نقد و بررسی
نقد پنی دردفول: شهر فرشتگان (Penny Dreadful: City of Angels) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری بر آستانهٔ انفجار «Penny Dreadful: City of Angels» از همان آغاز، لسآنجلسِ ۱۹۳۸ را نه پسزمینهای نوستالژیک، بلکه موجودی زنده و بیمار تصویر میکند: شهری که زیر نور استودیوهای سینمایی و وعدهٔ پیشرفت میدرخشد، اما در لایههای پنهانش تبعیض، خشونت و اضطراب سیاسی انباشته شده است.
ساخت آزادراهها، منافع صاحبان قدرت، تبلیغات مذهبی رادیویی و سایهٔ فاشیسم، همگی به بافت روایی راه مییابند و شهر را به صحنهای بدل میکنند که هر برخورد شخصی میتواند جرقهای برای بحرانی بزرگتر باشد. این کیفیت، مهمترین دستاورد سریال است: ساختن جهانی که حتی پیش از ورود نیروهای فراطبیعی نیز به اندازهٔ کافی هولناک به نظر میرسد.
فضای تاریخی اثر با جزئیات دیداری و طراحی صحنه تقویت میشود. خیابانها، خانهها و فضاهای عمومی، تضاد میان شکوه ظاهری و محرومیت واقعی را به چشم میآورند. لسآنجلسِ این مجموعه فقط شهر رؤیاها نیست؛ رؤیایی است که برای گروهی از ساکنان، بهای سنگینی دارد و مرزهای نژادی و طبقاتی آن را تعیین میکنند.
همین تنش، به روایت حالوهوایی نوآر میدهد، هرچند سریال همیشه نمیتواند ظرفیت این فضای غنی را به روایتی به همان اندازه منسجم تبدیل کند. پیوند جنایت و امر فراطبیعی پروندهٔ قتلی هولناک، نقطهٔ ورود مخاطب به داستان است. تیاگو وگا، کارآگاهی که همزمان با وظیفهٔ حرفهای و جایگاه ناپایدارش در ساختار پلیس روبهروست، بههمراه همکارش لوئیس میچنر، در پی کشف حقیقتی جنایی میرود؛ اما پرونده بهتدریج با نیروهایی فراتر از توضیح عقلانی گره میخورد.
« فضای تاریخی اثر با جزئیات دیداری و طراحی صحنه تقویت میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این جهان، امر ماورایی جایگزین واقعیت اجتماعی نمیشود، بلکه در کنار آن قرار میگیرد و گاه آن را تشدید میکند. حضور سانتا موئرته و مگدا، خواهر اهریمنی او، امکان تمثیلی مهمی پدید میآورد: آیا انسان بهخودیخود مستعد شر است، یا ساختارهای قدرت و ترس او را به سوی خشونت میرانند؟ ایدهٔ رویارویی میان دو نیروی فراطبیعی، یکی پیوندخورده با مرگ و گذار و دیگری مداخلهگر در زندگی آدمیان، ظرفیت فلسفی قابلتوجهی دارد.
بااینحال، این لایه گاهی بهجای آنکه از دل تجربهٔ شخصیتها بهتدریج معنا پیدا کند، با شتاب وارد روایت میشود. در نتیجه، بخشی از اسطورهپردازی بیش از آنکه رازآلود و زنده باشد، توضیحدادهشده و بیرونی احساس میشود. میراث «پنی دردفول» و هویت تازه این مجموعه از نظر جهان داستانی و شخصیتها ادامهٔ مستقیم سریال پیشین نیست؛ بیشتر تلاشی برای انتقال روح گوتیک و تاریک آن به زمان و مکانی دیگر است.
اگر نسخهٔ نخست به ادبیات گوتیک و چهرههای آشنای آن تکیه داشت، «شهر فرشتگان» سراغ فولکلور مکزیکیـآمریکایی، تاریخ شهری و سیاست نژادی میرود. این جابهجایی در اصل انتخابی هوشمندانه است: بهجای تکرار فرمول قبلی، مجموعه میکوشد اسطورهای تازه را در دل تاریخ آمریکا بنشاند. اما عنوان مشترک، انتظاراتی ایجاد میکند که اثر همیشه پاسخگوی آنها نیست.
