نقد و بررسی
نقد سایه خونآشام (Shadow of the Vampire) | 2000
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ مرکزی: سینما در آستانهٔ هیولا «سایهٔ خونآشام» فیلمی دربارهٔ ساختن فیلم است؛ اما پشت این بازیِ فرامتنی، پرسشی اخلاقی و تلخ نهفته است: تا کجا میتوان برای آفرینش هنری پیش رفت، و چه زمانی جاهطلبی هنرمند به بهرهکشی از انسانها بدل میشود؟ اثر به سراغ فیلمبرداری «نوسفراتو» میرود و روایتی خیالی میسازد که در آن ماکس شرک، بازیگر نقش خونآشام، واقعاً موجودی فراطبیعی است.
این فرض عجیب، صرفاً ترفندی برای افزودن عنصر وحشت نیست؛ راهی است برای آنکه نیروی مخربِ وسواس هنری، صورتی جسمانی و هولناک پیدا کند. فیلم از همان ابتدا میان دو جهان حرکت میکند: جهان واقعیِ گروهی که میکوشند اثری سینمایی بسازند و جهان افسانهایای که دوربین قرار است ثبت کند. بهتدریج این مرز لرزان میشود.
آنچه در برابر دوربین اجرا میشود، از آنچه پشت دوربین رخ میدهد چندان جدا نیست؛ و این همان نقطهای است که ایدهٔ فیلم بیشترین توان خود را نشان میدهد. «سایهٔ خونآشام» از تماشاگر نمیخواهد تنها از یک هیولا بترسد؛ او را وامیدارد بپرسد چه کسی در این ماجرا واقعاً هیولاست. مورنائو و بهای کمالگرایی فریدریش ویلهلم مورنائو در این فیلم نه صرفاً هنرمندی بزرگ، بلکه فرمانروای صحنهای است که قواعدش را خودش مینویسد.
او با اطمینان و سردی تصمیم میگیرد، اطلاعات را از گروه پنهان میکند و آدمها را در مسیر رؤیای سینمایی خود به ابزار بدل میسازد. بازی جان مالکوویچ این اقتدار را با لحنی آرام و حسابشده مجسم میکند: مورنائو کمتر فریاد میزند تا تهدید کند؛ نگاه و لحن سنجیدهاش کافی است تا نشان دهد همهچیز باید تابع خواست او باشد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت شخصیت در این است که فیلم او را به کاریکاتوری ساده از هنرمند خودخواه فرو نمیکاهد. مورنائو واقعاً به تصویر، نور و ماندگاری هنر باور دارد. همین باور، تصمیمهایش را از نظر خودش توجیهپذیر میکند و در عین حال، آنها را خطرناکتر میسازد. او نه از سر بیاعتنایی کامل به هنر، بلکه به نام هنر، مرزهای اخلاق را عقب میراند.
فیلم در اینجا به نقدی فراتر از یک چهرهٔ تاریخی میرسد: هرجا نتیجهٔ باشکوه، هر وسیلهای را مباح کند، هنرمند ممکن است به همان نیرویی بدل شود که گمان میکند مهارش کرده است. ماکس شرک؛ حضورِ خاموش و ناآرام در سوی دیگر، ویلم دفو در نقش ماکس شرک قرار دارد؛ حضوری که بیش از آنکه با حرکت و گفتار اثر بگذارد، با سکون، مکث و نگاه نافذ خود فضا را میگیرد.
شرک در عین آنکه بهعنوان بازیگری نامتعارف معرفی میشود، چنان از مناسبات عادی فاصله دارد که حتی سکوتش نیز حامل تهدید است. دفو با اغراقهای کنترلشده، چهرهای میسازد که هم مضحک و هم ترسناک است؛ موجودی که گاه با بیگانگیاش از جهان انسانها طنزی تلخ میآفریند و لحظهای بعد، همان بیگانگی به سرچشمهٔ اضطراب بدل میشود.
این بازی بهویژه در تقابل با مورنائو جان میگیرد. کارگردان میخواهد شرک را در قالب تصویر مهار کند، اما حضور او از قاب فراتر میرود. در این کشاکش، شرک فقط ابزار وحشت نیست؛ او آینهای است که وسواس مورنائو را بازتاب میدهد. هر دو بهنوعی از جهان روزمره بیرون افتادهاند: یکی در پی تصویر کامل است و دیگری به نیازهایی تن میدهد که با زندگی انسانی سازگار نیست.
