارد. نوآ برای آنکه خطر را به دیگران بفهماند، باید نهفقط با لئونور، بلکه با بیاعتمادی اطرافیانش هم روبهرو شود. این وضعیت میتواند تصویری مؤثر از شکاف میان ادراک کودک و اطمینان بزرگسالان بسازد؛ بزرگترها نشانهها را از دریچهی عادت میبینند، حال آنکه کودک هنوز به نظمی که جهان را امن جلوه میدهد اعتماد کامل ندارد.
« فیلم در بهترین لحظههایش این دو جهان را به هم پیوند میدهد و از آنها تصویری وهمآلود میسازد. »
قوتها و کاستیها
اما این مضمون نیز به اندازهی ظرفیتش بسط نمییابد. شخصیتهای پیرامونی گاه بیش از آنکه افرادی با منطق و نگرانیهای مستقل باشند، وسیلهای برای تنها ماندن نوآ به نظر میرسند. اگر واکنشهای آنان دقیقتر و باورپذیرتر پرداخت میشد، انزوای کودک دردناکتر و تعلیق داستان نیز محکمتر میشد.
در شکل کنونی، فیلم ایدهی مهمی را پیش میکشد، اما در پرورش رابطهها و پیامدهای عاطفی آن به عمق کافی نمیرسد. جمعبندی «پرستار بچه» بر ایدهای پرکشش بنا شده است: پیوند دادن افسانههای پریان با ترس از کسی که قرار است مراقب کودک باشد. بازی جیمی موری به لئونور وقاری آرام و هراسانگیز میدهد و فضای تاریک و قصهوار فیلم، لحظههایی بهیادماندنی میآفریند.
در بهترین لحظات، اثر از تردید میان خیال کودک و خطر واقعی بهره میگیرد و خانه را به فضایی ناآشنا بدل میکند. در برابر این امتیازها، روایت شتابزده، انگیزههای گاه نامشخص، شخصیتپردازی محدود و جلوههای بصری نابرابر قرار دارند. فیلم ایدههای جذابی را طرح میکند، اما همیشه برای پرورش آنها فرصت یا دقت کافی به خرج نمیدهد.
حاصل، اثری است که بیش از آنکه در همهی اجزای داستانی خود استوار باشد، با حالوهوا و حضور رازآلود لئونور در ذهن میماند: قصهای تاریک که نوید وحشتی متمایز میدهد، هرچند تحقق آن در بخشهایی ناتمام به نظر میرسد.
« اما این مضمون نیز به اندازهی ظرفیتش بسط نمییابد. »



ثبت دیدگاه