نقد و بررسی
نقد ارواح ما در شب (Our Souls at Night) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای کوچک دربارهی شبهای بلند «Our Souls at Night» از همان آغاز، بهجای آنکه با حادثهای پرهیاهو یا معمایی پیچیده مخاطب را به خود جلب کند، بر خلأیی آرام و ملموس دست میگذارد: تنهاییِ شبانه. اَدی مور و لوئیس واترز، دو همسایهی سالخورده که سالها در نزدیکی یکدیگر زیستهاند، تقریباً غریبهاند.
پیشنهاد اَدی برای همصحبتی و گذراندن شبها در کنار هم، رویداد اصلی فیلم را رقم میزند؛ اما اهمیت این پیشنهاد نه در غافلگیری آن، بلکه در جسارتی است که برای شکستن عادتِ سکوت به خرج میدهد. فیلم بهتدریج نشان میدهد که تنهایی فقط نبودنِ آدمها در اطراف ما نیست. گاهی آدم در خانهای امن، در میان آشنایان و خاطرات، همچنان از فقدان تماس انسانی رنج میبرد.
شب، وقتی صداهای روز فروکش میکنند، این خلأ آشکارتر میشود. از همین رو، اَدی و لوئیس بهدنبال اتفاقی بزرگ یا شور و هیجان جوانانه نیستند؛ آنها میخواهند کسی باشد که بتوان با او حرف زد، سکوت کرد و در حضورش آسودهتر به خواب رفت. رابطهای که با گفتوگو ساخته میشود هستهی عاطفی فیلم، شکلگیری رابطهای است که از گفتوگوهای ساده و لحظههای روزمره جان میگیرد.
نزدیکی میان اَدی و لوئیس ناگهانی و پرشور نیست؛ از مکثها، احتیاطها و شناختِ تدریجی پدید میآید. فیلم بهخوبی درک میکند که برای آدمهایی با گذشتهای طولانی، صمیمیت تازه لزوماً به اعترافهای پرآبوتاب نیاز ندارد. گاهی پرسیدن یک سؤال، شنیدن پاسخی صادقانه یا پذیرفتن حضور دیگری، خود نوعی گشایش است.
« اَدی مور و لوئیس واترز، دو همسایهی سالخورده که سالها در نزدیکی یکدیگر زیستهاند، تقریباً غریبهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رابطه همچنین با تصویر رایجِ عاشقانههای سینمایی فاصله دارد. فیلم نمیکوشد احساسات شخصیتهایش را به شور و بحران دائمی تبدیل کند. عاطفه در اینجا بیشتر در رفتارهای کوچک نمایان میشود: در توجه به نیاز دیگری، در شوخیهای آرام و در شکلگرفتن نوعی اطمینان متقابل. این رویکرد، بهویژه برای تماشاگرانی که از درامهای کمسروصدا لذت میبرند، جذاب است؛ هرچند ممکن است برای کسانی که انتظار کشمکشهای تندتر دارند، کمحادثه به نظر برسد.
دو بازیگر و شیمیِ ماندگار جین فوندا و رابرت ردفورد مهمترین نیروی فیلماند. هر دو بازیگر بهجای آنکه شخصیتها را با تأکیدهای نمایشی به چشم بیاورند، به آنها اجازه میدهند در جزئیات روزمره شکل بگیرند. فوندا در نقش اَدی، زنی را میسازد که آسیبپذیریاش را پشت تصمیمگیری و صراحت پنهان نمیکند؛ او برای خواستنِ همراهی، عذرخواهی نمیکند.
در برابر او، ردفورد لوئیس را با نوعی خویشتنداری و کمی دستپاچگی تصویر میکند؛ مردی که آموخته احساساتش را در محدودهای امن نگه دارد، اما کمکم به گفتن و شنیدن تن میدهد. شیمی میان این دو، فیلم را گرم و باورپذیر میکند. جذابیت آنها فقط حاصل سابقهی درخشانشان در کنار هم نیست؛ تماشاگر احساس میکند این دو شخصیت واقعاً به حضور یکدیگر خو میگیرند.
