نقد و بررسی
نقد داستان دو شهر (The City and the City) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که از نادیدهگرفتن ساخته شده است «The City and the City» از همان premise بنیادین خود نیرویی میگیرد که هم معمایی است و هم فلسفی: بسژل و اول قوما دو شهرند که بر یک جغرافیا منطبق شدهاند، اما ساکنانشان آموختهاند شهر دیگر را نبینند. این نادیدن، نه صرفاً استعارهای شاعرانه، بلکه قاعدهای اجتماعی و سیاسی است؛ تخطی از آن پیامد دارد و مرزهای نامرئی را به نیرویی ملموس بدل میکند.
اقتباس تلویزیونی چهارقسمتیِ رمان China Miéville، به نویسندگی Tony Grisoni و کارگردانی Tom Shankland، این ایده را در قالب یک درام جنایی پیش میبرد. در مرکز روایت، بازرس تیادور بورلو قرار دارد؛ مردی که تحقیق درباره قتل دختری جوان از اول قوما را آغاز میکند، اما هرچه بیشتر در پرونده پیش میرود، بیش از آنکه صرفاً با سرنخها روبهرو شود، با نظامی از باورها، انکارها و مرزهای تحمیلشده مواجه میشود.
سریال از این تضاد میان کار روزمره پلیسی و جهانی با قواعد نامعمول، تعلیقی میسازد که تماشاگر را وادار میکند نهفقط بپرسد «چه اتفاقی افتاده؟»، بلکه بپرسد «چه چیزهایی را یاد گرفتهایم نبینیم؟» معما بهمثابه دروازهای به جهان داستان پرونده قتل، نقطه ورود مناسبی به جهان سریال است؛ زیرا مخاطب را به همان موقعیت بورلو میبرد: ابتدا با مسئلهای آشنا روبهرو میشویم، اما بهتدریج درمییابیم که قواعد محیط، خود بخشی از معما هستند.
تحقیق جنایی بهانهای برای توضیح مستقیم و یکباره جهان داستان نمیشود. اطلاعات در لابهلای برخوردها، پرسوجوها و موقعیتهای روزمره پدیدار میشوند و به همین دلیل، تماشاگر ناچار است فعالانه قواعد را کشف کند. این شیوه در آغاز میتواند گیجکننده باشد؛ بهخصوص آنجا که مرز میان دو شهر بهجای دیوار، به عادتی جمعی و نوعی انضباط دیداری وابسته است.
« تحقیق جنایی بهانهای برای توضیح مستقیم و یکباره جهان داستان نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما همین سردرگمی با تجربه شخصیت اصلی پیوند دارد: بورلو نیز در فضایی کار میکند که هر مشاهده میتواند معنایی سیاسی پیدا کند. سریال از ظرفیت ژانر پلیسی بهره میگیرد، اما در نهایت به تعقیب سرنخها محدود نمیماند؛ خودِ شیوه دیدن و نادیدن، به موضوع اصلی بدل میشود. بسژل؛ فرسودگی بهعنوان اقلیم روانی بسژل در این اقتباس صرفاً پسزمینهای برای وقوع جرم نیست.
شهر، با رنگهای چرک، خیابانهای فرسوده و حالوهوای سردش، نوعی وضعیت روانی را مجسم میکند؛ گویی فرسودگی بناها به فرسودگی اعتماد عمومی و تصلب نظم سیاسی امتداد یافته است. در سوی دیگر، اول قوما با جلوهای متفاوت و مدرنتر شناسانده میشود. تقابل بصری دو شهر کمک میکند تفاوتهایشان حتی پیش از فهم کامل قواعد جهان، در ذهن تماشاگر شکل بگیرد.
کارگردانی و طراحی تصویر میکوشند با قاببندی، نور، رنگ و نشانههای محیطی تجربه همزیستی دو شهر را به زبان تصویر ترجمه کنند. این انتخاب در لحظات موفق، ایدهای انتزاعی را به تجربهای حسی بدل میکند: آنچه در قاب دیده میشود، همواره تمام واقعیت نیست و بخشی از جهان باید عمداً از نظر دور بماند.
