نقد و بررسی
نقد زامبی ۲ (Zombie Flesh Eaters) | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جزیرهٔ کابوس فیلم «Zombie Flesh Eaters» ساختهٔ لوچو فولچی، در ظاهر از طرحی آشنا آغاز میشود: قایقی بیسرنشین به بندر نیویورک میرسد و حضور زامبی در آن، پرسشی هولناک را پیش میکشد. خبرنگاری به نام پیتر وست و آن، دختر صاحب قایقِ ناپدیدشده، راهی جزیرهای در کارائیب میشوند؛ جایی که پدر آن درگیر پژوهش بوده و خبرهایی از بازگشت مردگان به گوش میرسد.
این مقدمه، بیش از آنکه وعدهٔ معمایی پرپیچوخم بدهد، دریچهای است به جهانی که منطق روزمره در آن کمکم جای خود را به تباهی و وحشت میدهد. فیلم از همان ابتدا میکوشد جزیره را نه صرفاً محل وقوع ماجرا، بلکه قلمرویی جداافتاده و آلوده به نیرویی ناشناخته جلوه دهد. تعلیق پیش از خونریزی شروع فیلم عمداً شتابزده نیست، اما این مکثها همیشه به سود اثر تمام نمیشوند.
تماشاگر ممکن است در بخشهای آغازین احساس کند داستان دیر به نقطهٔ جوش میرسد و شخصیتها بیش از اندازه در مسیرهای روایی آشنا حرکت میکنند. بااینحال، کندی ابتدایی صرفاً خلأ نیست: قایق خالی، فضاهای کمرفتوآمد و تأکید بر نشانههای کوچک، حس ناامنی را پیش از آنکه زامبیها صحنه را تصرف کنند، میسازند.
« تعلیق پیش از خونریزی شروع فیلم عمداً شتابزده نیست، اما این مکثها همیشه به سود اثر تمام نمیشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مسئله این است که فیلم میان تعلیق و سکون همیشه مرز روشنی نمیکشد. در بهترین لحظهها، انتظار به اضطراب بدل میشود؛ در ضعیفترین لحظهها، ریتم از حرکت میایستد و تماشاگر را از پیگیری ماجرا دور میکند. جزیره؛ منظرهای آلوده و زنده مهمترین دستاورد فیلم، آفرینش فضای جزیره است. محیط گرمسیریِ آن، با زیبایی طبیعیاش، در تضادی مؤثر با مرگ و پوسیدگی قرار میگیرد.
در این جهان، حتی لحظههای آرام نیز آسودگی نمیآورند؛ سکوت و چشماندازهای باز انگار چیزی را پنهان میکنند. لوچو فولچی به جای آنکه همهچیز را با توضیحهای روشن و پیوسته پیش ببرد، بارها اجازه میدهد تصویر، مکان و مکثها بار روایی را به دوش بکشند. همین انتخاب به فیلم کیفیتی رؤیاگونه و گاه کابوسوار میدهد: جزیره هم مقصد جستوجوی قهرمانان است و هم نیرویی که آنان را در خود میبلعد.
این حسِ جدایی از جهان عادی، بهویژه با ورود گروه به محیط جزیره قوت میگیرد. خطر فقط در حملهٔ زامبیها نیست؛ در این است که قواعد آشنای بقا و نظم اجتماعی در آنجا دیگر قابل اتکا به نظر نمیرسند. از این رو، فضای اثر گاه از خود پیرنگ تأثیرگذارتر میشود. فیلم ممکن است در روایت دچار گسستهایی باشد، اما تصویر جزیره در ذهن باقی میماند: مکانی که زیباییاش آرامش نمیبخشد و هر سکونش احتمال فاجعه را در خود دارد.
« مسئله این است که فیلم میان تعلیق و سکون همیشه مرز روشنی نمیکشد. »
شخصیتها و اجرا
زامبیها و زبانِ بدنِ مرگ گریم زامبیها از برجستهترین عناصر فیلم است. بدنهای پوسیده و چهرههای فرسوده، به جای آنکه صرفاً هیولاهایی بینام باشند، حس مادی و ناخوشایندی از مرگ را به قاب میآورند. این موجودات نه شبحهایی انتزاعی، بلکه پیکرهایی سنگین و فرسودهاند؛ حضوری جسمانی که تماشاگر را با زوال بدن روبهرو میکند.
همین کیفیت است که صحنههای خونآلود را، حتی برای مخاطب آشنا با سینمای وحشت، به تجربهای ملموس و چندشآور بدل میسازد. فولچی خشونت را پنهان نمیکند و برایش نقش تزئینیِ محض هم قائل نیست: جلوههای ویژه و گریم، بخش مهمی از هویت بصری فیلماند. بااینحال، این تأکید بر شوک گاه به بهای عمق روانشناختی تمام میشود.
زامبیها از نظر بصری بهیادماندنیاند، اما انسانهای زنده کمتر فرصت مییابند در برابر این تهدید، واکنشهایی پیچیده و متمایز نشان دهند. نتیجه، فیلمی است که در طراحی وحشت بسیار پرقدرتتر از پرداخت عاطفیِ قربانیان و بازماندگان عمل میکند. آدمها در حاشیهٔ کابوس آن و پیتر نقش راهنمای تماشاگر را دارند، اما رابطه و شخصیتپردازیشان به اندازهٔ فضای پیرامونشان بسط پیدا نمیکند.
