نقد و بررسی
نقد آوازخوان حرفهای ۳ (Pitch Perfect 3) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت بلاها به جهانی دیگر «Pitch Perfect 3» گروه بلاها را پس از پایان دوران دانشگاه و قهرمانیشان در مسابقات جهانی به مرحلهای تازه میبرد: زندگی پس از آن دستاوردی که زمانی هویت جمعیشان را تعریف میکرد. اعضا از هم فاصله گرفتهاند و هرکدام با واقعیتی کموبیش ناامیدکننده روبهرو هستند؛ آوازخوانی گروهی، برخلاف خاطرههای پرشورشان، بهتنهایی راهی روشن برای ساختن آینده پیش پایشان نگذاشته است.
دعوت به تور تفریحی نیروهای آمریکایی فرصتی فراهم میکند تا بار دیگر کنار هم قرار بگیرند و اجرا کنند. این نقطهٔ شروع، ظرفیت دراماتیک خوبی دارد. فیلم میتوانست دربارهٔ دوستیهایی باشد که پس از پایان یک دورهٔ مشترک در معرض فرسایش قرار میگیرند، یا دربارهٔ دشواری گذار از جوانی به بزرگسالی و پرسش از اینکه یک گروه، پس از محققشدن رؤیایش، چگونه به کار خود ادامه میدهد.
بازگشت بلاها نیز بهخودیخود جذاب است؛ تماشاگر به رابطههایی بازمیگردد که پیشتر با آنها آشنا شده و هنوز میان اعضا صمیمیت و شوخیهای آشنایی جریان دارد. مشکل آن است که فیلم بهجای پرورش منسجم این زمینه، خیلی زود آن را با خطهای داستانی نامتجانس و اتفاقهایی پرهیاهو شلوغ میکند. موسیقی؛ نیرویی که هنوز زنده است بزرگترین سرمایهٔ فیلم همچنان اجراهای موسیقایی آن است.
انتخاب آهنگها، تنظیمهای آوازی و هماهنگی میان اعضای گروه، لحظههایی میآفریند که انرژی آشنای مجموعه را دوباره به سطح میآورد. حتی وقتی روایت در جای دیگری گرفتار آشفتگی است، حضور بلاها در کنار یکدیگر و شنیدن صدای گروه، یادآور میشود چرا این شخصیتها پیشتر برای مخاطب دوستداشتنی شده بودند.
« دعوت به تور تفریحی نیروهای آمریکایی فرصتی فراهم میکند تا بار دیگر کنار هم قرار بگیرند و اجرا کنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از موسیقی برای ساختن شور، تقویت حس رفاقت و ایجاد لحظههایی سرگرمکننده بهره میگیرد؛ در این بخش هنوز میتوان نشانههایی از جذابیت قسمتهای قبلی را یافت. بااینحال، موسیقی دیگر به اندازهٔ گذشته در مرکز جهان فیلم قرار ندارد. اجراها گاه بیشتر همچون ایستگاههایی میان رویدادهای قصه عمل میکنند تا نتیجهٔ طبیعی کشمکشها و رابطههای شخصیتها.
ازاینرو، بعضی شمارهها با آنکه شنیدنی و پرتحرکاند، پیوند عاطفی یا روایی محکمی با آنچه پیش از آنها رخ داده ندارند. فیلم در بهترین لحظههای موسیقاییاش یادآور میشود که بلاها هنوز توان سرگرمکردن دارند؛ اما در مجموع، کمتر از گذشته موفق میشود موسیقی را به قلب درام بدل کند. شخصیتهایی که از معاشرت جان میگیرند جذابیت بازیگران و آشنایی تماشاگر با اعضای گروه، بخش مهمی از نیروی فیلم است.
آنا کندریک در نقش بکا همچنان حضور محوری و آرامشبخشی دارد؛ شخصیتی که میتواند میان تردیدهای شخصی و وفاداری به گروه تعادل برقرار کند. ربل ویلسن نیز با انرژی آشوبگرانهٔ اِیمی، فضای شوخی و اغراق را تقویت میکند. در کنار آنها، بازیگران دیگر رابطهٔ گروهی را زنده نگه میدارند: کلکلها، واکنشهای سریع و حس قدیمیِ «ما همدیگر را میشناسیم» به صحنهها گرما میبخشند.
