نقد و بررسی
نقد هوسرا: زن استخوانی (Huesera: The Bone Woman) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان ترس و میل «هوسِرا: زنِ استخوانی» فیلمی مکزیکیـپرویی به کارگردانی میشل گارزا سروِراست که وحشت را نه از بیرون، بلکه از شکافهای درونی زندگی روزمره بیرون میکشد. والریا، زنی که در آستانهٔ مادرشدن قرار دارد، با امید و شادی وارد مرحلهای تازه از زندگی میشود؛ اما این شادی بهتدریج زیر فشار اضطراب، توقعات خانوادگی و تجربههایی نامتعارف رنگ میبازد.
فیلم از همان آغاز روشن میکند که مسئلهاش صرفاً حضور موجودی شوم نیست: هراس اصلی در فاصلهٔ میان خواستههای خود والریا و تصویری نهفته است که دیگران از «مادر خوب» و «زن کامل» میخواهند. اثر در سال ۲۰۲۳ به نمایش درآمد و ناتالیا سولیان نقش محوری والریا را ایفا میکند. این انتخاب، فیلم را از بسیاری از روایتهای متعارف دربارهٔ بارداری جدا میکند.
مادرشدن در اینجا تجربهای بیچونوچرا شیرین و رهاییبخش نیست؛ با ترس از تغییر، ازدستدادن اختیار و نگرانی از آینده همراه است. فیلم چنین احساسهایی را نه نشانهٔ بیعلاقگی به فرزند، بلکه بخشی از تجربهٔ انسانی و پیچیدهٔ والریا میبیند. اهمیت این رویکرد در آن است که تماشاگر را وادار میکند از داوری آسان دست بکشد و به جای پرسیدن اینکه شخصیت «باید» چه احساسی داشته باشد، بپرسد چه چیزهایی او را به تنگنا رساندهاند.
مادری بهمثابه فشار اجتماعی در مرکز فیلم، تعارض میان فردیت و نقش اجتماعی قرار دارد. والریا میکوشد در چهارچوبی جای بگیرد که خانواده و محیط پیرامونش برای او پسندیده میدانند؛ چارچوبی که مادرشدن را امری طبیعی، بیدردسر و سرشار از خرسندی فرض میکند. اما تجربهٔ او با این تصور همخوان نیست.
« اثر در سال ۲۰۲۳ به نمایش درآمد و ناتالیا سولیان نقش محوری والریا را ایفا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هرچه فشار برای پذیرفتن نقش تازه بیشتر میشود، دشوارتر میتواند صدای درونی خود را از صدای انتظارات اطرافیان تشخیص دهد. فیلم از این منظر، بارداری را فقط دگرگونی جسمانی نمیداند؛ آن را موقعیتی میسازد که در آن پرسشهای سرکوبشده دربارهٔ هویت و انتخاب دوباره سر برمیآورند. این پرسشها در رفتارهای کوچک، مکثها و فاصلههای میان والریا و اطرافیانش جلوه میکنند.
بدینترتیب، وحشت فراطبیعی با اضطرابی اجتماعی گره میخورد: آیا آنچه والریا تجربه میکند صرفاً حملهای از سوی نیرویی بیرونی است، یا ترسهایی که امکان بیان نیافتهاند نیز در شکلگیری آن سهم دارند؟ فیلم پاسخ را به شکل معمایی یکخطی عرضه نمیکند و همین ابهام به لایهمندی آن میافزاید.
بدن، استخوان و فقدان اختیار عنوان فیلم به تصویر مرکزی و ماندگار آن اشاره دارد: استخوان، مادهای که هم نشانهٔ استحکام است و هم یادآور شکنندگی بدن. وحشت جسمانی در این اثر بیشتر از آنکه بر نمایشهای خونین و تکاندهنده تکیه کند، بر احساس ناآرامی نسبت به بدن بنا شده است. صداهای ترکخوردن، حرکات ناگهانی و برخوردهای نامأنوس با جسم، مرز میان امر عادی و امر هولناک را سست میکنند.
بدن دیگر خانهای امن نیست؛ به مکانی بدل میشود که گویی ارادهٔ صاحبش همیشه بر آن حاکم نیست. این کیفیت با موقعیت والریا تناسب دارد. او در زمانی زندگی میکند که بدنش در معرض تغییر است و دیگران نیز دربارهٔ این تغییر حق اظهارنظر و انتظار پیدا میکنند. از این رو، تصویرهای هولناک فیلم صرفاً برای ایجاد شوک به کار نمیروند؛ آنها حس ازخودبیگانگی و ناتوانی از کنترل را مجسم میکنند.
« این پرسشها در رفتارهای کوچک، مکثها و فاصلههای میان والریا و اطرافیانش جلوه میکنند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، فیلم همیشه این تمهید را به نقطهٔ اوج نمیرساند. برخی لحظههای وحشت جسمانی کوتاه یا کماثر میمانند و تماشاگرانی که انتظار ترس شدید و پیوسته دارند، ممکن است نتیجه را ملایمتر از انتظار بیابند. بازی ناتالیا سولیان بار عاطفی فیلم بیش از هر چیز بر دوش بازی ناتالیا سولیان است.
او آشفتگی والریا را با واکنشهای پرهیاهو و نمایشی بیان نمیکند؛ اغلب آن را در نگاههای مردد، مکثهای طولانی و تغییرهای کوچک چهره نگه میدارد. این بازی کموبیش درونگراست، اما انفعال شخصیت را با بیاحساسی اشتباه نمیگیرد. در زیر سکوت والریا، ذهنی فعال و نگران جریان دارد که میکوشد میان تجربهٔ شخصی خود و برداشت دیگران از او راهی پیدا کند.
