نقد و بررسی
نقد کسی باید بمیرد (Someone Has to Die) | 2020
«Someone Has to Die» در ظاهر یک تریلر خانوادگی در دل اسپانیای دهه ۱۹۵۰ است، اما خیلی زود روشن میشود که دغدغه اصلی آن نه صرفاً کشف رازها، بلکه بررسی جامعهای است که در آن ترس، آبرو، اقتدار و تعصب به ابزارهای کنترل انسان تبدیل شدهاند. ساخته مانوئل کارو از ترکیب درام خانوادگی، ملودرام، تعلیق و مضمونهای اجتماعی بهره میگیرد و با فضایی سنگین و خفقانآور، تصویری از خانوادهای ارائه میدهد که ظاهر مرفه و منظمش زیر فشار رازهای پنهان ترک برمیدارد. بااینحال، فاصله میان ایدههای بلندپروازانه اثر و فرصت محدودی که برای پرورش شخصیتها و تنشهایش در اختیار دارد، یکی از مهمترین مسائل آن است.
O
Observer
+1
وعده ژانری؛ تریلری که بیشتر از آنکه معمایی باشد، خانوادگی است
«Someone Has to Die» با عنوانی تهدیدآمیز و موقعیتی بالقوه رازآلود آغاز میشود؛ بازگشت گابینو به اسپانیا پس از سالها اقامت در مکزیک، قرار است به دیداری خانوادگی و زمینهساز ازدواجی از پیش تعیینشده منجر شود، اما همراه شدن او با یک رقصنده مرد، نظم ظاهری خانواده فالکون را به هم میزند. در چنین نقطه شروعی، سریال میتواند نوید یک معمای جنایی، یک تریلر روانشناختی یا حتی یک درام سیاسی را بدهد. اثر عمداً میان این ژانرها حرکت میکند و همین چندلایگی، در قسمتهای ابتدایی جذابیت قابلتوجهی ایجاد میکند. R
+1 بااینحال، یکی از نکات مهم درباره سریال این است که نباید انتظار یک معمای جنایی کلاسیک را از آن داشت. ساختار اثر بیش از آنکه بر یافتن پاسخ یک معمای مرکزی استوار باشد، بر افزایش فشار اجتماعی و خانوادگی بنا شده است. رازها اهمیت دارند، اما بیشتر بهانهای هستند برای آشکار کردن مناسبات قدرت میان اعضای خانواده، فاصله میان نسلها و تأثیر هنجارهای سرکوبگر بر زندگی خصوصی. در نتیجه، اگر مخاطب صرفاً با انتظار یک تریلر پرپیچوخم وارد سریال شود، ممکن است از تغییر تدریجی مرکز ثقل داستان شگفتزده شود.
« در اینجا رازها بیش از آنکه معما باشند، ابزار سنجش قدرتاند. »
این انتخاب از یک سو به سریال هویت میدهد و از سوی دیگر یکی از نخستین نقاط ضعف آن را شکل میدهد. زیرا تبلیغ و ظاهر اثر انتظار تعلیقی شدیدتر ایجاد میکند، درحالیکه سریال بخش قابلتوجهی از انرژی خود را صرف درام خانوادگی میکند. برخی نقدهای منتشرشده نیز دقیقاً به همین فاصله میان وعده تریلر و اجرای یک درام خانوادگی تیره اشاره کردهاند. E Espinof +1
روایت و ریتم؛ مسئله اصلی در جایی است که باید همهچیز به اوج برسد
یکی از ویژگیهای ساختاری «Someone Has to Die» کوتاه بودن آن است. داستان در قالب سه قسمت پیش میرود و به همین دلیل، نویسندگان باید در مدت زمانی محدود، تعداد زیادی شخصیت، رابطه، تعارض و راز را معرفی و سپس جمعبندی کنند. دو قسمت ابتدایی عمدتاً نقش زمینهسازی دارند؛ روابط شکل میگیرند، سوءظنها افزایش پیدا میکنند و فضای اجتماعی و سیاسی حاکم بر خانواده بهتدریج آشکار میشود. همین بخشها، با وجود کندی نسبی، فرصت میدهند مخاطب با قواعد دنیای اثر آشنا شود. T The Review Geek +1 مشکل از جایی آغاز میشود که سریال باید حاصل این زمینهسازی را به نتیجه برساند. بخشی از مسائلی که بهآرامی ساخته شدهاند، در ادامه با سرعتی بسیار بیشتر از انتظار جمع میشوند. در نتیجه، برخی تصمیمهای شخصیتها به جای آنکه حاصل طبیعی مسیر طیشده به نظر برسند، بیشتر