نقد و بررسی
نقد سلین و ژولی قایقسواری میکنند (Céline and Julie Go Boating) | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازی با مرزهای واقعیت و قصه «سلین و ژولی قایقسواری میکنند» از همان آغاز به تماشاگر میفهماند که قرار نیست در مسیر روایی آشنایی حرکت کند. ژولی، کتابدار خیالپرداز، در پارکی با سلین، شعبدهبازی رازآمیز، روبهرو میشود و دنبالش میافتد؛ اما این تعقیب بیشتر به بازیِ کشف و گریز میماند تا مقدمهای برای پیرنگی سرراست.
پاریس در فیلم نه صرفاً پسزمینه، بلکه قلمرویی برای بازی، گمشدن و دوباره یافتن است. خیابانها و خانهها گویی با قاعدههایی متفاوت از جهان روزمره کار میکنند؛ قاعدههایی که فیلم بهجای توضیحدادن، کمکم و با شوخی و ابهام پیش چشم ما میگذارد. ژاک ریوت در این اثر، قصهگویی را به موضوع خود فیلم بدل میکند.
بخشهایی از زندگی سلین و ژولی با ماجرایی دیگر در هم میروند: خانهای مرموز، زنانی گرفتار در یک ملودرام تکرارشونده و آبنباتهایی که امکان تماشای تکههایی از آن داستان را فراهم میکنند. این خلاصه، بااینحال، فقط طرحی کلی از ماجراست؛ جذابیت فیلم در چگونگی رفتوآمد میان این لایهها و در حسِ همزمانِ کنجکاوی، سردرگمی و سرزندگی نهفته است.
هیچیک از قواعد این جهان کاملاً ثابت نمیماند، و همین بیثباتی به فیلم نیروی خیالانگیزش را میبخشد. روایتِ آزاد و لذتِ گمشدن فیلمی با روایتی متعارف، معمولاً اطلاعات را برای پیشبردن پیرنگ مرتب میکند؛ اما اینجا روایت بیش از آنکه وسیلهای برای رسیدن به پاسخ باشد، فضایی برای تجربهکردن است.
« پاریس در فیلم نه صرفاً پسزمینه، بلکه قلمرویی برای بازی، گمشدن و دوباره یافتن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زمان میتواند کش بیاید، گفتوگوها از مسیر اصلی منحرف شوند و کنشهای ظاهراً کوچک به خودی خود اهمیت پیدا کنند. تماشاگر گاه از خود میپرسد کدام بخش از ماجرا مهم است و کدام را باید همچون بازیای گذرا پذیرفت. فیلم نیز عجلهای برای رفع این تردید ندارد. این آزادی، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم دشواری اصلی آن.
روایت غیرخطی و رازآلودش به مخاطب اجازه میدهد در ساختن معنا مشارکت کند؛ نشانهها را کنار هم بگذارد و پیوندهایی را حدس بزند که فیلم لزوماً آشکارا تأییدشان نمیکند. در عین حال، اگر تماشاگر به ضرباهنگ تند یا پیشرفت روشن پیرنگ خو گرفته باشد، ممکن است این پراکندگی را فرساینده بیابد. ریوت بهجای آنکه هر صحنه را بهوضوح در خدمت مقصدی روایی قرار دهد، از مکث، تکرار و حاشیهروی هم لذت میبرد.
فیلم از ما نمیخواهد فقط بدانیم «چه اتفاقی میافتد»؛ از ما میخواهد در شیوهٔ روایتکردن آن هم سهیم شویم. دوستی بهمثابه نیروی محرک سلین و ژولی بیش از آنکه دو شخصیت با مسیرهای جداگانه باشند، همچون دو شریک در یک بازی مشترک شکل میگیرند. تفاوتهای رفتاری و خلقوخویشان، رابطهای زنده میسازد که با رقابت، تقلید، همدلی و جابهجایی نقشها پیش میرود.
هرکدام گاه دیگری را دنبال میکند، از او اثر میپذیرد یا جای او را میگیرد؛ و در نتیجه، هویت در این فیلم چیزی کاملاً ثابت و بسته نیست. این جابهجاییها نه فقط به موقعیتهای کمیک میانجامند، بلکه پرسشی ظریف دربارهٔ اینکه آدمها تا چه اندازه در رابطه با یکدیگر خود را میسازند، پیش میکشند.
