نقد و بررسی
نقد The Lullaby | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان گهواره و کابوس «The Lullaby» فیلمی ترسناک از آفریقای جنوبی است که هراس را از موقعیتی آشنا و انسانی آغاز میکند: مادری جوان، نوزادی که آرام نمیگیرد و خانهای که قرار است پناه باشد، اما بهتدریج به فضایی ناآرام بدل میشود. کلویی ونهردن، نوزدهساله، پس از زایمان به زادگاهش بازمیگردد و میکوشد نقش تازهاش را بپذیرد.
اما گریههای مداوم فرزند، فرسودگی و رابطهی دشوار او با مادرش، روبی، ذهن کلویی را در مسیری تاریک قرار میدهد. فیلم از همان ابتدا به این پرسش علاقهمند است که مرز میان خطر بیرونی و آشفتگی درونی کجاست. آنچه کلویی میبیند و حس میکند، برای او واقعی و فوری است؛ بااینحال، تماشاگر ناچار است میان اضطراب روانی، نشانههای ماورایی و تأثیر گذشته بر اکنون حرکت کند.
این ابهام، موتور اصلی تعلیق اثر است، هرچند همیشه به روایتی روشن و منسجم نمیانجامد. مادری بهمثابه تجربهای فرساینده یکی از ظرفیتهای قابلاعتنای فیلم، نمایش مادری نه بهصورت تصویری آرمانی و بیدردسر، بلکه بهعنوان تجربهای جسمانی و روانیِ طاقتفرساست. کلویی با مسئولیتی روبهرو میشود که هیچ استراحتی در آن نیست: نوزاد نیازمند مراقبت دائمی است و گریههایش، بهجای آنکه صرفاً صدایی در پسزمینه باشند، فضای خانه و ذهن مادر را تسخیر میکنند.
دوربین و طراحی صوتی میکوشند این فرسایش را به تماشاگر منتقل کنند؛ صداها کمکم از جزئیات روزمره به نشانههایی تهدیدآمیز بدل میشوند. فیلم در این بخش دست بر موضوعی حساس میگذارد: احساس گناه و ترس از ناتوانبودن در مراقبت از کودک. کلویی نه قهرمانی مطمئن است و نه مادری که فوراً با نقشی تازه کنار آمده باشد.
« کلویی ونهردن، نوزدهساله، پس از زایمان به زادگاهش بازمیگردد و میکوشد نقش تازهاش را بپذیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین بیثباتی، بالقوه میتواند شخصیت را پیچیده و تأثیرگذار کند. بااینحال، اثر گاهی چنان بر رفتارهای آشفته و واکنشهای شدید او تأکید میکند که فرصت شناخت تدریجی شخصیت کمرنگ میشود. بهجای آنکه رنج او همواره از جزئیات کوچک و انباشتهشونده شکل بگیرد، برخی لحظات ناگهان به اوج عاطفی میرسند.
خانهای که امنیتش را از دست میدهد فضای کابوسوار فیلم از نقاط قوت آن است. خانه، اتاق نوزاد، سایهها و صداهای پراکنده، همگی در ساختن حس ناامنی سهم دارند. فیلم بهجای اتکا به نمایش پیدرپی تهدیدها، گاه از انتظار و نادیدنیبودن استفاده میکند: تماشاگر همچون کلویی گوشبهزنگ میماند و میکوشد از هر صدای مبهم یا تصویر گذرا معنایی بیرون بکشد.
این انتخاب، در لحظات موفق، ترسی آرام و ماندگار میسازد؛ ترسی که از آنچه شاید در تاریکی باشد تغذیه میکند. بااینحال، فضای تیره بهتنهایی نمیتواند جایگزین پیشروی دراماتیک شود. فیلم در بخشهایی به حسوحال واحدی بازمیگردد، بیآنکه هر بار اطلاعات تازه یا تغییری معنادار در وضعیت شخصیتها ارائه کند.
