نقد و بررسی
نقد اینجا باید همانجا باشد (This Must Be the Place) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای که از گذشته بیرون نمیآید در فیلم «این باید همانجا باشد»، پاولو سورنتینو از ایدهای نامتعارف آغاز میکند: ستارهای بازنشسته از موسیقی راک، ثروتمند و شناختهشده، اما فرسوده و خاموش، در ایرلند زندگی میکند و هنوز همان ظاهر صحنهای روزگار شهرتش را حفظ کرده است. چاین با موهای سیاه آشفته، آرایش غلیظ و صدایی نازک و آرام، بیشتر شبیه شبحی از دوران جوانی خویش است تا مردی که زندگی روزمرهای در پیش گرفته باشد.
ظاهر او صرفاً شوخی بصری یا نشانهای برای خنده نیست؛ پوششی است که میان او و جهان فاصله میاندازد و گویی اجازه نمیدهد زمان واقعاً بر او بگذرد. فیلم در همان آغاز روشن میکند که چاین شخصیت سادهای برای همدلی فوری نیست. او کند، گوشهگیر و گاه کودکانه به نظر میرسد؛ از پرواز میترسد، از اجرا فاصله گرفته و در خانهای مجلل با همسرش جین زندگی میکند، بیآنکه ثروت و شهرت برایش معنای روشنی داشته باشند.
بااینحال، زیر این پوستهٔ عجیب، اندوهی آرام و احساسی از توقف جریان دارد. مسئلهٔ چاین فقط کنار گذاشتن موسیقی نیست؛ او ظاهراً از خودِ زندگی کناره گرفته است. شان پن و ساختن شخصیتی شکننده بازی شان پن مهمترین تکیهگاه فیلم است، اما جذابیتش به دگرگونی ظاهری بازیگر محدود نمیشود. او چاین را با حرکات کم، آهنگ گفتاری یکنواخت و حالتی تقریباً بیجان میسازد؛ سپس در لحظههایی کوتاه، شکافی در این سکون پدیدار میکند و نشان میدهد که شخصیت هنوز میتواند از چیزی برانگیخته شود.
همین تضاد است که نقش را از یک اجرای صرفاً عجیبوغریب فراتر میبرد. خطر چنین انتخابی آن است که تماشاگر، پیش از شناختن آدم پشت آرایش، از او فاصله بگیرد. فیلم نیز این مانع را پنهان نمیکند. در بخشهای نخست، چاین ممکن است بیش از آنکه انسانی زنده باشد، مجموعهای از نشانهها به نظر برسد: لباس گوتیک، صدای زیر، راهرفتن آهسته و خاطرهٔ شهرت.
« فیلم در همان آغاز روشن میکند که چاین شخصیت سادهای برای همدلی فوری نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما با پیشرفتن روایت، این ویژگیها معنای عاطفی بیشتری پیدا میکنند. چاین نه صرفاً به گذشته چسبیده، بلکه در آن پناه گرفته است؛ پناهی که هم او را از رنج مصون میدارد و هم امکان ارتباط تازه را از او میگیرد. جین، با بازی فرانسیس مکدورمند، نقطهٔ مقابل اوست. حضور زمینی و بیتکلفش رابطهٔ این دو را از افتادن به دام ملودرام نجات میدهد.
جین زندگی را با عمل و مسئولیت میسنجد، حال آنکه چاین بیشتر در حالت تماشا و تعلیق به سر میبرد. فیلم از این تفاوت برای نمایش شکافی استفاده میکند که لزوماً به جدایی نمیانجامد، اما در سکوت میان دو نفر باقی میماند. سفر جادهای؛ حرکت بهجای پاسخ پس از مرگ پدر چاین، او با نوشتههای باقیمانده از زندگی مردی روبهرو میشود که سالها در پی آزارگر خود بوده است.
چاین تصمیم میگیرد این جستوجو را ادامه دهد و به دنبال مردی برود که گذشتهای نازی دارد. در سطح روایت، این تصمیم موتور یک سفر جادهای است؛ در لایهٔ عاطفی، راهی برای آن است که چاین سرانجام به رابطهٔ دشوارش با پدر نزدیک شود، هرچند دیرتر از آنکه بتواند گفتوگویی واقعی با او داشته باشد.
