نقد و بررسی
نقد مرد آهنی (Blade Man) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ نامتعارف؛ زخمی که تن را میشکافد «Blade Man» از فرضی خیالانگیز و در عین حال استعاری آغاز میکند: جو هونگبین، مدیری ثروتمند و تندخو، هنگام خشم تیغههایی از بدنش بیرون میزند. این تصویر در نگاه نخست میتواند بهانهای برای یک داستان ابرقهرمانی یا فانتزی پرحادثه باشد؛ اما سریال میکوشد آن را به نشانهای از رنجی درونی بدل کند.
بدن هونگبین چیزی را آشکار میسازد که او توان گفتنش را ندارد: خشمی انباشته، سوگی حلنشده و ناتوانی در برقراری رابطهای سالم با دیگران. این ایده، مهمترین امتیاز و در عین حال دشوارترین آزمون سریال است. تیغهها ظرفیت نمادین دارند؛ میتوانند مرز میان آسیبدیدگی و خشونت، یا میان دفاع از خود و زخمیکردن دیگران را مجسم کنند.
از همین رو، «Blade Man» در آغاز نوید اثری متفاوت از ملودرام عاشقانهٔ آشنای مدیر سردمزاج و زن مهربان را میدهد. پرسش جذاب این نیست که قهرمان چگونه از قدرت عجیبش استفاده میکند، بلکه این است که آیا میتواند از زندانی که خشم و خاطره برایش ساختهاند بیرون بیاید. با این همه، سریال همیشه نمیداند چگونه این ظرفیت را به روایتی منسجم تبدیل کند.
ژانرهایی که بهسختی کنار هم مینشینند اثر میان چند قلمرو در رفتوآمد است: عاشقانه، ملودرام خانوادگی، کمدی موقعیت و فانتزی. این آمیختگی گاهی به لحظههایی تازه و سرگرمکننده میانجامد. موقعیتهای عجیب پیرامون هونگبین، بهویژه وقتی دیگران با رفتارهای نامتعارف او روبهرو میشوند، از توانایی سریال در ساختن طنزی جسمانی و اغراقآمیز خبر میدهد.
« این ایده، مهمترین امتیاز و در عین حال دشوارترین آزمون سریال است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در سوی دیگر، قصه میکوشد تنهایی، فقدان و دشواری اعتماد را جدی بگیرد و مخاطب را به تجربهای عاطفی نزدیک کند. مشکل آنجاست که این لحنها همیشه به یکدیگر راه نمیدهند. صحنهای که قرار است خندهدار باشد ممکن است درست پیش از لحظهای عاطفی قرار بگیرد، بیآنکه گذار میان این دو بهاندازهٔ کافی طبیعی باشد.
گاهی هم عناصر فانتزی نه نیرویی تعیینکننده در پیشبرد قصه، بلکه تزئینی عجیب به نظر میرسند که در کنار روابط خانوادگی و عاشقانه جا داده شدهاند. حاصل، اثری است که ممکن است در یک بخش تماشاگر را سرگرم کند و در بخش دیگر از او انتظار همدلی جدی داشته باشد، بیآنکه همیشه پلی مطمئن میان این دو حالت بسازد.
هونگبین و اجرای آگاهانهٔ اغراق نقشآفرینی لی دونگووک در مرکز تجربهٔ سریال قرار دارد. هونگبین مردی است که مهار نفس و شناخت احساسات برایش دشوار است؛ بنابراین اجرای پرتحرک، تیکهای چهره و تغییرهای شدید رفتاری میتواند راهی برای نشاندادن آشفتگی او باشد. این انتخاب، گاه شخصیت را از قالب قهرمانان بیش از حد آراسته و کمواکنش بیرون میآورد و به کمدی بدنی سریال جان میدهد.
اما مرز میان شخصیتپردازی اغراقآمیز و بازی اغراقشده باریک است، و اثر همیشه از آن بهدرستی عبور نمیکند. بعضی واکنشها چنان برجستهاند که بهجای آنکه لایهای از رنج را آشکار کنند، خود به جاذبهٔ کمیک صحنه بدل میشوند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است به جای همراهشدن با بحران هونگبین، از شدت اداها فاصله بگیرد یا حتی بخندد.