تکرار صداها و موقعیتهای مشکوک میتواند نشانگر محصورشدن کلویی در اضطراب باشد، اما وقتی این تکرارها به تحول روایی پیوند نمیخورند، اثر بهجای تشدید دلهره، کشدار میشود. آنچه ابتدا فضاسازی سنجیده به نظر میآید، گاه به مکثی طولانی بدل میشود. گذشتهای که به اکنون راه مییابد «The Lullaby» تنها به آشفتگی روزمرهی یک مادر جوان بسنده نمیکند و رگههایی تاریخی و افسانهوار را نیز وارد داستان میسازد.
« همین بیثباتی، بالقوه میتواند شخصیت را پیچیده و تأثیرگذار کند. »
شخصیتها و اجرا
این لایه قرار است دامنهی وحشت را گسترش دهد و تجربهی کلویی را به ترسی بزرگتر از بحران شخصی او پیوند بزند. حضور گذشته، در اصل، امکان جذابی فراهم میکند: لالایی میتواند هم نشانهای از مراقبت و آرامش باشد و هم حامل خاطرهای هولناک؛ گذشته نیز میتواند در شکلهای تازه به خانه و خانواده بازگردد.
مشکل آن است که پیوند این لایهها همیشه به اندازهی کافی روشن و طبیعی شکل نمیگیرد. بخش تاریخی و خط اصلی گاهی چنان متفاوت از نظر لحن و شیوهی روایتاند که کنار هم نشستنشان بیشتر موجب سردرگمی میشود تا غنای معنایی. فیلم در برخی لحظات به جای آنکه رابطهی میان تاریخ، حافظه و هراس کنونی را آرامآرام آشکار کند، نشانههایی پراکنده پیش میگذارد و از تماشاگر میخواهد فاصلههای میان آنها را پر کند.
ابهام میتواند سرچشمهی تعلیق باشد؛ اما وقتی نشانهها به اندازهی کافی به یکدیگر پاسخ نمیدهند، ابهام به گنگی نزدیک میشود. رابطهی مادر و دختر؛ زخمی زیر پوست ترس رابطهی کلویی و روبی به داستان بُعد عاطفی میدهد. روبی حضور دارد و میکوشد کمک کند، اما حمایت او همیشه آنگونه نیست که دخترش نیاز دارد.
گذشتهی مشترکشان در رفتارها، سوءتفاهمها و داوریهای ناگفته حضور دارد. کلویی در برابر مادری که میتواند تکیهگاهش باشد، همزمان احساس فشار و بیاعتمادی میکند؛ همین دوگانگی رابطه را باورپذیرتر از یک تقابل سادهی «مادر خوب» و «دختر ناسازگار» میسازد. با وجود این ظرفیت، فیلم همهی جزئیات این پیوند را به عمق لازم نمیرساند.
« این لایه قرار است دامنهی وحشت را گسترش دهد و تجربهی کلویی را به ترسی بزرگتر از بحران شخصی او پیوند بزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاه شخصیتها بیش از آنکه از دل گفتوگوها و انتخابهای ظریف شناخته شوند، با واکنشهای تند و موقعیتهای بحرانی تعریف میشوند. نتیجه این است که تنش میان مادر و دختر در برخی صحنهها اثرگذار است، اما در بخشهایی دیگر از پرداختی کممایه رنج میبرد. با این همه، همین رابطه یکی از مؤثرترین تکیهگاههای فیلم است؛ زیرا ترس از دستدادن کودک را به پرسشی گستردهتر دربارهی مراقبت، قضاوت و انتقال زخمها میان نسلها پیوند میدهد.
بازیها و محدودیتهای روایت بازی راین سوارت در نقش کلویی وظیفهای دشوار بر دوش دارد: او باید فرسودگی، بدگمانی و هراس را در شخصیتی به نمایش بگذارد که بهتدریج توان اعتماد به ادراک خود را از دست میدهد. در بعضی لحظات، شدت واکنشهای او با فضای کابوسوار اثر هماهنگ میشود و حضورش مرکز ثقل فیلم را حفظ میکند.
