نقد و بررسی
نقد گیبل و لمبارد (Gable and Lombard) | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی عشقی در سایهٔ هالیوود «گیبل و لومبارد» به سراغ رابطهٔ دو چهرهٔ درخشان سینمای کلاسیک آمریکا میرود؛ کلارک گیبل، مردی با هیبت ستارهای و زندگی شخصی پیچیده، و کارول لومبارد، بازیگری با شور، شوخطبعی و حضوری پرتحرک. فیلم بهجای آنکه صرفاً شرحی تاریخی عرضه کند، میکوشد آشنایی و دلبستگی آنها را همچون یک کمدی عاشقانهٔ پرکشمکش بازسازی کند: برخوردی پرتنش، جدلهای پیدرپی و سپس پیدایش صمیمیتی که در برابر موانع بیرونی قد میکشد.
این انتخاب، از همان آغاز، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن؛ زیرا زندگی دو ستاره بهجای آنکه در همهٔ پیچیدگیهایش کاویده شود، گاه در قالبی آشنا و از پیش آماده جای میگیرد. دو ستاره در برابر دو تصویر مهمترین آزمون فیلم، زندهکردن دو چهرهای است که تصویر عمومیشان از پیش در حافظهٔ سینمادوستان حک شده است.
جیمز برولین در نقش گیبل، بیش از آنکه نسخهای دقیق و کامل از بازیگر افسانهای بسازد، به شباهت ظاهری و آوایی تکیه میکند؛ این شباهت در لحظاتی خوشایند است و به فیلم حالوهوایی آشنا میبخشد، اما همیشه به کشف شخصیت درونی او نمیانجامد. گیبلِ فیلم گاه بیش از اندازه یک «ستاره» به نظر میرسد و کمتر به انسانی بدل میشود که زیر فشار شهرت، ازدواج و قواعد استودیو قرار دارد.
در برابر او، جیل کلیبرگ در نقش لومبارد حضوری پرانرژیتر و گیراتر دارد. بازی او به شخصیت نیرویی مستقل میبخشد و مانع میشود لومبارد تنها به موضوع دلبستگی گیبل فروکاسته شود. شوخطبعی و سرزندگی این نقش، بهویژه در صحنههایی که لومبارد با اعتمادبهنفس فضای اطراف را به بازی میگیرد، از نقاط قوت اصلی فیلم است.
« در برابر او، جیل کلیبرگ در نقش لومبارد حضوری پرانرژیتر و گیراتر دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، حتی بازی خوب نیز نمیتواند جای خالی شخصیتپردازی عمیقتر را کاملاً پر کند: مخاطب بیشتر با مجموعهای از جلوههای جذاب روبهروست تا تصویری چندلایه از زنی که زندگی و حرفهاش مستقل از رابطهٔ عاشقانه نیز اهمیت دارد. شیمی عاشقانه و ریتم کمدی فیلم رابطهٔ این دو را بر پایهٔ کشاکش میسازد.
دیدار نخست با تنش و بدخلقی همراه است و مسیر نزدیکیشان از کلکل، شوخی و لجاجت میگذرد. این الگو در بهترین لحظات، به بازیگوشی دلپذیری میانجامد: دو شخصیت نه در سکوتی باشکوه، بلکه در برخورد و واکنش به یکدیگر به هم نزدیک میشوند. شوخیها نیز در گذر زمان رنگی تازه پیدا کردهاند؛ بخشی از طنز فیلم، بهسبب فاصلهٔ تاریخی و آزادیِ لحنش، امروز حتی سرزندهتر از آنچه شاید هنگام اکران به نظر میرسید، جلوه میکند.
با این حال، کمدی همیشه از دل شخصیتها نمیجوشد. گاهی فیلم برای زنده نگهداشتن فضا به شوخیهای آشکار و موقعیتهای ساختگی متوسل میشود؛ موقعیتهایی که بیشتر برای تولید خنده طراحی شدهاند تا برای نشاندادن دگرگونی عاطفی زوج. در نتیجه، مرز میان شوخیِ شخصیتمحور و شوخیِ تحمیلی بارها جابهجا میشود.
