نقد و بررسی
نقد ونوسِ بلوند (Blonde Venus) | 1932
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در جهان استرنبرگ «ونوس بلوند» ساختهٔ جوزف فون استرنبرگ، ملودرامی هالیوودی از سال ۱۹۳۲ است؛ اثری که مارلنه دیتریش را در مرکز داستانی دربارهٔ عشق، بیماری، پول و مادری قرار میدهد. فیلم در دورهای ساخته شد که همکاری دیتریش و استرنبرگ به خلق تصویری پیچیده از ستارهٔ زن سینما انجامیده بود: زنی که هم تماشایی و افسونگر است و هم میتواند از نقش تثبیتشدهٔ خود فاصله بگیرد.
اینبار شکوه صحنه صرفاً وسیلهای برای نمایش جذابیت نیست؛ بخشی از مسئلهٔ اصلی فیلم است، زیرا هلن باید میان معیشت، زندگی خانوادگی و میل شخصیاش راهی پیدا کند. روایت میان فداکاری و انتخاب داستان با بحرانی خانوادگی آغاز میشود: ند فریدی، شیمیدانی آمریکایی، بیمار است و درمانش هزینهای سنگین دارد.
همسرش هلن، هنرمندی آلمانی که زندگی صحنهای را کنار گذاشته، برای فراهمکردن پول دوباره به کاباره بازمیگردد و با نام «ونوس بلوند» اجرا میکند. توجه مردی ثروتمند و بانفوذ به او، تعادل شکنندهٔ خانواده را بر هم میزند و تصمیمهای تازهای را پیش رویش میگذارد. این موقعیت، پرسشی اخلاقی اما نه ساده مطرح میکند: وقتی مسئولیت خانوادگی با نیازهای فردی برخورد میکند، جامعه از زن چه انتظاری دارد و برای مردان چه اندازه آزادی قائل میشود؟
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم پاسخ یکدستی به این پرسش نمیدهد؛ ارزش تحلیلیاش بیشتر در آشکارکردن فشارهای نابرابر پیرامون هلن است. دیتریش؛ ستارهای با زخمهای آشکار دیتریش نیروی اصلی فیلم است. او در لحظههای صحنه، تسلط و وقار یک اجراگر حرفهای را دارد؛ اما بیرون از صحنه، بازیاش نرمتر و آسیبپذیرتر میشود.
جذابیت شخصیت فقط از لباس، ژست یا نگاه رازآلود او نمیآید، بلکه از فاصلهٔ میان این ظاهر آراسته و فرسودگیِ کسی شکل میگیرد که برای حفظ زندگی دیگران، ناچار است بارها خودش را از نو تعریف کند. هلن نه مادری بینقص است و نه نماد سادهٔ رهایی؛ او انسانی است که هم دلبستگی دارد و هم خواستههای شخصی.
دیتریش این دوگانگی را با ظرافت نگه میدارد و اجازه نمیدهد شخصیت به یک شعار تبدیل شود. اجراهای موزیکال؛ صحنه در برابر زندگی شمارههای کاباره از جذابترین بخشهای فیلماند و از نظر بصری نیز بهیادماندنیاند. در این صحنهها، صدا، نور، حرکت و لباس به نمایش قدرت هلن کمک میکنند: او در برابر تماشاگران میتواند صحنه را در اختیار بگیرد و تصویری بسازد که خودش بر آن مسلط است.
« فیلم پاسخ یکدستی به این پرسش نمیدهد؛ ارزش تحلیلیاش بیشتر در آشکارکردن فشارهای نابرابر پیرامون هلن است. »
شخصیتها و اجرا
اما بیرون از کاباره، اختیار او محدودتر میشود؛ در خانه و جامعه، دیگران پیوسته برایش نقش تعیین میکنند. همین تضاد، اجراها را از میانپردههایی صرفاً تزئینی فراتر میبرد. صحنه هم محل درآمد است و هم قلمرو خودنمایی و خودآفرینی، هرچند این آزادی کامل نیست و به نگاه تماشاگران و مناسبات قدرت گره خورده است.
کارگردانی و زبان تصویر استرنبرگ بهجای آنکه همهٔ معنا را به گفتوگو بسپارد، از نور، سایه، قاببندی و آرایش صحنه برای ساختن حالوهوا بهره میگیرد. تصویر هلن در قابها اغلب همزمان دسترسپذیر و دور از دسترس به نظر میرسد؛ گویی نگاه دیگران او را به منظرهای بدل میکند، در حالی که فیلم میکوشد فردیت و فشار درونیاش را نیز نشان دهد.
