نقد و بررسی
نقد عاشق برای یک روز (Lover for a Day) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای که دیگر پناهگاه نیست «عاشق یکروزه» ساختهٔ Philippe Garrel، از موقعیتی ساده اما سرشار از امکانهای عاطفی آغاز میشود: Jeanne پس از جداییای تلخ به خانهٔ پدرش، Gilles، پناه میآورد و درمییابد که او با Ariane، دانشجوی جوانش، رابطه دارد؛ زنی که تقریباً همسن خود اوست.
فیلم این وضعیت را نه دستاویزی برای رسواییسازی یا ملودرامی پرهیاهو، بلکه دریچهای به سوی پرسشی ظریفتر قرار میدهد: آدمها چگونه در دلِ نیاز، تنهایی و میل، یکدیگر را میآزارند و بااینحال به هم نزدیک میشوند؟ قصه در فضایی محدود میگذرد، اما میدان عاطفیاش گسترده است؛ هر تغییر کوچک در فاصلهٔ شخصیتها میتواند معنای تازهای به رابطههایشان بدهد.
عنوان فیلم نیز از همین ابتدا بر ناپایداری پیوندهای عاشقانه تأکید میکند. عشق در این جهان کمتر بهمنزلهٔ وعدهای پایدار تصویر میشود و بیشتر همچون تجربهای گذرا، پرشدت و گاه متناقض جلوه میکند. بااینحال، فیلم به بدبینی ساده فرو نمیغلتد. گارل بهجای صدور حکم دربارهٔ خیانت، تفاوت سنی یا مناسبات قدرت، شخصیتهایی میسازد که همزمان میتوانند دوستداشتنی، خودخواه، آسیبپذیر و آزاردهنده باشند.
همین ابهام اخلاقی، هستهٔ جذاب اثر است. مثلثی که به رقابت ساده فروکاسته نمیشود در نگاه نخست، موقعیت مرکزی فیلم ممکن است طرحی آشنا به نظر برسد: پدر میان دختر و معشوقهاش قرار گرفته و حضور هر سه نفر در یک خانه، زمینهٔ حسادت و کشمکش را فراهم میکند. اما فیلم مسیر قابلپیشبینیِ رقابت بر سر توجه مرد را بهتمامی دنبال نمیکند.
« عنوان فیلم نیز از همین ابتدا بر ناپایداری پیوندهای عاشقانه تأکید میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رابطهٔ Jeanne و Ariane بهتدریج از سوءظن و ناهمخوانی عبور میکند و شکل پیوندی پیچیدهتر به خود میگیرد؛ پیوندی که در آن هم امکان همدلی هست و هم خطرِ بازیدادن دیگری. نکتهٔ مهم آن است که نزدیکی این دو زن به معنای محو اختلافهایشان نیست. یکی با ضربهٔ جدایی دستوپنجه نرم میکند و دیگری با برداشتی آزادتر و کمتعهدتر از عشق زندگی میکند.
آنها در برابر رنج و میل، پاسخهای یکسانی ندارند؛ ازاینرو گفتوگوهایشان بیش از آنکه به توافق برسد، تفاوتهایشان را آشکار میکند. فیلم با ظرافت نشان میدهد که همدلی لزوماً به معنای فهم کامل دیگری نیست. گاهی نزدیکی از همین آگاهی آغاز میشود که آدمها با زخمهایی متفاوت، در کنار یکدیگر ایستادهاند.
Gilles نیز نه داوری بیرونی است و نه صرفاً علت بحران. جایگاه او در مثلث، بهتدریج از قدرتِ ظاهریاش کاسته میشود و محدودیتهایش نمایان میگردد. او استاد فلسفه است، اما دانستن واژهها و نظریهها الزاماً به معنای توانایی زیستن بر اساس آنها نیست. فاصلهٔ میان گفتار سنجیده و رفتار روزمرهٔ او، یکی از رگههای تأملبرانگیز فیلم را شکل میدهد.
