نقد و بررسی
نقد Red Angel | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی در دلِ تباهی جنگ «فرشتهٔ سرخ» ساختهٔ یاسوزو ماسومورا، اثری جنگی است که بهجای میدان نبرد و قهرمانیهای متعارف، چشم خود را به بیمارستانی صحرایی در چینِ سال ۱۹۳۹ میدوزد. در آنجا جنگ نه در قالب نقشههای نظامی و پیروزیهای بزرگ، بلکه در بدنهای شکافته، اندامهای قطعشده و درمانگرانی نمایان میشود که فرصتِ سوگواری ندارند.
ساکورا نیشی، پرستار جوان ارتش، به محیطی فرستاده میشود که کمبود پزشک و دارو، رنج را به امری روزمره بدل کرده است. فیلم از همین زاویه، تصویری تلخ و انسانی از جنگ میسازد: فاجعه نه فقط در لحظهٔ نبرد، که در هر تلاشی برای زنده نگهداشتن انسانها ادامه دارد. نگاه ضدجنگ و بدنِ زخمی ماسومورا از نمایش خشونت پرهیز نمیکند؛ بااینحال، خشونت در فیلم صرفاً وسیلهای برای شوکآفرینی نیست.
بدنهای مجروح و عملهای پیدرپی، تماشاگر را با هزینهٔ واقعی جنگ روبهرو میکنند؛ هزینهای که قهرمانسازی و شعارهای میهنپرستانه معمولاً پنهانش میکنند. در بیمارستان، هر بیمار مسئلهای اخلاقی نیز هست: چه کسی را میتوان نجات داد، وقتی امکانات برای همه کافی نیست؟ پزشک گاه ناچار است میان نجات ناممکن و رهاکردن بیمار یکی را برگزیند و پرستار در کنار او با عواقب این انتخابها زندگی کند.
« در بیمارستان، هر بیمار مسئلهای اخلاقی نیز هست: چه کسی را میتوان نجات داد، وقتی امکانات برای همه کافی نیست؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این نگاه، فیلم را از یک روایت نظامیِ متعارف دور میکند. جنگ در «فرشتهٔ سرخ» بیشتر نیرویی فرساینده است تا ماجرایی پرهیجان؛ نیرویی که بدن را میفرساید، اختیار فرد را محدود میکند و کرامت را به خطر میاندازد. خشونت جسمانی در همین چارچوب معنا پیدا میکند، هرچند نمایش بیپرده و مکرر آن ممکن است برای بخشی از مخاطبان طاقتفرسا باشد.
ساکورا نیشی؛ مراقبت در مرزِ توان انسانی نیشی در آغاز، پرستاری است که میکوشد وظیفهاش را در شرایطی تقریباً ناممکن انجام دهد. اما فیلم او را به نماد پاک و دستنیافتنیِ فداکاری تبدیل نمیکند. او خسته میشود، دلبستگی پیدا میکند و در برابر رنج دیگران واکنشهایی نشان میدهد که از مرزهای معمولِ نقش حرفهایاش عبور میکنند.
همین پیچیدگی، شخصیت او را زنده میکند: مراقبت در اینجا نه فضیلتی آرام و بیهزینه، بلکه مواجههای روزانه با درماندگی، میل و احساس گناه است. نیشی همچنین زنی است که در ساختار نظامیِ مردسالار، اختیار چندانی بر محیط یا امنیت خود ندارد. فیلم او را در موقعیتهایی قرار میدهد که بدنش و انتخابهایش زیر فشار جنگ و مناسبات قدرت قرار میگیرند.
« این نگاه، فیلم را از یک روایت نظامیِ متعارف دور میکند. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، رفتارهای نامتعارف او را نمیتوان جدا از شرایطی فهمید که امکان انتخاب آزادانه را از همه میگیرد. بااینحال، همین زمینهسازی لزوماً همهٔ صحنهها را از نظر اخلاقی بیمسئله نمیکند؛ فیلم گاه در مرز باریک میان نمایش آسیبپذیری و بهرهبرداری نمایشی از آن حرکت میکند. اوکابه و عشق در وضعیت اضطرار رابطهٔ نیشی با دکتر اوکابه یکی از محورهای عاطفی فیلم است.
اوکابه پزشکی کارآزموده است که در برابر انبوه زخمها و مسئولیت نجات بیماران، به انسانی فرسوده و آسیبپذیر بدل شده؛ اعتیادش به مورفین نیز نشانهای از فروپاشی درونی اوست. بازی شینسوکه آشیدا، بهویژه در لحظات سکوت و خویشتنداری، به این شخصیت وزن میدهد. اوکابه نه ناجیِ بینقص است و نه چهرهای یکسره بیرحم؛ پزشکی است گرفتار تناقض میان وظیفه، ناتوانی و نیاز شخصی.
آیا پیوند میان او و نیشی قانعکننده است؟ پاسخ فیلم ساده نیست. عشق در اینجا در بستری عادی شکل نمیگیرد، بلکه از دلِ ترس، فرسودگی و مجاورت دائمی با مرگ سر برمیآورد. این وضعیت میتواند شدت عاطفی رابطه را توضیح دهد، اما برای برخی تماشاگران، چرخش آن به سوی عاشقانهای پررنگ ممکن است ناگهانی یا تصنعی جلوه کند.
