نقد و بررسی
نقد مراسم آیینی (The Ritual) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگل بهمثابه نیرویی زنده «The Ritual» که دیوید بروکنر آن را کارگردانی کرده، در ظاهر از طرحی آشنا آغاز میشود: چهار دوست قدیمی پس از مرگ یکی از همراهانشان راهی سفری در طبیعت میشوند، مسیر را گم میکنند و در جنگلی دورافتاده به حضوری تهدیدآمیز برمیخورند. اما امتیاز اصلی فیلم نه در تازگی این الگو، بلکه در شیوهای است که فضای طبیعی را به نیرویی فعال و آزارنده بدل میکند.
جنگل صرفاً پسزمینهٔ تعقیبوگریز نیست؛ انگار خودش تصمیم میگیرد راه را ببندد، شخصیتها را از هم جدا کند و ترسهای پنهانشان را به سطح بیاورد. درختان انبوه، مه، گلولای و نور اندک، محیط را به هزارتویی بدل میکنند که هرچه پیش میروند، خروج از آن ناممکنتر به نظر میرسد. قابها غالباً راهی برای فرار پیش چشم نمیگذارند؛ شاخهها و تنهها دید را میپوشانند و فضای باز هم بهجای آرامش، حس بیپناهی میآفریند.
فیلم از همین راه، وحشت را پیش از آنکه موجودی آشکار شود، در تماشاگر مینشاند. این ترس بیشتر از انتظار و ناآگاهی تغذیه میکند تا از شوکهای ناگهانی. سوگ، خاطره و بارِ گناه زیر لایهٔ داستان بقا، فیلم دربارهٔ گروهی است که فقدان مشترک را تجربه کردهاند، اما هر یک به شیوهای متفاوت با آن روبهرو میشود.
مرگ دوستشان میان آنها فاصله انداخته و سفر، بیش از آنکه فرصتی برای ترمیم باشد، صحنهای است برای آشکارشدن رنجشهای قدیمی و ناگفتهها. خاطرهٔ آن فقدان همچون حضوری خاموش در گفتوگوها و واکنشهایشان باقی میماند؛ بنابراین خطر جنگل تنها تهدیدی بیرونی نیست، بلکه با زخمهای درونی شخصیتها گره میخورد.
« فیلم از همین راه، وحشت را پیش از آنکه موجودی آشکار شود، در تماشاگر مینشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در پرداخت این پیوند، بهویژه از راه شخصیت لوک، موفق است. احساس درماندگی و بار روانی او به تصمیمهایش شکل میدهد و باعث میشود تماشاگر رفتارهایش را نه صرفاً بهعنوان واکنشهای ژانری، بلکه در نسبت با گذشتهاش بسنجد. بااینحال، فیلم گاهی مضمون گناه و سوگ را بیش از حد مستقیم برجسته میکند.
هرجا که به تماشاگر فرصت میدهد از نگاهها، سکوتها و اختلافنظرها معنای رابطهها را دریابد، اثرگذاریاش بیشتر است؛ هرجا که توضیح و گفتوگو جای ظرافت را میگیرد، از نیروی نهفتهٔ مضمون کاسته میشود. رفاقت زیر فشار چهار مرد فیلم، قهرمانانی یکپارچه و بینقص نیستند. خستگی، ترس و درماندگی، رفتارشان را آشفته میکند و اختلافهای کوچک را به نزاعهایی جدیتر میکشاند.
یکی میخواهد راهی را انتخاب کند، دیگری بر تصمیمی متفاوت پافشاری میکند و هرکدام در لحظهای حساس ممکن است اشتباه کند. این ناتوانی و خطاپذیری به موقعیتها کیفیتی باورپذیر میدهد: تماشاگر میتواند تصور کند که خودش نیز در فشار مشابه، تصمیمی نادرست یا خودخواهانه بگیرد. بازی گروه بازیگران نیز به این پویایی کمک میکند.
راف اسپال در نقش لوک، ترکیبی از اضطراب، انفعال و خشم فروخورده را به نمایش میگذارد و حضورش مرکز عاطفی قصه را شکل میدهد. دیگر بازیگران هم هرکدام به رابطههای گروهی رنگی متفاوت میدهند؛ بهجای آنکه صرفاً تیپهایی برای قربانیشدن باشند، در رفتارشان نشانی از صمیمیت گذشته و دلخوریهای کنونی دیده میشود.
« فیلم در پرداخت این پیوند، بهویژه از راه شخصیت لوک، موفق است. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، برخی گفتوگوها بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، همان تنشهای پیشین را تکرار میکنند. از همین رو، اثر در بخشهایی میان عمقبخشیدن به رفاقت و طولانیکردن بحثها مرزی ناپایدار دارد. تعلیق و زبان تصویر یکی از دستاوردهای فیلم، پرهیز نسبی از تکیهٔ کامل بر جامپاسکر است.
صداهای نامشخص، نشانههای عجیب و خوابهای آشفته، حس تهدید را آرامآرام میسازند. گاه چیزی در دوردست دیده میشود، اما تصویر بهسرعت آن را توضیح نمیدهد؛ گاه سکوت جنگل از هر فریادی اضطرابآورتر است. نور چراغها در تاریکی، محدودهٔ دید شخصیتها را به دایرهای کوچک تقلیل میدهد و هر آنچه بیرون از آن میماند، به قلمرو گمان و وحشت بدل میشود.