شبیه راهحلهای روایی برای رساندن داستان به نقطه پایانی هستند. چند نقد مستقل نیز به همین شتاب در بخش پایانی اشاره کردهاند و معتقدند فشردگی ساختار سهقسمتی، به عمق شخصیتپردازی و تأثیرگذاری پایان لطمه زده است. T The Review Geek +1 این مشکل صرفاً مسئله سرعت نیست؛ ریتم درام زمانی موفق است که سرعت روایت با وزن احساسی اتفاقات هماهنگ باشد. «Someone Has to Die» گاهی برای یک تعارض، زمینهسازی طولانی انجام میدهد اما هنگام نتیجهگیری، فرصت کافی برای تجربه پیامدهای آن را در اختیار مخاطب نمیگذارد. به همین دلیل، بعضی لحظات بالقوه تکاندهنده، به جای آنکه در ذهن بمانند، صرفاً به عنوان بخشی از زنجیره اتفاقات داستانی عبور میکنند.
« سریال برای ساختن تنش صبور است، اما برای پرداختن به پیامدهای آن نه همیشه. »
با وجود این، ریتم آرام قسمتهای ابتدایی الزاماً نقطه ضعف مطلق نیست. این مکثها به اثر اجازه میدهند فضای خفقانآور خانواده و جامعه را بسازد و نشان دهد که تهدید فقط از یک فرد یا یک راز سرچشمه نمیگیرد. مشکل زمانی شکل میگیرد که همین صبر روایی در پایان جبران نمیشود و نتیجهگیری مجبور میشود بار سنگین چندین خط داستانی را در زمانی محدود به دوش بکشد. O Observer +1
شخصیتها و بازیها؛ جایی که بازیگران بیش از فیلمنامه فرصت درخشیدن دارند
یکی از مهمترین امتیازهای «Someone Has to Die» گروه بازیگران آن است. کارمن مائورا در نقش آمپارو، بیش از هر چیز به واسطه حضور، لحن و کنترل بازی خود، مرکز ثقل بسیاری از صحنهها میشود. او شخصیتی را بازی میکند که اقتدارش فقط در کلام نیست؛ نگاه، سکوت و نحوه حضورش در قاب نیز بخشی از سازوکار قدرت او هستند. همین ظرافت باعث میشود شخصیت آمپارو حتی زمانی که فیلمنامه اطلاعات کافی درباره انگیزههای او ارائه نمیکند، همچنان جذاب باقی بماند. برخی نقدها نیز بهطور مشخص عملکرد مائورا را از نقاط برجسته سریال دانستهاند. E Espinof +1 الکساندرو اسپیتزر نیز در نقش گابینو، بار دشواری را به دوش میکشد. شخصیت او باید همزمان میان گذشته، خانواده، انتظارات اجتماعی و موقعیت شخصی خود گرفتار باشد. در این میان، اسحاق هرناندز در نقش لازارو با استفاده از زبان بدن و حضور فیزیکی متفاوت، تضاد جالبی با فضای خشک و منجمد اطراف خود ایجاد میکند. انتخاب یک رقصنده حرفهای برای چنین نقشی نیز از نظر بصری قابلتوجه است، زیرا بدن او به بخشی از زبان روایی اثر تبدیل میشود. R
+1 استر اکسپوزیتو نیز تلاش میکند تصویری متفاوت از نقش شناختهشده خود ارائه دهد و از کلیشهای که مخاطب ممکن است از نقشهای پیشین او انتظار داشته باشد فاصله بگیرد. بااینحال، محدودیت اصلی او و بسیاری از بازیگران دیگر نه در اجرا، بلکه در خود شخصیتپردازی است. بعضی شخصیتها در لحظاتی رفتاری کاملاً مشخص دارند، اما سریال زمان کافی برای توضیح مسیر روانی منتهی به آن رفتار را فراهم نمیکند. در نتیجه، بازیگران ناچارند بخشی از عمق مورد نیاز را با بازی خود جبران کنند. E Espinof این مسئله درباره شخصیتهای زن نیز اهمیت ویژهای دارد. زنان در جهان سریال صرفاً قربانی ساختار مردسالار نیستند؛ آنها خود نیز در بازتولید قواعد قدرت نقش دارند و برای حفظ خانواده یا موقعیت اجتماعیشان تصمیمهای سخت میگیرند. این پیچیدگی بالقوه بسیار ارزشمند است، اما در مواردی فیلمنامه به جای کاوش در تناقضهای درونی آنها، به رفتارهای تند و دیالوگهای سنگین بسنده میکند.
