نقد و بررسی
نقد تاراس بولبا (Taras Bulba) | 1962
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
حماسهای بزرگ با شتابی نابرابر «تاراس بولبا» ساختهٔ جی. لی تامپسون، بر پایهٔ داستان نیکلای گوگول، میخواهد همزمان قصهای عاشقانه، درامی خانوادگی و حماسهای تاریخی باشد. در بستر کشمکش قزاقها و لهستانیها، آندری، پسر جوان تاراس بولبا، با تعارضی روبهرو میشود که از یک دلبستگی شخصی فراتر میرود: آیا میتوان به عشق وفادار ماند، بیآنکه پیوند با خانواده و مردم را گسست؟
فیلم ظرفیت دراماتیک این پرسش را میشناسد، اما همیشه نمیتواند آن را با نیرویی یکسان به حرکت درآورد. حاصل، اثری است که در لحظههای باشکوهش نفس میگیرد، ولی میان آن لحظهها گاه بیش از اندازه مکث میکند. کشاکش میان عشق و وفاداری هستهٔ داستان بر دو نوع وفاداری بنا شده است: وفاداری به جماعتی که هویت فرد را میسازد و وفاداری به احساسی که او را از همان جماعت دور میکند.
این دوگانه میتوانست به تصویری پیچیده از انتخاب و مسئولیت بدل شود؛ زیرا عشق آندری فقط مانعی در مسیر جنگ نیست، بلکه دریچهای است به جهان مردمی که در سوی دیگر میدان ایستادهاند. بااینحال، فیلم بیش از آنکه این فاصلهٔ فرهنگی و اخلاقی را بهتدریج بکاود، گاهی آن را به تقابل سادهٔ دو جبهه فرو میکاهد.
در نتیجه، کشمکش اصلی روشن است، اما عمق عاطفی لازم را در همهٔ بخشها پیدا نمیکند. رابطهٔ پدر و پسر نیز با همین محدودیت روبهروست. تاراس نمایندهٔ سنت و اقتدار جمعی است؛ آندری در برابر او نشانهٔ تردید، میل فردی و امکان گسستن از میراث. این تقابل بالقوه نیرومند است، اما فیلم گاه بیشتر به نشانههای بیرونیِ این اختلاف تکیه میکند تا به تغییرات درونی شخصیتها.
« حماسهای بزرگ با شتابی نابرابر «تاراس بولبا» ساختهٔ جی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با وجود این، پیوند پدرانه در لحظههای مهم، سایهای سنگین بر روایت میاندازد و به تصمیمهای هر دو شخصیت وزن میدهد، بیآنکه نتیجهٔ داستان را پیشاپیش آشکار کند. ریتمی که دیر به حرکت میافتد یکی از مهمترین دشواریهای فیلم، زمانبندی درام است. مقدمهچینی طولانی، شخصیتها و زمینهٔ نزاع را معرفی میکند، اما بسیاری از این بخشها هنوز نیروی عاطفی یا تعلیق کافی ندارند.
فیلم میخواهد تماشاگر را برای رویاروییهای بزرگ آماده کند، ولی آمادهسازی بیش از اندازه ادامه مییابد و روایت تا نزدیکی بخشهای پایانی شتاب چندانی نمیگیرد. به همین دلیل، وقتی سرانجام دامنهٔ ماجرا گسترش مییابد، ممکن است تأثیر آن برای برخی تماشاگران بیشتر از آن باشد که فیلم در بخشهای پیشین زمینهسازی کرده است.
این کندی فقط به طول صحنهها مربوط نیست؛ از فاصلهٔ میان رخدادها و واکنش شخصیتها نیز ناشی میشود. فیلم بارها موقعیتی را پیش مینهد که باید سرچشمهٔ اضطراب یا اندوه باشد، اما پیش از آنکه احساس مربوط به آن بهخوبی شکل بگیرد، به بخش دیگری میرود. در نتیجه، داستان در سطح طرح کلی جذاب باقی میماند، ولی پیوند عاطفی تماشاگر با آن گاه سست میشود.