میزان حضور وحشت کلاسیک و موجودات فراطبیعی، در قیاس با درام انسانی و سیاسی، محدودتر است؛ به همین دلیل، مخاطبی که انتظار دارد با همان جنس از خیالپردازی گوتیک روبهرو شود، ممکن است فاصلهای محسوس میان دو مجموعه احساس کند. این تفاوت بهخودیخود ضعف نیست، اما سریال گاه میان استقلال هنری و اتکا به میراث نام آشنا معلق میماند و هویت تازهاش را بهتمامی تثبیت نمیکند.
« بااینحال، این لایه گاهی بهجای آنکه از دل تجربهٔ شخصیتها بهتدریج معنا پیدا کند، با شتاب وارد روایت میشود. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها و بازیها تیاگو وگا بهعنوان کارآگاهی لاتینتبار در نهادی آکنده از تبعیض، از موقعیتی دراماتیک برخوردار است. تعارض میان وفاداری خانوادگی، وظیفهٔ شغلی و فشارهای اجتماعی میتوانست محور عاطفی نیرومندی برای مجموعه باشد. دانیل زواتو این کشمکش را با بازیای کنترلشده و کماغراق پیش میبرد؛ بااینحال، خود فیلمنامه همیشه به تیاگو فرصت نمیدهد که از جایگاه نمادینش فراتر رود و به شخصیتی با تناقضها و انگیزههای کاملاً مستقل بدل شود.
برخی تصمیمهای او گاهی بیش از آنکه از تحول درونیاش برآیند، برای پیشبرد معما به کار گرفته میشوند. ناتالی دورمر در نقش مگدا، با چند نمود و چهرهٔ متفاوت، انرژی نمایشی قابلتوجهی به سریال میبخشد. تغییر لحن و حضور او در موقعیتهای گوناگون از جذابیتهای اجرایی اثر است، هرچند تعدد این نمودها گاه تمرکز را از پیامدهای واقعی دخالتهایش میگیرد.
ناتان لین نیز در نقش لوئیس، با وقار و تجربهٔ شخصیتش، وزنهای مناسب در برابر تیاگو فراهم میکند. مشکل اصلی در گروه بازیگران نیست، بلکه در پراکندگی فرصتهاست: شمار زیادی از شخصیتها و خردهداستانها اجازه نمیدهند همه به عمق دراماتیک یکسانی برسند. بعضی چهرهها بیشتر حامل مضموناند تا انسانهایی پیچیده که میتوان انگیزههایشان را باور کرد.
سیاست، نژادپرستی و خطر تبدیل شخصیت به پیام نژادپرستی در این مجموعه موضوعی فرعی یا تزئینی نیست؛ در روابط روزمره، ساختار پلیس و منازعه بر سر آیندهٔ شهر ریشه دارد. روایت بهدرستی نشان میدهد که تبعیض فقط در گفتار آشکار یا رفتار فردی خلاصه نمیشود، بلکه میتواند در تصمیمهای شهری و توزیع قدرت نیز حضور داشته باشد.
« تعارض میان وفاداری خانوادگی، وظیفهٔ شغلی و فشارهای اجتماعی میتوانست محور عاطفی نیرومندی برای مجموعه باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از این منظر، تقابل فراطبیعی با بحران اجتماعی پیوندی معنادار پیدا میکند: نیروهای تاریک در جهانی اثرگذارند که آدمیان خود نیز، با ترس و منفعتطلبی، زمینهٔ ویرانی را فراهم میآورند. بااینهمه، اثر گاهی آنقدر مشتاق بیان مضمونهایش است که شخصیتها را به سخنگوی ایدهها تبدیل میکند. در چنین لحظاتی، بهجای آنکه مخاطب تناقضها را از رفتار و انتخابها کشف کند، مضمون با تأکید مستقیم به او عرضه میشود.
حاصل کار، نوسانی میان درام اجتماعیِ نافذ و صحنههایی است که بیش از اندازه برای اثبات نکتهای از پیش روشن طراحی شدهاند. سریال در بهترین لحظاتش، وقتی موفق است که پیام سیاسی را در دل تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها جای دهد، نه آنکه آن را جداگانه بر روایت تحمیل کند. ریتم، ساختار و انسجام روایی نخستین قسمتها با معمای جنایی و فضای تهدیدآمیزشان کشش خوبی ایجاد میکنند.