« زمان میتواند کش بیاید، گفتوگوها از مسیر اصلی منحرف شوند و کنشهای ظاهراً کوچک به خودی خود اهمیت پیدا کنند. »
شخصیتها و اجرا
اجرای ژولیت برتو و دومینیک لابوریه به این پویایی جان میدهد. انرژی برتو در نقش سلین، با حالوهوای سنجیدهتر و خیالپردازانهٔ لابوریه در نقش ژولی، تضادی دلنشین ایجاد میکند. بااینحال، فیلم آنها را در قالبهای خشکِ «متضاد» زندانی نمیکند؛ جذابیت رابطهشان دقیقاً از سیالبودن مرزهای میانشان میآید.
آنها کنار هم نه صرفاً دو شخصیت، بلکه دو بازیگرِ درون جهان فیلماند که مدام نقش و موقعیت را امتحان میکنند. همین همراهی، حتی در صحنههای طولانی و کمحادثه، فیلم را گرم و انسانی نگه میدارد. خانهٔ مرموز و ملودرامِ گرفتار داستانی که در خانهٔ تسخیرشده جریان دارد، در برابر آزادی و سرزندگی دو قهرمان، لحنی بستهتر و سنگینتر دارد.
این بخش با فضای ملودرام، روابط رازآلود و حس خطری که بهتدریج انباشته میشود، به گونهای دیگر از سینما اشاره میکند؛ جهانی که انگار در چرخهای از تکرار گرفتار مانده است. بازگشت مکرر به آن فضا، هم تعلیق میسازد و هم نشان میدهد که قصه چگونه میتواند به قفسی برای شخصیتهایش بدل شود.
ریوت این تقابل را با توضیحهای مستقیم پیش نمیبرد. جزئیات پراکنده، تکهتکه و گاه نامطمئن به دست ما میرسند. تماشاگر ممکن است در آغاز نتواند رابطهٔ میان شخصیتها یا اهمیت هر رخداد را دقیقاً دریابد، اما همین نادانی بخشی از تجربه است: ما نیز مانند سلین و ژولی با یک قصهٔ ناقص روبهرو هستیم و باید از میان بازگشتها و نشانهها راهی برای فهم آن پیدا کنیم.
« اجرای ژولیت برتو و دومینیک لابوریه به این پویایی جان میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهاینترتیب، تماشاکردن را از کنشی منفعل بیرون میآورد و آن را به نوعی جستوجوی مشارکتی بدل میکند. طنز، خیال و شکستن قواعد طنز فیلم از شوخیهای کلامی صرف نمیآید؛ بیشتر در فاصلهٔ میان جدیتِ یک موقعیت و بازیگوشیِ واکنش شخصیتها شکل میگیرد. راز و تهدید حضور دارند، اما اثر اجازه نمیدهد فضای وهمآلود به یأس یا وحشت یکدست تبدیل شود.
حرکات ناگهانی، رفتارهای نامنتظر و دستکاریهای کوچک در قواعد جهان داستان، لحنی سبکبال میسازند که پیوسته با تعلیق درآمیخته است. این ترکیب، یکی از ویژگیهای ماندگار فیلم است: ما هم به معما جذب میشویم و هم از غیرقابلپیشبینیبودن بازی لذت میبریم. از سوی دیگر، فیلم به شکل ضمنی دربارهٔ قدرت قصهها نیز میاندیشد.
چه کسی حق دارد داستانی را تعریف کند؟ آیا شخصیتهای یک روایت ناگزیرند همان سرنوشتی را تکرار کنند که از پیش برایشان نوشته شده است؟ سلین و ژولی صرفاً تماشاگرانِ داستان درون خانه نیستند؛ کنجکاوی و حضورشان این پرسش را پیش میکشد که آیا میتوان از جایگاه مخاطب بیرون آمد و در سرنوشت روایت دخالت کرد.
اثر این مضمون را با بازی و فانتزی پیش میبرد، نه با خطابه؛ از همین رو، اندیشهاش در دل ماجراجویی باقی میماند. فرم، زمان و هزینهٔ تجربه مدت طولانی فیلم و ریتم آرام آن، انتخابی بنیادی است، نه صرفاً مانعی بیرونی. ریوت به صحنهها مجال میدهد تا از کارکرد روایی فوریشان فراتر بروند و حالوهوای خود را بسازند.
