نقد و بررسی
نقد میخوام جیگرتو بخورم (I Want to Eat Your Pancreas) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عنوان نامتعارف و وعدهای عاطفی نام «I Want to Eat Your Pancreas» از همان ابتدا تماشاگر را به پرسشی عجیب وامیدارد: آیا با اثری هراسانگیز یا داستانی درباره بدن و بیماری روبهرو هستیم؟ اما فیلم بهسرعت روشن میکند که عنوانش بیش از آنکه نوید روایتی هولناک باشد، کلیدی برای فهم میل انسان به نزدیکی و همدلی است.
این انیمهٔ ژاپنی که Shinichiro Ushijima آن را بر پایهٔ رمان Yoru Sumino ساخته، در ظاهر داستان آشنایی دو همکلاسی است؛ یکی گرفتار بیماریای سخت و دیگری جوانی منزوی که زندگی را از فاصله تماشا میکند. بااینحال، موضوع اصلی نه بیماری بهتنهایی، بلکه مواجههٔ دو نگاه متفاوت با زمان، رابطه و معنای زیستن است.
فیلم از الگوی آشنای ملودرام نوجوانانه بهره میبرد، اما جذابیتش را در جزئیات رابطهٔ مرکزی میجوید: در گفتوگوهای روزمره، مکثها، شوخیها و موقعیتهایی که بهتدریج دو شخصیت را از نقشهای اولیهشان فراتر میبرند. عنوان غریب فیلم ممکن است ابتدا تماشاگر را جذب کند؛ آنچه نگهش میدارد، پرسشی جدیتر است: وقتی زمان محدود به نظر میرسد، زندگی را چگونه میتوان از حالت تعلیق بیرون آورد؟
از آشنایی اتفاقی تا رابطهای تعیینکننده روایت با برخوردی ساده آغاز میشود و از همان مسیر، دو شخصیت اصلی را کنار هم قرار میدهد. ساکورا یامائوچی با بیماری لوزالمعدهاش زندگی میکند، اما نمیخواهد تمام هویت او به تشخیص پزشکیاش تقلیل یابد. در سوی دیگر، پسر داستان که نامش در روایت عمداً کمرنگ میماند، با دیگران فاصله دارد و عادت کرده است زندگی را از حاشیه بنگرد.
« بااینحال، موضوع اصلی نه بیماری بهتنهایی، بلکه مواجههٔ دو نگاه متفاوت با زمان، رابطه و معنای زیستن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تفاوت میان این دو، موتور اصلی رابطه است: ساکورا به جهان نزدیک میشود و او از آن کناره میگیرد. ساکورا صرفاً «دختری شاد» نیست، هرچند سرزندگی و شوخطبعیاش وجه برجستهٔ شخصیت اوست. خوشروییاش در کنار آگاهی از بیماری، نوعی اراده برای حفظ زندگی عادی به نظر میرسد. بااینحال، فیلم گاهی چنان بر انرژی و شادابی او تکیه میکند که فرصت کمتری برای مکث بر ترسها، خستگیها و تناقضهای درونیاش باقی میماند.
شخصیتش دوستداشتنی است، اما گاه بیش از آنکه از درون گسترش یابد، نیرویی میشود که قهرمان دیگر را به حرکت درمیآورد. پسر منزوی و دشواریِ تحول پسر داستان در ابتدا همچون کسی معرفی میشود که پیوندهای انسانی را ضروری نمیداند. مواجههاش با ساکورا او را به جهان آدمها نزدیکتر میکند و فیلم میکوشد تغییر تدریجی او را در رفتارها و انتخابهایش نشان دهد.
این مسیر، در اساس، برای یک داستان بلوغ مناسب است: شخصیت باید بیاموزد که حضور دیگران نه مزاحمتی بر استقلال او، بلکه بخشی از تجربهٔ زندگی است. ضعف این خط روایی آن است که سکوت و بیاعتنایی پسر گاهی جای شخصیتپردازی را میگیرد. انزوا بهتنهایی ویژگی پیچیدهای نیست؛ برای آنکه تماشاگر تحول او را عمیقاً حس کند، باید بداند این فاصله از کجا میآید و چه چیزی آن را حفظ میکند.
