نقد و بررسی
نقد مرا به دوزخ بکشان (Drag Me to Hell) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت سم ریمی به وحشتِ بازیگوش «Drag Me to Hell» فیلمی است که از همان آغاز، تماشاگر را به قلمرو وحشتی جدی و واقعگرا نمیبرد؛ بلکه او را وارد جهانی میکند که در آن ترس، اغراق، شوخی سیاه و خشونت کارتونی درهم میآمیزند. سم ریمی پس از تجربههای پرهزینهتر و جریان اصلیتر، به حالوهوای آثار وحشتآمیز آغازین خود بازمیگردد؛ جهانی که در آن دوربین میتواند ناگهان به سوی چهرهای هجوم ببرد، صدایی معمولی به تهدیدی شوم بدل شود و صحنهای چندشآور همزمان خندهدار و آزاردهنده از آب درآید.
این بازگشت، صرفاً ادای دین به گذشته نیست؛ فیلم میکوشد از همین زبان پرتحرک و پرشیطنت برای ساختن کابوسی تازه استفاده کند. داستان از تصمیمی اداری آغاز میشود: کریستین براون، کارمند وام، برای جلب نظر مدیرش درخواست زنی سالخورده را رد میکند. زن پس از آنکه خانهاش را در خطر میبیند، کریستین را نفرین میکند و زندگی امیدوارکننده او بهتدریج شکل کابوسی مهارناپذیر میگیرد.
کریستین برای نجات خود به دنبال راهی برای شکستن نفرین میرود، درحالیکه نامزدش، کلی، درباره منشأ فراطبیعی ماجرا تردید دارد. فیلم بیش از آنکه بر پیچیدگی معما تکیه کند، از این موقعیت ساده نیرویی فزاینده میسازد: آیا آنچه بر سر کریستین میآید واقعاً نیرویی اهریمنی است، یا پیامد زنجیرهای از انتخابهای خود او؟
کابوسِ تصمیمی کوچک یکی از ایدههای جذاب فیلم، فاصله میان کوچکیِ تصمیم نخست و بزرگیِ پیامدهای آن است. کریستین مرتکب عملی خشونتآمیز یا جنایتی آشکار نمیشود؛ تصمیم او در ظاهر بخشی از وظیفه روزانهاش است. اما همان تصمیم، که برای اثبات توانایی حرفهای و کسب موقعیتی بهتر گرفته شده، به دریچهای برای هجوم وحشت بدل میشود.
« کابوسِ تصمیمی کوچک یکی از ایدههای جذاب فیلم، فاصله میان کوچکیِ تصمیم نخست و بزرگیِ پیامدهای آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از همین تناقض بهره میگیرد: کردار اداری و خشک، در جهان قصه، عواقبی اسطورهای پیدا میکند. این پیوند میان وام، خانه، منزلت اجتماعی و ترس فراطبیعی، به داستان زمینهای ملموس میدهد. خانه برای زن سالخورده فقط یک دارایی نیست؛ نشانه امنیت و ادامه زندگی است. برای کریستین نیز شغل و آینده حرفهایاش بخشی از تصویری است که میخواهد از خود بسازد.
فیلم با کنار هم گذاشتن این دو موقعیت، پرسشی اخلاقی پیش میکشد: در نظامی که افراد را وادار میکند برای پیشرفت، بیرحمی را با واژههایی چون «تصمیم درست» و «وظیفه» توجیه کنند، مسئولیت شخصی کجا آغاز میشود؟ بااینحال، اثر پاسخ فلسفی مفصلی عرضه نمیکند؛ ایده را بیشتر به شکل نیرویی محرک برای تعقیب و مجازات به کار میگیرد.
زمینه اقتصادی و اجتماعی در فیلم حاضر است، اما مرکز ثقل همچنان سرگرمی وحشتآمیز است. کریستین؛ میان جاهطلبی و درماندگی آلیسون لومن نقش کریستین را با ترکیبی از اضطراب، سرسختی و آسیبپذیری پیش میبرد. شخصیت او قهرمانی بینقص نیست و فیلم هم چندان علاقهای ندارد که او را از ابتدا کاملاً محق یا دوستداشتنی جلوه دهد.
کریستین میخواهد از محیطی که در آن احساس حقارت میکند بیرون بیاید و به دیگران، و شاید بیش از همه به خودش، ثابت کند که میتواند تصمیمهای سخت بگیرد. این میل، او را قابلفهم میکند، اما الزاماً هر انتخابش را موجه نمیسازد. بازی لومن برای فیلمی با این میزان اغراق اهمیت ویژهای دارد.