گفتوگوها در اجرا حالتی طبیعی دارند و بازیگران برای انتقال عاطفه به مکث و نگاه اعتماد میکنند. همین بیتکلفی سبب میشود رابطهای که روی کاغذ ممکن است ساده یا حتی دور از انتظار جلوه کند، در بسیاری از لحظهها پذیرفتنی شود. تنهایی، سن و حقِ انتخاب یکی از موضوعات مهم فیلم، نگاه جامعه به خواستههای عاطفی انسان در سالهای پایانی زندگی است.
« این رابطه همچنین با تصویر رایجِ عاشقانههای سینمایی فاصله دارد. »
شخصیتها و اجرا
گویی تصور رایجی وجود دارد که با بالا رفتن سن، نیاز به عشق، صمیمیت و تجربههای تازه باید کمرنگ شود. فیلم در برابر این تصور میایستد و تأکید میکند که میل به همراهی تاریخ مصرف ندارد. اَدی و لوئیس نه در پی بازگشت به جوانیاند و نه میخواهند گذشته را انکار کنند؛ آنها میکوشند در زمان حال، برای خودشان امکانی تازه بسازند.
در این میان، واکنش اطرافیان و فشارهای خانوادگی نیز به داستان بُعدی اجتماعی میبخشد. مسئله فقط این نیست که دو نفر چه احساسی به هم دارند؛ پرسش این است که تا چه اندازه اجازه دارند زندگی خود را بر اساس خواستههایشان سامان دهند. فیلم در پرداخت این کشاکش، گاه محتاط میماند و از کاوش عمیقتر در پیامدهای عاطفی و اخلاقی آن بازمیایستد.
بااینحال، حضور این مضمون یادآور میشود که تنهایی میتواند نه فقط تجربهای شخصی، بلکه نتیجهی قضاوتها و محدودیتهای پیرامونی نیز باشد. فضاسازی و زبان تصویری ریتش باترا لحن فیلم را بر پایهی آرامش و خلوت بنا میکند. خانهها، خیابانهای شهر کوچک و چشماندازهای کلرادو با جلوهای کمزرقوبرق نمایش داده میشوند.
محیط قرار نیست خودنمایی کند؛ بیشتر پسزمینهای است برای شنیدن گفتوگوها و دیدن تغییرهای کوچک در حالوهوای شخصیتها. قابها و ریتم تصویری با همان کیفیتی پیش میروند که در رابطهی اَدی و لوئیس میبینیم: بیشتاب، کمادعا و متمایل به تأمل. این انتخاب با حالوهوای قصه سازگار است، اما همواره به نتیجهی مطلوب نمیرسد.
« گویی تصور رایجی وجود دارد که با بالا رفتن سن، نیاز به عشق، صمیمیت و تجربههای تازه باید کمرنگ شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آرامشِ فیلم گاهی به سکون نزدیک میشود و صحنههایی که میتوانستند با فشردگی بیشتری روایت شوند، طولانی به نظر میرسند. فیلم برای مکث ارزش قائل است، اما هر مکثی لزوماً عمق نمیسازد. در بخشهایی، تکرار فضای مشابه و کمبود تحول محسوس باعث میشود ریتم بیش از اندازه کش پیدا کند و توجه تماشاگر سست شود.
سادگیِ داستان؛ امتیاز و محدودیت سادهبودن قصه، هم بزرگترین امتیاز فیلم است و هم محدودیت اصلی آن. این سادگی به فیلم اجازه میدهد توجهش را بر دو شخصیت و جزئیات رابطهشان متمرکز کند. لازم نیست هر صحنه حامل افشاگری یا چرخشی تازه باشد؛ گاهی یک گفتوگوی کوتاه میتواند اطلاعاتی دربارهی گذشته، ترس یا نیازهای شخصیتها بدهد.
