نقد و بررسی
نقد همهچیز درست میشود (Every Thing Will Be Fine) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
حادثهای که به پایان نمیرسد «هر چیز درست خواهد شد» با حادثهای ناگهانی آغاز میشود؛ لحظهای که در ظاهر کوتاه است، اما پیامدهایش در زندگی چند انسان امتداد مییابد. توماس، نویسندهای که پس از مشاجرهای با نامزدش بیهدف رانندگی میکند، در جادهای برفی با سورتمهای برخورد میکند که دو برادر در آن هستند.
یکی از کودکان جان میبازد و دیگری زنده میماند. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست این رخداد را به یک معمای جنایی یا ملودرامی پرحادثه بدل کند؛ پرسش اصلی، آن چیزی است که پس از حادثه باقی میماند: گناه، سوگ، سکوت و کوشش دشوار برای ادامه دادن. این فیلم درامِ ویم وندرس است و با بازی جیمز فرانکو، شارلوت گنزبور و ریچل مکآدامز شکل میگیرد.
عنوان فیلم وعدهای امیدوارکننده در خود دارد، اما اثر نه آن را به تسلی سادهای بدل میکند و نه به شعاری برای غلبه بر رنج. «درست شدن» در اینجا معنای بازگشت به وضع پیشین را ندارد؛ گذشته از میان نمیرود و فقدان جبران نمیشود. آنچه ممکن است تغییر کند، نسبت آدمها با خاطره و مسئولیت است.
فیلم بهجای پاسخهای قطعی، تماشاگر را در برابر پرسشی اخلاقی میگذارد: آیا میتوان پس از خطایی مرگبار، حتی اگر عمدی نبوده باشد، دوباره زندگی کرد؟ و اگر بتوان، این زندگی چه نسبتی با کسانی دارد که همان حادثه را از جایگاهی دیگر تجربه کردهاند؟ توماس؛ میان عذاب وجدان و میل به زیستن توماس را نمیتوان بهسادگی در قالب قربانی یا مقصر محض جای داد.
« یکی از کودکان جان میبازد و دیگری زنده میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او رانندگی میکند و حادثه رخ میدهد، اما فیلم عامدانه از تبدیل این موقعیت به داوری اخلاقیِ آسان پرهیز میکند. بهجای آن، شخصیت را در کشاکش میان آنچه از کنترلش بیرون بوده و آنچه پس از آن بر دوش میگیرد، دنبال میکند. این تمایز مهم است: مسئولیت همیشه با قصد و نیت یکی نیست، اما پیامدهای یک کنش میتوانند از قصد عامل آن بسیار بزرگتر شوند.
جیمز فرانکو در نقش توماس، شخصیتی کمحرف و درونگرا میسازد که اندوهش بیشتر در مکثها و رفتارهای روزمره آشکار میشود تا در اعترافهای پرشور. او نویسنده است و نوشتن میتواند برایش راهی جهت نظم دادن به تجربهای باشد که در زندگی بینظم و بیمعنا به نظر میرسد. بااینحال، فیلم مراقب است نوشتن را درمانی جادویی معرفی نکند.
موفقیت حرفهای یا تشکیل زندگی تازه، بهخودیخود بار گذشته را از میان نمیبرد. توماس همچنان باید با فاصلهای که میان زندگی بیرونی و آشوب درونیاش شکل گرفته، کنار بیاید. همین پیچیدگی، یکی از نقاط قوت روایت است. توماس نه قهرمانی است که با ارادهای ستودنی بر همهچیز چیره شود و نه چهرهای یکبعدی که بتوان او را تنها با یک صفت تعریف کرد.
فیلم او را انسانی نشان میدهد که میخواهد ادامه دهد، اما نمیتواند وانمود کند چیزی رخ نداده است. گذر زمان و معماری روایت فیلم در فاصلهای طولانی، زندگی شخصیتها را دنبال میکند؛ روایتی که سالها را با پرشهای زمانی پشت سر میگذارد و به جای تمرکز بر یک بحران فشرده، بر آثار ماندگار آن بحران مکث میکند.