« جذابیت شخصیت در این است که فیلم او را به کاریکاتوری ساده از هنرمند خودخواه فرو نمیکاهد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از همین شباهت پنهان، تعلیقی میسازد که بیش از غافلگیریهای ناگهانی بر ناراحتیِ فزاینده تکیه دارد. فرم بصری و بازآفرینی سینمای صامت یکی از مهمترین امتیازهای اثر، پیوند فرم آن با دورهای است که بازمیسازد. «سایهٔ خونآشام» تنها دربارهٔ تولید یک فیلم صامت نیست؛ میکوشد بخشی از زبان بصری آن سینما را در ساختار خود زنده کند.
قابهای حسابشده، بازی با سایه و نور، فضای سرد و طراحی صحنهٔ گوتیک، حالوهوایی میآفرینند که هم یادآور سینمای آغازین است و هم مستقل از آن هویت دارد. ارجاع به «نوسفراتو» نیز صرفاً نشانهای برای مخاطب آشنا نیست؛ به فیلم کمک میکند تا تاریخ سینما را به بخشی از بافت روایی خود بدل سازد.
سیاهوسفیدیِ جهان فیلم، بیش از آنکه تزئینی باشد، با مضمونش هماهنگ است. تضاد روشنایی و تاریکی، مرزهای اخلاقی را نیز به یاد میآورد، بیآنکه آنها را ساده و قطعی نشان دهد. نور در اینجا نوید رهایی همیشگی نیست و تاریکی هم فقط جایگاه هیولا نیست؛ گاهی آنچه در روشنایی رخ میدهد بهمراتب هولناکتر است.
دوربین، که قرار است خاطرهای ماندگار بسازد، همزمان شاهد و شریک رویدادها میشود. این دوگانگی، به فیلم لایهای خودآگاه میدهد: تصویر میتواند حقیقت را ثبت کند، اما همین ثبتکردن ممکن است به تداوم خشونت کمک کند. طنز سیاه در کنار وحشت گوتیک لحن فیلم از آمیزش طنز سیاه و وحشت ساخته شده است.
« فیلم از همین شباهت پنهان، تعلیقی میسازد که بیش از غافلگیریهای ناگهانی بر ناراحتیِ فزاینده تکیه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شوخیها بیشتر از آنکه برای سبککردن فضا باشند، سازوکار قدرت و خودبزرگبینی گروه را رسوا میکنند. ایدهٔ بهکارگیری یک خونآشام بهعنوان بازیگری که بیش از اندازه در نقش خود فرو رفته، هم هجوِ شیوههای بازیگری است و هم کنایهای به این تصور که هرچه تجربهٔ هنری «اصیلتر» باشد، الزاماً ارزشمندتر است.
طنز، گاه از فاصلهای میان ادعای پرطمطراق سینماگران و واقعیت خطرناک صحنه پدید میآید. بااینحال، این دو لحن همیشه بهنرمی در هم نمیآمیزند. در بعضی لحظات، شوخی چنان سرد و خشک است که شدت وحشت را برای مدتی کاهش میدهد؛ در لحظاتی دیگر، فضای هولناک چنان غالب میشود که ظرفیت هجوی فیلم مجال گسترش نمییابد.
این نوسان، بخشی از هویت نامتعارف اثر است، اما گاهی حس میشود ایدههای جذابش به اندازهٔ کافی پرورانده نمیشوند. فیلم بیش از آنکه بخواهد هر سویهٔ طنز یا وحشت را تا نهایت دنبال کند، ترجیح میدهد در منطقهای میانی و ناآرام بماند. گروه فیلمسازی و حاشیهماندن شخصیتها درام پیرامون گروهی شکل میگیرد که هر یک بهنحوی در ماشین تولید مورنائو گرفتارند.
بازیگرانی چون کاترین مککورمک، کری الوِس، یودو کییر و ادی ایزار به جهان فیلم رنگ و تنوع میدهند، اما فرصت پرداخت درونی یکسانی نمییابند. بیشتر شخصیتهای فرعی از زاویهٔ واکنششان به مورنائو و شرک تعریف میشوند: آنها شاهد، همکار یا قربانی فشارهای صحنهاند، نه الزاماً شخصیتهایی با مسیر مستقل و کامل.