بااینحال، تأکید مداوم بر تیرگی و فضای گرفته گاه نتیجه معکوس دارد. تمایز مکانها و جزئیات صحنه در برخی لحظات دشوار میشود و سبک بصری، بهجای روشنکردن رابطه میان دو محیط، بر ابهام میافزاید. ابهام مفهومی در این اثر ثمربخش است؛ ابهام دیداری، همیشه چنین نیست. بورلو و بحران باور بورلو ستون عاطفی و روایی مجموعه است.
« بسژل؛ فرسودگی بهعنوان اقلیم روانی بسژل در این اقتباس صرفاً پسزمینهای برای وقوع جرم نیست. »
شخصیتها و اجرا
بازی David Morrissey به شخصیت او سنگینی و خویشتنداری مناسبی میبخشد؛ مردی که احساساتش را بهآسانی آشکار نمیکند، اما زیر ظاهر سرد و حرفهایاش تنشی پیوسته جریان دارد. اهمیت او تنها در مهارت تحقیقاتیاش نیست، بلکه در آن است که پرونده بهتدریج بنیانهای ذهنیای را که زندگی و کارش بر آنها استوار بوده، زیر سؤال میبرد.
مسیر شخصیت از پروندهای ظاهراً متعارف به بحرانی عمیقتر، یکی از جذابترین خطوط سریال است. بورلو باید با وضعیتی کنار بیاید که در آن وفاداری به قانون، اطاعت از قواعد شهر و طلب حقیقت لزوماً در یک جهت قرار نمیگیرند. این تعارض به شخصیتپردازی او عمق میدهد و از تبدیلشدنش به کارآگاهی صرفاً کنشمحور جلوگیری میکند.
بااینحال، گاه واکنشهای او بیش از اندازه توضیح داده میشوند؛ جایی که سکوت، مکث یا کنش میتوانست تحول درونی را منتقل کند، بیان مستقیم احساس یا تأکید روایی از ظرافت تجربه میکاهد. بازیگران دیگر نیز به ساختن فضای بیاعتمادی کمک میکنند و حضور Mandeep Dhillon در نقش همکار بورلو، در کنار شخصیت اصلی، توازن مناسبی میآفریند.
بااینهمه، برخی نقشهای فرعی فرصت کافی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند. در نتیجه، انگیزهها یا وزن عاطفی بعضی از شخصیتها مبهم میماند؛ ابهامی که همیشه از پیچیدگی جهان ناشی نمیشود و گاه بیشتر به کمپرداختگی مربوط است. سیاستِ نادیدن هوشمندانهترین وجه «The City and the City» آن است که ایدهاش را به یک تمهید علمیتخیلی محدود نمیکند.
« مسیر شخصیت از پروندهای ظاهراً متعارف به بحرانی عمیقتر، یکی از جذابترین خطوط سریال است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نادیدنِ شهر دیگر، الگویی برای فهم سازوکارهای اجتماعی است: چگونه گروهها میآموزند رنج یا حضور دیگری را نادیده بگیرند؛ چگونه مرزهای ذهنی میتوانند به اندازه مرزهای فیزیکی الزامآور شوند؛ و چگونه عادت، ایدئولوژی و ترس، واقعیت را از چشم انسان پنهان میکنند. سریال این مضمون را در دل یک معمای جنایی میگنجاند، بیآنکه در همه لحظات به موعظهای صریح تبدیل شود.
قدرت استعاری اثر از آنجا میآید که تماشاگر، قاعده نادیدن را فقط در سطح گفتوگو نمیشنود؛ باید آن را در شیوه روایت و نگاهکردن خود نیز تجربه کند. این تجربه، معنای عنوان را گسترش میدهد: «شهر» تنها مجموعهای از خیابانها و ساختمانها نیست، بلکه نظمی از توافقهای جمعی است که تعیین میکند چه چیزی به رسمیت شناخته شود.
چنین ایدهای به سریال امکان میدهد از قالب معمایی فراتر رود و پرسشهایی درباره هویت، تعلق و مسئولیت پیش بکشد. ریتم، افشاگری و سازگاری روایی ریتم آرام مجموعه با جهانسازی آن تناسب دارد. سریال به تماشاگر فرصت میدهد جزئیات محیط و قواعد نامعمول شهرها را جذب کند و از شتابزدگی در توضیح همهچیز پرهیز میکند.