« او رانندگی میکند و حادثه رخ میدهد، اما فیلم عامدانه از تبدیل این موقعیت به داوری اخلاقیِ آسان پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
در چنین ساختاری، زمان صرفاً وسیلهای برای رساندن داستان از نقطهای به نقطه دیگر نیست؛ خود به موضوع بدل میشود. آدمها پیرتر میشوند، مناسباتشان تغییر میکند و گذشته در صورتهای تازهای به زندگی روزمره بازمیگردد. روایت، زندگی توماس و نیز مسیر مادر و برادر بازمانده را در امتداد سالها میبیند.
این انتخاب از نظر مفهومی با مضمون فیلم هماهنگ است: سوگ زمانبندیِ مرتب و قابل پیشبینی ندارد. بااینحال، پرشهای زمانی گاهی پیوند عاطفی میان بخشها را سست میکنند. تماشاگر ممکن است پیش از آنکه رابطهای فرصت یابد به اندازه کافی در ذهن و احساسش رسوب کند، ناگهان با مرحلهای تازه از زندگی شخصیتها روبهرو شود.
در نتیجه، بعضی تغییرها بیشتر بهصورت اطلاعات روایی دریافت میشوند تا تحولاتی که خود تماشاگر قدمبهقدم تجربه کرده باشد. این فاصلهگذاری دو سویه دارد. از یک سو، فیلم از احساساتگرایی مستقیم دور میشود و به مخاطب فرصت میدهد پیامدهای حادثه را در مقیاسی بلندتر ببیند. از سوی دیگر، گاه بهایی که برای این خویشتنداری میپردازد، کاهش شدت عاطفی است.
رویکرد فیلم جسورانه است، اما همیشه به یک اندازه مؤثر نیست. تصویر، سکوت و سرمای فضا فضای برفی و خلوت فیلم، کارکردی فراتر از زمینهای زیبا یا اندوهبار دارد. چشماندازهای سرد و جادههای کمرفتوآمد، جهان درونی شخصیتها را بازتاب میدهند؛ جهانی که پس از حادثه انگار از حرکت معمول بازمانده است.
« در چنین ساختاری، زمان صرفاً وسیلهای برای رساندن داستان از نقطهای به نقطه دیگر نیست؛ خود به موضوع بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سفیدی برف هم میتواند تداعیگر سکون و خاموشی باشد و هم نوعی پوشاندن سطح، بیآنکه چیزی را واقعاً از میان ببرد. چنین تصویری با سرگذشت توماس تناسب دارد: زندگی ظاهراً پیش میرود، اما حادثه همچنان زیر سطح آن حضور دارد. دوربین بهجای آنکه همواره به احساسات چهرهها نزدیک شود و واکنشی روشن از آنان مطالبه کند، به فاصله و مکث علاقه دارد.
این انتخاب با سکوت شخصیتها سازگار است؛ اندوه در بسیاری از لحظات نه در گفتار، که در فضای میان جملهها جای میگیرد. طراحی بصری فیلم نیز از عمق قاب و حرکتهای آرام بهره میبرد؛ رویکردی که با توجه به تجربه وندرس در سینمای سهبعدی، به سازماندهی فضا و فاصله میان عناصر اهمیت میدهد. اما سردیِ تصویر و ریتم آرام همیشه به غنا نمیانجامد.
گاه فاصلهای که میان دوربین و شخصیتها ایجاد میشود، بهجای آنکه امکان تأمل فراهم کند، مانع همدلی میشود. تماشاگر ممکن است حس کند از بیرون شاهد رنج آدمهاست، بیآنکه به اندازه کافی در تجربه عاطفی آنان سهیم شود. این کاستی، انتخابی سبکی است؛ اما انتخابی که ممکن است برای همه مخاطبان به یک اندازه پذیرفتنی نباشد.
بازیها و رابطههایی که نیمهتمام میمانند بازیگران فیلم با موقعیتی دشوار روبهرو هستند: شخصیتهایی که بخش عمده تجربهشان را نمیگویند و قرار نیست هر احساس را به نشانهای آشکار تبدیل کنند. شارلوت گنزبور در نقش کیت، سوگ مادری را تصویر میکند که با فقدانی تحملناپذیر روبهرو شده و باید با پیامدهای حادثه در زندگی خود و فرزند زندهماندهاش مواجه شود.
