نقد و بررسی
نقد کوهنشین (Highlander) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای میان دو جهان «Highlander» با هستهای داستانی آغاز میشود که هم ساده و هم پربار است: مردی که نمیتواند بمیرد، در گذر قرنها شاهد دگرگونی جهان و فرسودگی زندگیهای پیرامون خود بوده و سرانجام در نیویورکِ دههٔ ۱۹۸۰ با بحرانی روبهرو میشود که گذشته را به اکنون پیوند میزند. فیلم از همان ابتدا میان دو زمان رفتوآمد میکند: اسکاتلندِ سدهٔ شانزدهم، با مناسبات قبیلهای و خشونت خشن و زمینیاش، و نیویورک معاصر، با خیابانهای شلوغ، سازههای سرد و فضای شهریِ آکنده از بیاعتمادی.
این دو جهان تنها پسزمینههایی زیبا برای نبردها نیستند؛ تضادشان به مضمون اصلی اثر شکل میدهد: ماندن در جهانی که همهچیز در آن تغییر میکند. فیلم راز خود را بهتدریج میگشاید، اما به جای آنکه همهچیز را با توضیحهای طولانی روشن کند، بخشی از بار روایت را به تصویر، موسیقی و حسوحال میسپارد.
همین روش به «Highlander» نوعی کیفیت افسانهوار میدهد؛ گویی بیننده وارد روایتی میشود که پیش از آغاز فیلم نیز جریان داشته است. این انتخاب در لحظاتی مؤثر است، هرچند گاه مرز میان رمزآلودبودن و مبهمماندن را نیز باریک میکند. نامیرایی؛ نعمت یا تبعید؟ تصور نامیرایی در این فیلم نه صرفاً وسیلهای برای نمایش مبارزه، بلکه سرچشمهٔ اندوه و بیگانگی است.
کانر مکلئود ناچار است با فاصلهای که گذر زمان میان او و دیگران میاندازد زندگی کند؛ فاصلهای که با هر عشق، دوستی و فقدان آشکارتر میشود. فیلم در بهترین لحظههایش به جای تأکید بر قدرت بدنی شخصیت، بر بهای انسانیِ عمر طولانی او مکث میکند. جاودانگی در اینجا وعدهٔ آسودگی نیست؛ وضعیتی است که قهرمان را از پیوندهای معمول انسانی جدا میسازد و او را به مسافری بدل میکند که از هر دوره چیزی با خود حمل میکند.
« این انتخاب در لحظاتی مؤثر است، هرچند گاه مرز میان رمزآلودبودن و مبهمماندن را نیز باریک میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، جهانسازی فیلم در همین نقطه کمابیش ناتمام میماند. قواعد مربوط به جاودانگان، چرایی نبردها و معنای نیرویی که از رویاروییها حاصل میشود، همیشه با انسجام کافی توضیح داده نمیشوند. فیلم بیشتر بر تأثیر عاطفی و اسطورهای این قواعد تکیه دارد تا بر منطق دقیق آنها. برای تماشاگرانی که از فانتزی انتظار نظامی روشن و بیتناقض دارند، این ابهام میتواند آزاردهنده باشد؛ اما اگر این جهان را همچون افسانهای رازآلود بپذیریم، بخشی از ناپیوستگیهایش کمتر به چشم میآید.
روایتِ رفتوبرگشتی و گذر زمان یکی از ویژگیهای شاخص اثر، ساختار غیرخطی آن است. خاطرات گذشته ناگهان در دل زندگی امروز سر برمیآورند و رویدادهای دور، معنای تجربههای کنونی را تغییر میدهند. این رفتوبرگشتها صرفاً ابزار حفظ کنجکاوی نیستند؛ آنها صورت سینماییِ ذهن قهرمانیاند که گذشته برایش هرگز بهطور کامل پشت سر گذاشته نمیشود.