سیاهوسفیدی فراتر از زیبایی تصویربرداری سیاهوسفید فیلم صرفاً انتخابی نوستالژیک یا تزئینی نیست؛ با شیوهٔ نگاه اثر به جهان پیوند دارد. خاکستریهای قابها نه واقعیت را به تقابلی روشن میان خوب و بد تقسیم میکنند و نه به شخصیتها اجازه میدهند در قالبهای اخلاقیِ ساده جا بگیرند. نور و سایه، فضای داخلی خانه و خیابانهای پاریس را به محدودههایی عاطفی تبدیل میکنند؛ گویی هر مکان بازتابی از نزدیکی یا فاصلهٔ میان شخصیتهاست.
« نکتهٔ مهم آن است که نزدیکی این دو زن به معنای محو اختلافهایشان نیست. »
شخصیتها و اجرا
آرامش بصری فیلم در تضاد با آشفتگی درونی آدمها قرار میگیرد. قابها اغلب از نمایش آشکارِ هیجان پرهیز میکنند و اجازه میدهند اندوه در جزئیات کوچک رسوب کند: در مکثی پیش از پاسخ، در نگاه کوتاهی که از دیگری دریغ میشود، یا در گفتوگویی که ظاهراً روزمره است اما چیزی ناگفته را با خود حمل میکند.
موسیقی ملایم نیز به همین تضاد یاری میرساند؛ آرامش آن الزاماً آرامش شخصیتها نیست و گاه تلخی موقعیت را برجستهتر میکند. این سبک، فیلم را از واقعگراییِ پرتحرک و حادثهمحور دور میسازد و حالتی ذهنی و تأملی به آن میدهد. پاریسِ فیلم کمتر منظرهای تماشایی است تا فضایی برای زیستن، رفتوآمد و فکرکردن.
حاصل، تصویری است که از جهان فاصله میگیرد تا آشفتگی عاطفیِ آن را واضحتر کند. مکث، گفتوگو و زبانِ ناتمام عشق گارل برای پیشبردن روایت به رخدادهای بزرگ متکی نیست. بخش مهمی از فیلم در گفتوگوها و لحظههای ظاهراً بیاهمیت شکل میگیرد؛ در حرفهایی که شخصیتها دربارهٔ عشق، وفاداری، میل و آزادی میزنند، و در شکاف میان آنچه میگویند و آنچه انجام میدهند.
این انتخاب به اثر صمیمیتی کمادعا میبخشد و تجربهٔ روابط را از سطح طرح داستانی به سطح زیستهٔ آن میآورد. بااینهمه، فیلم همیشه به یک اندازه در مهار گفتوگوهای اندیشهمحور موفق نیست. برخی جملات چنان روشن و مرتباند که گویی شخصیتها برای بیان مضمون اصلی آماده شدهاند. این لحظات ممکن است از طبیعیبودن مکالمه بکاهند و توجه تماشاگر را از رفتار و عاطفه به سمت گزارههایی دربارهٔ عشق ببرند.
« آرامش بصری فیلم در تضاد با آشفتگی درونی آدمها قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بهترین لحظهها، اما گفتار به نتیجهای قطعی نمیرسد؛ شخصیتها چیزی میگویند و رفتارشان همان ادعا را پیچیده یا نقض میکند. در چنین فاصلهای است که فیلم بهجای سخنرانی، پرسش مطرح میکند. بازیگری و چهرههای خاکستری بازیهای فیلم از هیجاننمایی آشکار پرهیز میکنند و به همین دلیل با جهان سرد و آرام اثر تناسب دارند.
Esther Garrel در نقش Jeanne، رنجِ پس از جدایی را نه با فورانهای نمایشی، بلکه با ترکیبی از حساسیت، کجخلقی و تلاش برای بازیافتن کنترل زندگی نشان میدهد. او میتواند همزمان طلب همدلی کند و دیگران را پس بزند؛ همین تناقض، شخصیت را از قربانیِ یکبعدی دور نگه میدارد. Louise Chevillotte نیز Ariane را به نمادی ساده از جوانی یا آزادی تبدیل نمیکند.
سرزندگی و بیپرواییِ او در کنار لحظاتی از آسیبپذیری قرار میگیرد و نشان میدهد که استقلال عاطفی همیشه به معنای مصونبودن از رنج نیست. Éric Caravaca در نقش Gilles با بازی کمادعا، مردی را تصویر میکند که میخواهد اندیشمند و خونسرد به نظر برسد، اما در عمل از آشفتگی روابطش برکنار نیست.