فضا و فرم؛ اسپانیای سرد، زیبا و خفقانآور
از نظر بصری، «Someone Has to Die» یکی از منسجمترین جنبههای خود را در طراحی فضا پیدا میکند. اسپانیای دهه ۱۹۵۰ در این سریال تنها یک پسزمینه تاریخی نیست؛ معماری، لباسها، مهمانیها، خانههای اشرافی و نحوه قرار گرفتن شخصیتها در قاب، همگی در خدمت نمایش جامعهای هستند که در آن ظاهر اجتماعی اهمیت بسیار زیادی دارد. فضای خانه فالکونها بهخصوص مانند یک صحنه نمایشی بزرگ عمل میکند؛ مکانی زیبا که درون آن، روابط انسانی بهشدت خشن و کنترلشدهاند. رنگبندی و طراحی صحنه نیز این تضاد را تقویت میکنند. شکوه ظاهری محیطها با سردی روابط شخصیتها همراه میشود و همین تضاد باعث میشود زیبایی بصری سریال هیچگاه کاملاً آرامشبخش نباشد. در واقع، هرچه خانه و لباسها مرتبتر و باشکوهتر به نظر میرسند، فشار روانی موجود در آنها بیشتر احساس میشود. این همان نقطهای است که فرم و محتوا بهخوبی با یکدیگر پیوند میخورند. از سوی دیگر، اثر در استفاده از زبان بصری گاهی به سمت اغراق ملودراماتیک میرود. قابها و میزانسنها میتوانستند با ظرافت بیشتری به حالات روانی شخصیتها عمق بدهند، اما در بعضی لحظات، زیبایی بصری بیشتر به نمایش شکوه تاریخی تبدیل میشود تا وسیلهای برای کشف درون شخصیتها. بااینحال، فضای کلی سریال همچنان یکی از عواملی است که هویت مشخصی به آن میبخشد. برخی نقدها نیز به طراحی لباس و فضای دهه ۱۹۵۰ به عنوان یکی از نقاط قابلتوجه اثر اشاره کردهاند. T The Review Geek
« خانه فالکونها زیباست، اما زیبایی آن بیشتر به یک قفس شباهت دارد تا پناهگاه. »
از منظر فرمی، تأثیر تریلرهای معمایی و فیلمهای خانوادگی رازآلود نیز در ساختار اثر احساس میشود. سریال از گردهم آوردن شخصیتهایی با منافع متفاوت و قرار دادن آنها در یک فضای محدود برای افزایش تنش استفاده میکند. این تمهید آشناست، اما وقتی با فضای سیاسی و اجتماعی اسپانیای دوران فرانکو ترکیب میشود، ظرفیت معنایی بیشتری پیدا میکند. مسئله این است که سریال همیشه به اندازهای که ظاهر و فضای خود وعده میدهند، از این ظرفیت بهره نمیبرد.