سولیان همچنین از تبدیل والریا به یک قربانی سادهدل پرهیز میکند. شخصیت او گاهی دودل، گاه بسته و گاه در برابر نزدیکانش دور از دسترس است؛ همین ناهمواریها، او را باورپذیر میسازند. تماشاگر ناچار نیست با همهٔ انتخابهایش موافق باشد تا بتواند هراس و تنهایی او را درک کند. نقشآفرینی او بهویژه هنگامی مؤثر است که فیلم نمیگوید دقیقاً چه باید فهمید و بار معنایی صحنه را به چهره و بدن بازیگر میسپارد.
فضاسازی و زبان سینمایی کارگردانی میشل گارزا سروِرا بهجای اتکا به توضیحهای مکرر، از تصویر و صدا برای ساختن حس ناامنی بهره میگیرد. فضاهای آشنا، بهتدریج چهرهای غریب پیدا میکنند؛ خانه و محیط خانوادگی دیگر پناهگاهی بیخطر نیستند. قاببندیها گاه احساس تنگی و محاصره میسازند و صداگذاری، با برجستهکردن صداهای جسمانی و سکوتهای ناراحتکننده، تماشاگر را به تجربهٔ حسی والریا نزدیک میکند.
« بااینحال، فیلم همیشه این تمهید را به نقطهٔ اوج نمیرساند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی نیز بیشتر در خدمت حالوهوای ناآرام فیلم است تا آنکه هر لحظه احساس مشخصی را به مخاطب دیکته کند. این عناصر به فیلم نوعی هراس خزنده میدهند: ترسی که نه با حملههای پیاپی، بلکه با انتظار و تردید جان میگیرد. تأثیر برخی تصاویر نامتعارف نیز از همین شیوه میآید؛ آنها در ذهن باقی میمانند، زیرا فیلم پیش از نمایش امر هولناک، زمینهٔ روانی آن را فراهم کرده است.
پیوند روایت با باورها و جادوی محلی هم به فضای اثر رنگی ویژه میبخشد و آن را از وحشتی بیمکان و بیریشه دور میکند. بااینهمه، فیلم در تمام لحظات به یک اندازه منسجم نیست و بعضی گذارها بیش از آنکه جریان روایت را پیش ببرند، به انباشتن حالوهوا میانجامند. ریتم و گسستهای روایی کندی بخش میانی فیلم را میتوان هم بخشی از قصد هنری آن دانست و هم یکی از محدودیتهایش.
تکرار تجربههای نگرانکننده و مکثهای طولانی، حس فرسودگی و گرفتاری والریا را به مخاطب منتقل میکند؛ اما گاهی این مکثها از مرز ساختن تعلیق عبور میکنند و به پراکندگی میرسند. چند خط داستانی و عاطفی نیز به اندازهای که وعده میدهند به یکدیگر پیوند نمیخورند. نتیجه آن است که بعضی ایدهها از نظر معنایی جذاباند، اما پرداخت کامل و پیوستهای پیدا نمیکنند.
پیشینهٔ رابطهٔ والریا با عشق سابقش نیز ناگهانی وارد روایت میشود. این بخش میتواند در فهم گذشته و خواستههای ناگفتهٔ او نقشی مهم داشته باشد، اما اطلاعات فشرده و فرصت محدود برای بسط آن، از عمق عاطفیاش میکاهد. بهجای آنکه همهٔ پیوندها با ظرافت در طول فیلم آماده شوند، گاه احساس میشود روایت ناگهان سرنخی را پیش میکشد و سپس مجال کافی برای پرورش آن ندارد.
« موسیقی نیز بیشتر در خدمت حالوهوای ناآرام فیلم است تا آنکه هر لحظه احساس مشخصی را به مخاطب دیکته کند. »
قوتها و کاستیها
این کاستی، بهویژه در فیلمی که بخش مهمی از قدرتش را از ابهام و لایههای روانشناختی میگیرد، محسوس است. جمعبندی «هوسِرا: زنِ استخوانی» وحشتی دربارهٔ ترس از امر ناشناخته است، اما بیش از آن دربارهٔ ترس از گمکردن خویشتن در نقشی است که دیگران برای انسان تعیین کردهاند. فیلم با بازی سنجیدهٔ ناتالیا سولیان، فضاسازی دقیق و توجه به بدن بهعنوان میدان تجربه و اضطراب، روایتی متفاوت از مادری عرضه میکند؛ روایتی که احساسهای ناسازگار و ناگفته را پنهان نمیسازد.
در مقابل، ریتم نامتوازن، اتصال ناکامل برخی خطوط روایی و پرداخت محدود بعضی روابط مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای اثر به یک اندازه شکوفا شوند. بااینحال، ارزش فیلم در این نیست که تمام گرههایش را بینقص باز میکند، بلکه در پرسشهایی است که پس از تماشا باقی میگذارد: چه کسی حق دارد دربارهٔ شکل درست مادرشدن تصمیم بگیرد؟
و وقتی میل شخصی با انتظار جمعی برخورد میکند، کدام صدا امکان شنیدهشدن پیدا میکند؟ پاسخ فیلم را باید در فضای ناآرام، تصاویر استخوانی و چهرهٔ زنی جستوجو کرد که میکوشد معنای تجربهٔ خودش را از میان ترس و فشار بازپس بگیرد.
« این کاستی، بهویژه در فیلمی که بخش مهمی از قدرتش را از ابهام و لایههای روانشناختی میگیرد، محسوس است. »



ثبت دیدگاه