این انتخابهای بصری با مضمون ناآگاهی هماهنگاند: مردان نه میدانند کجا هستند، نه میفهمند چه چیزی آنها را دنبال میکند و نه میتوانند به برداشت یکدیگر اعتماد کنند. در چنین فضایی، تعلیق از پرسشی ساده اما مداوم نیرو میگیرد: آیا آنچه دیدهاند واقعی بوده، یا ترس و فرسودگی ذهنشان را به بازی گرفتهاند؟
فیلم در بخشهای ابتدایی این ابهام را با مهارت حفظ میکند، اما در ادامه، هرچه بیشتر به سوی نمایش مستقیم میرود، بخشی از فضای رازآلود خود را از دست میدهد. طراحی موجود و مرزِ نمایش حضور موجود تهدیدآمیز از مهمترین امتیازهای فیلم است. طراحی آن چشمگیر و بهیادماندنی است و از همان جنس تصویرهایی است که میتوانند پس از پایان تماشا در ذهن باقی بمانند.
« بااینحال، برخی گفتوگوها بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، همان تنشهای پیشین را تکرار میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هراسآوریاش فقط به اندازه یا خشونت ظاهری وابسته نیست؛ شکل نامتعارفش با بافت جنگل پیوند میخورد و گویی از دل همان محیط بیرون آمده است. نخستین نشانهها و نگاههای گذرا، به مخاطب اجازه میدهند که خود در ذهنش تصویری هولناکتر بسازد. اما نمایش بیش از اندازهٔ موجود، خطری است که فیلم همیشه از آن نمیگریزد.
وقتی آنچه ابتدا مبهم و دور از دسترس بوده بارها و با جزئیات بیشتر دیده میشود، بخشی از راز و قدرت تهدیدش کاهش مییابد. وحشتِ ناشناخته، با تبدیلشدن به تصویری ملموس، ناگزیر از ابهام فاصله میگیرد. این انتخاب برای تماشاگرانی که از طراحی مخلوق و جلوههای ویژه لذت میبرند جذاب است، اما ممکن است برای کسانی که تعلیق ذهنی و نادیدنی را مؤثرتر میدانند، از شدت ترس بکاهد.
ریتم و آشناییِ الگو «The Ritual» ریتمی آهسته و تدریجی دارد؛ انتخابی که با فضای بقا و جنگلگردی سازگار است، اما همیشه به سود فیلم تمام نمیشود. مکثها و گفتوگوها در آغاز به ساختن روابط کمک میکنند، ولی گاهی طول میکشند و کمبود رخدادهای بیرونی را پررنگ میسازند. برای تماشاگرانی که انتظار وحشت پرتحرک و پیدرپی دارند، این کندی میتواند خستهکننده باشد.
فیلم در عوض از مخاطب میخواهد به جزئیات محیط و تنشهای میان شخصیتها توجه کند؛ خواستهای که اگر درگیری عاطفی شکل نگیرد، دشوارتر پذیرفته میشود. از سوی دیگر، مصالح اصلی داستان برای علاقهمندان به وحشت ناآشنا نیست: گروهی گرفتار در طبیعت، راهی که به اشتباه انتخاب شده، نشانههای مرموز و نیرویی که از گذشتهای کهن میآید.
« نخستین نشانهها و نگاههای گذرا، به مخاطب اجازه میدهند که خود در ذهنش تصویری هولناکتر بسازد. »
قوتها و کاستیها
فیلم در این چهارچوب، بیشتر در اجرا و فضاپردازی تفاوت میآفریند تا در نوآوری روایی. بسیاری از مسیرهای داستانیاش قابل پیشبینیاند و غافلگیریهایش آنقدر پرشمار نیست که حس تازگی مداومی بسازند. پایان نیز ممکن است برای برخی بینندگان از نظر لحن یا جمعبندی، اندکی ناهماهنگ با انتظاری باشد که فیلم در بخشهای پیشین شکل داده است؛ بااینحال، ورود به جزئیات آن مستلزم افشای بخشهایی از تجربهٔ تماشاست.
جمعبندی «The Ritual» فیلمی است که بیش از هر چیز با فضای سنگین، جنگلِ تهدیدآمیز و پیوند وحشت با سوگ و احساس گناه در خاطر میماند. بازیها، بهویژه بازی راف اسپال، و اصطکاک میان دوستان به داستان نیروی انسانی میدهند و تصمیمهای اشتباه آنان را از منطق موقعیت جدا نمیکنند. طراحی موجود نیز یکی از برگهای برندهٔ اثر است، هرچند نمایش مکررش از رازآلودگی آن میکاهد.
در برابر این امتیازها، ریتم کند، گفتوگوهای تکرارشونده، آشناییِ الگوی داستانی و جمعبندیای که برای برخی تماشاگران چندان رضایتبخش نیست، مانع از آن میشوند که فیلم در همهٔ لحظات به اندازهٔ فضای آغازین خود اثرگذار بماند. بااینهمه، برای دوستداران وحشت جویمحور و داستانهایی که در آنها محیط طبیعی به منبع اضطراب بدل میشود، تجربهای پرکشش و بهیادماندنی است؛ اثری که بهترین لحظههایش نه در توضیحدادن هیولا، بلکه در معطلگذاشتن نگاه تماشاگر میان درختان تاریک شکل میگیرند.
« فیلم در این چهارچوب، بیشتر در اجرا و فضاپردازی تفاوت میآفریند تا در نوآوری روایی. »



ثبت دیدگاه