نقد و بررسی
نقد چشمان بدون چهره (Eyes Without a Face) | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای پشت نقاب «چشمانی بیچهره» در ظاهر با طرحی آشنا در سینمای وحشت آغاز میشود: پزشکی که برای جبران آسیبی هولناک، دست به آزمایشهایی میزند و دخترش را در مرکز آنها قرار میدهد. اما ژرژ فرانژو این فرض داستانی را نه بهانهای برای نمایش صرفِ هراس، بلکه راهی برای کاوش در سوگ، گناه و میل بیمارگونه به بازگرداندن گذشته میکند.
فیلم از همان ابتدا میپرسد آیا میتوان ظاهر ازدسترفته را ترمیم کرد، بیآنکه به خودِ انسان و دیگران آسیبی تازه وارد شود؟ پاسخ آن در رفتار شخصیتها و تصاویر سرد و رازآمیز فیلم نهفته است، نه در توضیحی صریح. ماجرا پیرامون دکتر ژنسه، دخترش کریستیان و لوئیز، دستیار و همدست او، شکل میگیرد.
کریستیان چهرهاش را در حادثهای که پدرش مسبب آن بوده از دست داده و دیگران او را مرده میپندارند. ژنسه میکوشد با ربودن دختران جوان و پیوندزدن چهرههایشان به صورت دخترش، آنچه را ازدسترفته بازگرداند. چنین داستانی میتوانست به ملودرامی تند یا مجموعهای از لحظههای هولناک بدل شود؛ اما فیلم با خویشتنداری، فضای آن را به کابوسی آرام و اندوهبار گسترش میدهد.
وحشت در خدمت تراژدی نقطه قوت اصلی فیلم در پیوندی است که میان وحشت و تراژدی برقرار میکند. خشونت در اینجا فقط برای تکاندادن تماشاگر نیست؛ از دل رابطهای آشفته و دردناک با عشق و مسئولیت بیرون میآید. ژنسه دخترش را دوست دارد، اما عشق او بهتدریج در میل به کنترل و اصلاح تنِ او گرفتار میشود.
« پاسخ آن در رفتار شخصیتها و تصاویر سرد و رازآمیز فیلم نهفته است، نه در توضیحی صریح. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او بهجای پذیرش آنچه رخ داده، میکوشد گذشته را با ابزار علم بازسازی کند؛ تلاشی که هم از عذاب وجدان تغذیه میکند و هم به آن دامن میزند. از همین رو، فیلم را نمیتوان تنها داستان پزشکی دانست که مرزهای اخلاق را پشت سر میگذارد. پرسش عمیقتر این است که وقتی نجاتدادن دیگری با سلطه بر او اشتباه گرفته شود، چه چیزی از محبت باقی میماند؟
ژنسه خود را ناجی میبیند، حال آنکه روش او رنج را به زنجیرهای از قربانیشدن تبدیل میکند. فیلم این تناقض را با موعظه توضیح نمیدهد؛ آن را در سکوت اتاقها، چهرههای پوشیده و رفتارهایی مینمایاند که هرچه بیشتر به نجات وعده میدهند، بیشتر از آن فاصله میگیرند. کریستیان و زبان سکوت بازی ایدیت اسکوب از بهیادماندنیترین عناصر فیلم است.
کریستیان با چهرهای پوشیده، ناچار است بخش بزرگی از حضورش را از طریق نگاه، مکث و حرکت بدن منتقل کند. بازیگر بهجای آنکه احساسات را با واکنشهای پررنگ آشکار سازد، آنها را در جزئیات کوچک نگاه و حالت بدن نگه میدارد. همین محدودیت، شخصیت را به تصویری رازآمیز و اندوهناک بدل میکند: تماشاگر در برابر چهرهای قرار میگیرد که نمیتواند آن را بخواند، اما از تنهایی پشت آن آگاه است.
این انتخاب اجرایی با مضمون فیلم پیوند دارد. کریستیان هم دختر یک پزشک است و هم موضوع آزمایشهای او؛ هم انسانی زنده با خواستهها و رنجهای خود است و هم کسی که پدرش میخواهد بدنش را به پروژهای برای ترمیم بدل کند. بااینحال، دنیای درونی او به اندازه ظرفیت ایده مرکزی بسط نمییابد. فیلم گاه او را بیشتر به نمادی از فقدان و زیبایی ازدسترفته نزدیک میکند تا شخصیتی با گذشته، اراده و پیچیدگی روشن.
« از همین رو، فیلم را نمیتوان تنها داستان پزشکی دانست که مرزهای اخلاق را پشت سر میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
این کمبود، از اثرگذاری بازی اسکوب نمیکاهد، اما فاصلهای میان شدت تصویر و عمق شناخت ما از کریستیان باقی میگذارد. تصویر، معماری و موسیقی سیاهوسفید بودن فیلم صرفاً انتخابی زیباییشناختی نیست؛ بخشی از منطق احساسی آن است. تضاد نور و سایه، عمارت دکتر را همزمان به آزمایشگاه و زندان شبیه میکند.
راهروها و اتاقهای بسته، حس محدودشدن و گرفتارماندن را تقویت میکنند، بیآنکه فیلم ناچار باشد همواره از حرکتهای پرشتاب یا تهدیدهای آشکار بهره بگیرد. قابها اغلب نظمی سرد دارند؛ گویی جهان شخصیتها نیز به اندازه معماری خانه، منضبط و بیرحم شده است. موسیقی وهمآلود نیز با این تصویرها همصداست، اما کارکردش تنها افزودن ترس نیست.