رابطهای که میتوانست از تناقضهای واقعی دو انسان شکل بگیرد، گاه به الگوی آشنای «عشق از دل دشمنی» محدود میماند. فیلمنامه و مسئلهٔ روایت فیلمنامهٔ بری سندلر، بهجای آنکه زندگی این دو را با انتخابی روشن و تحلیلی سامان دهد، اغلب به کنار هم چیدن لحظههای آشنایی، مشاجره و آشتی بسنده میکند.
« شیمی عاشقانه و ریتم کمدی فیلم رابطهٔ این دو را بر پایهٔ کشاکش میسازد. »
شخصیتها و اجرا
فشارهای استودیویی و وضعیت زناشویی گیبل ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارند: میتوانستند شکاف میان خواستهٔ شخصی و منطق صنعت سرگرمی را آشکار کنند. اما این موانع بیشتر نقش سدهایی موقت در مسیر عاشقانه را بازی میکنند و کمتر به موضوعی عمیق برای تأمل تبدیل میشوند. مدیریت استودیو در فیلم یادآور آن است که ستارهبودن فقط امتیاز و شهرت نیست؛ زندگی خصوصی نیز زیر نگاه مدیران و افکار عمومی قرار دارد.
با این حال، این ایده به اندازهٔ کافی بسط نمییابد. مشکل دیگر، شتاب نامتوازن روایت است. برخی تغییرهای مهم رابطه با سرعتی رخ میدهند که فرصت درک عاطفیشان فراهم نمیشود، درحالیکه بعضی صحنههای کماهمیت بیش از اندازه ادامه پیدا میکنند. حاصل آن فیلمی است که هم میتواند عجول به نظر برسد و هم کشدار.
این تناقض، ریتم کلی را فرسوده میکند و از اثرگذاری لحظههایی میکاهد که باید نقطهٔ اوج احساس یا دگرگونی باشند. هالیوودِ بازسازیشده یکی از امتیازهای فیلم، توجه به جهان ظاهری هالیوود کلاسیک است. لباسها، محیطهای استودیویی و آداب ستارهبودن به تماشاگر کمک میکنند وارد دورهای شوند که چهرههای سینما همزمان بازیگر، کالا و موضوع شایعات عمومی بودند.
حضور چهرههایی چون لوئیس بی. مایر نیز این جهان را از پسزمینهای تزئینی فراتر میبرد و یادآور میشود که مسیر حرفهای ستارهها در نظامی سازمانیافته و کنترلگر شکل میگرفت. اما بازسازی دوره، همیشه به بازسازی تجربهٔ تاریخی نمیانجامد. فیلم بیشتر به نشانههای شناختهشدهٔ هالیوود تکیه میکند تا به جزئیات پیچیدهٔ زندگی حرفهای و اجتماعی آن.
« با این حال، این ایده به اندازهٔ کافی بسط نمییابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاه این حس پدید میآید که با تصویری نوستالژیک از سینمای قدیم روبهرو هستیم، نه با کاوشی جدی در مناسبات قدرت و شهرت. از همین رو، فضای تاریخی فیلم جذاب است، اما بیشتر قاب و پسزمینه میسازد تا معنایی مستقل. موسیقی و بیان تصویری موسیقی میشل لوگران به اثر بافتی رمانتیک میدهد و بهویژه در بخشهایی که فیلم میخواهد شور و سرزندگی زوج را برجسته کند، نقش مؤثری دارد.
با این حال، موسیقی گاه احساسات را پیشاپیش نامگذاری میکند؛ بهجای آنکه تماشاگر از رفتار و سکوت شخصیتها به عاطفه برسد، ملودی او را به سوی واکنشی مشخص هدایت میکند. این گرایش با شیوهٔ کلی فیلم همخوان است: «گیبل و لومبارد» بیشتر به بازنمایی آشکار و مستقیم احساس علاقه دارد تا ظرافت و ایجاز.