« شوخیها بیشتر از آنکه برای سبککردن فضا باشند، سازوکار قدرت و خودبزرگبینی گروه را رسوا میکنند. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب به تمرکز و انسجام اثر کمک میکند، زیرا نیروی اصلی درام از تقابل دو چهرهٔ مرکزی میآید. بااینحال، بهای آن کمرنگشدن تجربهٔ جمعی گروه است. هرچه خطر بیشتر میشود، تماشاگر میتواند خواهان شناخت دقیقتر اعضایی باشد که زندگی و امنیتشان در معرض تصمیمهای کارگردان قرار دارد.
فیلم از امکانِ گسترش این سویه استفادهٔ محدودی میکند؛ از همین رو، بعضی از لحظات پرخطر از نظر عاطفی آن اندازه که میتوانستند تکاندهنده نمیشوند. ریتم و شیوهٔ تعلیق ضرباهنگ «سایهٔ خونآشام» آرام و مهارشده است. فیلم به جای تکیه بر حادثههای پیاپی، از تکرار کار روزانه، انتظار و فاصلههای سکوت برای ساختن اضطراب استفاده میکند.
این روش با فضای گوتیک و منطق رواییاش تناسب دارد؛ تهدید، همچون سایهای که بهتدریج در قاب پهن میشود، آرامآرام حضور خود را تحمیل میکند. از سوی دیگر، همین خویشتنداری ممکن است برای تماشاگرانی که وحشت را با حرکت سریع و اوجهای مداوم میسنجند، کند و یکنواخت به نظر برسد. کندیِ روایت همیشه به افزایش تنش نمیانجامد.
گاهی فیلم در فضاسازی موفق است، اما پیشروی دراماتیک آن چنان محدود میشود که تعلیق برای مدتی کمرنگ میماند. بااینهمه، این کندی را نباید صرفاً نقصی بیرونی دانست؛ بخشی از حس گرفتارشدن در چرخهٔ فیلمبرداری است. صحنهها ظاهراً ادامه مییابند، برداشتها تکرار میشوند و انسانها کمکم به مصالح تصویر بدل میشوند.
« این انتخاب به تمرکز و انسجام اثر کمک میکند، زیرا نیروی اصلی درام از تقابل دو چهرهٔ مرکزی میآید. »
جمعبندی
مشکل آنجاست که این ایده در بعضی بخشها بیشتر احساس میشود تا آنکه به تحولی تازه در روایت بینجامد. جمعبندی «سایهٔ خونآشام» اثری هوشمندانه و نامتعارف است که وحشت گوتیک را با هجویهای تلخ دربارهٔ اقتدار هنرمند و بهای آفرینش درمیآمیزد. جان مالکوویچ مورنائویی سرد و سلطهجو میسازد و ویلم دفو با اجرایی کمحرف و وهمناک، مرکز ثقل فیلم را در اختیار میگیرد.
فضاسازی و ارجاعهای سینمایی اثر، بهویژه در گفتوگو با «نوسفراتو»، جهانی غریب و بهیادماندنی پدید میآورند. در مقابل، ریتم کند، فاصلهٔ عاطفی و کمپرداختماندن شخصیتهای فرعی از محدودیتهای روشن فیلماند. طنز سیاه و وحشت نیز گاه به تعادلی کامل نمیرسند. بااینهمه، این نابرابریها از ماندگاری پرسش محوری اثر نمیکاهند: آیا شاهکار هنری میتواند خشونتی را که برای خلقش به کار رفته توجیه کند؟
فیلم پاسخ را به گفتاری صریح واگذار نمیکند؛ آن را در نگاهها، سکوتها و در خودِ عمل فیلمگرفتن جای میدهد. სწორედ همین ابهام اخلاقی است که پس از پایان تماشا در ذهن باقی میماند.
« مشکل آنجاست که این ایده در بعضی بخشها بیشتر احساس میشود تا آنکه به تحولی تازه در روایت بینجامد. »



ثبت دیدگاه