نقد و بررسی
نقد ای زد و دو صفر (A Zed & Two Noughts) | 1985
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مرگ در قابِ نظم «A Zed & Two Noughts» از آن فیلمهایی است که جهانش را نه با منطق معمول درام، بلکه با نظمی بصری و فکری بنا میکند؛ نظمی که بهتدریج ترک برمیدارد و آشوبی سرد و خیرهکننده را آشکار میسازد. پیتر گریناوی قصهٔ دو برادر دوقلوی جانورشناس را نقطهٔ عزیمت قرار میدهد: پس از آنکه همسرانشان در تصادفی مرگبار کشته میشوند، نگاه برادران به مرگ، بدن و زوال دگرگون میشود.
زنِ راننده که از حادثه جان به در برده اما یکی از پاهایش را از دست داده، به کانون پیوندی نامتعارف میان آنها بدل میشود. فیلم، با اینهمه، بیش از آنکه دربارهٔ رخدادهای داستانی باشد، دربارهٔ میل به یافتن الگو در دل فقدان است؛ تلاشی که شاید از همان آغاز محکوم به شکست باشد. سوگواری بهمثابه آیین گریناوی سوگ را به شیوهٔ مرسومِ نمایش اندوه بازنمایی نمیکند.
اشک، اعتراف و فوران آشکار عاطفه جای خود را به مشاهده، دستهبندی و تکرار میدهند. دو برادر بهجای آنکه فقدان را صرفاً تجربه کنند، میکوشند آن را به مسئلهای برای مطالعه تبدیل کنند؛ گویی اگر بتوان مرگ را دید، ثبت کرد و اندازه گرفت، میتوان از بیقاعدگی آن کاست. همین فاصله میان شدت مصیبت و خونسردی رفتار شخصیتها، سرچشمهٔ نیروی غریب فیلم است.
این خویشتنداری، البته، ممکن است راه همدلی را دشوار کند. شخصیتها اغلب چنان به نظر میرسند که گویی به جای زندگیکردن، نقشهایی را در یک نمایش فکری ایفا میکنند. تماشاگر کمتر به درون رنج آنها راه مییابد و بیشتر نظارهگر آیینی میشود که پیرامون رنج شکل گرفته است. اما این فاصله صرفاً نقصی ناخواسته نیست: فیلم آن را به بخشی از جهان خود بدل میکند.
« سوگواری بهمثابه آیین گریناوی سوگ را به شیوهٔ مرسومِ نمایش اندوه بازنمایی نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اندوه به جای آنکه در گفتار توضیح داده شود، در فاصلهٔ میان آدمها، در مکثها و در سکون قابها حضور مییابد. معماری تصویر و هندسهٔ فقدان قاببندیهای متقارن و دقیق، یکی از مؤثرترین ابزارهای فیلم برای ساختن این جهاناند. شخصیتها و اشیا اغلب در نظمی هندسی قرار میگیرند که یادآور قفس، آزمایشگاه یا صفحهای برای مشاهده است.
این نظم، در نگاه نخست زیبا و آرامشبخش مینماید؛ اما هرچه بیشتر به آن خیره شویم، سردی و ناآرامیاش آشکارتر میشود. تصویر نه پناهگاهی برای شخصیتها، بلکه چارچوبی است که آنان را محصور میکند. در چنین فضایی، تقارن معنایی فراتر از زیباییشناسی پیدا میکند. دو برادر به سبب شباهت ظاهریشان گویی دو نسخه از یک پیکرند؛ بااینحال، همسانی آنها هرگز به معنای یکیبودن کامل نیست.
فیلم از این شکاف میان مشابهت و تفاوت، نیرویی تنشآلود میسازد. تصویر وعدهٔ نظم میدهد، اما زندگی پیوسته از آن میگریزد: بدن آسیب میبیند، فردیت از میان تشابه سر برمیآورد و سوگ در هیچ قالبی آرام نمیگیرد. همکاری گریناوی با فیلمبردار، ساشا ورنی، به ساخت زبانی کمک میکند که در آن هر قاب همچون تابلویی مستقل و درعینحال جزئی از دستگاهی بزرگتر است.
پوسیدگی، زمان و نگاه علمی جسورانهترین ایدهٔ فیلم، ثبت فرایند تجزیهٔ جانوران است. دوربین از مرگ بهعنوان لحظهای ناگهانی عبور میکند و به آنچه پس از آن ادامه مییابد خیره میشود: دگرگونی تدریجی ماده، فروپاشی شکل و بازگشت بدن به چرخهٔ طبیعت. این تصاویر تکاندهندهاند، اما کارکردشان صرفاً ایجاد شوک نیست.
« اندوه به جای آنکه در گفتار توضیح داده شود، در فاصلهٔ میان آدمها، در مکثها و در سکون قابها حضور مییابد. »
شخصیتها و اجرا
آنها زمان را از تجربهٔ روزمره بیرون میکشند و به فرایندی عینی، بیاعتنا و گریزناپذیر بدل میکنند. نگاه علمی برادران در اینجا با اندوه شخصیشان درهم میآمیزد. آنان میخواهند آنچه را که معمولاً از دید پنهان میماند، مشاهده کنند؛ ولی مشاهده لزوماً به فهم یا تسلی نمیانجامد. دوربین میتواند تغییرات بدن را ثبت کند، اما نمیتواند معنای فقدان را مهار کند.