این همان نقطهای است که میتوان فهمید چرا برخی لحظههای دراماتیک محکماند، اما مسیر رسیدن به آنها کمرمق به نظر میرسد. شکوه صحنههای جنگی بااینهمه، فیلم در ساختن مقیاس حماسی توانایی آشکاری دارد. گردهمایی سوارهنظام قزاقها از چشمگیرترین لحظههای آن است: صفوف سواران، گسترهٔ دشت و انتظارِ پیش از حرکت، تصویری از نیروی جمعی میسازد که از گفتوگوهای توضیحی مؤثرتر است.
« ریتمی که دیر به حرکت میافتد یکی از مهمترین دشواریهای فیلم، زمانبندی درام است. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در اینجا به جای تأکید بر یک قهرمان تنها، جمعیتی را نشان میدهد که با حرکت هماهنگ خود به یک نیروی تاریخی بدل میشود. صحنههای نبرد نیز با تکیه بر همین وسعت بصری، حس خطر و هیجان پدید میآورند. البته تماشاییبودن بهتنهایی جایگزین درام نمیشود. بخشهایی از جنگ بیشتر بر شکوه آرایش نیروها و حرکت اسبها تکیه دارند تا بر آشفتگی، پیامد و هزینهٔ انسانی نبرد.
از همین رو، فیلم گاهی جنگ را همچون منظرهای باشکوه عرضه میکند؛ منظرهای که جذاب است، اما میتواند فاصلهٔ تماشاگر را از رنج آدمهای درگیر بیشتر کند. این نابرابری میان نمایش و تجربه، یکی از تناقضهای اثر است: نبردها از نظر بصری پرتحرکاند، درحالیکه روایت پیرامونشان همیشه به همان اندازه پرکشش نیست.
دو بازیگر در دو مدار متفاوت یول برینر برای نقش تاراس حضوری مسلط و پرانرژی دارد. او شخصیت را با صلابت، نمایشگری و نوعی سرزندگی زمخت پیش میبرد؛ حضوری که میتواند صحنه را از آنِ خود کند و به فیلم نیرویی بدهد که در بخشهای آرامتر کمبودش احساس میشود. تاراس در اجرای برینر نه صرفاً یک فرمانده، بلکه انسانی است که باورهایش را با تمام وجود زندگی میکند.
همین شدتِ بازی، برای فضای حماسی فیلم مناسب است، هرچند گاهی به اغراق نزدیک میشود. تونی کرتیس در نقش آندری رویکرد دیگری دارد. او سوی عاطفی و عاشقانهٔ روایت را بر دوش میکشد، اما بازیاش در برخی صحنهها با بافت خشن و پرشور دنیای قزاقها همآهنگ نمیشود. شخصیت آندری به ظرافتی نیاز دارد که تردید و دلبستگیاش را باورپذیر کند؛ بااینحال، فاصلهٔ میان اجرای کرتیس و انرژی بیرونی جهان فیلم گاهی آشکار است.
« صحنههای نبرد نیز با تکیه بر همین وسعت بصری، حس خطر و هیجان پدید میآورند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، تقابل او با برینر از نظر حضور صحنهای جذاب میشود، اما از حیث هماهنگی بازیها همواره یکپارچه نیست. دیگر بازیگران نیز به ساختن فضای جمعی کمک میکنند، هرچند مرکز ثقل اثر عمدتاً بر همین دو چهره استوار میماند. عشق، جنگ و لحن ناپایدار فیلم میخواهد عشق را در دل جنگ به نیرویی رهاییبخش یا دستکم دگرگونکننده بدل کند.
اما این رابطه به اندازهای که طرح داستان وعده میدهد، پرورش نمییابد. گاه عشق بیشتر یک محرک روایی است تا تجربهای که تماشاگر بتواند رشدش را حس کند. شخصیت زن نیز، با وجود اهمیتش برای تصمیم آندری، فرصت محدودی برای حضور مستقل پیدا میکند؛ بنابراین رابطه بیش از آنکه گفتوگویی متقابل میان دو جهان باشد، در قالب کشش و مانع پیش میرود.