این اجراها به فیلم اجازه میدهند از قضاوت شتابزده بپرهیزد؛ هیچکس بهسادگی مقصر یا بیگناهِ مطلق نیست. ریتم آرام و محدودیتهای اثر ریتم کند فیلم بخشی از زیباییشناسی آن است، اما همین ویژگی میتواند برای برخی تماشاگران به مانعی جدی تبدیل شود. چون رخدادها اندکاند و تنشها بیشتر در زیرمتن جریان دارند، بخشهایی از فیلم ممکن است یکنواخت به نظر برسند.
« در چنین فاصلهای است که فیلم بهجای سخنرانی، پرسش مطرح میکند. »
قوتها و کاستیها
تماشاگرانی که انتظار کشمکش آشکار، تحولهای پیدرپی یا پاسخهای صریح دارند، احتمالاً با فاصلهٔ عاطفی و تعلیق کمحادثهٔ اثر دشوارتر کنار میآیند. افزون بر این، تمرکز فیلم بر نگاهها و گفتوگوها همیشه به معنای ژرفای بیشتر نیست. بعضی انگیزهها و مناسبات بهاندازهای روشن نمیشوند که تأثیر کامل خود را بگذارند.
ابهام در اینجا گاهی کیفیتی هنری دارد، اما در برخی لحظات به کمپرداختگی نزدیک میشود. فیلم به فضای ذهنی شخصیتها وفادار میماند، ولی گاه بهای این وفاداری آن است که کشمکش روایی کمرنگ شود و تماشاگر برای پیوندزدن اجزای رابطهها بیش از اندازه تنها بماند. عشق بهمثابه نظریه و تجربه یکی از محورهای اندیشمندانهٔ فیلم، تقابل میان فهم نظریِ عشق و تجربهٔ عملی آن است.
شخصیتها دربارهٔ آزادی، تعهد و میل سخن میگویند، اما زندگی عاطفیشان از نظمی پیروی نمیکند که بتوان آن را با یک اصل فلسفی توضیح داد. آدمی ممکن است از آزادی دفاع کند و بااینحال حسادت بورزد؛ از عشق حرف بزند، اما در لحظهٔ نیاز دیگری را نبیند؛ یا در جستوجوی تسلی، ناخواسته دیگری را به ابزار ترمیمِ زخم خود تبدیل کند.
اثر به این تناقضها پاسخ نهایی نمیدهد و همین امتناع، بخشی از صداقت آن است. عشق در «عاشق یکروزه» نه آرمانی پاک و بینقص است و نه توهمی پوچ. نیرویی است که آدمها را به هم نزدیک میکند، اما نزدیکی را از رنج، سوءتفاهم و خودخواهی پاک نمیسازد. فیلم میکوشد این وضعیت را نه از جایگاه قاضی، بلکه از فاصلهٔ مشاهدهگری دقیق بنگرد.
« افزون بر این، تمرکز فیلم بر نگاهها و گفتوگوها همیشه به معنای ژرفای بیشتر نیست. »
جمعبندی
جمعبندی «عاشق یکروزه» فیلمی ظریف و کمهیاهو دربارهٔ شکنندگی رابطهها و دشواریِ همزمان دوستداشتن و آزادبودن است. سیاهوسفیدیِ سنجیده، بازیهای کنترلشده و توجه به مکثها، فضایی میسازند که در آن احساسات بیشتر در زیرِ سطح آشکار میشوند تا در گفتارهای صریح. رابطهٔ نامتعارف Jeanne و Ariane، با همهٔ ابهامها و تناقضهایش، به فیلم نیرویی عاطفی میبخشد و تصویر شخصیتها را از داوری ساده نجات میدهد.
در مقابل، ریتم آرام، کمرنگبودن کشمکش بیرونی و برخی گفتوگوهای بیش از اندازه صورتبندیشده، ممکن است فاصلهٔ تماشاگر را با فیلم افزایش دهد. بااینحال، برای مخاطبی که به سینمای شخصیتمحور و تأمل دربارهٔ روابط انسانی علاقه دارد، اثر تجربهای ارزشمند فراهم میآورد: نه روایتی دربارهٔ پاسخهای روشن، بلکه مکثی طولانی در برابر آدمهایی که میکوشند عشق را بفهمند، در حالی که خودشان نیز از منطق آن در امان نیستند.



ثبت دیدگاه