اما فیلم گاهی به آشنایی مخاطب با این شخصیتها بیش از اندازه تکیه میکند. بهجای آنکه هرکدام را در موقعیتی تازه بپروراند، بارها به ویژگیهای تثبیتشده و شوخیهای آشنا بازمیگردد. نتیجه این است که بعضی اعضا بیشتر به نشانههایی قابلشناسایی تبدیل میشوند تا شخصیتهایی که در مسیر داستان تغییر یا رشد میکنند.
« بااینحال، موسیقی دیگر به اندازهٔ گذشته در مرکز جهان فیلم قرار ندارد. »
شخصیتها و اجرا
گروه همچنان دوستداشتنی است، ولی دوستداشتنیبودنِ بازیگران و شخصیتها همیشه نمیتواند جای پرداخت دراماتیک را بگیرد. پراکندگی روایت و خط داستانی اِیمی مهمترین لغزش فیلم در ساختار روایی آن دیده میشود. تور اجرا، رقابت میان گروههای موسیقی، آیندهٔ حرفهای بکا و مسیر شخصی دیگر اعضا، هرکدام میتوانند بهتنهایی مادهٔ خام یک روایت سرگرمکننده باشند.
بااینحال، فیلم بهجای آنکه این عناصر را در یک محور روشن به هم پیوند دهد، مدام میان آنها جابهجا میشود. حس میشود چند طرح متفاوت برای فیلم وجود داشته و همه با شتاب در یک قصه جا داده شدهاند؛ در نتیجه، بعضی رویدادها بیشتر بهانهای برای گذر به صحنهٔ بعدیاند تا پیامد منطقی تصمیمهای شخصیتها.
ماجرای پدر اِیمی بیش از همه این ناهماهنگی را آشکار میکند. این خط داستانی لحن فیلم را از کمدی موزیکال گروهی به سوی ماجرایی اغراقآمیز و پرحادثه میبرد؛ تغییری که نه بهاندازهٔ کافی زمینهچینی شده و نه با داستان اصلی بهنرمی درمیآمیزد. حضور این ماجرا میتوانست فرصتی برای پرداختن به گذشته و آسیبپذیری اِیمی باشد، اما فیلم بیش از آنکه از آن برای گشودن لایههای شخصیت استفاده کند، از آن بهعنوان موتور اتفاقهای تازه بهره میبرد.
در نتیجه، این بخش گاه چنان پررنگ میشود که پرسش اصلی دربارهٔ بازگشت بلاها و معنای اجرای دوبارهشان را به حاشیه میراند. کمدی میان شوخی و فرسودگی طنز مجموعه همواره بر ترکیبی از شوخیهای کلامی، اغراق و تضاد میان شخصیتها متکی بوده است. در قسمت سوم نیز شماری از لحظهها خندهآورند و بازیگران در رساندن ضرباهنگ شوخیها توانایی دارند.
« پراکندگی روایت و خط داستانی اِیمی مهمترین لغزش فیلم در ساختار روایی آن دیده میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی واکنشهای ناگهانی و برخوردهای میان اعضای گروه، همچنان همان حس بازیگوشانهای را دارند که از بلاها انتظار میرود. فیلم گاهی با آگاهی از نامعقولبودن موقعیتهایش، از همین بیپروایی برای سرگرمکردن مخاطب استفاده میکند. ولی شوخیهای تکرارشونده، بهویژه آنهایی که با مجریها و حضور پیدرپیشان پیوند دارند، کمکم اثر خود را از دست میدهند.
طنز وقتی با اصرار بازمیگردد، بهجای آنکه هر بار شکل تازهای پیدا کند، صرفاً یادآوری میکند که پیشتر هم همان شوخی را دیدهایم. برخی لحظهها بهجای ضرباهنگ سنجیده، بر تکرار و زیادهروی تکیه میکنند؛ در نتیجه، خندهای که میتوانست از غافلگیری یا شخصیتپردازی برخیزد، به خستگی نزدیک میشود.