ناهماهنگی میان شور عاشقانه و خشونت حماسی نیز بر لحن اثر اثر میگذارد. فیلم میخواهد هم شکوهی افسانهوار داشته باشد و هم احساسی انسانی و نزدیک؛ اما گذار میان این دو کیفیت همیشه روان نیست. بعضی صحنهها چنان بر عظمت و هیجان تکیه دارند که پیچیدگی عاطفی را پس میزنند، و بعضی لحظههای عاشقانه نیز از وزن تاریخیِ پیرامون خود جدا میافتند.
این دوگانگی به فیلم شخصیتی نابرابر میدهد: گاه باشکوه و پرتوان، گاه دور و کمحرارت. تصویر و موسیقی در خدمت مقیاس زبان بصری فیلم بیش از همه در صحنههای جمعی و چشماندازهای باز خودنمایی میکند. دشت، حرکت سوارهنظام و آرایش نیروها به اثر حس پهنا و مقیاسی میبخشند که برای یک داستان جنگی ضروری است.
« در نتیجه، تقابل او با برینر از نظر حضور صحنهای جذاب میشود، اما از حیث هماهنگی بازیها همواره یکپارچه نیست. »
قوتها و کاستیها
در این قابهای گسترده، شخصیتها گاه کوچک میشوند و در دل تاریخ قرار میگیرند؛ انتخابی که به روایت بُعدی حماسی میدهد. در مقابل، صحنههای خلوتتر باید بار عاطفی شخصیتها را جبران کنند، اما کارگردانی همیشه آنها را با همان دقت بصری سامان نمیدهد. موسیقی فرانتس واکسمن نیز به شکوه صحنهها یاری میرساند و در بخشهای پرتحرک، انرژی روایت را افزایش میدهد.
بااینحال، موسیقی و تصویر هرگاه بیش از اندازه بر عظمت تأکید میکنند، خطر آن وجود دارد که احساسات شخصیتها زیر بار جلوهٔ بیرونی گم شوند. فیلم در بهترین لحظههایش این دو سطح را به هم پیوند میدهد؛ در لحظههای ضعیفتر، یکی بر دیگری غلبه میکند. جمعبندی «تاراس بولبا» اثری است با دو چهره: یک حماسهٔ دیدنی که در صحنههای گردهمایی قزاقها و نبردها قدرت تصویری دارد، و درامی عاشقانه و خانوادگی که برای بهثمررساندن ظرفیتهای خود به زمان و ظرافت بیشتری نیازمند است.
یول برینر به فیلم جاذبه و صلابت میبخشد؛ تونی کرتیس نیز در برخی لحظهها به کشمکش عاطفی داستان جان میدهد، هرچند اجرای او همیشه با فضای اثر همخوان نیست. ضعف ریتم و کمجانماندن بخشهایی از رابطهٔ عاشقانه، مانع از آن میشود که حماسه و احساس به تعادلی پایدار برسند. بااینحال، فیلم از یاد نمیرود، زیرا تصویر نیروی جمعی قزاقها و تضاد میان خون، وفاداری و عشق را به شکلی روشن و پرشور پیش چشم میگذارد.
تماشاگرانی که از حماسههای تاریخی، سوارکاری و نبردهای گسترده لذت میبرند، در آن لحظههایی تماشایی خواهند یافت؛ اما کسانی که بیش از همه به ریتم تند و پرداخت روانشناختی پیوسته نیاز دارند، ممکن است برای رسیدن به اوجهای فیلم شکیبایی بیشتری لازم داشته باشند.
« موسیقی فرانتس واکسمن نیز به شکوه صحنهها یاری میرساند و در بخشهای پرتحرک، انرژی روایت را افزایش میدهد. »



ثبت دیدگاه