فیلم در جاده ساختاری اپیزودیک پیدا میکند. چاین با آدمهای گوناگون روبهرو میشود و هر دیدار، برای لحظاتی مسیر را از هدف اصلی منحرف میکند. این انحرافها گاهی به فیلم جان میدهند: بهجای آنکه سفر فقط زنجیرهای از سرنخها باشد، به برخوردی با آدمهایی بدل میشود که هر یک به شکلی در گذشته، فقدان یا تنهایی خود گرفتارند.
« اما با پیشرفتن روایت، این ویژگیها معنای عاطفی بیشتری پیدا میکنند. »
شخصیتها و اجرا
جستوجو در اینجا کمتر شبیه معمایی جنایی است و بیشتر بهانهای برای آن است که چاین در جهان حضور پیدا کند. بااینهمه، همین شیوه محدودیتهای خود را دارد. بعضی صحنهها و برخوردها چنان مستقل از مسیر اصلی به نظر میرسند که پیوندشان با داستان یا تحول شخصیت دیر آشکار میشود، یا اصلاً چندان محکم شکل نمیگیرد.
فیلم بهجای آنکه همیشه رابطهٔ علت و معلولی روشنی بسازد، به تداعی و همنشینی تصویرها و موقعیتها اعتماد میکند. این اعتماد گاه نتیجهبخش است و گاه ریتم را کند میسازد. طنز تلخ و انسانهای حاشیهٔ قاب طنز «این باید همانجا باشد» از جنس شوخیهای پرتحرک نیست؛ بیشتر از ناسازگاری میان ظاهر موقعیت و سنگینیِ زیرین آن میآید.
چاین در جاهایی با رفتاری آرام و بیتغییر حاضر میشود که از او واکنشی معمول انتظار میرود، و همین فاصله خندهای نامطمئن میسازد. فیلم از این طنز برای سبک کردن درد استفاده میکند، اما آن را کاملاً بیخطر نمیسازد؛ خنده معمولاً با حس اندوه یا شرمندگی همراه است. شخصیتهای فرعی نیز بیش از آنکه ابزار پیشبرد ماجرا باشند، لحظههایی از زندگی بیرون از محور اصلی را به فیلم وارد میکنند.
برخی از آنها در چند صحنه تصویری روشن از تنهایی یا انتظار میسازند. کری کاندون در یکی از نقشهای فرعی، گرمای انسانی خاصی به فیلم میآورد؛ حضوری که از دل روزمرگی و مسئولیتهای کوچک معنا پیدا میکند. جاد هیرش نیز در نقش مردی آشنا با جستوجوی جنایتکاران نازی، لحن متفاوتی به سفر میبخشد: عملگرا، بدبین و کمتر متمایل به رمانتیککردن گذشته.
« جستوجو در اینجا کمتر شبیه معمایی جنایی است و بیشتر بهانهای برای آن است که چاین در جهان حضور پیدا کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته پراکندگی شخصیتها همیشه به غنای دراماتیک منتهی نمیشود. بعضی حضورها بیشتر شبیه ایستگاههایی کوتاه در مسیرند تا آدمهایی که واقعاً فرصت رشد یافتهاند. این انتخاب با حالوهوای جادهای اثر سازگار است، اما برای تماشاگرانی که انتظار پیوندهای روایی محکمتری دارند، ممکن است حس ناتمامبودن ایجاد کند.
گذشتهٔ خانوادگی و سایهٔ تاریخ ورود ماجرای نازیها، فیلم را از تأملی نسبتاً صمیمی دربارهٔ فرسودگی و ارتباط خانوادگی به قلمرویی با بار تاریخی و اخلاقی سنگینتر میبرد. این جابهجایی یکی از جسورانهترین و درعینحال پرمناقشهترین تصمیمهای سورنتینو است. کنار هم نشاندن مردی که از صحنهٔ موسیقی کناره گرفته و مردی که در گذشته با جنایتی تاریخی پیوند داشته، تصویری از دو نوع گذشته میسازد: گذشتهای که فرد را از حرکت بازمیدارد و گذشتهای که بهواسطهٔ خشونت، مسئولیت و حافظه، از محدودهٔ زندگی شخصی فراتر میرود.
اما این دو خط همیشه بهنرمی در هم ادغام نمیشوند. در بخشهایی، تغییر لحن چنان محسوس است که گویی فیلم از اثری دربارهٔ آدمهای منزوی به فیلمی دربارهٔ تعقیب یک جنایتکار تغییر مسیر داده است. جستوجوی چاین از نظر احساسی با رابطهٔ پدر و پسر پیوند دارد، اما روایت در همهٔ لحظهها این اتصال را به اندازهٔ کافی پرورش نمیدهد.