فیلم سرنخهایی میدهد، اما در برخی لحظهها بیش از اندازه به تقابل سادهٔ «پسر سرد و دختر پرجنبوجوش» تکیه دارد. در نتیجه، تغییر او پذیرفتنی است، اما همیشه به اندازهٔ لازم قانعکننده یا منحصربهفرد نمیشود. صمیمیت، شوخی و مرزهای عاطفی بخش مهمی از نیروی فیلم در لحظههای کوچک میان دو شخصیت شکل میگیرد.
« تفاوت میان این دو، موتور اصلی رابطه است: ساکورا به جهان نزدیک میشود و او از آن کناره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
شوخیهای ساکورا، واکنشهای خشک پسر و گفتوگوهایی که میان کنایه و جدیت نوسان دارند، رابطه را از یک طرح کلیشهای ساده زندهتر میکنند. آنها بهتدریج در برابر یکدیگر نقابهایشان را کنار میگذارند، بیآنکه فیلم ناچار باشد هر احساسی را با اعترافی صریح توضیح دهد. همین صمیمیت روزمره است که لحظههای عاطفیتر را مؤثر میکند.
البته مرز میان صمیمیت و اغراق همیشه بهخوبی حفظ نمیشود. برخی صحنهها یا دیالوگها چنان بر واکنشبرانگیزی اصرار دارند که بهجای نزدیککردن تماشاگر به شخصیتها، فاصلهای ناخواسته میسازند. در بعضی موقعیتها نیز رفتارهای یکی از دو نفر میتواند ناراحتکننده یا نامتناسب به نظر برسد، بهخصوص وقتی فیلم پیامد عاطفی آن را چندان جدی نمیگیرد.
این لحظهها لزوماً کل رابطه را از اعتبار نمیاندازند، اما نشان میدهند که اثر همیشه در سنجیدن لحن و مرزهای رفتاری موفق نیست. بیماری و پرسش از معنای زیستن بیماری در فیلم صرفاً ابزار آمادهسازی برای اندوه نیست؛ دستکم در بهترین لحظههای اثر، به زمینهای برای بررسی تفاوت میان دانستنِ پایانپذیری و زندگیکردن با آن تبدیل میشود.
ساکورا میخواهد همچنان مدرسه برود، با دوستانش وقت بگذراند و تجربههایی داشته باشد که از نظر دیگران عادیاند. برای او، عادیبودن نوعی انکار واقعیت نیست، بلکه راهی برای حفظ اختیار در برابر واقعیتی است که نمیتواند کنترلش کند. در برابر این رویکرد، پسر به زندگی روزمره بیاعتناست؛ گویی اگر چیزی را مهم نداند، از آسیبپذیری در برابر آن نیز در امان خواهد ماند.
« همین صمیمیت روزمره است که لحظههای عاطفیتر را مؤثر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم، از خلال نزدیکی این دو، به این ایده میرسد که رابطه با دیگری میتواند انسان را از تماشاگر منفعل زندگی به مشارکتکنندهای بدل کند. بااینحال، اثر گاهی بهجای آنکه این اندیشه را در سکوت و رفتار بپروراند، آن را در دیالوگهای آشکار بیان میکند. نتیجه، لحظههایی نافذ در کنار لحظههایی است که پیام را بیش از اندازه توضیح میدهند.
تصویر، رنگ و ریتم بصری انیمیشن یکی از برجستهترین امتیازهای فیلم است. طراحیها در خدمت فضای واقعگرایانهٔ یک داستان نوجوانانهاند و رنگبندی گرم، محیطهای روزمره را به بستری دلنشین برای رابطهٔ دو شخصیت تبدیل میکند. فیلم برای ایجاد تأثیر، فقط به چهرهها و دیالوگها متکی نیست؛ ترکیببندی قابها، فاصلهٔ شخصیتها در تصویر و تغییر حالوهوای فضا نیز در بیان نزدیکی یا جدایی آنها نقش دارد.