« فیلم از همین تناقض بهره میگیرد: کردار اداری و خشک، در جهان قصه، عواقبی اسطورهای پیدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
اگر کریستین همهچیز را با جدیتی واقعگرایانه تجربه میکرد، بسیاری از لحظههای شوخطبعانه و جسمانی اثر از هم میپاشید؛ و اگر از ابتدا خودش نیز بخشی از شوخی به نظر میرسید، اضطراب قصه بیاثر میشد. لومن میان این دو لحن تعادل نسبتاً خوبی برقرار میکند. جاستین لانگ در نقش کلی نیز حضوری سنجیده دارد: او نه صرفاً صدای عقل است و نه همراهی بیقیدوشرط.
تردیدش نسبت به آنچه کریستین تجربه میکند، فاصلهای میان این دو ایجاد میکند و به تنش عاطفی داستان شکل میدهد. بااینهمه، پرداخت رابطه عاطفی گاه زیر فشار تغییر لحن آسیب میبیند. فیلم از یک سو میخواهد پیوند کریستین و کلی را بخشی جدی از خطر و آسیبپذیری شخصیتها بداند، و از سوی دیگر خیلی زود دوباره به شوخیهای سیاه و موقعیتهای هجوآمیز بازمیگردد.
در نتیجه، رابطه به اندازه ایده مرکزی داستان فرصت عمقیافتن پیدا نمیکند. ترس، کمدی و اغراق امضای اصلی فیلم در نحوه برخورد آن با بدن و فضا دیده میشود. تهدید فقط در تاریکی و صدای نامنتظر خلاصه نیست؛ گاه با مایعات، بیماری، تماس ناخواسته یا چیزی که باید از آن فاصله گرفت به نمایش درمیآید.
ریمی از چندش بهعنوان ابزاری برای شکستن فاصله امن تماشاگر استفاده میکند. ممکن است تماشاگر در لحظهای بخندد و در لحظه بعد از همان صحنه روی برگرداند؛ این واکنش دوگانه از مهمترین منابع انرژی فیلم است. ریمی همچنین از حرکت دوربین و طراحی صدا برای ساختن تعلیق بهره میبرد. ورود ناگهانی به قاب، تغییر ناگهانی شدت صدا و استفاده از سکوتهای کوتاه باعث میشود موقعیتهای روزمره هم مشکوک و تهدیدآمیز به نظر برسند.
« لومن میان این دو لحن تعادل نسبتاً خوبی برقرار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی لحظههای ترسناک از آن رو مؤثرند که فیلم پیش از نشاندادن خطر، امکان حضورش را در ذهن تماشاگر میسازد. بااینحال، اثر همیشه به ایجاز و القا بسنده نمیکند؛ گاه آنچه را که میتوانست در سایه ترسناکتر باشد، با جلوههای آشکار و اغراقآمیز پیش چشم میآورد. چنین لحظههایی ممکن است برای عدهای جذاب و خندهآور باشند، اما برای برخی دیگر از شدت وحشت بکاهند.
این نوسان، هم نقطه قوت فیلم است و هم سرچشمه ناهماهنگی آن. «Drag Me to Hell» از تماشاگر نمیخواهد مدام در یک حالت عاطفی بماند، اما همه تغییراتش نیز به یک اندازه روان نیستند. گاهی طنز سیاه، ترس را تشدید میکند؛ گاهی درست در لحظهای که تنش در حال شکلگیری است، آن را به شوخی بدل میسازد.
حاصل، تجربهای نامتعارف و پرتحرک است که بیشتر بر لذت لحظهای و غافلگیری تکیه دارد تا بر وحشتی یکدست. اخلاقِ قصه و محدودیتهای شخصیتپردازی نفرین در فیلم تنها ابزار ایجاد ترس نیست؛ شکلی از عدالت افراطی و بیرحمانه نیز هست. کریستین در آغاز تصمیمی میگیرد که به دیگری آسیب میزند و سپس خود در چرخهای از ترس و مکافات گرفتار میشود.
اما این رابطه ساده میان خطا و مجازات، پرسشی پیچیدهتر به همراه دارد: آیا هر اشتباه سزاوار چنین مجازاتی است؟ فیلم بهجای آنکه این پرسش را آرام و سنجیده بررسی کند، از شدت و بیتناسبیِ مجازات برای خلق طنزی تلخ استفاده میکند. در جهان آن، سرنوشت نه معلمی مهربان، بلکه داوری کینهجو است.
