نقد و بررسی
نقد کینگزگلیو: فاینال فانتزی ۱۵ (Kingsglaive: Final Fantasy XV) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانِ آستانهٔ جنگ «کینگزگلیو: فاینال فانتزی پانزدهم» بیش از آنکه روایتی مستقل و خودبسنده باشد، پنجرهای به جهانی بزرگتر است؛ جهانی که در آن جادو، سیاست و فناوری در کنار هم حضور دارند و سرنوشت یک پادشاهی به بلوری رازآمیز گره خورده است. لوسیس، سرزمینی که نیروی جادوییاش از این بلور سرچشمه میگیرد، در برابر امپراتوری نیفلهیم قرار دارد؛ قدرتی نظامی که میخواهد نفوذ خود را گسترش دهد.
در میانهٔ این کشاکش، پادشاه رگیس و کینگزگلایوها قرار میگیرند: سربازانی که توانایی جادوییشان را از پادشاه میگیرند و مأمور دفاع از سرزمیناند. فیلم در چنین بستری، داستان را از زاویهٔ نگهبانان و جنگجویانی دنبال میکند که معمولاً در حاشیهٔ روایتهای سلطنتی میمانند. تمرکز بر آنان امکان میدهد تا درگیری میان دو قدرت، فقط به شکل نقشهای سیاسی یا نزاعی میان فرمانروایان عرضه نشود؛ خطر، پیامدهای ملموستری پیدا میکند و بر زندگی کسانی سایه میاندازد که در میدان نبرد ایستادهاند.
با این همه، جهانسازی فیلم چنان پرجزئیات و متراکم است که گاهی برای مخاطبی که با مجموعه آشنایی ندارد، تشخیص اهمیت هر نام، پیمان یا رابطه آسان نیست. روایت در سایهٔ جهان بزرگتر قصه، از پیمانهای سیاسی و تصمیمهای دشوار آغاز میشود و بهتدریج فضای اعتماد و امنیت را متزلزل میکند. موضوع ازدواج شاهزاده نوکتیس با لونافرِیای اسیر و پذیرفتن فرمانروایی نیفلهیم بر بخشی از سرزمین، نشان میدهد که جنگ تنها با شمشیر و جادو پیش نمیرود؛ گاه قراردادها و مصالحهها نیز به اندازهٔ نبردها تعیینکنندهاند.
فیلم از همین موقعیت بهره میگیرد تا تنش میان وظیفه، وفاداری و مصلحت را به حرکت درآورد. مشکل آنجاست که روایت، گاهی بیش از آنکه مسیر دراماتیک روشنی را با شخصیتهایش طی کند، درگیر معرفی سازوکارهای جهان و جابهجایی میان جبهههای مختلف میشود. اطلاعات فراوانی دربارهٔ لوسیس، نیفلهیم و کینگزگلایوها عرضه میشود، اما همهٔ این اطلاعات به یک اندازه در خدمت رشد شخصیتها نیستند.
« فیلم از همین موقعیت بهره میگیرد تا تنش میان وظیفه، وفاداری و مصلحت را به حرکت درآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، بعضی لحظات مهم بهجای آنکه از دل تجربهٔ عاطفی قهرمانان بجوشند، بیشتر شبیه قطعههایی از یک روایت وسیعتر به نظر میرسند؛ روایتی که فیلم تنها بخشی از آن را در اختیار تماشاگر میگذارد. شخصیتها و بار عاطفی مرکز ثقل فیلم در میان کینگزگلایوهاست و بهویژه نیكس اولریک، جنگجویی که نگاه مخاطب را به دل بحران هدایت میکند.
او از جنس قهرمانانی نیست که صرفاً با قدرت و مهارت تعریف شوند؛ جایگاهش در میان سربازان و نسبتش با سرزمینی که از آن دفاع میکند، به او امکان میدهد تا با مسئلهٔ وفاداری از منظری انسانیتر روبهرو شود. با این حال، فیلم فرصت کافی برای پرداخت همهٔ وجوه او و همراهانش فراهم نمیکند. برخی شخصیتها بیشتر نقش کارکردی دارند: حضورشان روایت را به مرحلهٔ بعد میرساند، اما کمتر به فردیت و پیچیدگی درونیشان پرداخته میشود.