به همین دلیل، بخش تاریخی ممکن است برای برخی تماشاگران ناگهانی یا حتی ناهماهنگ جلوه کند. بااینحال، فیلم علاقهای به تبدیل تاریخ به پسزمینهای تزئینی ندارد. گذشتهٔ پدر چاین، خاطرهای شخصی است که بهواسطهٔ تجربهای جمعی و فاجعهبار شکل گرفته؛ و همین پیوند، پرسشی اخلاقی را پیش میکشد: بازماندگان با خشم و خاطره چه میکنند، و آیا جبران میتواند چیزی را که از دست رفته بازگرداند؟
« البته پراکندگی شخصیتها همیشه به غنای دراماتیک منتهی نمیشود. »
قوتها و کاستیها
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین امتناع، بخشی از تلخی آن است. تصویر و موسیقی؛ جغرافیای یک حال روحی تصویرپردازی لوکا بیگاتسی با تغییر جغرافیای داستان، حالوهوای چاین را نیز دگرگون میکند. آغاز ایرلندی فیلم سردتر و بستهتر است؛ فضاهایی که با خانهٔ آرام و انزوای شخصیت تناسب دارند. در ادامه، جاده و چشماندازهای آمریکا قابهایی بازتر و رنگهایی برجستهتر پیش روی تماشاگر میگذارند.
این زیبایی صرفاً نمایش طبیعت نیست؛ گاهی جهان چنان گسترده و رنگین میشود که کوچکی و بیپناهی آدمی را بیشتر آشکار میکند. دوربین سورنتینو نیز کمتر به واقعگرایی خنثی وفادار میماند. حرکتهای نرم و گاه نمایشی، قابهای نامعمول و توجه به جزئیات، به فیلم حالتی رؤیایی میدهند. این سبک بصری با شخصیت چاین همخوان است: او جهان را نه کاملاً از درون یک زندگی عادی، بلکه از فاصلهای غریب و اندکی کجومعوج تجربه میکند.
البته این زیباییپردازی گاهی از موقعیت جلو میزند و ممکن است تماشاگر را بیش از آنکه به تجربهٔ شخصیت نزدیک کند، متوجه شگرد کارگردان سازد. موسیقی دیوید برن سهم مهمی در هویت فیلم دارد. حضور ترانهٔ «این باید همانجا باشد» فقط اشارهای به عنوان اثر نیست؛ این قطعه در فیلم به نشانهای از پیوند، میل به تعلق و امکان ارتباط بدل میشود.
موسیقی در کنار لحظههای سکوت و صدای جاده، به سفر ضرباهنگی نوسانی میدهد: گاه شاداب و بازیگوش، گاه اندوهگین و معلق. این ترکیب، همان تناقضی را بازمیتاباند که در چاین جریان دارد؛ مردی که ظاهراً از شور زندگی فاصله گرفته، اما هنوز با صدا و خاطره به آن متصل است. جمعبندی «این باید همانجا باشد» فیلمی نامتعارف است که بیش از آنکه بر انسجام داستانی کلاسیک تکیه کند، به لحن، تصویر و برخوردهای پراکندهٔ انسانی اعتماد دارد.
« فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین امتناع، بخشی از تلخی آن است. »
جمعبندی
نقطهٔ قوتش شخصیتپردازی چاین از راه اجرای متفاوت شان پن، طنز تلخ و فضایی است که میان دلمردگی و مهر در نوسان میماند. موسیقی و تصویر نیز برای فیلم جهانی قابلشناسایی میسازند؛ جهانی که در آن عجیببودن آدمها نه صرفاً موضوع خنده، بلکه راهی برای نشاندادن زخمهای پنهان آنهاست. در مقابل، پیوند میان سفر صمیمی چاین و جستوجوی تاریخی او همیشه یکدست نیست.
روایت گاه در مسیرهای فرعی مکثی طولانی میکند و تغییر لحن از درام شخصی به ماجرای جنایتکار نازی میتواند اثر را دوپاره جلوه دهد. فیلم همچنین از تماشاگر میخواهد با ریتم آرام و شخصیت دشوارش صبور باشد. پاداش این صبوری، نه داستانی بینقص، بلکه پرترهای انسانی از مردی است که برای نخستینبار میکوشد از قاب ثابت گذشته بیرون بیاید و دوباره به جهان پاسخ دهد.
« در مقابل، پیوند میان سفر صمیمی چاین و جستوجوی تاریخی او همیشه یکدست نیست. »



ثبت دیدگاه