نقد و بررسی
نقد ملودی برادوی ۱۹۴۰ (Broadway Melody of 1940) | 1940
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در سنت موزیکال هالیوود «آهنگ برادوی ۱۹۴۰» ساختهٔ نورمن تاوروگ، در نگاه نخست نمونهای آشنا از موزیکالهای استودیویی دوران طلایی هالیوود است: داستانی ساده دربارهٔ شانس، صحنه و رقابت، که حرکت و موسیقی در آن بیش از پیچیدگی پیرنگ اهمیت دارند. فیلم همچنین تنها همکاری سینمایی فرد آستر و النور پاول است؛ دو رقصندهای که هر یک سبک و حضوری مستقل دارند و کنار هم، به جاذبهٔ اصلی اثر بدل میشوند.
موسیقی فیلم نیز با ترانههایی از کول پورتر، از جمله «آغاز بیگین»، پیوندی محکم میان روایت و نمایش برقرار میکند. این اثر را نباید صرفاً با معیارهای درام روایی سنجید. «آهنگ برادوی ۱۹۴۰» بیش از آنکه بخواهد جهان شخصیتهایش را با جزئیات روانشناختی بسازد، میکوشد تماشاگر را از یک شمارهٔ موسیقایی به شمارهٔ دیگر ببرد.
در چنین ساختاری، قصه نقش سکوی پرتاب را دارد: زمینهای برای ورود به صحنه، نمایش توانایی اجراگران و خلق لحظههایی که از منطق روزمره فاصله میگیرند. داستانی ساده با کارکردی روشن جانی برت و کینگ شا، دو رقصندهٔ بیاقبال، در نیویورک روزگار میگذرانند و رؤیای حضور در صحنههای بزرگ را در سر دارند.
بر اثر اشتباه در شناسایی، کینگ فرصتی را به دست میآورد که در اصل برای جانی در نظر گرفته شده بود؛ فرصتی که او را به کلر بنت، ستارهٔ برادوی، نزدیک میکند و دوستی و همکاری قدیمی این دو مرد را در معرض آزمون میگذارد. این پیشامد ساده، موتور اصلی موقعیتهای کمدی و عاطفی فیلم است. پیرنگ از آن دست داستانهایی است که مسیرش را زود آشکار میکند.
« این اثر را نباید صرفاً با معیارهای درام روایی سنجید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سوءتفاهم، حسادت، بلندپروازی و وفاداری، هر کدام بهسرعت در جای خود قرار میگیرند و فیلم بیش از آنکه به پیامدهای عمیق آنها بپردازد، از آنها برای آمادهکردن موقعیت بعدی بهره میبرد. رابطهٔ عاشقانه نیز بیشتر بهعنوان جزئی از قرارداد ژانر عمل میکند تا کشفی تدریجی دربارهٔ شخصیتها.
با این همه، سادگی قصه الزاماً نقطهضعف مطلق نیست: روایت چنان سرراست است که تماشاگر میتواند بیدرنگ بر آنچه فیلم در آن استادتر است، یعنی اجرا و رقص، تمرکز کند. جانی و کینگ؛ رفاقت در سایهٔ رقابت رابطهٔ جانی و کینگ یکی از عناصر انسانیتر فیلم است. آنها همکارانی هستند که از تنگدستی و ناکامی مشترک به هم پیوند خوردهاند، اما ورود ناگهانی یکی از آنها به جهان موفقیت، تعادل میانشان را برهم میزند.
فیلم از این موقعیت برای طرح پرسشی آشنا استفاده میکند: وقتی یک دوست فرصت پیشرفت مییابد، وفاداری تا کجا دوام میآورد و غرور چگونه بر رفاقت سایه میاندازد؟ با این حال، شخصیتپردازی در حدی نمیماند که این پرسش را به تعارضی واقعاً پیچیده تبدیل کند. کینگ گاه بهسرعت به خودبزرگبینی نزدیک میشود و جانی نیز بیش از اندازه فروتن و فداکار جلوه میکند.
کلر هم عمدتاً در جایگاه ستارهای قرار میگیرد که حضورش مسیر داستان را به حرکت درمیآورد؛ نه شخصیتی که جهان درونیاش به همان اندازهٔ توانایی هنریاش کاویده شود. بازیگران به این نقشها جذابیت میبخشند، اما متن فرصت چندانی برای گسترش آنها فراهم نمیکند. آستر و پاول؛ دو زبان متفاوت رقص بزرگترین دستاورد فیلم در کنار هم قراردادن فرد آستر و النور پاول است.
« رابطهٔ عاشقانه نیز بیشتر بهعنوان جزئی از قرارداد ژانر عمل میکند تا کشفی تدریجی دربارهٔ شخصیتها. »
شخصیتها و اجرا
آستر معمولاً با سبکی ظریف، سبکبال و ظاهراً بیتکلف شناخته میشود؛ گویی رقص برای او ادامهٔ طبیعی حرکت و گفتوگوست. پاول حضوری پرانرژیتر و نیرویی ضربی دارد؛ گامهایش گاه چنان دقیق و نیرومندند که خود به ساز کوبهای بدل میشوند. تفاوت این دو، بهجای آنکه مانع هماهنگی باشد، به گفتوگویی دیدنی میان دو شیوهٔ اجرا تبدیل میشود.
فیلم در نیمهٔ نخست، انتظار برای دیدن این دو در کنار هم را کش میدهد و همین تأخیر، به ملاقات هنریشان وزن بیشتری میبخشد. وقتی سرانجام فرصت رقص مشترک فراهم میشود، جذابیت فقط در سرعت یا دشواری حرکات نیست؛ در میزان توجه و پاسخگویی متقابل آنهاست. هرکدام توانایی دیگری را برجسته میکند، بیآنکه سبک خود را قربانی کند.