« در نتیجه، رفتارهای نامتعارف او را نمیتوان جدا از شرایطی فهمید که امکان انتخاب آزادانه را از همه میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی فیلم بیش از آنکه زمان کافی برای رشد این پیوند فراهم کند، بر ضرورت عاطفیِ آن تکیه میکند. بااینهمه، ناپایداری رابطه با جهان ناپایدار پیرامونش همخوان است. بازیها و مناسبات انسانی آیاکو واکائو در نقش نیشی مرکز ثقل فیلم است. بازی او میان انضباط پرستارانه و آشفتگی عاطفی تعادل برقرار میکند و شخصیت را به مجموعهای از واکنشهای کلیشهای فرو نمیکاهد.
نیشی گاهی مقاوم و عملگراست و گاهی در برابر درد و تنهایی دیگران از پا میافتد؛ این نوسانها به فیلم امکان میدهد جنگ را نه فقط از منظر قربانیان، بلکه از چشم کسی بنمایاند که هر روز ناچار است به آنان نزدیک شود. بازیهای مکمل نیز به فضای جمعی اثر کمک میکنند. سربازان زخمی در فیلم صرفاً تودهای بیچهره نیستند؛ هرکدام نشانهای از زندگیِ پیشین و آیندهای ازدسترفته را با خود دارند.
رابطهٔ نیشی با سربازِ دچار قطع عضو، از دشوارترین بخشهای فیلم است. این بخش میکوشد تنهایی، شرم و نیاز به تماس انسانی را بیپرده نشان دهد، اما صراحتش ممکن است به همان اندازه که تکاندهنده است، برای مخاطب پرسشبرانگیز نیز باشد. اثر از پاسخ قطعی میگریزد و تماشاگر را با ناراحتی اخلاقیِ موقعیت تنها میگذارد.
« گاهی فیلم بیش از آنکه زمان کافی برای رشد این پیوند فراهم کند، بر ضرورت عاطفیِ آن تکیه میکند. »
قوتها و کاستیها
تصویر سیاهوسفید و فشار فضا تصویربرداری سیاهوسفید فیلم فقط انتخابی زیباییشناختی نیست؛ به ساختن جهانی سرد و خفقانآور یاری میرساند. تضاد میان روشنایی و تیرگی، محیط درمانی را از پناهگاهی امن به امتداد جبهه بدل میکند. قابها و فضاهای بسته، حس تراکم و بیوقفگی را تقویت میکنند: زخمیها، درمانگران و ابزارها در محیطی محدود روی هم انباشته شدهاند و مجال فاصلهگرفتن از رنج تقریباً وجود ندارد.
زیبایی بصری فیلم نیز از همین تناقض نیرو میگیرد؛ تصویرها گاه چشمنوازند، اما آنچه درونشان رخ میدهد دلآشوبکننده است. ساختار روایی و محدودیتهای اثر روایت با مجموعهای از موقعیتها و برخوردهای دشوار پیش میرود و به همین دلیل گاه اپیزودیک به نظر میرسد. خردهداستانها و مواجهههای پیاپی، دامنهٔ رنج انسانی را گسترش میدهند، اما همیشه به یک خط دراماتیک کاملاً یکپارچه نمیپیوندند.
در بخشهایی، شدت موقعیتها چنان بالاست که فیلم کمتر فرصت مییابد پیامدهای روانی آنها را با مکث و ظرافت دنبال کند. این پراکندگی میتواند ریتم را نابرابر سازد و پیوند میان بعضی رخدادها را سست کند. همچنین خشونت و آزار جنسی، گرچه در منطق جهان بیرحم فیلم ریشه دارند، بهسبب تکرار و صراحت میتوانند برای بعضی مخاطبان از حد تحمل فراتر روند.
« تضاد میان روشنایی و تیرگی، محیط درمانی را از پناهگاهی امن به امتداد جبهه بدل میکند. »
جمعبندی
پرسش مهم این است که آیا دوربین به رنج شخصیتها نزدیک میشود تا آن را بفهمد، یا گاهی خودِ نمایش رنج به مقصدی مستقل بدل میشود. فیلم همواره پاسخ قاطعی به این نگرانی نمیدهد؛ اما همین تنش، بخشی از تجربهٔ دشوار و بحثبرانگیز تماشای آن است. جمعبندی «فرشتهٔ سرخ» فیلمی آرامشبخش یا آسانتماشا نیست.
ارزشش در آن است که جنگ را از سطح شعار و حادثه به زندگی روزمرهٔ کسانی میآورد که باید با زخمها، فقدانها و انتخابهای ناممکن کنار بیایند. بازی باورپذیر آیاکو واکائو، حضور پیچیدهٔ اوکابه و تصویرهای سیاهوسفیدِ خفقانآور، اثری ماندگار میسازند که نیروی عاطفیاش از بیپردهبودن و انسانگرایی تلخش میآید.
در برابر، پراکندگی روایت، ناهمواریِ خط عاشقانه و نمایش طاقتفرسای خشونت، مانع از آن میشوند که فیلم برای هر تماشاگر تجربهای یکسره موفق باشد. بااینحال، «فرشتهٔ سرخ» بهعنوان روایتی ضدجنگ، همچنان اثری تکاندهنده است؛ فیلمی که از تماشاگر نمیخواهد جنگ را تماشا کند، بلکه از او میخواهد در کنار زخمیان بماند.
« فیلم همواره پاسخ قاطعی به این نگرانی نمیدهد؛ اما همین تنش، بخشی از تجربهٔ دشوار و بحثبرانگیز تماشای آن است. »



ثبت دیدگاه