نقد و بررسی
نقد دورورو (Dororo) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به تن و سرزمین ویران «دورورو» در قالب ماجراجویی فانتزی تاریخی آغاز میشود، اما زودتر از آنکه به جستوجوی اندامهای ازدسترفته هیاکیمارو بدل شود، تماشاگر را با پرسشی دشوار روبهرو میکند: اگر قدرت و رفاه یک سرزمین بر قربانیکردن یک انسان بنا شده باشد، آیا آن رفاه سزاوار دفاع است؟
سرزمین دایگو در روزگار جنگهای داخلی، از خشکسالی، فقر و ناامنی رنج میبرد؛ پیمان پدر هیاکیمارو با دیوان، وعده رهایی میدهد، اما بهایش را نوزادی میپردازد که هنوز مجال انتخاب ندارد. این مقدمه، موتور داستان را روشن میکند، بیآنکه آن را به انتقامجویی ساده تقلیل دهد. هیاکیمارو در پی بازپسگیری بدن خویش است و دورورو، کودک دزد و سختجان، در پی زندهماندن.
اما سفر مشترکشان بهتدریج به مواجههای با رنج مردمی بدل میشود که در سایه جنگ و معاملههای قدرتمندان له شدهاند. مجموعه با همین پیوند میان سرنوشت فردی و تباهی جمعی، جهان خشن و گیرا میسازد؛ جهانی که خشونتش صرفاً آرایهای تماشایی نیست، بلکه پیامد انتخابهایی است که در بالا گرفته شدهاند.
هیاکیمارو؛ انسانشدن بهمثابه تجربه هیاکیمارو شخصیتی است که هویتش نه از گذشتهای روشن، بلکه از فقدان شکل میگیرد. او در آغاز، جهان را به شیوهای متفاوت از دیگران درمییابد و برای دفاع از خود به ابزارهایی مرگبار و بدن مصنوعی متکی است. بازپسگیری اعضایش، در ظاهر هدفی ملموس و قهرمانانه به نظر میرسد؛ اما هر گام در این مسیر، پرسشی تازه درباره خود او پیش میکشد: آیا جسم کاملتر الزاماً به معنای انسان کاملتر است؟
« این مقدمه، موتور داستان را روشن میکند، بیآنکه آن را به انتقامجویی ساده تقلیل دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
و اگر رنج، امکان لمس و شنیدن و دیدن را فراهم کند، آیا بازگشت این تواناییها فقط هدیه است یا باری تازه نیز به همراه دارد؟ سریال بهخوبی از این موقعیت برای ساختن قوسی شخصیتی بهره میگیرد. هیاکیمارو از موجودی که واکنشهایش بیشتر غریزی و دفاعیاند، به انسانی بدل میشود که باید معنای تجربههای تازهاش را بیاموزد.
این تحول، گاه در سکوتها و مکثها مؤثرتر از گفتوگوهای توضیحی است؛ نگاه و رفتار او وزن روایی پیدا میکند، چون هر ادراک تازه میتواند هم شادیآور باشد و هم دردناک. با این حال، در بخشهایی از مسیر، شتاب روایت اجازه نمیدهد همه دگرگونیهای درونی او به یک اندازه جا بیفتند. سریال ایدهای نیرومند دارد، اما گاهی زودتر از آنکه پیامدهای روانی یک مرحله را بکاود، به مرحله بعد میرسد.
دورورو و شکلگیری پیوندی عاطفی دورورو در برابر سکوت هیاکیمارو، حضوری پرتحرک، کنجکاو و گاه بازیگوش دارد. او در جهانی خشن آموخته است که زیرکی و جسارت ابزار بقا هستند؛ بنابراین شوخی و بیپرواییاش صرفاً برای سبککردن فضای داستان به کار نمیروند. این رفتارها بخشی از شیوهایاند که با آن ترس و آسیبپذیری را مهار میکند.
در زیر این ظاهر پرانرژی، زخمهایی پنهان وجود دارند که به شخصیتش عمق میبخشند و او را از همراهی صرفاً کمیک فراتر میبرند. رابطه این دو، بهتدریج از همسفری ناخواسته به نوعی اعتماد و دلبستگی میرسد. یکی جهان را تازه میآموزد و دیگری ناچار است در آن دوام بیاورد؛ در نتیجه، هر یک چیزی را در دیگری کامل میکند، بیآنکه رابطهشان به الگویی ساده و بیتنش فروکاسته شود.