مضمونها؛ سرکوب، آبرو و خانوادهای که خود به نظام قدرت تبدیل میشود
مهمترین لایه «Someone Has to Die» به رابطه میان سرکوب اجتماعی و زندگی خصوصی بازمیگردد. همجنسگراهراسی، مردسالاری، ملیگرایی افراطی، ترس از رسوایی و فشار برای مطابقت با هنجارهای اجتماعی، همگی در زندگی شخصیتها حضور دارند. اثر نشان میدهد که یک جامعه سرکوبگر الزاماً فقط از طریق پلیس یا حکومت اعمال قدرت نمیکند؛ خانواده نیز میتواند همان منطق را در مقیاسی کوچکتر بازتولید کند. O Observer +1 یکی از نکات قابلتوجه این است که سریال تلاش میکند مسئله گرایش جنسی را تنها به عنوان یک راز شخصی مطرح نکند. در جهانی که آبروی خانوادگی تقریباً ارزشی همسنگ جان انسان پیدا میکند، هویت فردی به تهدیدی علیه ساختار خانواده تبدیل میشود. بنابراین، واکنش شخصیتها صرفاً از نفرت یا تعصب شخصی ناشی نمیشود؛ آنها در چارچوب اجتماعیای عمل میکنند که به آنها آموخته است هر انحراف از هنجار میتواند پیامدهای ویرانگر داشته باشد. در عین حال، سریال در پرداخت همین مضمونها گاهی بیش از حد مستقیم عمل میکند. موضوعاتی مانند سرکوب دگرباشان، خشونت سیاسی و پیامدهای اقتدارگرایی ظرفیت بسیار زیادی برای پرداخت پیچیده دارند، اما اثر در برخی لحظات به جای آنکه مخاطب را به کشف لایههای پنهان وادار کند، مضمون خود را آشکارا روی سطح روایت قرار میدهد. همین مسئله باعث شده است بعضی منتقدان، مضمونهای اجتماعی سریال را قابلتوجه اما اجرای آنها را سطحی یا کمعمق ارزیابی کنند. O Observer +1 بااینحال، ارتباط میان فضای تاریخی سریال و دغدغههای معاصر از نقاط جالب آن است. داستان در گذشته رخ میدهد، اما ترس از متفاوت بودن، کنترل بدن و هویت، فشار خانواده و استفاده از قدرت برای حذف صدای مخالف، صرفاً متعلق به یک دوره تاریخی نیستند. به همین دلیل، برخی تحلیلها اکران سریال در فضای اجتماعی سال ۲۰۲۰ را معنادار دانستهاند؛ اثری درباره جامعهای سرکوبگر که برای مخاطب معاصر نیز میتواند پژواکهایی آشنا داشته باشد. O Observer
قوتها و ضعفها؛ فاصله میان ایده جذاب و اجرای نابرابر
اگر «Someone Has to Die» را بر اساس ایده مرکزی آن بررسی کنیم، با اثری روبهرو هستیم که مواد اولیه بسیار مناسبی دارد: یک خانواده قدرتمند، جامعهای سرکوبگر، گذشتههایی پنهان، روابطی شکننده، تضاد نسلها و فضایی که هر لحظه میتواند منفجر شود. همچنین انتخاب بازیگران توانمند و طراحی بصری دقیق، به سریال اعتبار میدهد. دو قسمت ابتدایی نیز بهخوبی نشان میدهند که سازندگان قصد دارند پیش از رسیدن به نقطه بحران، فضای روانی داستان را شکل دهند. T The Review Geek +1 اما همین وفور عناصر داستانی گاهی علیه سریال عمل میکند. تعداد شخصیتها و تعارضها زیاد است، در حالی که فرصت پرداخت به همه آنها محدود باقی میماند. در نتیجه، برخی خطوط روایی بیشتر شبیه طرح اولیه یک داستان مفصل هستند تا روایت کاملاً پرداختهشده. مخاطب میتواند متوجه شود که یک شخصیت چه میخواهد یا از چه چیزی میترسد، اما همیشه فرصت کافی برای احساس کردن آن خواسته یا ترس را ندارد. این تفاوت میان «فهمیدن» و «تجربه کردن» یکی از دلایلی است که شدت احساسی برخی صحنهها را کاهش میدهد. O Observer +1 ضعف دیگر، اتکای گاهوبیگاه اثر به شوک روایی است. وقتی داستان برای مدت زیادی مخاطب را به سمت یک انتظار مشخص هدایت میکند، پرداخت نهایی باید به اندازه کافی ظریف و قانعکننده باشد تا تمام آن زمینهسازی توجیه شود. اگر نتیجهگیری بیش از حد فشرده باشد، احساس میشود بخشی از ظرفیت داستان قربانی نیاز به پایان دادن سریع به خطوط روایی شده است. چند نقد نیز دقیقاً بر همین شتاب و از دست رفتن بخشی از تأثیر درام در بخش پایانی تأکید کردهاند. T The Review Geek +1
« مشکل سریال کمبود ایده نیست؛ مشکل، کمبود زمان و عمق برای به ثمر رساندن همه ایدههاست. »
در نهایت، «Someone Has to Die» نمونهای از آثاری است که نقاط قوت و ضعفشان از یک سرچشمه مشترک میآید. بلندپروازی روایی باعث میشود اثر در برخی لحظات بسیار جذاب باشد، اما همان بلندپروازی در ساختاری کوتاه، فضای کافی برای پرداخت همه عناصر باقی نمیگذارد. به همین دلیل، سریال نه اثری شکستخورده و تهی از ارزش، بلکه تجربهای نابرابر است که گاهی ظرفیت واقعی خود را نشان میدهد و گاهی به دلیل محدودیتهای فیلمنامه از آن فاصله میگیرد.
