نقد و بررسی
نقد Tell Me How I Die | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از خواب به کابوس بدل میشود «Tell Me How I Die» به کارگردانی دیجی ویولا، از فرضی ساده اما پُرظرفیت آغاز میکند: گروهی از دانشجویان برای آزمایش دارویی تقویتکنندهٔ حافظه داوطلب میشوند و پس از مصرف دارو، رؤیاهایی از مرگ خود میبینند. مسئله فقط آن نیست که این تصاویر هولناکاند؛ پرسش جذابتر این است که آیا پیشبینیِ یک مرگ، راهی برای گریختن از آن میگشاید یا خود به عاملی برای وقوعش تبدیل میشود؟
فیلم از همان ابتدا تماشاگر را به قلمرویی میبرد که در آن مرز میان رؤیا، حافظه و واقعیت قابل اعتماد نیست. پیشبینیها بهتدریج شکل عینیتری پیدا میکنند و همین تغییر، به روایت نیروی محرک میدهد: هر تصویر میتواند سرنخی باشد، تهدیدی قریبالوقوع یا برداشتی ناقص از آنچه در راه است. این ایده، بهویژه در دقایقی که فیلم از تماشاگر میخواهد جزئیات یک رؤیا را با صحنهٔ حاضر مقایسه کند، تعلیق مؤثری میسازد.
تعلیق میان تقدیر و انتخاب هستهٔ مفهومی فیلم، کشاکش میان سرنوشت و اختیار است. اگر کسی مرگ خود را پیشاپیش ببیند، آیا دانستنِ آن امکان تغییرش را فراهم میکند؟ یا تلاش برای جلوگیری از پیشبینی، همان مسیری را میسازد که به تحقق آن میانجامد؟ فیلم پاسخ فلسفی جامعی به این پرسش نمیدهد، اما آن را به شکلی سودمند وارد سازوکار تعلیق میکند.
« فیلم از همان ابتدا تماشاگر را به قلمرویی میبرد که در آن مرز میان رؤیا، حافظه و واقعیت قابل اعتماد نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها ناچارند هر تصویر را تفسیر کنند و بر اساس دانستههایی ناقص تصمیم بگیرند؛ تصمیمهایی که ممکن است به نجات، یا به خطایی تازه منتهی شوند. در بهترین لحظهها، فیلم از تفاوت میان آنچه دیده شده و آنچه واقعاً رخ میدهد بهره میگیرد. یک تصویر لزوماً تمام حقیقت نیست؛ زاویهٔ دید محدود و آشفتگیِ رؤیا جا برای بدگمانی و برداشتهای گوناگون باز میگذارد.
این فاصله میان پیشآگاهی و واقعیت، به تماشاگر اجازه میدهد همزمان با شخصیتها درگیر حل معما شود. بااینحال، هرچه الگوی «دیدن، ترسیدن و گریختن» بیشتر تکرار میشود، تازگی آن کاهش مییابد و بعضی صحنهها بهجای تعمیق پرسش اصلی، صرفاً حلقهای دیگر در زنجیرهٔ فرار و تهدید به نظر میرسند.
فضای محصور و حس بیاعتمادی بخش عمدهٔ داستان در محیطی علمی و دورافتاده میگذرد؛ مکانی که قرار است برای شرکتکنندگان محل مراقبت و آزمایش باشد، اما کمکم کیفیتی زندانمانند پیدا میکند. محدود بودن فضا به نفع فیلم است: شخصیتها نمیتوانند بهآسانی از موقعیت فاصله بگیرند و هر راهرو، اتاق یا فضای مشترک میتواند صحنهٔ مواجههای خطرناک شود.
« در بهترین لحظهها، فیلم از تفاوت میان آنچه دیده شده و آنچه واقعاً رخ میدهد بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
فضای بسته همچنین امکان میدهد احساس محاصره نه فقط از تهدید بیرونی، بلکه از خود محیط برخیزد. این حس هنگامی پررنگتر میشود که دانشجویان ندانند به چه کسی میتوانند اعتماد کنند. دارویی که باید موضوع یک آزمایش کنترلشده باشد، به منشأ تجربههایی بدل میشود که واقعیت ادراکشده را مختل میکنند؛ در چنین وضعی، حتی توضیحات مسئولان آزمایش نیز لزوماً آرامشبخش نیست.
فیلم در ساختن این اتمسفر ناامن موفقتر از ترسآفرینیِ پیوسته است. محیط و موقعیت، انتظار خطر را ایجاد میکنند، هرچند همهٔ لحظاتِ هراسآور به یک اندازه اثرگذار نیستند. ضرباهنگ و معماری روایت شروع نسبتاً سریع فیلم، امتیاز مهمی برای اثری است که به مقدمهای مفصل نیاز ندارد. دارو، شرکتکنندگان و عارضهٔ غیرمنتظره زود وارد روایت میشوند و تماشاگر پیش از آنکه از فضای داستان جدا شود، با تهدید اصلی روبهرو میگردد.
این شتاب در بخشهای ابتدایی کمک میکند فیلم انرژی خود را حفظ کند و بهجای توضیح طولانی، اطلاعات را در بطن موقعیتها پیش ببرد. بااینهمه، سرعت بهتنهایی ضامن انسجام نیست. برخی پیوندهای علّی، بهخصوص در توضیح سازوکار دارو و نسبت میان رؤیاها و توانایی قاتل، به اندازهٔ کافی روشن نمیشوند.