« سریال بهخوبی از این موقعیت برای ساختن قوسی شخصیتی بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
تضاد میان گرمای کلام دورورو و خاموشی هیاکیمارو، لحظههای لطیف و گاه تکاندهندهای میآفریند. با این همه، برخی تغییرات عاطفی میان آنها اندکی شتابزده احساس میشوند. سریال گاهی انتظار دارد تماشاگر فاصلههای میان چند مرحله از صمیمیت را خود پر کند، در حالی که اندکی زمان بیشتر میتوانست پیوندشان را طبیعیتر و رساتر سازد.
اخلاق قدرت و بهای آسایش قلب اخلاقی «دورورو» در کشاکش میان رفاه جمعی و حق فردی میتپد. تصمیم دایگو را نمیتوان تنها با برچسب شرارت توضیح داد؛ او در پی نجات قلمرو خویش است، اما راهی را برمیگزیند که بهایش بر دوش بیگناهی افتاده که هیچ سهمی در آن تصمیم نداشته است. همین تناقض، داستان را از تقابل ساده خیر و شر دور میکند.
مسئله فقط این نیست که پدر هیاکیمارو خطا کرده؛ پرسش مهمتر آن است که آیا موفقیت سیاسی و امنیت عمومی میتوانند قربانیکردن انسان را توجیه کنند؟ سریال همچنین نشان میدهد که خشونت جنگ تنها در میدان نبرد رخ نمیدهد. فقر، آوارگی، گرسنگی و ترس، در زندگی روزمره مردم نفوذ کردهاند و گاه خود به شکلهایی خاموشتر از جنگ، انسانها را از میان میبرند.
در این میان، دیوان فقط تهدیدهایی فراطبیعی نیستند؛ آنها بخشی از جهانیاند که اخلاق انسانی در آن از پیش آسیب دیده است. این تمثیل همیشه ظریف و پیچیده پیش نمیرود، اما به قصه نیرویی میبخشد که از هیجان مبارزه فراتر میرود. هر نبرد میتواند یادآور این باشد که شرارت، گاهی در هیئت موجودی افسانهای ظاهر میشود و گاهی در تصمیمی بهظاهر مصلحتاندیشانه.
« تضاد میان گرمای کلام دورورو و خاموشی هیاکیمارو، لحظههای لطیف و گاه تکاندهندهای میآفریند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ساختار روایی؛ سفرهای مؤثر و تکرار فرساینده ساختار مجموعه بر سفر و رویاروییهای پیدرپی استوار است. هیاکیمارو و دورورو از مکانی به مکان دیگر میروند، با بحران تازهای روبهرو میشوند و در برابر تهدیدی میایستند که جهان داستان را بیش از پیش آشکار میکند. این الگو در بهترین لحظههایش ثمربخش است: هر برخورد، تصویری از رنج مردم یا شکلی تازه از پیامدهای پیمان را پیش چشم میگذارد و به سفر قهرمانان معنایی افزوده میدهد.
تماشاگر همزمان با پیشروی داستان، با جغرافیایی آشنا میشود که در آن بقا امتیازی نابرابر است. اما تکرار چرخه شکار دیو و نبرد، گاه از تازگی روایت میکاهد. هنگامی که قالب یک رویارویی بیش از حد آشنا میشود، خطر آن وجود دارد که هر قسمت به مرحلهای دیگر از بازیابی بدن بدل شود، نه رخدادی با وزن دراماتیک مستقل.
افزون بر آن، تأکید پررنگ بر نبردها در بعضی مقاطع، مجال کمتری برای مکث بر پیامدهای انسانی آنها باقی میگذارد. سریال در روایتهای مستقل و اپیزودیک خود همیشه به یک اندازه قوی نیست؛ بعضی ماجراها لایههای اخلاقی و عاطفی داستان را ژرفتر میکنند و بعضی دیگر بیشتر همچون ایستگاههایی در مسیر حرکت قهرمانان به نظر میرسند.