با گسترش داستان، اما چند مسیر همزمان شکل میگیرد: تحقیق پلیسی، بحران خانوادگی، سیاست شهری، توطئههای سیاسی، تبلیغات مذهبی و نبرد فراطبیعی. این فراوانی، جهان سریال را پرجزئیات میکند، اما در عین حال تمرکز روایی را کاهش میدهد. بعضی خطها با شتاب پیش میروند و بعضی دیگر پس از جلب توجه اولیه، مجال کافی برای تکامل پیدا نمیکنند.
ریتم نیز از همین بیتعادلی اثر میپذیرد. بخشهایی از مجموعه آرام و متکی بر فضاسازیاند؛ این مکثها به ساخت جهان کمک میکنند، اما وقتی با پراکندگی خردهروایتها همراه میشوند، کندی را به فرسودگی نزدیک میکنند. در مقابل، رخدادهای مهم گاه چنان فشرده میشوند که فرصت لازم برای اثرگذاری عاطفی یا روشنشدن پیامدهایشان فراهم نمیآید.
« بااینهمه، اثر گاهی آنقدر مشتاق بیان مضمونهایش است که شخصیتها را به سخنگوی ایدهها تبدیل میکند. »
قوتها و کاستیها
این نوسان باعث میشود سریال، با وجود ایدههای متعدد و جذاب، کمتر از ظرفیت بالقوهٔ خود بهره بگیرد. پایانبندی و میراث ناتمام پایان فصل، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش فاش شود، از دشواری ساختاری مجموعه حکایت دارد. کشمکشهایی که در طول روایت ابعاد بزرگ و تهدیدآمیزی پیدا کردهاند، در واپسین بخشها به جمعبندیای میرسند که برای همهٔ مسیرهای داستانی وزن یکسانی ندارد.
نتیجه میتواند برای مخاطبی که انتظار فرجامی پرقدرت و رضایتبخش داشته، کمرمق به نظر برسد. بخشی از این احساس نیز از آنجا میآید که برخی پرسشها و ظرفیتهای روایی انگار برای ادامهای احتمالی نگه داشته شدهاند. این برداشت با واقعیت تولید سریال تشدید میشود: مجموعه پس از یک فصل پایان یافت و ادامهای برای آن ساخته نشد.
ازاینرو، آنچه در پایان بهعنوان گشودگی یا زمینهچینی دیده میشود، در عمل فرصت چندانی برای تکمیل پیدا نمیکند. این مسئله بهتنهایی ارزش فصل را نفی نمیکند، اما تجربهٔ کلی را ناتمامتر میسازد؛ بهویژه برای روایتی که از ابتدا وعدهٔ نبردی گسترده میان ایمان، قدرت و شر را داده است. جمعبندی «Penny Dreadful: City of Angels» اثری جاهطلب و از نظر فضاسازی چشمگیر است که لسآنجلسِ ۱۹۳۸ را به صحنهٔ برخورد تاریخ، اسطوره و ترس بدل میکند.
انتخاب فولکلور مکزیکیـآمریکایی و پیوند آن با نژادپرستی و سیاست شهری، به مجموعه هویتی متفاوت میبخشد؛ طراحی جهان و بازیهای مرکزی نیز در لحظات موفق، نیروی جذبکنندهای دارند. در برابر این امتیازها، روایت از تعدد خطوط داستانی، پرداخت نابرابر شخصیتها و گسست میان ژانرهای گوناگون آسیب میبیند.
« این نوسان باعث میشود سریال، با وجود ایدههای متعدد و جذاب، کمتر از ظرفیت بالقوهٔ خود بهره بگیرد. »
جمعبندی
حاصل، سریالی است با ایدههایی غنیتر از انسجام اجراییاش: تجربهای ارزشمند برای مخاطب علاقهمند به فانتزی تاریخی و درام اجتماعی، اما نه اثری که همهٔ وعدههای بزرگش را بهتمامی به سرانجام برساند.



ثبت دیدگاه