نقد و بررسی
نقد جزیرهٔ سرخ (Red Island) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خاطرهای که تاریخ را از حاشیه مینگرد فیلم «جزیرهٔ سرخ» ساختهٔ رابین کامپییو، بیش از آنکه روایتی کلاسیک با گرهافکنی و فرجامی روشن باشد، بازگشت به منظرهای از کودکی است: پایگاهی نظامی در ماداگاسکار، در آستانهٔ دهههای شصت و هفتاد میلادی، جایی که خانوادههای فرانسوی در گرمای جزیره روزمرگی میکنند و توماس، پسربچهای هنوز به دهسالگی نرسیده، جهان بزرگسالان را از فاصلهای نزدیک اما نه کاملاً قابلفهم تماشا میکند.
فیلم در همین فاصلهٔ میان دیدن و درککردن شکل میگیرد؛ میان تصویری که کودک میبیند و معنایی که بعدها میتوان به آن داد. کامپییو تجربهای شخصی را به مادهٔ خام فیلم بدل میکند، اما «جزیرهٔ سرخ» را نباید صرفاً خاطرهنگاری خانوادگی دانست. پایگاه فرانسوی و چشمانداز استعمار، هرچند در ابتدا بهظاهر پسزمینهاند، بهتدریج پرسشی جدی پیش میکشند: چه کسی حق دارد یک سرزمین را خانهٔ خود بداند، و چه کسانی در روایتِ آن خانه نامرئی میمانند؟
فیلم این پرسش را از منظر کودکی طرح میکند؛ منظری که هم کنجکاوانه است و هم محدود. نگاه کودک؛ میان معصومیت و کشف توماس با دقتی غریزی آدمهای پیرامونش را زیر نظر دارد. رفتار والدین، دلمشغولی سربازان و مناسبات میان بزرگسالان برای او مجموعهای از نشانههای پراکندهاند؛ او هنوز نمیتواند همهچیز را به هم پیوند دهد، اما میفهمد که در ظاهر آرام زندگی، چیزی پنهان و ناآرام جریان دارد.
فیلم در اینجا بهخوبی از منطق کودکانه بهره میگیرد: واقعیت نه از راه توضیح مستقیم، بلکه در قالب نگاههای نیمهتمام، گفتوگوهای شنیدهشده و موقعیتهایی که معنایشان از فهم توماس فراتر میرود، آشکار میشود. این زاویهٔ دید ظرفیت چشمگیری دارد، زیرا اجازه میدهد بلوغ نه به شکل یک درس ناگهانی، بلکه همچون انباشتهشدن تجربهها تصویر شود.
« فیلم این پرسش را از منظر کودکی طرح میکند؛ منظری که هم کنجکاوانه است و هم محدود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
توماس جهان را با کنجکاوی میکاود، اما آنچه میآموزد الزاماً آرامشبخش نیست. فیلم، بااینحال، همیشه در استفاده از این نگاه موفق نمیشود. گاهی چشم کودک بیشتر بهانهای برای کنار هم گذاشتن صحنههای خاطرهگون است تا نیرویی که بتواند آنها را در یک مسیر دراماتیک به هم متصل کند. فانتومت؛ خیال بهمثابه زبان دوم دلبستگی توماس به ماجراهای فانتومت، یکی از تمهیدهای مهم فیلم برای نشاندادن کارکرد تخیل است.
قصههای قهرمانانه و پرتحرک او در برابر زندگی کند و کمحادثهٔ پایگاه قرار میگیرند؛ جایی که بزرگسالان، با وجود اقتدار ظاهریشان، گرفتار ملال، نارضایتی و رازهای خود هستند. خیال برای توماس راهی است تا جهان را قابلفهمتر کند، و شاید از تناقضهای آن فاصله بگیرد. ورود لحظههای خیالپردازانه به فیلم، گاه رنگی بازیگوش و متفاوت به روایت میدهد.
این بخشها نشان میدهند که کودک چگونه تجربهٔ روزمره را با قصههای خواندهشده درمیآمیزد و برای خود نقشهای ذهنی از جهان میسازد. بااینهمه، پیوند میان این خیالپردازی و مضمون استعمار همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. فانتومت در سطحی نمادین میتواند با مفهوم قهرمانی و عدالت ارتباط یابد، اما فیلم گاهی این رابطه را بیشتر القا میکند تا آنکه بهروشنی بپروراند.
جزیره در قاب؛ زیبایی و تناقض تصویرپردازی «جزیرهٔ سرخ» از برجستهترین دستاوردهای آن است. ماداگاسکار نه پسزمینهای خنثی، بلکه حضوری حسی و پیوسته دارد: رنگهای اشباع، خاک سرخ، پوشش گیاهی، نور گرم و فضاهای باز، جهانی را میسازند که هم افسونگر است و هم از نگاه ساکنان پایگاه به صورت منظرهای برای آسودگی مصرف میشود.
« توماس جهان را با کنجکاوی میکاود، اما آنچه میآموزد الزاماً آرامشبخش نیست. »
شخصیتها و اجرا
همین زیبایی تصویری دوپهلو عمل میکند. از یک سو، تماشاگر را به درون خاطره میکشاند؛ از سوی دیگر، یادآور این خطر است که سرزمینِ استعمارشده به منظرهای زیبا برای تجربهٔ استعمارگران فروکاسته شود. فیلم در بهترین لحظههای بصری خود به این تناقض نزدیک میشود، بیآنکه آن را کاملاً حل کند.