نتیجه، نمایشی از تفاوتی هماهنگ است: دو شخصیت هنری مستقل که در یک قاب، به ترکیبی تازه میرسند. طراحی رقص و معماری نمایش رقصهای فیلم تنها زینتهایی پراکنده میان صحنههای داستانی نیستند؛ مهمترین شیوهٔ بیان آناند. جانی و کینگ در آغاز با حرکاتی که بر مهارت و همکاری تکیه دارد معرفی میشوند، و سپس فرصتهای متفاوت هر اجراگر، فضای تازهای برای نمایش تواناییهایشان میسازد.
«رقص جعبهٔ موسیقی» و بخشهای پایانی مبتنی بر «آغاز بیگین» از نمونههایی هستند که در آنها حرکت، موسیقی و طراحی صحنه با هم کار میکنند. اوج اثر در شمارهای مفصل و چندبخشی شکل میگیرد که از فضای نمایشی و ارکسترال به رقص ضربی آستر و پاول میرسد. بخشهایی از این اجرا حتی بر ضربههای کفش و سکوت تکیه دارند؛ انتخابی که توان بدنی و دقت زمانی رقصندگان را بیواسطه در معرض دید میگذارد.
« تفاوت این دو، بهجای آنکه مانع هماهنگی باشد، به گفتوگویی دیدنی میان دو شیوهٔ اجرا تبدیل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوربین نیز اغلب به اندازهای عقب میایستد که بدنها و الگوهای حرکتی را کامل ببینیم. این رویکرد، برخلاف تدوینهای پرشتاب، اجازه میدهد تماشاگر دشواری و پیوستگی حرکت را دریابد. تصویر سیاهوسفید و شکوه صحنه با آنکه فیلم در سنت نمایش پرزرقوبرق ساخته شده، سیاهوسفیدبودنش محدودیت صرف نیست؛ تضاد نور و سایه به لباسها، سطوح براق و خطوط هندسی صحنه کیفیتی مجسمهوار میبخشد.
طراحی دکورها میکوشد چشماندازی از برادوی بسازد که هم واقعی به نظر برسد و هم اندکی فراتر از واقعیت روزمره باشد. دوربین در لحظههای رقص با حرکت اجراگران همراه میشود و گاه فضای صحنه را چنان میگشاید که خود قاب سینما به بخشی از میزانسن بدل شود. این شکوه البته گاهی به نمایش محض نزدیک میشود.
فیلم چنان مشتاق جلوهگری است که پیوند میان بعضی صحنهها و زندگی عادی شخصیتها سست میماند. اما در موزیکالی که وعدهٔ صحنه و تماشاخانه را میدهد، همین اغراق بخشی از لذت اثر است. دکورهای آراسته و نورپردازی سنجیده نه برای بازنمایی واقعگرایانهٔ برادوی، بلکه برای ساختن فضایی خیالانگیز طراحی شدهاند؛ جهانی که در آن حرکت میتواند از تنگنای زندگی روزمره فراتر رود.
موسیقی، کمدی و ضرباهنگ روایت ترانههای کول پورتر به فیلم هویتی موسیقایی میدهند که از فضای صرفاً تزئینی فراتر میرود. بعضی شمارهها با شخصیتها و موقعیتهای داستانی پیوند دارند و برخی دیگر بیشتر فرصتی برای نمایش صدا و حرکتاند. تنوع میان آواز، رقص دونفره و اجرای گروهی مانع یکنواختی کامل میشود؛ هرچند فیلم همیشه نمیتواند همهٔ این اجزا را در یک جریان روایی روان ادغام کند.
« دوربین نیز اغلب به اندازهای عقب میایستد که بدنها و الگوهای حرکتی را کامل ببینیم. »
قوتها و کاستیها
کمدی فیلم نیز به همین ناهمواری دچار است. سوءتفاهم آغازین ظرفیت طنز دارد، اما برخی شوخیها بر تکرار و واکنشهای قابل پیشبینی تکیه میکنند و بهندرت به ظرافتی همسنگ رقصها میرسند. در نتیجه، لحظههای خندهآور بیشتر نقش فاصلهگذاری میان اجراها را دارند تا نیرویی مستقل در ساختار اثر.
ضرباهنگ داستان در بخشهایی کند میشود، اما هرگاه موسیقی و حرکت به مرکز میآیند، فیلم دوباره جان میگیرد و تمرکزش را بازیابی میکند. جمعبندی «آهنگ برادوی ۱۹۴۰» اثری است که ارزش اصلیاش را نه در پیچیدگی داستان، بلکه در حضور دو رقصندهٔ بزرگ و توانایی سینما در ثبت حرکت مییابد. پیرنگ عاشقانه و سوءتفاهم هویتی کمعمقاند، برخی شوخیها فرسوده به نظر میرسند و شخصیتها بیش از آنکه دگرگون شوند، در خدمت پیشبرد نمایش قرار میگیرند.
با این حال، سادگی روایت راه را برای رقصهایی باز میکند که هنوز نیروی تماشایی خود را حفظ کردهاند. فیلم برای مخاطبی که از موزیکال انتظار درامی پرلایه دارد، ممکن است بیش از اندازه سبک و قابلپیشبینی باشد؛ اما برای کسی که به هنر اجرا، ضرباهنگ بدن و هماهنگی میان موسیقی و تصویر علاقهمند است، تجربهای دلنشین و ماندگار فراهم میکند.
در نهایت، آنچه از فیلم در ذهن میماند نه پیچوخم قصه، بلکه انرژی صحنه، شکوه بصری و لحظههایی است که آستر و پاول با حرکت، بیش از کلمات سخن میگویند.
« کمدی فیلم نیز به همین ناهمواری دچار است. »



ثبت دیدگاه