نقد و بررسی
نقد اینجا ته دنیاست (It's Only the End of the World) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانه، بازگشت به گذشته «It's Only the End of the World» ساختهٔ خاویر دولان، اقتباسی از نمایشنامهٔ ژان-لوک لاگارس است؛ درامی محدود به یک دیدار خانوادگی که در ظاهر فرصتی برای گفتوگو فراهم میکند، اما در عمل نشان میدهد نزدیکترین آدمها نیز چگونه میتوانند از شنیدن یکدیگر بازبمانند.
لویی، نویسندهای مبتلا به بیماری لاعلاج، پس از سالها دوری به خانه بازمیگردد تا خبر مهمی را با خانوادهاش در میان بگذارد. این بازگشت، بیش از آنکه مسیر یک گفتوگوی ساده باشد، برخوردی است میان خاطره، دلخوری و نیازهایی که هر یک از اعضای خانواده سالها در خود نگه داشتهاند. فیلم در همین موقعیت فشرده، پرسشی تلخ را پیش میکشد: آیا گفتن حقیقت، بهتنهایی، برای برقراری ارتباط کافی است؟
پاسخ اثر نه در سخنرانیهای روشن، بلکه در تردیدها، واکنشهای ناگهانی و فاصلهای قرار دارد که میان آدمها باقی میماند. لویی آمده است تا چیزی بگوید، اما خانه از پیش آکنده از حرفهایی است که مجال بیان نیافتهاند. گفتوگوهایی که راه ارتباط را میبندند مهمترین نیروی دراماتیک فیلم از تناقضی ساده اما مؤثر میآید: شخصیتها پیوسته حرف میزنند، ولی کمتر به معنای واقعی کلمه با هم ارتباط برقرار میکنند.
گفتوگوها اغلب از موضوعی روزمره آغاز میشوند، به گذشته و رنجهای قدیمی میرسند و پیش از آنکه به تفاهمی برسند، در آشفتگی عاطفی فرو میروند. آنچه گفته میشود، گاه کمتر از آن چیزی اهمیت دارد که پنهان میماند؛ هر جمله میتواند پوششی باشد برای ترس، رنجش یا اشتیاقی که شخصیت توان بیان مستقیمش را ندارد.
« فیلم در همین موقعیت فشرده، پرسشی تلخ را پیش میکشد: آیا گفتن حقیقت، بهتنهایی، برای برقراری ارتباط کافی است؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه، مضمون ناگفتهها را به ساختار خود فیلم پیوند میزند. سکوت در اینجا خلأ نیست؛ حضوری سنگین است که گفتارهای پرشمار را تحت فشار قرار میدهد. اعضای خانواده ممکن است دربارهٔ سالهای دوری لویی یا جزئیات زندگیشان حرف بزنند، اما همین پرگویی گاهی راه فرار از موضوع اصلی میشود. فیلم از این راه، ناتوانی عاطفی را نه فقط بهعنوان مشکل یک شخصیت، بلکه همچون الگوی مشترک یک خانواده تصویر میکند.
خانواده بهمثابه میدان تنش خانوادهٔ لویی نه جمعی هماهنگ، بلکه شبکهای از پیوندهای متعارض است. بازگشت او هرکس را وادار میکند جایگاه خود را در این جمع دوباره تعریف کند: یکی میخواهد صمیمیت ازدسترفته را بازسازی کند، دیگری از غیبت طولانی او خشمگین است و فردی دیگر میکوشد فضای دیدار را آرام نگه دارد.
محبت و خصومت در فیلم از هم جدا نیستند؛ همان رابطهای که به آدمها تعلق و خاطره میدهد، میتواند سرچشمهٔ آزردگی و سرخوردگیشان نیز باشد. بااینحال، فیلم همهٔ این تنشها را به یک اندازه پرورش نمیدهد. برخی از رفتارها و واکنشها بیشتر به شکل فورانهایی عاطفی دیده میشوند تا نتیجهٔ پیشینهای که بهروشنی برای تماشاگر گشوده شده باشد.
این ابهام گاهی به حس آشوب خانوادگی کمک میکند، اما در لحظاتی نیز مانع میشود شخصیتها فراتر از حالوهوای همان صحنه در ذهن بمانند. میتوان خشم یا اندوه آنان را دریافت، بیآنکه همیشه ریشه و مسیر شکلگیریشان را بهتمامی بشناسیم. میزانسن و چهرههایی در محاصره دولان برای تبدیل فضای محدود نمایشنامه به زبان سینما، بهجای گشودن جهان بیرونی، بر بدن و چهرهٔ بازیگران تمرکز میکند.
« این شیوه، مضمون ناگفتهها را به ساختار خود فیلم پیوند میزند. »
شخصیتها و اجرا
نماهای نزدیک، چهرهها را به سطح اصلی درام بدل میسازند: لرزش نگاه، گرفتگی صورت و مکث کوتاه میتوانند بار عاطفی بیشتری از یک توضیح طولانی داشته باشند. دوربین انگار شخصیتها را در خانهای کوچک محصور کرده و اجازه نمیدهد از فشار حضور یکدیگر بگریزند. این انتخاب، در بهترین لحظات، حس خفقان و صمیمیت ناخواسته را همزمان پدید میآورد.