رگیس، در مقام پادشاه، بار سنگین تصمیمهایی را به دوش میکشد که هم قلمرو و هم خانوادهاش را درگیر میکنند. این وجه از داستان ظرفیت عاطفی قابلتوجهی دارد، زیرا قدرت سیاسی او را در برابر محدودیتهای انسانیاش قرار میدهد. لونافرِیا نیز در موقعیتی قرار دارد که میتواند کنشگری و ارادهٔ او را برجسته کند، هرچند فیلم گاهی بیش از آنکه درونیاتش را بکاود، از حضورش برای پیشبرد مناسبات سیاسی بهره میبرد.
نتیجه، مجموعهای از شخصیتهای دیدنی و بالقوه جذاب است که همه به یک اندازه مجال ماندگار شدن پیدا نمیکنند. اکشن؛ جادو در حرکت صحنههای مبارزه از مهمترین امتیازهای فیلماند. کینگزگلایوها با جابهجاییهای ناگهانی و حرکات جادویی، از دیوارها، ساختمانها و فضای شهری بهعنوان بخشی از میدان نبرد استفاده میکنند.
« با این حال، فیلم فرصت کافی برای پرداخت همهٔ وجوه او و همراهانش فراهم نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
مبارزهها صرفاً تبادل ضربه نیستند؛ حرکت دوربین، تغییر موقعیت جنگجویان و گسترش میدان درگیری، حس نمایشی و پرشتابی ایجاد میکند. پیوند جادو با حرکات فیزیکی نیز به نبردها هویتی ویژه میبخشد و آنها را از یک درگیری متعارف نظامی متمایز میکند. اما همین نمایش پرزرقوبرق، گاهی به زیان وضوح صحنه تمام میشود.
برشهای سریع، تعدد حرکتها و تغییر مداوم زاویهها ممکن است تشخیص جایگاه شخصیتها و روند دقیق درگیری را دشوار کند. افزون بر آن، بعضی نبردها بیش از اندازه ادامه مییابند و پس از آنکه اثر اولیهشان را گذاشتهاند، با تکرار حرکتها از شدت و تازگیشان کاسته میشود. بنابراین اکشن فیلم همزمان جذابیت اصلی و یکی از سرچشمههای نوسان ریتم آن است: چشم را خیره میکند، ولی همیشه به پیشبرد روایت کمک نمیکند.
جلوههای بصری و طراحی جهان تصویرسازی «کینگزگلیو» چشمگیر است و فیلم در خلق فضایی میان فانتزی و فناوری مدرن دستودلبازانه عمل میکند. معماری لوسیس، تجهیزات نظامی نیفلهیم و جلوههای جادویی، هرکدام به شکلگیری تضادی دیداری میان دو سوی داستان کمک میکنند. چشماندازهای بزرگ و صحنههای شهری، جهان فیلم را پهناور جلوه میدهند و کیفیت طراحی چهرهها و محیطها، بهویژه در لحظات پرتحرک، حس تماشای اثری پرهزینه و بلندپروازانه را تقویت میکند.
این زیبایی بصری فقط تزئینی نیست؛ به فیلم امکان میدهد مقیاس تهدید را به تصویر بکشد. جادو در این جهان نیرویی انتزاعی باقی نمیماند، بلکه در حرکت شخصیتها، دفاع از قلمرو و شکل نبردها حضور پیدا میکند. بااینحال، واقعگرایی پرجزئیات چهرهها و بافتها همیشه به بیان عاطفی همسنگی نمیرسد.
« اما همین نمایش پرزرقوبرق، گاهی به زیان وضوح صحنه تمام میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی چهرهها، با وجود دقت فنی، احساسات را کمتر از آنچه صحنه طلب میکند منتقل میکنند. تصویر خیرهکننده است، اما همهٔ لحظات آن از نظر انسانی به همان اندازه زنده نیستند. دیالوگ، موسیقی و ریتم دیالوگها اغلب در خدمت انتقال اطلاعات، توضیح موقعیت یا تأکید بر جدیت بحراناند. این انتخاب برای داستانی با پیشزمینهٔ سیاسی و جغرافیایی گسترده قابلفهم است، اما نتیجه همیشه گفتوگویی طبیعی یا اثرگذار نیست.