« فضای بسته همچنین امکان میدهد احساس محاصره نه فقط از تهدید بیرونی، بلکه از خود محیط برخیزد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم گاهی جزئیاتی را که برای فهم منطق رخدادها اهمیت دارند مبهم میگذارد، بیآنکه این ابهام همیشه به معماپردازیِ ثمربخش تبدیل شود. در نتیجه، بخشی از توجه مخاطب از پرسش «چه چیزی در حال رخ دادن است؟» به پرسش «این اتفاق دقیقاً بر چه قاعدهای استوار است؟» منتقل میشود. همچنین، پیچشهای روایی همیشه زمانبندیِ غافلگیرکنندهای ندارند.
تماشاگر آشنا با قواعد فیلمهای معمایی و اسلشر ممکن است بعضی احتمالها را زودتر از آنچه روایت میخواهد حدس بزند. وقتی پیشبینی مخاطب از فیلم جلو میافتد، تعلیق همچنان باقی میماند، اما نیروی افشای ناگهانی کاهش پیدا میکند. شخصیتها و بازیها شخصیتهای جوان داستان در موقعیتی هستند که برای تصمیمگیری فرصت اندکی دارند؛ اما همین فشار بیرونی، نیاز به پرداخت شخصیتیِ دقیقتر را از میان نمیبرد.
مخاطب باید باور کند که هر فرد، زیر فشار ترس و اطلاعات ناقص، به شکلی متناسب با منش خود واکنش نشان میدهد. فیلم برای همهٔ شرکتکنندگان چنین زمینهای فراهم نمیکند. بعضی از آنان بیش از آنکه زندگی و انگیزهای مستقل داشته باشند، در خدمت پیشبرد حادثه یا ایجاد خطر قرار میگیرند. آنا، با بازی ویرجینیا گاردنر، در مرکز تجربهٔ پیشآگاهیها قرار دارد و حضورش به مخاطب نقطهٔ اتکایی برای پیگیری سرنخها میدهد.
« همچنین، پیچشهای روایی همیشه زمانبندیِ غافلگیرکنندهای ندارند. »
قوتها و کاستیها
نیتن کرس در نقش دن و بازیگران دیگر نیز به فیلم انرژی لازم برای حفظ ریتم میبخشند، اما کمبود فرصت برای شکلگیری رابطهها و تفاوتهای شخصیتی، اثرگذاری عاطفی موقعیت را محدود میکند. وقتی پیوندهای میان افراد کمعمق باقی بمانند، خطر از دستدادن آنان ممکن است از نظر روایی هیجانانگیز باشد، بیآنکه وزن احساسیِ کافی پیدا کند.
خشونت، هراس و تصاویر ماندگار فیلم بیشتر بر انتظارِ وقوع فاجعه تکیه دارد تا بر نمایشِ بیوقفهٔ خشونت. این انتخاب با ایدهٔ مرکزیاش سازگار است: ترس از آنچه شاید رخ دهد، میتواند بهاندازهٔ خود رخداد آزارنده باشد. رؤیاها امکان میدهند تصاویر مرگ پیش از وقوعشان در ذهن تماشاگر شکل بگیرند و سپس او را وادار کنند نشانههای تحقق آنها را در صحنهٔ واقعی جستوجو کند.
از همین رو، بعضی قابها و لحظههای کوتاه در ذهن میمانند، حتی اگر فیلم در سراسر مسیر به همان اندازه خلاق نباشد. ضعف زمانی پدیدار میشود که صحنههای تهدید به الگوی آشنای ظاهرشدن ناگهانیِ خطر وابسته میشوند. در چنین لحظههایی، هراس از دل موقعیت و شخصیت برنمیآید، بلکه بیشتر به واکنشِ قابلانتظار مخاطب متکی است.
« خشونت، هراس و تصاویر ماندگار فیلم بیشتر بر انتظارِ وقوع فاجعه تکیه دارد تا بر نمایشِ بیوقفهٔ خشونت. »
جمعبندی
چند تعقیبوگریز ریتم را زنده نگه میدارند، اما تکرار همین تمهیدات از ظرفیت تعلیقِ ایدهٔ اولیه میکاهد. فیلم میتوانست با مکث بیشتر، استفادهٔ دقیقتر از سکوت و تمرکز بر تردید شخصیتها، ترسی پایدارتر بسازد. جمعبندی «Tell Me How I Die» فیلمی است که ایدهٔ مرکزیاش از خودِ اجرای آن جذابتر مینماید، اما در لحظههای موفق، فاصلهٔ میان این دو را کم میکند.
رؤیاهایی که بهتدریج با واقعیت پیوند میخورند، فضای بستهٔ آزمایشگاه و بیاعتمادی میان دانشجویان، مواد اولیهٔ مناسبی برای یک تریلر ترسناک و معمایی فراهم میکنند. شروع سریع و چند تصویر مؤثر نیز کمک میکنند روایت از همان ابتدا درگیرکننده باشد. در سوی دیگر، شخصیتپردازی کمعمق، تصمیمهایی که گاه بیش از منطق فردی تابع نیاز داستاناند، و پیچشهایی که زودتر از موعد قابل حدس میشوند، مانع از آن است که فیلم به تعلیقی کاملاً منسجم و ماندگار برسد.
توضیح مبهم برخی قواعد داستان نیز از رضایت روایی میکاهد. بااینحال، برای تماشاگر علاقهمند به ترکیب علمیتخیلی، اسلشر و معمایی، فیلم تجربهای سرگرمکننده دارد؛ اثری که پرسش جذابی دربارهٔ امکان گریز از آینده طرح میکند، هرچند پاسخ و پرداختش به اندازهٔ خود پرسش نیرومند نیست.
« چند تعقیبوگریز ریتم را زنده نگه میدارند، اما تکرار همین تمهیدات از ظرفیت تعلیقِ ایدهٔ اولیه میکاهد. »
ثبت دیدگاه