تصویر نیز در خدمت همین رویکرد قرار میگیرد. فیلم میخواهد هم زرقوبرق زندگی ستارهها را نشان دهد و هم صمیمیت لحظههای خصوصی را، اما گاهی در گذار میان این دو فضا پیوستگی لازم را پیدا نمیکند. نتیجه، اثری است که بعضی لحظههایش از گرما و حرکت برخوردارند، ولی کمتر به زبان بصری منسجمی میرسد که بتواند فراتر از داستان عاشقانه، معنای مستقل بسازد.
تراژدی و فاصلهٔ عاطفی بدون ورود به جزئیات پایانی، روشن است که فیلم سرانجام با واقعیتی تلخ روبهرو میشود که از آغاز بر داستان سایه انداخته است. این آگاهی، به لحظههای شاد رابطه رنگی دوگانه میدهد: خنده و بازیگوشی در کنار دانستنِ شکنندگی خوشبختی قرار میگیرند. همین تضاد میتوانست به فیلم عمق عاطفی چشمگیری ببخشد، اما آمادهسازی روایی برای آن همیشه به اندازهٔ کافی پیوسته نیست.
« از همین رو، فضای تاریخی فیلم جذاب است، اما بیشتر قاب و پسزمینه میسازد تا معنایی مستقل. »
قوتها و کاستیها
وقتی اثری بخش بزرگی از زمانش را در قالب کمدی عاشقانه میگذراند، گذار به تراژدی نیازمند دقتی ویژه در لحن و جزئیات است؛ در اینجا آن گذار گاه ناگهانیتر از حد لازم احساس میشود. بنابراین، فیلم در بیان سوگ و فقدان به اندازهٔ نمایش سرخوشی موفق نیست. مخاطب میداند که در پسِ این ماجرا اندوهی بزرگ نهفته است، اما خود اثر همیشه فرصت نمیدهد این اندوه از دل تجربهٔ شخصیتها بهتدریج شکل بگیرد.
این فاصله میان آنچه قصه وعده میدهد و آنچه اجرا به تماشاگر منتقل میکند، یکی از کاستیهای مهم فیلم است. جمعبندی «گیبل و لومبارد» اثری است که جذابیتش بیش از هر چیز به دو بازیگر اصلی و حالوهوای بازیگوش رابطهٔ مرکزی وابسته است. جیل کلیبرگ، با انرژی و گیرایی خود، بارها فیلم را از یکنواختی بیرون میکشد؛ جیمز برولین نیز در شباهت ظاهری و آوایی به گیبل لحظههایی دلنشین دارد.
شوخیها در گذر زمان هنوز میتوانند سرگرمکننده باشند و بازسازی جهان ستارههای هالیوود کلاسیک نیز تماشایی است. در مقابل، فیلمنامه از پیوند دادن این عناصر به روایتی منسجم و چندلایه بازمیماند. شخصیتها گاه زیر سایهٔ تصویرهای عمومی خود قرار میگیرند، موانع دراماتیک به اندازهٔ ظرفیتشان کاویده نمیشوند و طولانیشدن برخی بخشها از تأثیر عاطفی میکاهد.
فیلم برای علاقهمندان به گیبل و لومبارد، و نیز برای کسانی که از تماشای بازسازیهای هالیوود قدیم لذت میبرند، لحظههایی دوستداشتنی دارد؛ اما در مقام یک زندگینامهٔ عاشقانه، بیشتر به طرحی جذاب و بازیهایی مؤثر متکی میماند تا به روایتی کاملاً پرداختشده.
« بنابراین، فیلم در بیان سوگ و فقدان به اندازهٔ نمایش سرخوشی موفق نیست. »



ثبت دیدگاه