گاه لحنی غریب و حتی بازیگوش به صحنه میدهد؛ لحنی که با سنگینی رخدادها تضاد پیدا میکند و ناآرامی را بیشتر میسازد. این ناهمخوانی، فضای فیلم را از وحشت متعارف دور میکند. تماشاگر نه فقط منتظر خطر بعدی، بلکه درگیر کیفیتی رؤیاگونه میشود که در آن زیبایی و هراس، آرام و بیوقفه در کنار هم قرار میگیرند.
بدن، هویت و اخلاق در مرکز فیلم، بدن بهمثابه مسئلهای اخلاقی و عاطفی قرار دارد. چهره معمولاً نخستین راه شناخت دیگری است، اما این اثر نشان میدهد که وابستگی هویت به ظاهر چه اندازه شکننده است. پوشش صورت کریستیان او را از نگاه مستقیم دیگران دور میکند؛ در عین حال، همین پوشیدگی باعث میشود حضورش بهشکلی نامتعارف برجسته شود.
« تصویر، معماری و موسیقی سیاهوسفید بودن فیلم صرفاً انتخابی زیباییشناختی نیست؛ بخشی از منطق احساسی آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او را نمیتوان فقط بر اساس چهرهاش شناخت، اما فیلم نیز همواره خطر آن را یادآور میشود که شخصیتها به ظاهر فروکاسته شوند. ماجرای پیوند، این تناقض را به شکل هولناکی عینی میکند. خواست بازگرداندن چهره، به چشمپوشی از استقلال و شأن قربانیان میانجامد. آنان در نگاه ژنسه به ابزارهای درمان تبدیل میشوند، نه انسانهایی با زندگی و آینده مستقل.
فیلم در اینجا به پرسشی گستردهتر میرسد: آیا رنج یک نفر میتواند دستاویز تحمیل رنج بر دیگران شود، حتی اگر نیت اولیه نجات باشد؟ پاسخ اخلاقی فیلم روشن است، اما نیروی آن بیش از هر چیز از تضاد میان هدفی ظاهراً محبتآمیز و روشهای بیرحمانه به دست میآید. ریتم و محدودیت روایت آرامش و مکث از ویژگیهای مهم فیلماند.
فرانژو در بسیاری از لحظهها بهجای شتابدادن به روایت، اجازه میدهد فضای صحنه و انتظار تماشاگر شکل بگیرد. برای مخاطبی که وحشت را با حادثههای سریع و غافلگیریهای پیدرپی میشناسد، این ریتم ممکن است کند یا حتی فرساینده به نظر برسد. بعضی مکثها از نظر حسی مؤثرند، اما در بخشهایی احساس میشود که فیلم بیش از اندازه به فضای خود تکیه میکند و حرکت دراماتیک را عقب میاندازد.
پرداخت شماری از شخصیتها نیز محدود است. لوئیز در پیشبرد طرح نقشی مهم دارد، اما پیچیدگیهای احتمالی رابطهاش با ژنسه و انگیزههای او بهطور کامل گشوده نمیشود. همچنین پیامدهای عاطفی برخی رخدادها میتوانست مجال بیشتری برای تأمل بیابد. فیلم گاهی در ساختن تصویرهای قوی موفقتر از پرورش پیوندهای میان شخصیتهاست؛ ازاینرو، بخشی از بار معناییاش بر دوش نشانهها، میزانسن و فضای کلی باقی میماند.
« ماجرای پیوند، این تناقض را به شکل هولناکی عینی میکند. »
قوتها و کاستیها
جایگاه اثر در سینمای وحشت اهمیت «چشمانی بیچهره» در آن است که وحشت را با سکوت و زیبایی بصری درمیآمیزد، بیآنکه رنج را به منظرهای سرگرمکننده تقلیل دهد. فیلم از بسیاری از قواعد رایج ژانر فاصله میگیرد: هیجانش بیشتر از انتظار و ابهام میآید تا از توضیحهای فراوان، و ترسش از پیوند میان عشق و خشونت نیرو میگیرد.
نتیجه اثری است که هم تصویرهایش در ذهن میمانند و هم پرسشهای اخلاقیاش پس از پایان تجربه تماشایی ادامه پیدا میکنند. البته همین خویشتنداری میتواند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کند. شخصیتپردازی محدود و ریتم آهسته، مانع از آن میشود که هر بخش به یک اندازه درگیرکننده باشد. بااینحال، این کاستیها بهسادگی از ویژگیهای سبکی اثر جدا نیستند: سردی، خلأ و کندی، بخشی از جهانیاند که در آن آدمها بهجای روبهروشدن با فقدان، میکوشند آن را با دستکاری ظاهر و بدن خاموش کنند.
جمعبندی «چشمانی بیچهره» فیلمی است درباره بهای نپذیرفتن فقدان؛ اثری که وحشت را از دل سوگ، گناه و میل به بازسازی گذشته بیرون میکشد. بازی دقیق ایدیت اسکوب، تصویرپردازی سیاهوسفید و موسیقی ناآرام، فضایی میسازند که مدتها در ذهن میماند. در برابر این دستاوردها، کمعمقی نسبی کریستیان، پرداخت محدود برخی شخصیتها و ریتم کند بخشهایی از روایت قرار میگیرند.
بااینهمه، فیلم بیش از آنکه به پاسخهای قطعی وابسته باشد، به تصویر مرکزی خود تکیه میکند: انسانی که میخواهد چهره را بازگرداند، اما در این تلاش، از دیدن انسانیت دیگران بازمیماند.
« البته همین خویشتنداری میتواند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کند. »



ثبت دیدگاه