بعضی جملهها بار دراماتیک زیادی بر دوش میکشند، بیآنکه شخصیتپردازی پیشین به آنها عمق کافی داده باشد. در چنین لحظاتی، مخاطب ممکن است بیشتر متوجه وظیفهٔ توضیحی دیالوگ شود تا رابطه و احساس میان گویندگان. موسیقی و طراحی صدا، در مقابل، به ساختن مقیاس حماسی فیلم یاری میرسانند. ضرباهنگ صوتی نبردها و لحظات پرتنش، انرژی صحنهها را افزایش میدهد و به پیوند میان تصویر و حرکت کمک میکند.
بااینحال، ریتم کلی یکدست نیست: روایت از بخشهای توضیحی و سیاسی به صحنههای پرهیجان میجهد و سپس دوباره مکث میکند. این تغییرها گاهی تنوع ایجاد میکنند، اما گاهی نیز پیوستگی داستان را مختل میسازند. بخشی از تماشاگران ممکن است در میانهٔ فیلم احساس کنند قصه در میان اطلاعات و رخدادها پراکنده شده است؛ برداشتی که از شیوهٔ روایت ناشی میشود، نه صرفاً از پیچیدگی جهان داستان.
تجربهٔ تماشاگر و استقلال اثر فیلم برای دوستداران دنیای «فاینال فانتزی» جذابیت ویژهای دارد، زیرا به جهان بازی «فاینال فانتزی پانزدهم» میافزاید و شخصیتها و زمینههایی را پیش چشم میگذارد که در داستان بزرگتر اهمیت دارند. اما تجربهٔ تماشاگر تازهوارد میتواند دوگانه باشد: از یک سو، جادوی تصویری و کنش پرتحرک، ورود به این جهان را آسان و سرگرمکننده میکند؛ از سوی دیگر، بخشی از زمینهچینیها و مناسبات داستانی چنان فشردهاند که فهم کامل آنها به آشنایی پیشین با مجموعه وابسته میشود.
« گاهی چهرهها، با وجود دقت فنی، احساسات را کمتر از آنچه صحنه طلب میکند منتقل میکنند. »
قوتها و کاستیها
این وابستگی، هم فرصت است و هم محدودیت. فیلم میتواند برای هواداران همچون قطعهای مکمل و دیدنی از روایتی گستردهتر عمل کند، اما بهعنوان اثری مستقل، در بستن همهٔ گرههای زمینهای و بخشیدن وزن کافی به شخصیتها با دشواری روبهروست. ساختار آن گاه یادآور میانپردهای سینمایی در دل یک بازی بزرگتر میشود: سرشار از حرکت و جلوه، اما نه همیشه برخوردار از مکث و پرداخت لازم برای آنکه هر تحول عاطفی بهتنهایی کامل احساس شود.
جمعبندی «کینگزگلیو: فاینال فانتزی پانزدهم» اثری است که بیش از هر چیز با تصویر، حرکت و جهانسازی پرزرقوبرق خود به یاد میماند. نبردهای جادویی و طراحی دیداری آن لحظههایی تماشایی میآفرینند و جهان فانتزیاش ظرفیت زیادی برای کنجکاوی و خیالپردازی دارد. در برابر این امتیازها، داستان گاهی میان توضیح جهان و پیشبرد ماجرا سرگردان میشود؛ شخصیتها همیشه فرصت کافی برای عمق یافتن ندارند و دیالوگها نیز در همهٔ لحظات به نیروی بصری فیلم نمیرسند.
ارزش فیلم، در نهایت، به انتظاری بستگی دارد که از آن داریم. اگر قرار باشد با درامی کاملاً مستقل و شخصیتمحور روبهرو شویم، پراکندگی روایت و نوسان ریتم میتواند ناامیدکننده باشد. اما اگر آن را ماجراجویی فانتزیِ متکی بر اکشن و گسترش یک جهان بزرگتر بدانیم، جلوههای بصری و صحنههای مبارزهاش تجربهای سرگرمکننده و چشمنواز فراهم میکنند.
فیلم در داستانگویی همواره به اندازهٔ تصویر موفق نیست، اما در ساختن شکوه و هیجان سینمایی، لحظات درخشانی دارد.
« ارزش فیلم، در نهایت، به انتظاری بستگی دارد که از آن داریم. »



ثبت دیدگاه