این کشاکش میان دیدهشدن و شناختهنشدن، بهویژه در پیوند میان زندگی نمایشی و زندگی خصوصی، اهمیت دارد. فیلم گاه بیش از آنکه شخصیتها را با تحلیل روانشناختی دقیق پیش ببرد، بر کیفیت تصویری و حضور ستارهاش تکیه میکند؛ اما همین شیوه به اثر هویتی مشخص میبخشد. ملودرام؛ نیروی عاطفی و نقطهٔ ضعف ملودرام در این فیلم هم موتور عاطفی روایت است و هم منشأ ناپایداری آن.
« اما بیرون از کاباره، اختیار او محدودتر میشود؛ در خانه و جامعه، دیگران پیوسته برایش نقش تعیین میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بیماری، دشواری مالی، روابط عاشقانه و مسئولیت خانوادگی با شدتی پیدرپی وارد داستان میشوند و برای هلن مجال چندانی باقی نمیگذارند تا تصمیمهایش در فضایی آرام شکل بگیرد. این تراکم، گاهی موقعیتها را بیش از اندازه طراحیشده یا احساساتی جلوه میدهد. فرازونشیبهای زندگی و وضعیت مالی هلن نیز در بخشهایی کش پیدا میکنند و روایت را از تمرکز دور میسازند.
در نتیجه، فیلم میان دو کیفیت نوسان دارد: از یکسو ملودرامی پرکشش که تماشاگر را درگیر میکند و از سوی دیگر قصهای که گاهی با انباشتن بحرانها، از پیچیدگی انسانی خود میکاهد. روابط قدرت و نگاه جنسیتی یکی از چالشبرانگیزترین جنبههای فیلم، نحوهٔ تقسیم مسئولیت میان زن و مرد است. هلن با انتخابهایی دشوار روبهرو میشود، اما فیلم همیشه با همان دقت، محدودیتها و سهم مردان را بررسی نمیکند.
از همینجا میتوان فهمید چرا بعضی تماشاگران نگاه اثر را محافظهکارانه یا ناعادلانه میدانند: رفتار زن در مرکز داوری قرار میگیرد، حال آنکه مردان گاه از پرسشهای اخلاقی مشابه مصونتر میمانند. بااینحال، فیلم را نباید یکسره به همان داوری نهایی فروکاست. حضور دیتریش و نمایش توانایی او برای سازگاری، اجراکردن و انتخابکردن، تصویری غنیتر از زنی میسازد که جامعه میخواهد او را در قالبی ثابت نگه دارد.
« این تراکم، گاهی موقعیتها را بیش از اندازه طراحیشده یا احساساتی جلوه میدهد. »
قوتها و کاستیها
تنش میان این حضور پرقدرت و چارچوب سنتی روایت، از سرچشمههای اصلی بحثبرانگیزی فیلم است. بازیگران پیرامونی و آهنگ روایت هربرت مارشال نقش ند را با خویشتنداری بازی میکند و به او وقاری میبخشد که گاه به سردی نزدیک میشود. کری گرانت نیز در نقشی متفاوت از تصویر دلنشین و سبکبالتری که بعدها شهرت یافت ظاهر میشود؛ جذابیت طبیعی او در اینجا همیشه با لحن ملودرام هماهنگ نیست و ممکن است برای بعضی تماشاگران کمتر اثرگذار باشد.
ریتم فیلم نیز یکدست نیست: اجراهای موزیکال و لحظههای عاطفی گاه انرژی تازهای به روایت میدهند، اما بخشهایی از کشمکش خانوادگی طولانیتر از نیاز داستان به نظر میرسند. این ناهمواریها در کنار هم باعث میشوند فیلم بیش از آنکه در پرداخت روایی بینقص باشد، با بازی دیتریش و فضای پرتنشش در خاطر بماند.
جمعبندی «ونوس بلوند» اثری کاملاً یکپارچه نیست؛ روایتش گاهی شلوغ میشود و نگاهش به مسئولیت زن و مرد میتواند خشمبرانگیز باشد. بااینحال، فیلم بهواسطهٔ اجراهای موزیکال پرشور، فضاسازی استرنبرگ و بازی چندلایهٔ دیتریش ارزش دیدن دارد. مهمترین کشش آن در تقابل میان زنِ روی صحنه و زنی است که زیر فشار خانواده، پول و داوری اجتماعی میکوشد برای خود جایی باز کند.
« تنش میان این حضور پرقدرت و چارچوب سنتی روایت، از سرچشمههای اصلی بحثبرانگیزی فیلم است. »
جمعبندی
اگر فیلمی میخواهید که هم جاذبهٔ سینمای ستارهمحور دههٔ سی را داشته باشد و هم زمینهای برای بحث دربارهٔ جنسیت و اخلاق فراهم کند، این ملودرام تجربهای تماشایی است؛ نه بیلغزش، اما سرشار از لحظههایی که پس از پایان نیز در ذهن میمانند.



ثبت دیدگاه