نقد و بررسی
نقد وقت تمام است (Time Is Up) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زمان، عشق و وعدهٔ زندگی در اکنون «Time Is Up» میکوشد قصهای عاشقانه را به تأملی دربارهٔ زمان، اختیار و امکان تغییر پیوند بزند. ویوین، دانشآموزی ممتاز و دلبستهٔ فیزیک، عادت دارد زندگی را همچون مسئلهای حلشدنی ببیند: آینده را برنامهریزی کند و خوشبختی را به زمانی دیگر موکول سازد.
روی، در سوی دیگر، جوانی است که گذشته و فشارهای پیرامونش مجال حرکت آزادانه را از او گرفتهاند. برخورد این دو مسیر، پس از حادثهای ناگوار، زمینهٔ اصلی فیلم را میسازد. ایده در ذات خود ظرفیت دارد؛ اما فیلم بیش از آنکه آن را به تجربهای دراماتیک و ملموس بدل کند، بارها مضمونش را توضیح میدهد و از تماشاگر میخواهد معنایی را بپذیرد که چندان در رفتار و رابطهٔ شخصیتها جان نگرفته است.
فیزیک بهمثابه استعارهای نیمهپرداخته یکی از مشخصههای متمایز فیلم، استفاده از مفاهیم فیزیک برای صحبت از عشق و سرنوشت است. ویوین جهان را از دریچهٔ معادلهها و نظریهها میبیند و این زبان میتواند راهی جذاب برای صورتبندی شخصیت او باشد: کسی که در پی نظم و قطعیت است، اما ناگهان با رخدادهایی روبهرو میشود که در چارچوب محاسباتش جا نمیگیرند.
در بهترین حالت، این تقابل میان علم و تجربهٔ عاطفی میتوانست به پرسشی دربارهٔ حد توانایی ما در پیشبینی زندگی تبدیل شود. مشکل آنجاست که فیزیک گاه بیشتر شبیه آرایهای کلامی است تا نیرویی که در ساختار داستان اثر بگذارد. اشارهها به مفاهیم علمی، بهجای آنکه از دل تصمیمهای ویوین یا دگرگونی در نگاهش بیرون بیایند، بعضی وقتها حالتی توضیحی پیدا میکنند.
« روی، در سوی دیگر، جوانی است که گذشته و فشارهای پیرامونش مجال حرکت آزادانه را از او گرفتهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، استعارهٔ مرکزی فیلم قابلفهم است، اما به اندازهای پرورده نمیشود که به لایهای عمیق و پیوسته در روایت بدل شود. مضمون «در اکنون زیستن» نیز بارها حضور دارد، ولی بیشتر بهصورت پیام اعلام میشود تا نتیجهای که تماشاگر از تحول شخصیتها کشف کند. عاشقانهای که به نزدیکی نمیرسد رابطهٔ ویوین و روی قرار است نیروی عاطفی فیلم باشد؛ دو جوان با جهانبینی و پیشینهای متفاوت که در تماس با یکدیگر امکان تازهای برای بازنگری در زندگی مییابند.
این الگو آشناست و ذاتاً ایرادی ندارد، بهشرط آنکه شخصیتها در جزئیات رفتار، گفتوگو و انتخابهایشان فردیت پیدا کنند. اما فیلم در ساختن همین جزئیات کمجان عمل میکند. مسیر نزدیکشدن آنها بیش از آنکه حاصل شناخت تدریجی و کشمکش عاطفی باشد، گاه به مجموعهای از موقعیتهای پیشبینیپذیر شباهت دارد.
این ضعف در شیمی میان بازیگران نیز آشکار میشود. صحنههایی که باید سرشار از کشش، تردید یا صمیمیت باشند، اغلب از شدت لازم برخوردار نیستند و رابطه در سطح ایده باقی میماند: مخاطب میفهمد که این دو باید برای هم مهم شوند، اما همیشه آن اهمیت را احساس نمیکند. حتی لحظات عاشقانه نیز گاه بیش از آنکه از شناخت متقابل بجوشند، به تصویرهایی زیبا برای پیشبرد خیال رمانتیک فیلم شباهت پیدا میکنند.