جایگاه اثر و مخاطب هدف؛ برای چه تماشاگرانی جذابتر است؟
«Someone Has to Die» بیش از آنکه برای مخاطبی ساخته شده باشد که صرفاً به دنبال یک معمای جنایی پیچیده است، برای تماشاگرانی مناسب است که از ترکیب درام خانوادگی، فضای تاریخی، روابط پرتنش و مضمونهای اجتماعی لذت میبرند. مخاطبی که به شخصیتهای خاکستری، خانوادههای ثروتمند اما از درون فروپاشیده و داستانهایی درباره فشار جامعه بر فرد علاقه دارد، احتمالاً عناصر بیشتری برای دنبال کردن در این اثر پیدا میکند. در مقابل، کسی که از یک تریلر انتظار تعلیق پیوسته و پرداخت موشکافانه معمای مرکزی دارد، ممکن است ریتم و انتخابهای روایی سریال را ناهماهنگ بیابد. جذابیت دیگر سریال به فضای تاریخی آن مربوط میشود. اثر از اسپانیای دهه ۱۹۵۰ استفاده میکند تا جهانی بسازد که در آن سیاست، خانواده و اخلاق عمومی از یکدیگر جدا نیستند. این فضا باعث میشود حتی روابط خصوصی شخصیتها نیز پیامدهای اجتماعی پیدا کنند. در چنین جهانی، سکوت صرفاً سکوت نیست و شایعه صرفاً یک حرف بیاهمیت نیست؛ هر دو میتوانند ابزار قدرت باشند. این نگاه، به درام خانوادگی سریال ابعادی فراتر از یک کشمکش شخصی میدهد. R
+1 در نهایت، جایگاه «Someone Has to Die» را باید در میانه دو گرایش دید: از یک طرف، یک ملودرام خانوادگی پرزرقوبرق با شخصیتهای قدرتمند و رازهای متعدد؛ از طرف دیگر، تلاشی برای ساختن تریلری تاریخی درباره سرکوب اجتماعی. اثر در هیچکدام کاملاً به کمال نمیرسد، اما در همین فضای بینابینی هویت خود را پیدا میکند. نقطه قوت آن بیشتر در اتمسفر، مضمون، بازیها و موقعیت مرکزی است و نقطه ضعفش در فشردگی، شخصیتپردازی و نحوه جمعبندی برخی تعارضها. در جمعبندی، «Someone Has to Die» سریالی است که ارزش تماشا را نه به دلیل بینقص بودن، بلکه به خاطر شکاف جالب میان جاهطلبی و اجرای آن دارد. مانوئل کارو جهانی زیبا اما خفهکننده میسازد و از دل یک خانواده ظاهراً منسجم، تصویری از جامعهای ارائه میدهد که ترس از قضاوت و رسوایی در آن میتواند از هر تهدید بیرونی خطرناکتر باشد. اثر در مضمونهای خود جدی، در بازیها قابلاتکا و در فضاسازی چشمگیر است، اما برای رسیدن به اثرگذاری کامل به شخصیتپردازی عمیقتر و فرصت بیشتری برای رشد تعارضها نیاز داشت. نتیجه، یک مینیسریال تاریک و قابلتأمل است که بیش از آنکه مخاطب را با پاسخهایش تحت تأثیر قرار دهد، با پرسشهایی درباره آزادی، آبرو، خانواده و بهای متفاوت بودن در ذهن باقی میماند. ::: O R E Sources



ثبت دیدگاه