« سفیدی برف هم میتواند تداعیگر سکون و خاموشی باشد و هم نوعی پوشاندن سطح، بیآنکه چیزی را واقعاً از میان ببرد. »
قوتها و کاستیها
نقشآفرینی او از جنس بیان پرهیاهو نیست؛ سنگینی شخصیت بیشتر از راه حضور خاموش و نگاههای محتاطانه منتقل میشود. ریچل مکآدامز در نقش سارا، نامزد پیشین توماس، در بخش دیگری از داستان حضور دارد: رابطهای که پیش از حادثه نیز ترکهایی داشته و پس از آن با بار تازهای از اندوه و آشفتگی روبهرو میشود.
فیلم از این رابطه برای نشان دادن این نکته بهره میگیرد که فاجعه در خلأ رخ نمیدهد؛ به زندگیهایی وارد میشود که پیشاپیش با نیازها، اختلافها و خواستههای برآوردهنشده شکل گرفتهاند. بااینحال، برخی شخصیتهای پیرامونی فرصت چندانی برای گسترش نمییابند و گاهی بیشتر در خدمت بازتاب وضعیت توماس قرار میگیرند تا آنکه زندگی مستقلی در برابر دوربین پیدا کنند.
مسئولیت، بخشایش و مرزهای آشتی «هر چیز درست خواهد شد» از بخشایش سخن میگوید، اما آن را راهحلی حاضر و آماده نمیداند. این احتیاط، از فضیلتهای اخلاقی فیلم است. بخشایش در چنین داستانی نمیتواند پاککنِ گذشته باشد و کسی را وادار به فراموشی کند. آنچه فیلم بررسی میکند، امکان روبهرو شدن با رخداد و پیامدهای آن است؛ امکانی که برای افراد مختلف معنای یکسانی ندارد.
بازگشت برادر بازمانده در ادامه روایت، همین پرسش را دوباره پیش میکشد: مواجهه با کسی که به شکلی ناخواسته در مرکز یک فاجعه قرار گرفته، چه چیزی را تغییر میدهد؟ فیلم از افشای جزئیات تعیینکننده پرهیز میکند و راهی قطعی برای این پرسشها ترسیم نمیکند. این امتناع، با مضمون اثر سازگار است؛ زیرا پاسخ اخلاقیِ ساده میتواند پیچیدگی تجربه سوگ را نادیده بگیرد.
« نقشآفرینی او از جنس بیان پرهیاهو نیست؛ سنگینی شخصیت بیشتر از راه حضور خاموش و نگاههای محتاطانه منتقل میشود. »
جمعبندی
بااینحال، زمینهچینی برای این رویارویی و جهشهای زمانیِ میان مراحل زندگی گاهی سبب میشوند نیروی عاطفی مواجهه به اندازه ظرفیت مفهومیاش پرورش نیابد. جمعبندی «هر چیز درست خواهد شد» درامی آرام و اندوهبار درباره یک لحظه و سالهای طولانیِ پس از آن است. ارزش اصلیاش در این نیست که برای رنج نسخهای روشن و امیدوارکننده تجویز کند، بلکه در این است که مسئولیت، سوگ و بخشایش را مسائلی پیچیده و انسانی نگاه میدارد.
شخصیتپردازی توماس، فضای سرد و مکثهای سنجیده، فیلم را از ملودرامی متعارف فراتر میبرند؛ در مقابل، ریتم کند، فاصلهگذاری عاطفی و پرشهای زمانی میتوانند پیوند مخاطب با شخصیتها را کمرنگ کنند. فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که از درامهای کمحادثه و تأملمحور استقبال میکنند؛ آثاری که بهجای گرهگشایی پرشتاب، در پیامدهای یک رخداد میمانند.
پایانِ تجربه تماشای آن نه آسودگی کامل، که پرسشی باز است: پس از آنکه زندگی به شکلی برگشتناپذیر تغییر کرد، چگونه میتوان با گذشته زیست، بیآنکه آن را انکار کرد یا اجازه داد تمام آینده را ببلعد؟
« جمعبندی «هر چیز درست خواهد شد» درامی آرام و اندوهبار درباره یک لحظه و سالهای طولانیِ پس از آن است. »



ثبت دیدگاه