نقد و بررسی
نقد مثل گوسفندانی در میان گرگها (Like Sheep Among Wolves) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تعلیق در سایهٔ پیوندهای خانوادگی «مثل گوسفندان در میان گرگها» تریلری جنایی ایتالیایی به کارگردانی لیدا پاتیتوچی است که از برخورد دو مسیر متضاد نیرو میگیرد: زنی که در پوشش مأمور مخفی به دل گروهی تبهکار نفوذ کرده و برادری که پس از سالها دوری، پایش به همان جهان خشن باز شده است. فیلم از همان ابتدا مخاطب را در موقعیتی ناپایدار قرار میدهد؛ هر انتخاب میتواند خطر تازهای بسازد و هر لحظه احتمال دارد زندگی حرفهای شخصیتها با گذشتهٔ خصوصیشان گره بخورد.
حاصل، اثری است که هم میخواهد ضرباهنگ یک تریلر پرتنش را داشته باشد و هم مناسبات خانوادگی و روانی آدمهایش را بکاود. در بخشهایی این دو وجه بهخوبی در هم میآمیزند، اما فیلم همیشه در پرداخت هر دو به یک اندازه موفق نیست. روایتی میان دو جهان هستهٔ داستان بر تقابل سادهٔ قانون و جرم بنا نشده است.
شخصیت اصلی، استفانیا که در مأموریتش با نام وِرا شناخته میشود، مأموری است که برای نفوذ در یک باند تبهکار، ناچار شده مدتی طولانی نقش دیگری را زندگی کند. برونو، برادرش، تازه از زندان بیرون آمده و درگیر همان شبکهای میشود که خواهرش برای متلاشیکردنش در آن حضور دارد. این برخورد، بهجای آنکه صرفاً یک گره پلیسی باشد، گذشتهای خانوادگی را به میدان خطر میآورد؛ گذشتهای که فیلم بخشهایی از آن را آشکار میکند، اما در عین حال میکوشد رازها و تنشهای رواییاش را حفظ کند.
ایدهٔ مرکزی ظرفیت دراماتیک روشنی دارد: دو عضو یک خانواده، پس از سالها فاصله، در دو سوی یک عملیات مجرمانه قرار گرفتهاند. بااینحال، فیلم بهدرستی رابطهٔ خواهر و برادر را نه به رشتهای از گفتوگوهای توضیحی، بلکه به مجموعهای از سکوتها، احتیاطها و واکنشهای متناقض پیوند میزند. اهمیت این رابطه فقط در خویشاوندی نیست؛ هر دو شخصیت با گذشتهای روبهرو هستند که هنوز بر تصمیمهای امروز آنها سایه میاندازد.
« در بخشهایی این دو وجه بهخوبی در هم میآمیزند، اما فیلم همیشه در پرداخت هر دو به یک اندازه موفق نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در همین نقطه، داستان از یک تعقیبوگریز معمول فراتر میرود و پرسشی انسانیتر طرح میکند: آیا میتوان پس از سالها بیگانگی، دوباره به کسی اعتماد کرد، وقتی خطر از هر سو نزدیک میشود؟ اتمسفر و ضرباهنگ یکی از امتیازهای فیلم، ساختن فضایی فشرده و ناآرام است. جهان آن تصویری پرزرقوبرق از تبهکاری ارائه نمیدهد؛ بیشتر با محیطهایی سرد، روزمره و کمپناه سروکار داریم که در آنها خشونت گاه بهشکلی ناگهانی و بیمقدمه سربرمیآورد.
همین تضاد، تعلیق را مؤثرتر میکند: خطر همیشه در صحنهای بزرگ و آشکار رخ نمیدهد، بلکه ممکن است از جزئیات عادی، یک مکث یا تصمیمی کوچک سربکشد. فیلم در لحظات پرتنش میداند چگونه اطلاعات را قطرهچکانی عرضه کند و حس کند شخصیتها در حصاری تنگ گرفتار شدهاند. ریتم کلی نیز در بیشتر مسیر تماشاگر را همراه نگه میدارد.
صحنههای اکشن بهاندازهای حضور دارند که انرژی اثر را حفظ کنند، بیآنکه تمام توجه را از شخصیتها بربایند. بااینحال، این شتاب همواره به معنای پیشروی محکم داستان نیست. برخی بخشها با سرعت از موقعیتی به موقعیت دیگر میروند، اما از نظر احساسی یا روایی فرصت کافی برای جاافتادن پیدا نمیکنند.
در نتیجه، فیلم گاهی پرتحرک به نظر میرسد، اما انسجام درونیاش به همان اندازه استوار نیست. تعلیق خوب، مخاطب را منتظر نگه میدارد؛ فیلمنامهٔ این اثر اغلب چنین میکند، ولی همیشه نمیتواند انتظار را به پرداختی به همان قوت تبدیل کند. بازی ایزابلا رگونزه و حضور شخصیتها بازی ایزابلا رگونزه مهمترین تکیهگاه دراماتیک فیلم است.
« اتمسفر و ضرباهنگ یکی از امتیازهای فیلم، ساختن فضایی فشرده و ناآرام است. »
شخصیتها و اجرا
او برای نقش وِرا به خشونت بیرونی یا نمایشهای اغراقشده متوسل نمیشود؛ بخش مهمی از کارش در مهار احساسات و پنهانکردن واکنشهاست. چهره و حرکاتش اغلب میان کنترل و فرسودگی معلق میمانند؛ گویی شخصیت هر لحظه باید محاسبه کند چه چیزی را نشان دهد و چه چیزی را ناگفته نگه دارد. این خویشتنداری، باورپذیری نقش را بالا میبرد و کمک میکند فشار مأموریت فقط در دیالوگها توضیح داده نشود، بلکه در رفتار و حضور او نیز حس شود.