تماشاگر فاصلهٔ امنی برای تماشای خانواده ندارد؛ ناچار است در برابر چهرههایی بماند که هر کدام چیزی را پنهان میکنند یا به زبان نمیآورند. اما تکرار نماهای نزدیک و مکثهای طولانی، بهویژه وقتی تنش صحنه به نقطهای تازه نمیرسد، ریتم را کند و کشدار میکند. همان ابزاری که ابتدا فشار روانی میسازد، ممکن است بعدتر احساس تکرار به وجود آورد.
بازیگری میان انفجار و فروخوردن گاسپار اولیل در نقش لویی با حضوری کمحرف و درونگرا، نقطهٔ ثقل فیلم است. او شخصیتی را میسازد که بیشتر از آنکه کنترل موقعیت را در دست داشته باشد، میکوشد در میان موج واکنشهای دیگران جایگاهی برای گفتن حرفش پیدا کند. سکون نسبی او در برابر تلاطم خانواده، تضادی معنادار ایجاد میکند؛ چهرهاش اغلب پاسخ روشنی نمیدهد، اما همین ناتوانی در واکنش میتواند حس انزوا را تشدید کند.
وینسنت کسل با انرژی عصبی و تند خود، از برجستهترین حضورهای جمع بازیگران است. شخصیت او گویی از دلخوریای قدیمی نیرو میگیرد و هر لحظه آماده است گفتوگو را به رویارویی بدل کند. ماریون کوتیار در سوی دیگر، با ظرافتی محتاطانه بازی میکند؛ او در نقش زنی که میکوشد میان دیگران واسطه شود، نشان میدهد چگونه مهربانی نیز ممکن است با ناتوانی در مداخله همراه باشد.
« دوربین انگار شخصیتها را در خانهای کوچک محصور کرده و اجازه نمیدهد از فشار حضور یکدیگر بگریزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لئا سیدو و ناتالی بای نیز به ترکیب عاطفی خانواده لایه میافزایند، هرچند محدودیت پرداخت شخصیتها گاهی فرصت بروز کامل توان بازیگران را میگیرد. موسیقی و شکاف میان شادی و اندوه موسیقی در فیلم صرفاً همراهیکنندهٔ احساسات نیست؛ گاهی با فضای صحنه تضاد میسازد و به همین دلیل اثرگذاری بیشتری پیدا میکند.
ترانهای پرتحرک یا آشنا میتواند در کنار اضطراب و غم، لحظهای ظاهراً سرزنده بسازد؛ اما این سرزندگی الزاماً آرامشبخش نیست. شکاف میان شور موسیقی و آشفتگی شخصیتها، گاه از توضیح مستقیم احساسات دقیقتر عمل میکند. دولان به موسیقی عامهپسند علاقهمند است و آن را به بخشی از زبان شخصی خود بدل میکند؛ همین انتخاب ممکن است برای برخی تماشاگران بهیادماندنی و برای برخی دیگر نمایشی یا بیرونزننده از فضای درام باشد.
ریتم و محدودیتهای درام تکیهٔ فیلم بر گفتوگو، نماهای نزدیک و فضای بسته، هم سرچشمهٔ قدرت آن است و هم منشأ محدودیتهایش. وقتی این عناصر یکدیگر را تقویت میکنند، تجربهای پرفشار و صمیمی شکل میگیرد: گفتارها به بنبست میرسند، دوربین در چهرهها مکث میکند و سکوت، وزن پیدا میکند. اما هنگامی که صحنهها بارها بر الگویی مشابه حرکت میکنند، تنش بهجای آنکه افزایش یابد، یکنواخت میشود.
طولانیبودن دیالوگها نیز ممکن است خستگی ایجاد کند، بهخصوص وقتی شخصیتها احساسات و دلخوریهایی را تکرار میکنند که فیلم پیشتر رسانده است. از سوی دیگر، اقتباس از متن نمایشی در فشردگی مکان و مرکزیت گفتار بهوضوح احساس میشود. فیلم این خاستگاه را پنهان نمیکند، بلکه میکوشد آن را با قاببندی، تدوین و موسیقی دگرگون سازد.
« شکاف میان شور موسیقی و آشفتگی شخصیتها، گاه از توضیح مستقیم احساسات دقیقتر عمل میکند. »
قوتها و کاستیها
نتیجه همیشه یکدست نیست: گاهی تصاویر به گفتوگو عمق تازه میدهند و گاهی تنها بر همان حس محصوربودن تأکید میکنند. جمعبندی «It's Only the End of the World» اثری دربارهٔ دشواری گفتن و شنیدن است؛ دربارهٔ خانوادهای که پیوندهایش هنوز برقرارند، اما راه رسیدن از یک نفر به دیگری از رنجهای انباشته پوشیده شده است.
فیلم در تصویرکردن حرفهای ناگفته، اضطرابِ دیدار و تناقض میان نزدیکی جسمانی و فاصلهٔ عاطفی، لحظاتی نافذ و اثرگذار میآفریند. بازیها، قابهای نزدیک و استفادهٔ حسابشده از موسیقی، فضای احساسی ویژهای به آن میبخشند. در مقابل، تکرار الگوی گفتوگوهای پرتنش، کندی ریتم و پرداخت محدود برخی شخصیتها میتواند بخشی از تماشاگران را از اثر دور کند.
این فیلم بیش از آنکه روایتی روان و متوازن باشد، تجربهای فشرده و سبکپردازانه است؛ تجربهای که از تماشاگر میخواهد در دل آشفتگی، آنچه را گفته نمیشود نیز بشنود.
« بازیها، قابهای نزدیک و استفادهٔ حسابشده از موسیقی، فضای احساسی ویژهای به آن میبخشند. »



ثبت دیدگاه