« زامبیها و زبانِ بدنِ مرگ گریم زامبیها از برجستهترین عناصر فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آنان بیشتر به واسطهٔ حرکت در مسیر تحقیق و بقا تعریف میشوند تا بهواسطهٔ انتخابهایی که لایههای شخصیتیشان را آشکار کند. دیگر شخصیتهای انسانی نیز اغلب به کارکردهای داستانی نزدیک میمانند: پزشک، همراه، شاهد یا قربانی. در نتیجه، فیلم کمتر از آنچه میتوانست، برای مخاطب سرمایهگذاری عاطفی فراهم میکند.
این ضعف زمانی بیشتر به چشم میآید که خطر بالا میگیرد. ترسِ پایدار معمولاً از این میآید که برای سرنوشت انسانها اهمیت قائل شویم؛ اما در اینجا، نیروی اصلی بیشتر در تصویر و موقعیت است تا در پیوند عاطفی با شخصیتها. البته این محدودیت با سبک فیلم هماهنگی نسبی دارد: فولچی علاقهٔ آشکاری به بدن، فضا و حسآمیزی دارد و به نظر میرسد بیش از روانشناسی، به اثرگذاریِ حسیِ صحنهها میاندیشد.
بااینهمه، این انتخاب توضیح میدهد که چرا فیلم برای برخی تماشاگران تجربهای پرکشش و برای برخی دیگر مجموعهای از لحظههای پراکنده و کمجان است. موسیقی و اغراقِ دلپذیر موسیقی فابیو فریزی سهمی اساسی در ساختن حالوهوای فیلم دارد. قطعات او تنها همراه تصویر نیستند؛ با ضرباهنگ و رنگوبوی خاص خود، به تنش صحنهها شکل میدهند و گاه فضای گرمسیری را به چیزی غریبتر و تهدیدآمیزتر بدل میکنند.
« دیگر شخصیتهای انسانی نیز اغلب به کارکردهای داستانی نزدیک میمانند: پزشک، همراه، شاهد یا قربانی. »
قوتها و کاستیها
موسیقی در لحظههای آرام نیز حضور مؤثری دارد و نمیگذارد تماشاگر جزیره را مکانی امن تصور کند. به این معنا، موسیقی یکی از ابزارهای اصلی فیلم برای پیوند دادن تعلیق، خشونت و خیالپردازی است. در کنار موسیقی، فیلم از لحظات نمایشیِ اغراقآمیز خود نیز نیرو میگیرد. نبرد زامبی و کوسه نمونهٔ روشن این روحیه است: ترکیبی نامتعارف که منطق واقعگرایانه را کنار میزند و به جای آن، به سینمای وحشتِ سرگرمکننده و بیپروا رو میآورد.
صحنه از حیث ایده و غافلگیری، بهراستی بهیادماندنی است؛ اما آسانیِ نسبیِ غلبهٔ زامبی بر کوسه میتواند باورپذیری را مختل کند. فیلم در چنین لحظهای نه به دنبال واقعنمایی، بلکه در پی خلق تصویری است که تماشاگر از یاد نبرد. این رویکرد برای دوستداران سینمای بهرهکشانه جذاب است، هرچند ممکن است برای مخاطبی که انسجام فیزیکی صحنه را جدی میگیرد، تصنعی جلوه کند.
میان نقص و جذابیت «Zombie Flesh Eaters» فیلمی یکدست نیست. روایت گاه ساده و کمجان پیش میرود، شروعش برای بعضی تماشاگران کند است و شخصیتهای انسانی بهندرت به اندازهٔ جهان پیرامونشان جان میگیرند. در عوض، فیلم در فضاسازی، گریم، موسیقی و خلق تصویرهای شوکآور، هویتی روشن و ماندگار دارد.
« موسیقی در لحظههای آرام نیز حضور مؤثری دارد و نمیگذارد تماشاگر جزیره را مکانی امن تصور کند. »
جمعبندی
این عناصر نقصهای ساختاری را محو نمیکنند، اما به اثر نیرویی میبخشند که آن را از یک داستان زامبیِ معمولی متمایز میسازد. جذابیت فیلم در همین دوگانگی نهفته است: از یک سو، روایتی که گاهی مکثهایش طولانی و آدمهایش کمپرداختاند؛ از سوی دیگر، جهانی بصری که هر بار با تصویر یا صدایی تازه تماشاگر را به خود میکشاند.
فیلم لازم نیست همهٔ اجزای داستان را به شکلی متوازن پیش ببرد تا تجربهای مؤثر بسازد. در عوض، بر چند حسِ ماندگار تکیه میکند: تنهاییِ قایق، فسادِ بدن، اضطرابِ جزیره و موسیقیای که تهدید را در پسزمینه زنده نگه میدارد. جمعبندی «Zombie Flesh Eaters» بیش از آنکه نمونهای بینقص از روایتپردازی باشد، تجربهای حسی و تصویری از سینمای زامبیِ لوچو فولچی است.
فیلم در شخصیتپردازی و ریتم آغازین کاستیهایی دارد و بعضی لحظات نمایشیاش از منطق واقعگرا فاصله میگیرند؛ اما فضای چرک و وهمآلود جزیره، گریمهای فراموشنشدنی، موسیقی پرقدرت فابیو فریزی و جسارتِ صحنههای نامتعارف، به آن هویتی مستقل میبخشند. این اثر برای کسی که از سینمای وحشت انتظار ظرافت روانشناختی و روایت کاملاً منسجم دارد، ممکن است ناهموار باشد؛ اما برای تماشاگر علاقهمند به وحشتِ ملموس، غریب و بیپروا، کابوسی سرگرمکننده و بهیادماندنی است.
« فیلم لازم نیست همهٔ اجزای داستان را به شکلی متوازن پیش ببرد تا تجربهای مؤثر بسازد. »



ثبت دیدگاه