زیبایی جزیره میتواند هم ستایش طبیعت باشد و هم بازتاب نگاه کسانی که در آن سکونت دارند، بیآنکه مالک آن باشند. کارگردانی با تکیه بر رنگ و فضا، گذشته را نه همچون بازسازی موزهای، بلکه مانند خاطرهای زنده و گاه رؤیاگون عرضه میکند. این کیفیت، به اثر جذابیتی ماندگار میدهد؛ هرچند گاهی غنای تصویر از انسجام روایت پیشی میگیرد.
بازیها و زندگی روزمرهٔ پایگاه چارلی وازِل در نقش توماس، حضوری طبیعی و سنجیده دارد. بازی او بر نمایش آشکار احساسات تکیه نمیکند؛ بخش مهمی از تأثیرش در سکوت، مکث و توجهِ چهرهٔ کودکانهاش نهفته است. او توماس را نه نابغهای کوچک و همهچیزدان، بلکه کودکی باورپذیر نشان میدهد که میبیند، حدس میزند و گاهی برداشت نادرست دارد.
همین محدودیتِ نگاه، شخصیت را زنده میکند. بازیگران بزرگسال نیز به شکلگیری بافت اجتماعی فیلم کمک میکنند. خانوادهها و نظامیان، هرکدام با ناخرسندیها و تمایلات پنهان خود، تصویری از جامعهای کوچک میسازند که ظاهراً منظم است اما زیر پوستش ترکهایی دیده میشود. بااینحال، شمار شخصیتها و مسیرهای فرعی گاه بیش از آن است که فیلم بتواند به همهٔ آنها عمق کافی بدهد.
« فیلم در بهترین لحظههای بصری خود به این تناقض نزدیک میشود، بیآنکه آن را کاملاً حل کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی چهرهها در حد نشانههایی از یک محیط باقی میمانند و رابطهشان با مسیر اصلی توماس روشن نمیشود. استعمار؛ مسئلهای حاضر اما نه همواره مرکزی استعمار در «جزیرهٔ سرخ» حضوری پیچیده دارد. فیلم ابتدا آن را در حاشیهٔ زندگی روزمره قرار میدهد: در آسودگی نسبی خانوادههای فرانسوی، در جایگاه نظامی، و در این واقعیت که آنان دربارهٔ جزیره و ساکنانش از موضعی برخوردارند که برای مردم بومی یکسان نیست.
این شیوه از نظر روایی با نگاه محدود توماس سازگار است؛ کودک الزاماً ساختار سیاسی را نمیفهمد، اما پیامدهای آن را در اطراف خود میبیند. در عین حال، همین انتخاب به یکی از کاستیهای اثر بدل میشود. صدای مالاگاسیها و تجربهٔ آنان از استعمار برای بخش مهمی از فیلم کمرنگ میماند، حال آنکه زندگی فرانسویان در مرکز قاب قرار دارد.
وقتی روایت سرانجام توجه بیشتری به مردم بومی و مبارزهٔ سیاسی معطوف میکند، این جابهجایی از نظر مضمونی معنادار است، اما برای برخی تماشاگران ممکن است دیرهنگام به نظر برسد. فیلم میکوشد میان خاطرهٔ شخصی و تاریخ جمعی پلی بزند، ولی این پل همیشه استوار نیست. ریتم و انسجام روایی «جزیرهٔ سرخ» فیلمی کمشتاب است؛ در آن، اهمیت بسیاری از لحظهها نه از حادثهای بزرگ، بلکه از انباشت جزئیات میآید.
این ریتم با حالوهوای خاطره و ملالِ روزهای گرم پایگاه تناسب دارد، اما استمرار آن گاهی به کشآمدن میانجامد. برخی صحنهها، هرچند از نظر فضاسازی دلنشیناند، به اندازهٔ کافی به تحول شخصیت یا پیشرفت مضمون کمک نمیکنند. پراکندگی روایت نیز مسئلهای جدی است. فیلم چند مسیر را همزمان دنبال میکند: رشد توماس، مناسبات خانوادگی، زیست روزانهٔ پایگاه، خیالپردازیهای فانتومت و زمینهٔ سیاسی ماداگاسکار.
« برخی چهرهها در حد نشانههایی از یک محیط باقی میمانند و رابطهشان با مسیر اصلی توماس روشن نمیشود. »
قوتها و کاستیها
این عناصر بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند، اما اتصال میانشان همیشه طبیعی از کار درنمیآید. نتیجه، اثری است که لحظههای درخشان فراوان دارد، بیآنکه همیشه بداند چگونه آنها را به کلیتی یکپارچه بدل کند. جمعبندی «جزیرهٔ سرخ» اثری تصویری و تأملبرانگیز دربارهٔ کودکی در دل جهانی نابرابر است؛ فیلمی که میکوشد خاطرهٔ شخصی را به پرسشی تاریخی پیوند دهد.
نگاه کنجکاو توماس، حضور خیال در زندگی روزمره، بازی طبیعی چارلی وازِل و تصویرهای رنگارنگ ماداگاسکار، فیلم را به تجربهای تماشایی و گاه شاعرانه بدل میکنند. اما ریتم کند، روایت پراکنده و کمرنگماندن صدای مردم بومی در بخشهایی از اثر، مانع میشود این اجزا همیشه به وحدتی کامل برسند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهای روشن باشد، در تنشی است که میان زیبایی و قدرت، خاطره و تاریخ، و دیدن و فهمیدن ایجاد میکند. «جزیرهٔ سرخ» ممکن است از نظر ساختار نابرابر باشد، اما نگاهش به کودکی که کمکم متوجه شکافهای جهان بزرگسالان میشود، تصویری ماندگار از لحظهٔ دشوارِ بیدارشدن به واقعیت بهجا میگذارد.
« این عناصر بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند، اما اتصال میانشان همیشه طبیعی از کار درنمیآید. »



ثبت دیدگاه