« فیلم بهاینترتیب، تماشاکردن را از کنشی منفعل بیرون میآورد و آن را به نوعی جستوجوی مشارکتی بدل میکند. »
قوتها و کاستیها
گاهی یک گفتوگو یا بازی دوستانه بیش از آنچه انتظار میرود ادامه پیدا میکند؛ این امتداد میتواند حس صمیمیت و بداههپردازی را تقویت کند، اما ممکن است تمرکز مخاطب را نیز بیازماید. اگر رابطهٔ دو زن و لذتِ پرسهزنی برای تماشاگر جذاب نباشد، بخشهایی از فیلم احتمالاً طولانیتر از اندازهٔ مطلوب احساس میشوند.
سبک بصری نیز در خدمت همین حسِ کشف تدریجی است. بهجای آنکه با جلوههای پرزرقوبرق، جهان جادویی را از واقعیت جدا کند، فیلم امر ناممکن را در دل روزمرگی مینشاند. پاریس همچنان شهری ملموس است، اما با ورود به آن، گویی امکانهای پنهانش آشکار میشوند. همین پیوند میان عادی و نامعقول، فضای اثر را میسازد: خیال نه گریزی کامل از واقعیت، بلکه شیوهای برای دیدن دوبارهٔ آن است.
جایگاه فیلم در تجربهٔ تماشاگر «سلین و ژولی قایقسواری میکنند» اثری نیست که همهٔ جذابیتش را در یک معمای منظم یا روایتی فشرده خلاصه کند. تماشاگرانی که از ساختارهای شفاف و ریتم پرشتاب لذت میبرند، ممکن است با پراکندگی و طول فیلم کنار نیایند. در مقابل، کسانی که از سینمای تجربهگرا، بازی با فرم و شخصیتهایی زنده و پیشبینیناپذیر استقبال میکنند، در آن جهانی سرشار از امکان خواهند یافت.
فیلم گاهی عمداً از پاسخگویی میگریزد، اما این گریز را با بیاعتنایی به مخاطب اشتباه نمیگیرد؛ بلکه از او میخواهد فعالانه در بازی شرکت کند. اهمیت اثر نیز در همین پیوند میان جسارت فرمی و لذت تماشاست. تجربهگرایی آن خشک و نظری باقی نمیماند، زیرا رابطهٔ مرکزی فیلم پیوسته شور و گرما تولید میکند.
« سبک بصری نیز در خدمت همین حسِ کشف تدریجی است. »
جمعبندی
برتو و لابوریه به جهان نامتعارف اثر حضوری زمینی میبخشند و طنز ظریف ریوت مانع میشود که خیالپردازی به خودنمایی بدل شود. فیلم ممکن است صبر بخواهد، اما در عوض تجربهای میدهد که بهسادگی با الگوی قصهگویی معمولی قابل جایگزین نیست. جمعبندی «سلین و ژولی قایقسواری میکنند» فیلمی دربارهٔ دوستی، خیال و امکان دخالت در قصههایی است که گویی از پیش سرنوشت شخصیتهایشان را تعیین کردهاند.
روایت آزاد، فضای رازآلود، طنز نامتعارف و بازی درخشان دو بازیگر اصلی، آن را به تجربهای سرزنده و یگانه بدل میکند. در برابر، زمان طولانی، مکثهای فراوان و معماپردازیِ گاه گیجکننده میتوانند تماشای آن را دشوار سازند. بااینهمه، همین بیشتابی و سرپیچی از قواعد متعارف بخشی از هویت فیلم است.
ریوت اثری میسازد که بیش از آنکه بخواهد همهچیز را مرتب و توضیحدادهشده تحویل دهد، تماشاگر را به بازی، پرسهزنی و خیالپردازی دعوت میکند؛ دعوتی که پاداشش نه پاسخهای قطعی، بلکه لذتِ گمشدن در سینماست.
« فیلم ممکن است صبر بخواهد، اما در عوض تجربهای میدهد که بهسادگی با الگوی قصهگویی معمولی قابل جایگزین نیست. »



ثبت دیدگاه