زمان برای کانر خطی ساده نیست، بلکه مجموعهای از زخمها، پیوندها و یادهایی است که در موقعیتهای تازه دوباره زنده میشوند. این شیوه در بخشهایی به فیلم ضرباهنگی پرتحرک میبخشد و از یکنواختشدن روایت جلوگیری میکند. در عین حال، گاه گذار از یک دوره به دورهٔ دیگر چنان سریع است که فرصت کافی برای پرورش برخی تجربهها باقی نمیماند.
فیلم از این شتاب زیان میبیند، بهویژه هنگامی که بخشی از عاطفهٔ شخصیتها باید از دل رابطههایی شکل بگیرد که تنها نشانههایی کوتاه از آنها میبینیم. با وجود این، پیوند میان گذشته و حال در مجموع یکی از دستاوردهای مهم فیلم است و به آن هویتی فراتر از یک داستان شمشیربازی میدهد. کارگردانی و جهان بصری راسل مالکاهی فیلم را با حساسیتی آشکار نسبت به تصویر و حرکت هدایت میکند.
« بااینحال، جهانسازی فیلم در همین نقطه کمابیش ناتمام میماند. »
شخصیتها و اجرا
قابهای پرتحرک، برشهای سریع و تأکید بر خطوط معماری و فضای شهری، به اثر انرژی بصریِ خاصی میبخشند. در صحنههای نبرد، دوربین صرفاً ناظرِ برخورد شمشیرها نیست؛ حرکتش تنش را میسازد و حس خطر را به تماشاگر منتقل میکند. طراحی بصری فیلم گاه آشکارا متعلق به سینمای دههٔ ۱۹۸۰ است، اما همین امضای زمانی به آن شخصیت میدهد: «Highlander» نه میکوشد بیزمان و خنثی باشد و نه از اغراقهای سبک خود شرمنده است.
تفاوت میان اسکاتلند تاریخی و نیویورک مدرن نیز بهخوبی در بافت تصویر بازتاب مییابد. چشماندازهای طبیعی و فضای خشن گذشته در برابر خیابانها و سازههای شهریِ سرد قرار میگیرند. این تضاد، فاصلهٔ زمانی را محسوس میکند و همزمان یادآور میشود که قهرمان، با وجود دگرگونی محیط، همچنان حامل گذشتهای است که بهسادگی از او جدا نمیشود.
فیلم در بعضی لحظهها از همین دوگانگی تصویری بیش از گفتوگوهایش بهره میبرد. موسیقی؛ نیرویی همپای تصویر موسیقی از عناصر تعیینکنندهٔ هویت فیلم است. ترانههای گروه کویین، همراه با موسیقی متن مایکل کیمن، به اثر نیرویی میدهند که گاه از خود روایت نیز پیشی میگیرد. قطعات پرانرژی، بهویژه در لحظههایی که فیلم میخواهد عظمت اسطورهای یا تهدید یک رویارویی را القا کند، فضای صحنه را گسترش میدهند و به «Highlander» رنگی متمایز میبخشند.
موسیقی در اینجا تنها همراه تصویر نیست؛ بخشی از لحن نمایشی و حتی جسارت اثر است. چند ترانهٔ کویین برای این فیلم ضبط شدند و موسیقی کیمن نیز در کنار آنها سهم مهمی در حالوهوای شنیداری اثر دارد. البته این انتخاب همیشه ظریف نیست. در برخی صحنهها، تأکید موسیقی و تصویر چنان پرقدرت است که از مرز خویشتنداری عبور میکند و احساس را به بیننده تحمیل میکند.
« قابهای پرتحرک، برشهای سریع و تأکید بر خطوط معماری و فضای شهری، به اثر انرژی بصریِ خاصی میبخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما همین گرایش به اغراق، بخشی از شخصیت فیلم است. اگر موسیقی در اثری دیگر شاید از حد لازم فراتر میرفت، اینجا با جهان پرشور و گاه نامتعارف فیلم هماهنگی دارد. نتیجه، تجربهای است که حتی پس از پایان تماشا در ذهن میماند؛ نه فقط به سبب ملودیها، بلکه بهخاطر پیوندشان با تصویر و اسطورهٔ اثر.