این خویشتنداری برای اثری که بخش بزرگی از جذابیتش به کشف تدریجی وابسته است، نقطه قوت محسوب میشود. بااینحال، میانه روایت گاه کش میآید و بازگشتهای مکرر به اطلاعات یا تنشهای مشابه، از حرکت پرونده میکاهد. توزیع اطلاعات نیز همواره یکدست نیست. برخی پاسخها پیش از آنکه پرسشهای مربوط به آنها بهدرستی در ذهن جا بیفتند، عرضه میشوند؛ در سوی مقابل، بعضی عناصر مهم چنان مبهم میمانند که ابهامشان نه به تعلیق، بلکه به فاصلهگرفتن مخاطب از روایت میانجامد.
« سریال این مضمون را در دل یک معمای جنایی میگنجاند، بیآنکه در همه لحظات به موعظهای صریح تبدیل شود. »
قوتها و کاستیها
این عدم توازن، بهویژه در اثری که همزمان باید معمای قتل و سازوکار جهانش را پیش ببرد، محسوس است. سریال در بهترین لحظات، اطلاعات را بهگونهای میچیند که کشف هر قاعده، پرسشی تازه بسازد؛ در لحظات ضعیفتر، توضیح جای تجربه را میگیرد یا تجربه بدون تکیهگاه کافی رها میشود. اقتباس و محدودیتهای تصویر اقتباس از رمانی که جهانش بر جزئیات زبانی، ادراکی و ذهنی استوار است، دشواری ویژهای دارد.
تلویزیون میتواند تضاد رنگها، معماری و رفتار شخصیتها را نشان دهد، اما ظرافتهایی را که در زبان و ذهن خواننده شکل میگیرند، ناگزیر به ابزارهای دیگری منتقل میکند. این مجموعه بهجای آنکه صرفاً متن ادبی را تصویرسازی کند، میکوشد ایده مرکزی را به تجربه دیداری تبدیل کند؛ انتخابی جسورانه که در قاببندی و تضاد دو شهر گاه به نتیجهای مؤثر میرسد.
اما همین انتقال، بخشی از پیچیدگی را نیز فشرده میکند. جهان داستانی ظرفیت گستردهای برای پرداخت اجتماعی و سیاسی دارد، حال آنکه قالب چهارقسمتی ناچار است میان پرونده، شخصیتپردازی و توضیح قواعد توازن برقرار کند. نتیجه اثری است که بیش از آنکه همه لایههای خود را به شکلی هموار بگشاید، با ایدهای نیرومند و فضایی متمایز در ذهن میماند.
این نابرابری را میتوان هم محدودیت اقتباس دانست و هم بهای انتخابی که بر جو و مفهوم بیش از صیقل کامل معما تکیه دارد. جمعبندی «The City and the City» اثری است که جذابیت اصلیاش در پاسخهای معمایی خلاصه نمیشود؛ نیروی آن از جهانی میآید که در آن دیدن، نادیدن و اطاعت از مرزهای نامرئی به مسئلهای اخلاقی و سیاسی بدل شدهاند.
« این عدم توازن، بهویژه در اثری که همزمان باید معمای قتل و سازوکار جهانش را پیش ببرد، محسوس است. »
جمعبندی
فضای سرد بسژل، تقابل آن با اول قوما و بازی سنجیده David Morrissey، پایههای محکمی برای این تجربه میسازند. در مقابل، تیرگی بصری گاه به خوانایی صحنهها لطمه میزند، بعضی واکنشهای بورلو بیش از حد توضیح داده میشوند و ریتم و افشاگری همیشه متوازن نیستند. با وجود این کاستیها، مجموعه بهواسطه ایده مرکزی خود از بسیاری از درامهای جنایی متمایز میشود.
اینجا پرونده قتل دریچهای است به جهانی که در آن واقعیت، نه فقط کشف، بلکه باید از میان انکارهای آموختهشده بازشناخته شود. حاصل، اقتباسی اندیشمندانه و ناآرام است که بیش از آنکه آسودگیِ حل معما را وعده دهد، مخاطب را به تأمل درباره مرزهایی فرامیخواند که هر روز بیآنکه ببینیم، از آنها اطاعت میکنیم.
« فضای سرد بسژل، تقابل آن با اول قوما و بازی سنجیده David Morrissey، پایههای محکمی برای این تجربه میسازند. »



ثبت دیدگاه