تصویر، حرکت و موسیقی فضای دیداری «دورورو» در خدمت خشونت و اندوه جهان آن است. روستاهای فقیر، زمینهای جنگزده و مسیرهای ناامن، حسی از فرسودگی مداوم میسازند؛ انگار زندگی در این سرزمین همواره در آستانه فروپاشی است. تقابل میان طبیعت زیبا و حضور مرگ، به تصاویر نوعی تلخی شاعرانه میبخشد.
« ساختار روایی؛ سفرهای مؤثر و تکرار فرساینده ساختار مجموعه بر سفر و رویاروییهای پیدرپی استوار است. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر، طراحی حرکت در نبردها به هیاکیمارو حالتی غیرعادی و مهیب میدهد؛ بدن مصنوعی او فقط وسیله جنگ نیست، بلکه بیان بصری محرومیتی است که به سلاح تبدیل شده است. کیفیت بصری در همه لحظهها یکدست نیست و گاه تفاوت میان صحنههای پرجزئیات و بخشهای کمتحرک به چشم میآید. بااینحال، مجموعه در ساختن لحظههای پرتنش و حفظ هویت کلی جهانش توفیق دارد.
موسیقی نیز بهجای آنکه صرفاً هیجان نبردها را تشدید کند، در لحظههای حزنآلود و تأملی به عاطفه داستان وزن میدهد. کنار هم قرار گرفتن خشونت تصویری، سکوتهای شخصیتمحور و موسیقی اندوهناک، به سریال لحنی میبخشد که میان افسانه تاریک و درام انسانی در رفتوآمد است. شخصیتهای فرعی و گستره جهان داستان یکی از امتیازهای «دورورو» آن است که مسئله هیاکیمارو را در خلأ مطرح نمیکند.
خاندان، جنگاوران، درمانگران و مردم عادی هر یک نسبت متفاوتی با قدرت، ترس و بقا دارند. برخی شخصیتهای فرعی همچون آینهای برای قهرمانان عمل میکنند و امکان میدهند پرسشهای اخلاقی داستان از زاویههای گوناگون دیده شوند. مواجهه با آنان، سفر را از یک مأموریت شخصی به روایتی درباره جامعهای بدل میکند که در آن حتی انتخابهای فردی نیز زیر فشار جنگ و گرسنگی شکل میگیرند.
بااینحال، همه این شخصیتها فرصت کافی برای گسترش نمییابند. گاه حضوری کوتاه دارند و بیشتر برای پیشبردن سفر یا روشنکردن یک مضمون وارد داستان میشوند. این امر لزوماً ساختار سریال را از کار نمیاندازد، اما گستره جهان را محدودتر از آنچه زمینه داستان وعده میدهد جلوه میدهد. برخی چهرهها میتوانستند با ماندگاری بیشتر، پیچیدگی اجتماعی و خانوادگی ماجرا را پررنگتر کنند.
« کیفیت بصری در همه لحظهها یکدست نیست و گاه تفاوت میان صحنههای پرجزئیات و بخشهای کمتحرک به چشم میآید. »
جمعبندی
جمعبندی «دورورو» اقتباسی فانتزی تاریخی است که نیروی اصلیاش را از ترکیب ماجراجویی، تراژدی و پرسشهای اخلاقی میگیرد. سفر هیاکیمارو برای بازپسگیری بدن، در ظاهر مسیری روشن و قهرمانانه دارد؛ اما معنای آن با هر تجربه تازه تغییر میکند. در کنار او، دورورو با سرزندگی و زخمهای پنهانش به داستان گرما میبخشد و رابطه این دو، یکی از پایدارترین سرچشمههای عاطفی مجموعه است.
تکرار الگوی شکار دیوها، شتاب بعضی تحولهای شخصیتی و پرداخت ناکافی برخی چهرههای فرعی از محدودیتهای اثرند. بااینحال، این کاستیها از قدرت ایده مرکزی و فضای متمایز آن نمیکاهند. «دورورو» در بهترین لحظههایش نه درباره پیروزی در نبرد، بلکه درباره دشواری بازشناختن انسانیت در جهانی است که قدرت، رنج را به بهای پیشرفت بدل کرده است؛ پرسشی که پس از پایان هر سفر، همچنان در ذهن باقی میماند.
« تکرار الگوی شکار دیوها، شتاب بعضی تحولهای شخصیتی و پرداخت ناکافی برخی چهرههای فرعی از محدودیتهای اثرند. »



ثبت دیدگاه