« در سوی دیگر، قصه میکوشد تنهایی، فقدان و دشواری اعتماد را جدی بگیرد و مخاطب را به تجربهای عاطفی نزدیک کند. »
شخصیتها و اجرا
این دوگانگی الزاماً فقط نقص بازیگر نیست؛ کارگردانی و لحن متغیر سریال نیز در تشدید آن سهم دارند. اجرای او برای بعضی مخاطبان وجهی جسورانه و سرگرمکننده دارد، اما برای برخی دیگر بیش از حد نمایشی است. سِدونگ و رابطهای که به زمان بیشتری نیاز دارد سون سِدونگ، در برابر هونگبین، نیرویی گرمتر و واقعگراتر دارد.
او فقط قرار نیست با مهربانی مردی آسیبدیده را «درمان» کند؛ تلاش برای پیشبردن رؤیای کاری خود و ایستادگی در برابر رفتارهای نادرست هونگبین، به او استقلالی میبخشد که میتوانست پایهٔ رابطهای جذاب باشد. تفاوت این دو، امکان خوبی برای ساختن کشمکشی انسانی فراهم میآورد: او باید بیاموزد که دلسوزی به معنای پذیرفتن هر رفتاری نیست، و هونگبین نیز باید بفهمد که نزدیکی عاطفی با سلطهگری یا جبران مادی به دست نمیآید.
با این حال، رشد رابطه در بخشهایی از سریال شتابزده به نظر میرسد. عاطفهای که باید از دل شناخت تدریجی و تغییر رفتار شکل بگیرد، گاهی بهسرعت از برخورد و اختلاف به نزدیکی میرسد. همین امر باعث میشود بعضی لحظههای عاشقانه بیش از آنکه حاصل تحول شخصیتها باشند، نتیجهٔ نیاز قصه به پیشبردن خط رمانتیک جلوه کنند.
حضور گذشتهٔ عاطفی هونگبین نیز بر این مسیر سایه میاندازد و گاه روشن نیست پیوند تازه چگونه از خاطرهٔ عشق پیشین استقلال پیدا میکند. بازی شین سهکیونگ در مقام نیروی متعادلکنندهٔ این جهان اهمیت دارد، اما فیلمنامه همیشه فرصت کافی برای بسط درونیات او فراهم نمیکند. خانواده، گذشته و ظرفیت ملودرام در زیر لایهٔ فانتزی، «Blade Man» به روابط خانوادگی و اثر ماندگار زخمهای گذشته میپردازد.
« این دوگانگی الزاماً فقط نقص بازیگر نیست؛ کارگردانی و لحن متغیر سریال نیز در تشدید آن سهم دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت عاطفی، کنترلگری و سکوت در خانواده، شخصیتها را به شیوههای متفاوت شکل دادهاند. از این منظر، تیغهها را میتوان نه صرفاً پدیدهای خارقالعاده، بلکه پژواکی از فضایی دانست که در آن احساسات سرکوبشده مجال بیان سالم نیافتهاند. سریال همچنین در لحظاتی که بر مراقبت از کودک و پیوندهای پدرانه تمرکز میکند، از هیاهوی ایدهٔ مرکزی فاصله میگیرد و به عاطفهای سادهتر و ملموستر دست مییابد.
این بخشها میتوانند بهراستی اندوهبار و تأثیرگذار باشند. بااینحال، ملودرام گاهی بر توضیح روانشناختی غلبه میکند و احساسات را با شدت بالا عرضه میکند، بیآنکه همیشه زمینهٔ کافی برای آنها ساخته باشد. رازها و گذشتهٔ شخصیتها بهتدریج آشکار میشوند، اما پیوند میان برخی رویدادها و انگیزهها چندان استوار نیست.
در نتیجه، لحظهٔ احساسی ممکن است اثر فوری بگذارد، ولی اثر بلندمدتش به انسجامی وابسته است که قصه در همهٔ مسیر حفظ نمیکند. کارگردانی، ریتم و آشفتگی روایت کارگردانی «Blade Man» پرتحرک و گاه شلوغ است. این شیوه با جهان نامتعارف سریال تناسبی اولیه دارد: داستانی دربارهٔ تیغههایی که از بدن انسان بیرون میآیند، بهندرت میتواند کاملاً واقعگرا و آرام پیش برود.