فیلم در بهترین لحظات، از همین اقتصاد روایی بهره میبرد و با کمترین تأکید، احساس نزدیکی میآفریند. اما ظرفیت داستان برای پرداخت عمیقتر، بهطور کامل به کار گرفته نمیشود. برخی گرههای عاطفی و خانوادگی میتوانستند با جزئیات بیشتر و زمینهسازی سنجیدهتری پیش بروند. در عوض، روایت گاه از کنار تعارضها عبور میکند یا آنها را در حدی نگه میدارد که فرصت کندوکاو واقعی فراهم نمیشود.
نتیجه آن است که فیلم در بیان مضمونهایش روشن و دلنشین است، اما همیشه به پیچیدگیِ بالقوهی آنها نمیرسد. قصهی ساده لزوماً قصهای کمعمق نیست؛ بااینحال، این اثر همیشه از سادگیاش به ژرفا عبور نمیکند. پایانبندی و حس ناتمامی پایان فیلم نیز از همین خویشتنداری پیروی میکند. بیآنکه دربارهی نتیجهی داستان چیزی فاش شود، میتوان گفت که جمعبندی آن ممکن است برای بخشی از تماشاگران رضایتبخش نباشد.
« فیلم برای مکث ارزش قائل است، اما هر مکثی لزوماً عمق نمیسازد. »
قوتها و کاستیها
فیلم بیش از آنکه همهی گرههای عاطفی را محکم ببندد، بر حالوهوایی ماندگار و نوعی ناتمامی تکیه میکند. این انتخاب با واقعگرایی آرام اثر همخوان است؛ زندگی همیشه مطابق انتظار ما به پایان نمیرسد و رابطهها نیز لزوماً به پاسخهایی قطعی ختم نمیشوند. بااینحال، نیت هنری بهتنهایی برای اثرگذاری کافی نیست.
اگر زمینهچینیهای عاطفی بهاندازهی کافی قانعکننده نباشند، پایانِ باز یا کمقطعیت میتواند بهجای تأملبرانگیز بودن، شتابزده یا ناامیدکننده جلوه کند. در اینجا برخی مخاطبان احتمالاً حس خواهند کرد که داستان میتوانست مسیر خود را کاملتر طی کند. این واکنش، ضعف یا قوت فیلم را یکسره تعیین نمیکند، اما نشان میدهد که پایانبندی به همان اندازه که به حالوهوای اثر وفادار است، در معرض اختلاف نظر نیز قرار دارد.
جمعبندی «Our Souls at Night» درامی آرام و انسانی دربارهی تنهایی، پیری و امکانِ آغاز دوباره است؛ فیلمی که بیش از طرح داستانی پرکشش، به حضور دو بازیگر توانا و کیفیت صمیمانهی رابطهی میان شخصیتهایش تکیه دارد. فوندا و ردفورد با بازیهای طبیعی و شیمیِ گرم، قصه را از سادگی محض فراتر میبرند و به لحظههای معمولیاش جاذبه میبخشند.
فیلم در فضاسازی و لحن، یکدست و دلنشین است، اما گاه بیش از حد کند میشود و در پرداخت برخی ظرفیتهای داستانی و عاطفی، به عمق مورد انتظار نمیرسد. این اثر برای تماشاگرانی مناسب است که از درامهای کمحادثه، گفتوگوهای آرام و رابطههایی که آهسته شکل میگیرند لذت میبرند. اگر انتظار روایتی پرپیچوخم یا پایانی کاملاً قاطع وجود داشته باشد، ممکن است نتیجه رضایتبخش نباشد.
« فیلم بیش از آنکه همهی گرههای عاطفی را محکم ببندد، بر حالوهوایی ماندگار و نوعی ناتمامی تکیه میکند. »
جمعبندی
اما در بهترین لحظههایش، فیلم یادآوری میکند که گاهی مهمترین تغییر زندگی نه با واقعهای بزرگ، بلکه با پذیرفتنِ حضور انسانی دیگر آغاز میشود.



ثبت دیدگاه