به این ترتیب، زیبایی بصری صرفاً آرایهای تزئینی نیست و گاه بار عاطفی صحنه را بر دوش میکشد. فضاسازی اثر، حس خاطرهانگیزِ روزهای مدرسه و تجربههای کوچک نوجوانی را تقویت میکند. تضاد میان لحظههای پرتحرک و قابهای آرامتر به فیلم فرصت میدهد که از شتاب داستان بکاهد و توجه تماشاگر را به محیط و حضور شخصیتها جلب کند.
موسیقی نیز در ساختن این لحن سهم دارد، هرچند در بعضی صحنهها همراهی پررنگ آن ممکن است احساسات را بیش از اندازه هدایت کند. فیلم در تصویر، اغلب از آنچه در دیالوگ میگوید ظریفتر عمل میکند. کلیشهها و محدودیتهای روایت نقطهٔ آسیبپذیر فیلم، آشنایی بیش از اندازهٔ شاکلهٔ داستان است. تقابل دختر اجتماعی و پسر گوشهگیر، بیماریِ تهدیدکننده و پیوندی که یکی را به زندگی دیگری بازمیگرداند، بارها در داستانهای نوجوانانه و ملودرامهای عاشقانه دیده شده است.
« نتیجه، لحظههایی نافذ در کنار لحظههایی است که پیام را بیش از اندازه توضیح میدهند. »
قوتها و کاستیها
اثر میکوشد با ظرافت لحظهها و تفاوت شخصیتهایش از تکرار فاصله بگیرد، اما همیشه از سایهٔ این الگو بیرون نمیآید. تماشاگر آشنا با چنین روایتهایی ممکن است زودتر از آنکه فیلم بخواهد، مسیر عاطفی کلی آن را حدس بزند. این آشنایی بهخودیخود نقطهضعف قطعی نیست؛ قصههای شناختهشده نیز میتوانند با اجرای دقیق و شخصیتهایی زنده اثرگذار شوند.
مسئله آن است که فیلم در پرداخت شخصیت پسر و پیچیدگیهای درونی ساکورا، گاهی به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش پیش نمیرود. همچنین بعضی لحظههای اغراقشده، بهجای افزودن عمق، احساسات را به سطحی آشکار و نمایشی میآورند. از همین رو، اثر برای برخی تماشاگران بیش از آنکه با منطق و ظرافتش ماندگار شود، با شدت عاطفیاش به یاد میماند.
جمعبندی «I Want to Eat Your Pancreas» اثری است که همزمان از زیبایی بصری، رابطهای گرم و ایدهای انسانی بهره میبرد و از محدودیتهای ملودرام آشنا نیز در امان نمیماند. پیوند ساکورا و همکلاسی منزویاش در بهترین لحظهها صمیمی و باورپذیر است؛ فیلم نشان میدهد که گاهی حضور یک نفر میتواند نگاه آدم را به زندگی روزمره تغییر دهد.
در مقابل، کمعمقی نسبی شخصیت پسر، اتکای داستان به الگوی دختر پرشور و پسر کنارهگیر، و چند صحنهٔ بیش از اندازه اغراقشده، از پیچیدگی اثر میکاهند. ارزش فیلم بیشتر در کیفیت تجربهٔ عاطفی آن است تا در تازگی طرح داستان. انیمیشن دلنشین و لحظههای مشترک دو شخصیت، فضایی میسازند که برای بسیاری از تماشاگران ماندگار خواهد بود؛ حتی اگر برخی دیالوگها یا انتخابهای روایی با سلیقهٔ همه سازگار نباشند.
« تماشاگر آشنا با چنین روایتهایی ممکن است زودتر از آنکه فیلم بخواهد، مسیر عاطفی کلی آن را حدس بزند. »
جمعبندی
بیآنکه رازهای اصلی روایت آشکار شود، میتوان گفت این فیلم در یادآوری شکنندگی رابطهها و اهمیت حضور در لحظه موفق است: اثری نه بینقص، اما صادقانه و تأثیرگذار برای مخاطبی که با ملودرامهای آرام و عاطفی ارتباط برقرار میکند.



ثبت دیدگاه