بازیگری و چهرههای ماندگار کریستوفر لمبرت در نقش کانر حضوری متفاوت دارد: چهرهای محزون و تا حدی دور از جهان اطراف که با تجربهٔ طولانی و انزوای شخصیت تناسب پیدا میکند. بااینحال، بازی او همیشه از نظر دامنهٔ عاطفی یکدست نیست و لهجهٔ نامتعارفش ممکن است توجه را از خود شخصیت منحرف کند.
این نوسان گاهی میان شخصیتپردازیِ مناسب و اجرایی که بیش از اندازه تصنعی به نظر میرسد، فاصله میاندازد. در سوی دیگر، شان کانری به نقش آموزگار و همراه کانر وزنی مطمئن میدهد. حضورش، حتی در لحظاتی کوتاهتر، نیرویی آرام و مقتدر به فیلم میبخشد. کلنسی براون نیز در نقش ضدقهرمان، تهدیدی پرجاذبه میآفریند: شخصیتی که خشونتش صرفاً در مهارت رزمی خلاصه نمیشود و از رفتار و حضور صحنهایاش نیز نیرو میگیرد.
همین تقابل میان خویشتنداریِ کانر و آشوبطلبیِ رقیب، به دوئلها تنش میبخشد و آنها را از نمایش مهارت صرف فراتر میبرد. عشق، فقدان و رابطههای ناتمام در میان روابط فیلم، رابطهٔ کانر و برندا قرار است پلی میان گذشتهٔ پنهان قهرمان و زندگی عادیِ امروز باشد. اما این پیوند فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکند.
« اما همین گرایش به اغراق، بخشی از شخصیت فیلم است. »
قوتها و کاستیها
جذابیت بالقوهٔ آن روشن است: زنی که به راز مردی نزدیک میشود که تاریخ را به شیوهای غیرعادی از سر گذرانده است. بااینحال، پرداخت رابطه گاه سریع و کمعمق میماند و شیمی میان دو شخصیت به اندازهای نیست که تمام وزن عاطفی مورد انتظار را بر دوش بکشد. در نتیجه، بخشهایی از خط داستانی عاشقانه بیشتر به کارکرد روایی خدمت میکنند تا به رابطهای کاملاً باورپذیر.
در مقابل، مضمون فقدان در گسترهای بزرگتر و مؤثرتر حضور دارد. فیلم نشان میدهد که عمر طولانی چگونه خاطره را به باری همیشگی بدل میکند و هر پیوند تازه را با آگاهی از پایانپذیری دیگران همراه میسازد. همین اندوه، حتی هنگامی که داستان به سوی شمشیر و تعقیبوگریز میرود، زیر سطح روایت باقی میماند و به قهرمان عمقی میدهد که از ظاهر ماجراجویانهٔ فیلم فراتر است.
جمعبندی «Highlander» فیلمی بینقص یا کاملاً منضبط نیست. افسانهٔ مرکزیاش گاه مبهم میماند، بعضی رابطهها به اندازهٔ کافی پرورده نمیشوند و بازیها و جلوههایش همیشه از اغراق فاصله نمیگیرند. بااینهمه، اثر بهواسطهٔ ایدهٔ بهیادماندنی نامیرایی، تقابل دو دورهٔ تاریخی، تصویرپردازی پرتحرک و موسیقی قدرتمند، جهانی میسازد که بهسادگی فراموش نمیشود.
جذابیتش بیش از آنکه در منطق بینقص باشد، در آمیزهای از اندوه، شکوه، خشونت و جسارت سبکی نهفته است. فیلم با جدیت به افسانهٔ خود مینگرد، حتی هنگامی که خودِ آن افسانه از توضیح کامل سر باز میزند؛ و همین ایمان به فضای خویش است که «Highlander» را به اثری ماندگار و متمایز در سینمای فانتزی و اکشن دههٔ ۱۹۸۰ بدل میکند.
« جذابیت بالقوهٔ آن روشن است: زنی که به راز مردی نزدیک میشود که تاریخ را به شیوهای غیرعادی از سر گذرانده است. »



ثبت دیدگاه