رگونزه همچنین به شخصیت نوعی آسیبپذیری میبخشد که با ظاهر سخت و محتاطش در تنش است. همین تناقض، او را از قالب مأمور بینقص و شکستناپذیر بیرون میآورد. در سوی دیگر، آندرهآ آرکانجلی در نقش برونو وجهی درماندهتر و خانوادگیتر از ماجرا را نمایندگی میکند. حضور او یادآور این است که پیامدهای جرم و خشونت فقط به افراد درگیر در عملیات محدود نمیشود و زندگی نزدیکان، بهخصوص کودکان، نیز زیر فشار آن قرار میگیرد.
بازیهای مکمل در مجموع به ایجاد فضای انسانی فیلم کمک میکنند، هرچند همهٔ شخصیتهای فرعی به فرصت یکسانی برای شکلگیری دست نمییابند. کارگردانی و خشونت بیپیرایه لیدا پاتیتوچی در نخستین فیلم بلند داستانی خود، بهجای زیباسازی جهان جنایت، بر حس ناامنی و فرسایش روانی تأکید میکند. کارگردانی در صحنههای پرتنش، از کنترل خارج نمیشود و معمولاً میکوشد خشونت را به تجربهای سرد و ناخوشایند بدل کند، نه نمایشی باشکوه.
این رویکرد با داستان سازگار است: آدمها در این جهان نه قهرمانانی آسودهخاطرند و نه تبهکارانی افسانهای؛ آنان در موقعیتهایی گرفتارند که هر انتخاب، هزینهای عاطفی و عملی دارد. فیلمبرداری و طراحی فضا نیز در خدمت همین حس فشار قرار میگیرند و از ساختن تصویری امن و آسوده از محیط پرهیز میکنند.
« رگونزه همچنین به شخصیت نوعی آسیبپذیری میبخشد که با ظاهر سخت و محتاطش در تنش است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، خشونتِ پررنگ و تیرگی فضای فیلم گاهی جای ظرافت روانشناختی را میگیرد. فیلم بهروشنی نشان میدهد که شخصیتها در معرض تهدید هستند، اما همیشه به همان اندازه روشن نمیکند این تجربه چگونه به دگرگونی ماندگار آنها میانجامد. برخی لحظههای تلخ تأثیرگذارند، ولی پیوندشان با مسیر شخصیتها میتوانست دقیقتر و سنجیدهتر باشد.
کارگردانی در سطح فضا و تنش دستاورد قابلتوجهی دارد؛ محدودیت اصلی بیشتر در نابرابری میان شدت موقعیتها و عمق پرداخت آنهاست. فیلمنامه؛ جایی که تنش گاهی فرو مینشیند ضعف اصلی اثر در فیلمنامه است. ایدهٔ اولیهٔ محکم و موقعیت مرکزی پرکششاند، اما همهٔ اجزای روایت به یک اندازه با دقت بسط نمییابند.
بعضی تصمیمها ناگهانی به نظر میرسند و چند پیوند علّی چنان سریع از کنار مخاطب میگذرند که فرصت پرسیدن دربارهٔ منطق آنها پیدا میشود. این لغزشها گاه به شکل سوراخهای داستانی خود را نشان میدهند و باعث میشوند تماشاگر بیش از آنکه در فضای خطر غرق شود، به سازوکار روایی فکر کند. همچنین قصه در بخشهایی لاغرتر از آن است که بار تمام مضمونهایش را بهتنهایی حمل کند.
فیلم سراغ تنهایی مأمور مخفی، وفاداری خانوادگی، پیامدهای زندان، آسیبپذیری نزدیکان و سازوکارهای خشن دنیای تبهکاری میرود، اما برای برخی از این موضوعها فقط نشانههایی کوتاه فراهم میکند. ازاینرو، بعضی خطهای داستانی بیش از آنکه به نتیجهای کامل برسند، حس رهاشدگی یا کمپرداختگی ایجاد میکنند.
« بااینهمه، خشونتِ پررنگ و تیرگی فضای فیلم گاهی جای ظرافت روانشناختی را میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این مشکل ریتم را هم تحت تأثیر قرار میدهد: فیلم تند پیش میرود، ولی گاهی آنچه باید در دل این حرکت رشد کند، فرصت کافی نمییابد. جمعبندی «مثل گوسفندان در میان گرگها» تریلری جذاب و خوشفضاست که تواناییاش در برانگیختن تنش و ارائهٔ بازی محکم ایزابلا رگونزه، آن را به تجربهای دیدنی تبدیل میکند.
پیوند خواهر و برادر، لایهای عاطفی به ماجرای جنایی میدهد و باعث میشود خطر فقط به سرنوشت یک عملیات محدود نماند. فیلم همچنین در خلق حس انزوا و ناامنی و در طراحی برخی لحظههای اکشن موفق است. اما قوتهای اجرایی نمیتوانند تمام کاستیهای فیلمنامه را بپوشانند. روایت گاه شُل میشود، بعضی موقعیتها به اندازهٔ ظرفیتشان پرداخت نمیشوند و چند ناهماهنگی از انسجام اثر میکاهد.
بهترین راه تماشای فیلم، توجه همزمان به هیجان بیرونی و فشار روانی شخصیتهاست، بیآنکه انتظار داشت همهٔ شاخههای داستان با دقتی یکسان به ثمر برسند. اثری است که در فضای تیره و بازی محوری خود تأثیر میگذارد، اما در پیوند دادن تمام ایدههایش به روایتی کاملاً استوار، به همان اندازه موفق نیست.
« فیلم همچنین در خلق حس انزوا و ناامنی و در طراحی برخی لحظههای اکشن موفق است. »



ثبت دیدگاه