« برخی لحظههای ترسناک از آن رو مؤثرند که فیلم پیش از نشاندادن خطر، امکان حضورش را در ذهن تماشاگر میسازد. »
قوتها و کاستیها
با وجود این، بعضی از تحولات داستانی بر پایه تصادفها یا تصمیمهایی پیش میروند که بیش از آنکه از شخصیتها برخاسته باشند، برای رسیدن به صحنه بعدی ضروری به نظر میرسند. گاهی کریستین یا اطرافیانش راههایی را برمیگزینند که تماشاگر بهسادگی میتواند غیرمنطقیبودنشان را تشخیص دهد. چنین لحظههایی از باورپذیری قصه میکاهند، هرچند فیلم با سرعت و لحن کمیک خود نمیگذارد این ضعف همیشه به مانعی جدی بدل شود.
از سوی دیگر، بازنمایی زن سالخورده و خانوادهاش به کلیشههایی تکیه میکند که میتوانستند با ظرافت بیشتری پرداخت شوند. هنگامی که یک گروه اجتماعی با نشانههایی از رازآلودگی، خشونت یا بیگانگی تصویر میشود، خطر آن وجود دارد که ترس فراطبیعی با ترس از «دیگری» درهم بیامیزد. فیلم از این ظرفیت برای ساخت فضای ناآرام بهره میبرد، اما چندان به پیامدهای چنین انتخابی نمیپردازد.
ریتم، اجرا و طراحی کابوس ریتم فیلم عموماً تند و پیشبرنده است. پس از شکلگیری نفرین، روایت مرتب بر شدت تجربه کریستین میافزاید و هر مرحله را بهانهای برای موقعیتی تازه میکند. این ساختار اپیزودیک به اثر تنوع میدهد و نمیگذارد برای مدت طولانی در یک فضای ثابت بماند؛ در عین حال، گاهی باعث میشود صحنهها بیشتر شبیه مجموعهای از آزمونهای هراسآور باشند تا بخشهایی از یک روند روانشناختی پیوسته.
موسیقی کریستوفر یانگ و کار با صدا، فضای کلاسیک و وهمآلود داستان را تقویت میکند. فیلم در طراحی کابوس، از تفاوت میان محیطهای روشن و روزمره و لحظههای ناگهان تیره و بیقرار سود میبرد. همین تضاد یادآوری میکند که تهدید قرار نیست فقط در گوشههای تاریک خانه باشد؛ زندگی عادی نیز میتواند در چشمبرهمزدنی شکل دیگری پیدا کند.
« گاهی کریستین یا اطرافیانش راههایی را برمیگزینند که تماشاگر بهسادگی میتواند غیرمنطقیبودنشان را تشخیص دهد. »
جمعبندی
در سوی دیگر، جلوههای بصریِ آشکار و اغراقشده ممکن است کهنگی یا تصنع برخی لحظهها را برجسته کنند. این انتخاب، با روح کمیک اثر هماهنگ است، اما تماشاگرانی را که در جستوجوی وحشتی واقعگرا هستند، احتمالاً راضی نخواهد کرد. جمعبندی «Drag Me to Hell» فیلمی نامتعارف است که آگاهانه میان ترس، کمدی، روابط عاطفی و هجویهای تلخ رفتوآمد میکند.
قدرتش در جسارت اجرایی، لحظههای غافلگیرکننده، بازی پرانرژی آلیسون لومن و توانایی سم ریمی در تبدیل موقعیتهای روزمره به کابوسی شلوغ و جسمانی نهفته است. در مقابل، تغییر لحن همیشه یکدست نیست، بعضی تصمیمهای داستانی تصنعی به نظر میرسند و شخصیتهای فرعی گاه بیشتر در خدمت پیشبرد موقعیتاند تا برخورداری از زندگی مستقل.
فیلم از آن آثاری نیست که بخواهد همه اجزایش را با ظرافتی واقعگرایانه مهار کند؛ لذت آن در افراط، بیپروایی و آمیزه ناآرامِ خنده و انزجار است. زیر این هیاهو، داستانی درباره جاهطلبی و پیامدهای اخلاقی یک تصمیم کوچک جریان دارد، اما اثر ترجیح میدهد آن را در قالب حکایتی کابوسوار و بیرحم روایت کند.
تجربه نهایی ممکن است همزمان سرگرمکننده، آزاردهنده و اندکی نامتوازن باشد؛ بااینحال، انرژی تصویری و جسارتش در ترکیب چند گونه، آن را به اثری متمایز در کارنامه وحشت معاصر بدل میکند.
« در سوی دیگر، جلوههای بصریِ آشکار و اغراقشده ممکن است کهنگی یا تصنع برخی لحظهها را برجسته کنند. »



ثبت دیدگاه