از همین رو، آزمایشها هم کنجکاوی علمیاند و هم آیین سوگواری: تلاشی برای نزدیکشدن به مرگ، بیآنکه بتوان آن را به تجربهای قابلکنترل تبدیل کرد. تکرار این تصاویر ممکن است برای بخشی از تماشاگران فرساینده یا آزارنده باشد. فیلم نه از نگاهکردن به زوال طفره میرود و نه آن را به استعارهای کاملاً بیخطر تقلیل میدهد.
امتناع از پنهانکاری، از یک سو به تأمل آن عمق میبخشد و از سوی دیگر، تحمل آن را دشوار میکند. دوگانگی، بدن و رابطهها دوگانگی در سراسر فیلم حضور دارد: دو برادر، دو همسر ازدسترفته، دوگانگی میان زندگی و مرگ و میان مشاهدهگر و موضوع مشاهده. بااینحال، فیلم تقارن را به پاسخ قطعی بدل نمیکند.
همسانیِ دو برادر بیشتر پرسشی دربارهٔ هویت میسازد تا پاسخی دربارهٔ آن. آیا انسان میتواند دیگری را جایگزین کند؟ آیا تکرار چهرهها، رفتارها یا رابطهها میتواند خلأیی را پر کند؟ فیلم این پرسشها را در دل موقعیتهایش میپرورد، بیآنکه آنها را به گفتاری مستقیم و اطمینانبخش فروبکاهد.
« آنها زمان را از تجربهٔ روزمره بیرون میکشند و به فرایندی عینی، بیاعتنا و گریزناپذیر بدل میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بدن نیز در این جهان نه نمادی انتزاعی، بلکه حضوری مادی و آسیبپذیر است. قطع عضوِ زنِ بازمانده، رابطهٔ او با دو برادر و نگاه آنان به تن، همه در فضایی قرار میگیرند که میل و آسیبپذیری را از یکدیگر جدا نمیکند. پیوندهای میان شخصیتها تابع قواعد آشنای درام عاشقانه نیستند؛ گاه نامتعارف، سرد و حتی عامدانه ناموزون مینمایند.
این رویکرد با جهان فیلم سازگار است، اما همیشه به شخصیتها عمق روانشناختی نمیبخشد. گاه آنها بیش از آنکه انسانهایی با زندگی درونی روشن باشند، اجزای یک ترکیببندی فکری به نظر میرسند. موسیقی و ریتمِ مشاهده موسیقی مینیمال مایکل نایمن با تکرارها و الگوهای خود، به فیلم ضربانی خاص میدهد.
این موسیقی نه احساسات را بهسادگی برای تماشاگر ترجمه میکند و نه صرفاً پسزمینهای تزئینی است؛ بیشتر همچون نظمی صوتی در کنار نظم بصری قرار میگیرد. تکرار موسیقایی با تکرار تصاویر و شباهت دو برادر همنوا میشود، اما حاصل این همنوایی آرامش نیست. هر الگو، در عین آشناشدن، میتواند نشانی از گرفتارشدن در چرخهای بیپایان باشد.
ریتم روایت نیز همین ویژگی را دارد. فیلم با شتابدادن به رخدادها نمیکوشد کشش داستانی متعارفی ایجاد کند؛ در عوض، بر مکث، تکرار و کنارهمنشاندن ایدهها تکیه میکند. این انتخاب به انسجام تماتیک اثر کمک میکند، اما گاهی پیشروی درام را کند یا گسسته میسازد. تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه بهروشنی صحنهٔ بعدی را آماده کند، ممکن است با روایتی روبهرو شوند که بیش از آنکه به سوی مقصدی مشخص حرکت کند، در اطراف پرسشهای خود میچرخد.
« بدن نیز در این جهان نه نمادی انتزاعی، بلکه حضوری مادی و آسیبپذیر است. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «A Zed & Two Noughts» تجربهای نامتعارف و عامدانه ناآرامکننده است؛ فیلمی که زیبایی را از سردی تصویر، طنز را از موقعیتهای تلخ و اندیشه را از تماشای بدنِ رو به زوال بیرون میکشد. قدرت اصلی آن در تبدیل مضمونهای انتزاعی به شکل سینمایی است: تقارن، تکرار، فاصله و گذر زمان فقط موضوع بحث نیستند، بلکه در قاب و صدا تجربه میشوند.
همین دقت فرمی، فیلم را فراموشنشدنی میکند. در مقابل، فاصلهٔ عاطفی روایت و گسستگی داستان ممکن است تماشاگر را بیرون نگه دارد؛ تکرار تصاویر تجزیه نیز بیتردید برای برخی خستهکننده خواهد بود. اما این دشواریها بخشی از مخاطرهٔ انتخاب هنری گریناویاند. فیلم نمیکوشد سوگ را دلپذیر یا مرگ را رازگشایی کند.
بهجای آن، ما را وامیدارد مدتی طولانی به آنچه معمولاً روی برمیگردانیم نگاه کنیم: به زمان، بدن و نظمی که در برابر فناپذیری، هرقدر زیبا، ناتوان میماند.
« همین دقت فرمی، فیلم را فراموشنشدنی میکند. »



ثبت دیدگاه