حاصل، رابطهای است که از نظر طرح داستانی محوریت دارد، اما از نظر عاطفی کمتر قانعکننده میشود. بازیها و شخصیتپردازی بازی Bella Thorne و Benjamin Mascolo در فیلم زیر بار محدودیتهای فیلمنامه قرار میگیرد. ویوین شخصیتی است که قرار است از اتکا به برنامه و آیندهنگری به سوی پذیرش بیثباتی و لحظهٔ حاضر حرکت کند؛ روی نیز باید میان گذشتهٔ دشوار و میل به ساختن آیندهای مستقل دستوپا بزند.
« اما فیلم در ساختن همین جزئیات کمجان عمل میکند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این دگرگونیها به اندازهٔ کافی از تجربههای ملموس و کنشهای کوچک تغذیه نمیشوند. گاهی شخصیتها بیشتر نمایندهٔ ایدههایشان هستند تا انسانهایی با واکنشهای پیچیده و متناقض. در نتیجه، بازیها هم کمتر فرصت مییابند لایههای پنهان شخصیتها را آشکار کنند. مسئله صرفاً کمبود احساس در اجرا نیست؛ خود متن نیز لحظات مهم را گاه با شتاب پشت سر میگذارد یا با تأکید مستقیم بر مضمون، مجال مکث و ابهام را میگیرد.
وقتی شخصیتها بیش از آنکه در سکوت، رفتار یا انتخابهایشان شناخته شوند، حامل پیامهای آشکار باشند، بازیگر دشوارتر میتواند پیوندی زنده با تماشاگر برقرار کند. تصادف و فراموشی؛ گرههایی سست در روایت حادثهای که زندگی شخصیتها را از مسیر قبلی خارج میکند، باید نقطهٔ عطفی باشد که روایت را از یک عاشقانهٔ آشنا به تأملی دربارهٔ شکنندگی زندگی سوق دهد.
اما اجرای صحنهٔ تصادف مصنوعی به نظر میرسد و وزن لازم را برای چنین تغییری ایجاد نمیکند. بهجای آنکه حادثه در منطق و لحن فیلم جا بیفتد، بیشتر همچون وسیلهای برای رساندن شخصیتها به مرحلهٔ بعدی داستان عمل میکند. خط داستانی مربوط به فراموشی نیز با دشواری مشابهی روبهروست. این ایده میتوانست پرسشی اخلاقی و عاطفی پیش بکشد: آیا گذشتهای که از حافظه پاک شده، همچنان در احساس و رفتار فرد باقی میماند؟
یا آیا دیگری حق دارد جای خالی حافظه را با روایتی دلخواه پر کند؟ فیلم به امکانهای دراماتیک این پرسش نزدیک میشود، اما آنها را با ظرافت و استحکام کافی پی نمیگیرد. به همین دلیل، فراموشی بیشتر به ابزاری برای ایجاد سوءتفاهم و تأخیر در روایت تبدیل میشود تا تجربهای روانشناختی که پیامدهایش را بتوان باور کرد.
« بااینحال، این دگرگونیها به اندازهٔ کافی از تجربههای ملموس و کنشهای کوچک تغذیه نمیشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رم و موسیقی؛ زیباییهایی بیرون از درام یکی از دلنشینترین وجوه فیلم، حالوهوای ایتالیایی و حضور رم است. شهر به روایت رنگ و بافت میبخشد و فضای رمانتیک اثر را تقویت میکند. خیابانها و مکانهای شهری گاه حس سفری کوتاه به بیرون از زندگی روزمرهٔ شخصیتها ایجاد میکنند؛ فرصتی برای فاصلهگرفتن از فشارهای خانه، مدرسه و آیندهای که از پیش برایشان ترسیم شده است.