اما شلوغی بصری و رفتوآمد سریع میان موقعیتها، وقتی با روایت پراکنده همراه میشود، به جای ساختن انرژی، تمرکز را از بین میبرد. شخصیتها و خردهداستانهای متعدد گاه پیش از آنکه جایگاه روشنی در کلیت قصه پیدا کنند وارد میدان میشوند. ریتم نیز در آغاز با کنجکاوی ناشی از ایدهٔ اصلی پیش میرود، اما در ادامه ممکن است کند و فرساینده شود.
« خشونت عاطفی، کنترلگری و سکوت در خانواده، شخصیتها را به شیوههای متفاوت شکل دادهاند. »
قوتها و کاستیها
سریال برای رابطهها و بحرانهای احساسی زمان میگذارد، ولی همیشه این مکثها به کشف تازه یا تغییر معنادار منتهی نمیشوند. تکرار واکنشها و تعارضها، بهخصوص وقتی مسیر تحول شخصیتها مبهم است، از نیروی تعلیق میکاهد. مخاطبی که بهدنبال پیشرفت پیوستهٔ خط فانتزی باشد، ممکن است احساس کند این ظرفیت در حاشیه مانده؛ و مخاطبی که ملودرام را دنبال میکند نیز شاید از پراکندگی رویدادها خسته شود.
موسیقی و طراحی ظاهری موسیقی در چنین اثری وظیفهای حساس دارد: باید میان فانتزی، طنز و اندوه تعادل برقرار کند. اما انتخابهای موسیقایی همیشه با حالوهوای صحنهها همخوان نیستند. گاهی موسیقی رنگی هراسآور به لحظهای میدهد که از نظر دراماتیک به چنین شدتی نیاز ندارد؛ گاهی هم آهنگی سبک یا کودکانه، فضایی را که باید عاطفی باشد ناگهان از وزن میاندازد.
این ناهمخوانی، بهویژه در اثری که از پیش میان لحنهای گوناگون در نوسان است، مرزهای ژانری را مبهمتر میکند. لباسها و طراحی ظاهری نیز همیشه در خدمت شخصیتپردازی نیستند. ظاهر هونگبین باید هم موقعیت اجتماعی او را نشان دهد و هم آشفتگی درونیاش را؛ بااینحال، برخی انتخابها بیش از آنکه تصویری دقیق از شخصیت بسازند، جلب توجه میکنند.
این مسئله لزوماً بهتنهایی تجربهٔ سریال را مخدوش نمیکند، اما در کنار کارگردانی پرهیاهو، به ناهماهنگی کلی اثر میافزاید. جمعبندی «Blade Man» سریالی است که ایدهای جسورانه و خیالانگیز را با قصهای دربارهٔ خشم، فقدان و امکان نزدیکی عاطفی پیوند میزند. بهترین لحظههایش از همین برخورد نامعمول زاده میشوند: از کمدی جسمانی هونگبین، از اندوهی که پشت رفتارهای عجیب او پنهان است، و از صحنههایی که پیوندهای انسانی را بیواسطهتر از عناصر فانتزی پیش چشم میآورند.
« تکرار واکنشها و تعارضها، بهخصوص وقتی مسیر تحول شخصیتها مبهم است، از نیروی تعلیق میکاهد. »
جمعبندی
برای تماشاگرانی که به ملودرامهای نامتعارف و تغییرهای ناگهانی لحن علاقه دارند، این جهان میتواند جذاب و گاه عمیقاً احساسی باشد. در مقابل، ناهماهنگی لحن، بازیای که گاه از مرز اغراق عبور میکند، روایت پراکنده و افت ریتم، مانع میشوند که ایدهٔ مرکزی به تمام ظرفیتش برسد. موسیقی و لباسها نیز همیشه به یک جهان بصری و عاطفی یکپارچه خدمت نمیکنند.
بنابراین «Blade Man» بیش از آنکه اثری کاملاً منضبط باشد، تجربهای پرتناقض است: گاهی خندهدار، گاهی غمانگیز و گاهی خستهکننده. ارزش اصلی آن در تازگی ایده و لحظههای عاطفیاش نهفته است؛ کاستیاش نیز در ناتوانی از تبدیل این مواد پراکنده به روایتی همواره متوازن و پیوسته.
« موسیقی و لباسها نیز همیشه به یک جهان بصری و عاطفی یکپارچه خدمت نمیکنند. »



ثبت دیدگاه