در لحظات دیگر، اجرا بیش از اندازه مستقیم به نظر میرسد و بهجای آنکه لایههای گوناگون اضطراب را آشکار کند، تنها بر شدت آشفتگی تأکید میگذارد. بازیهای دیگر نیز یکدست نیستند و همین ناهمواری، باورپذیری برخی صحنهها را کاهش میدهد. از نظر روایت، مشکل اصلی کندی آغاز و دشواری در حفظ ریتم است.
فیلم برای ساختن فضای ناآرام زمان صرف میکند، اما این زمان همیشه با پیشرفت شخصیت یا پیچیدهترشدن تعلیق جبران نمیشود. ایدهی مادری در بحران، تهدیدهای پیرامون نوزاد و مرز مبهم میان ادراک و واقعیت، ظرفیت فراوانی دارند؛ بااینحال، خود ایدهها برای تازهبودن کافی نیستند. آنچه باید به فیلم شخصیت مستقل بدهد، پیوند دقیق این عناصر با تجربهی خاص کلویی است، و این پیوند در سراسر اثر به یک اندازه محکم نمیماند.
« در بعضی لحظات، شدت واکنشهای او با فضای کابوسوار اثر هماهنگ میشود و حضورش مرکز ثقل فیلم را حفظ میکند. »
قوتها و کاستیها
اوجگیری دیرهنگام در بخشهای پایانی، فیلم از انرژی و تمرکزی برخوردار میشود که آغاز آن کمتر دارد. نشانههای قبلی وزن بیشتری پیدا میکنند و تنش، پس از مدتی طولانی، به سمت رویارویی روشنتری حرکت میکند. برای تماشاگرانی که تا آن مرحله با ضرباهنگ کند و روایت گاه مبهم کنار آمدهاند، این تغییر میتواند بخشی از انتظار را جبران کند.
بدون ورود به جزئیات رویدادهای پایانی، میتوان گفت اثر در آنجا بهتر از پیش از ظرفیت بصری و عاطفی خود استفاده میکند. اما این بهبود، کاستیهای مسیر را کاملاً از میان نمیبرد. پایانبندی زمانی بیشترین اثر را میگذارد که مخاطب در طول فیلم برای شخصیتها و نشانهها سرمایهگذاری عاطفی کرده باشد؛ در اینجا، کندی و تکرار بعضی موقعیتها ممکن است بخشی از آن پیوند را سست کند.
فیلم در نهایت به نقطهای میرسد که از نظر حس و شدت از بخشهای آغازین گیراتر است، ولی رسیدن به آن برای همهی تماشاگران به یک اندازه روان نخواهد بود. جمعبندی «The Lullaby» فیلمی است که از دل تجربهای پرتنش و نزدیک به زندگی روزمره، به وحشتی روانی و کابوسوار میرسد. فضای تیره، صداهای ناآرام و رابطهی پیچیدهی مادر و دختر، بهترین ویژگیهای آناند.
فیلم همچنین بهدرستی یادآوری میکند که ترس گاهی نه از هیولایی آشکار، بلکه از فرسودگی، احساس گناه و ناتوانی در تشخیص خطر سرچشمه میگیرد. در برابر این امتیازها، شروع کند، اجراهای نهچندان یکدست، تکرار موقعیتها و پیوند گاه نامطمئن میان گذشته و اکنون قرار دارد. اثر ایدههایی آشنا را برمیگزیند و همیشه نمیتواند آنها را به روایتی تازه و منسجم بدل کند.
« اوجگیری دیرهنگام در بخشهای پایانی، فیلم از انرژی و تمرکزی برخوردار میشود که آغاز آن کمتر دارد. »
جمعبندی
بااینحال، حالوهوای کابوسوار و اوجگیری دیرهنگامش به آن هویتی قابلتشخیص میبخشند. این فیلم بیش از آنکه وحشتی بیوقفه یا روایتی بینقص باشد، تجربهای نابرابر اما گاه مؤثر از مادری، اضطراب و از دسترفتن حس امنیت است.
« بااینحال، حالوهوای کابوسوار و اوجگیری دیرهنگامش به آن هویتی قابلتشخیص میبخشند. »



ثبت دیدگاه