بااینحال، زیبایی بصری شهر بهتنهایی نمیتواند کمبود کشش دراماتیک را جبران کند. رم گاهی چنان چشمنواز عرضه میشود که گویی فیلم بیشتر به ثبت حالوهوای مقصد علاقه دارد تا کاوش در پیامدهای این سفر برای شخصیتها. موسیقی نیز از عناصر مؤثرتر فیلم است. قطعههای پرانرژی و فضای صوتی، به برخی صحنهها عاطفه و حرکت میبخشند؛ در لحظاتی حتی موسیقی بیش از بازی یا گفتوگوها بار احساسی موقعیت را به دوش میکشد.
اما همین قوت، ضعف کلی اثر را هم برجسته میکند: وقتی موسیقی باید بارها حسهایی را منتقل کند که در خود صحنه بهاندازهٔ کافی شکل نگرفتهاند، فاصلهٔ میان قصد فیلم و دستاوردش آشکار میشود. ترانهها میتوانند لحظهای را خوشایندتر کنند، اما جای شخصیتپردازی و رابطهٔ باورپذیر را نمیگیرند.
ریتم و انسجام «Time Is Up» با زمان نسبتاً کوتاهش میتوانست روایتی موجز و متمرکز باشد؛ در عمل، ریتم آن همیشه چنین نیست. برخی موقعیتها کش میآیند، درحالیکه تحولات مهمی که نیازمند مکث و پرورشاند، گاه با شتاب رخ میدهند. این ناهماهنگی سبب میشود فیلم همزمان طولانیتر از آنچه هست احساس شود و در بخشهایی نیز برای باورپذیرشدن تحول شخصیتها فرصت کافی نداشته باشد.
« رم و موسیقی؛ زیباییهایی بیرون از درام یکی از دلنشینترین وجوه فیلم، حالوهوای ایتالیایی و حضور رم است. »
قوتها و کاستیها
پیوند میان صحنهها نیز گاهی سست به نظر میرسد. عناصر داستانی مهم—از فشارهای خانوادگی و ورزشی روی گرفته تا نگرانیهای ویوین و دگرگونی رابطهٔ آنها—همیشه در یک خط عاطفی واحد به هم نمیرسند. در نتیجه، بعضی رخدادها بیشتر کنار یکدیگر قرار گرفتهاند تا آنکه از دل یکدیگر رشد کرده باشند.
این گسست، حس خامبودن داستان را تقویت میکند و از نیروی تعلیق و کنجکاوی میکاهد. جمعبندی «Time Is Up» ایدهای قابلتوجه دارد: پیوند میان فیزیک و سرنوشت، و تقابل آیندهای ازپیشبرنامهریزیشده با ضرورت زیستن در اکنون. حالوهوای ایتالیایی و موسیقی متن نیز به آن جذابیتی دیداری و شنیداری میبخشند.
اما این ظرفیتها در روایتی کلیشهای و کمپرورششده محصور میمانند. رابطهٔ مرکزی بهاندازهٔ کافی جان نمیگیرد، تصادف و فراموشی قانعکننده از کار درنمیآیند و مضمون اصلی بیش از آنکه از دل تجربهٔ شخصیتها پدیدار شود، به شکل پیامی مستقیم عرضه میشود. فیلم برای تماشاگرانی که از فضای عاشقانهٔ جوانانه، چشماندازهای رم و موسیقی خوشایند استقبال میکنند، ممکن است لحظاتی سرگرمکننده داشته باشد؛ اما برای آنکه از یک قصهٔ آشنا فراتر برود، به شخصیتهایی پیچیدهتر، رابطهای باورپذیرتر و روایتی منسجمتر نیاز داشت.
« پیوند میان صحنهها نیز گاهی سست به نظر میرسد. »
ثبت دیدگاه