این فیلم در لحظههای کوتاه و متناسب بامزهتر است تا زمانی که میکوشد شوخی را بیش از اندازه ادامه دهد. فاصلهگرفتن از حالوهوای پیشین بخش نخست مجموعه از موقعیتی نسبتاً ساده نیرو میگرفت: گروهی از دانشجویان با تفاوتها و ضعفهایشان کنار هم قرار میگیرند و از راه موسیقی، صدای مشترکی پیدا میکنند.
فیلم سوم نیز به دوستی و تعلق جمعی بازمیگردد، اما دامنهٔ اتفاقهایش را بیش از اندازه بزرگ میکند. بهجای آنکه بر صمیمیت تمرین، رقابت موسیقایی و تلاش شخصیتها برای یافتن جایگاه خود تمرکز کند، گاه به سمت هیجان و ماجراجویی بیرونی میرود. همین تغییر، باعث میشود اثر کمتر شبیه یک کمدی موزیکال منسجم و بیشتر شبیه فیلمی باشد که چند ژانر را بیآنکه کاملاً با هم سازگارشان کند، کنار هم نشانده است.
« فیلم گاهی با آگاهی از نامعقولبودن موقعیتهایش، از همین بیپروایی برای سرگرمکردن مخاطب استفاده میکند. »
قوتها و کاستیها
این فاصله فقط در داستانگویی نیست؛ در حسوحال کلی فیلم نیز دیده میشود. شور گروه و جذابیت اجراها هنوز حضور دارند، اما آن پیوند طبیعی میان موسیقی، شخصیتها و موقعیتهای طنزآمیز کمرنگتر شده است. فیلم میخواهد هم بدرقهای عاطفی برای گروه باشد، هم سرگرمی سبک، هم ماجرایی پرهیجان؛ ولی این خواستهها همیشه در یک مسیر واحد حرکت نمیکنند.
بنابراین، مخاطبی که بیش از هر چیز برای فضای موزیکال و رقابتهای آوازی به سراغ فیلم آمده، ممکن است احساس کند اثر از چیزی که آن را متمایز میکرد فاصله گرفته است. اجرای نهاییِ گروهی دوستداشتنی «Pitch Perfect 3» دنبالهای است که تماشای دوبارهٔ گروه بلاها را همچنان خوشایند میکند، اما برای حفظ توجه مخاطب بیش از اندازه به جذابیت آشنای بازیگران و آهنگها تکیه دارد.
اجراهای موسیقایی انرژی دارند، رابطهٔ اعضا هنوز گرم و بامزه است و آنا کندریک و ربل ویلسن از حضور مؤثرشان در مجموعه استفاده میکنند. در مقابل، پراکندگی داستان، چرخش نامتناسب ماجرای پدر اِیمی و تکرار بعضی شوخیها مانع از آن میشود که فیلم به انسجام و طراوت قسمتهای پیشین برسد. جمعبندی این قسمت بیش از آنکه روایتی تازه و استوار برای بلاها بسازد، میخواهد بار دیگر فرصتی برای کنار هم دیدن آنها فراهم کند.
همین هدف در بخشهایی نتیجه میدهد: موسیقی شنیدنی است، بازیگران همچنان دوستداشتنیاند و گروه حتی در میان آشفتگی روایت، لحظههایی سرگرمکننده خلق میکند. اما قصه میان چند مسیر پراکنده سرگردان میماند و بعضی انتخابهایش از حالوهوای موزیکال مجموعه دور میشوند. حاصل، فیلمی است که شور و جذابیتش را نه از یک روایت محکم، بلکه از حضور دوبارهٔ بلاها و تواناییشان در ساختن لحظههایی پرانرژی میگیرد.
« این فاصله فقط در داستانگویی نیست؛ در حسوحال کلی فیلم نیز دیده میشود. »



ثبت دیدگاه