نقد و بررسی
نقد مرد بیمنطق (Irrational Man) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان بحران معنا و وسوسهٔ کنش «مرد غیرمنطقی» ساختهٔ وودی آلن، در ظاهر با موقعیتی آشنا آغاز میشود: استادی فلسفه به نام اَبی لوکاس، پس از رسیدن به دانشگاهی کوچک، با افسردگی، فرسودگی و بیاعتقادی به معنای زندگی دستوپنجه نرم میکند. ورود جیل، دانشجویی باهوش و مشتاق، و ریتا، همکار دانشگاهی او، پیرامون این مرد خسته شبکهای از علاقه و توجه میسازد.
اما فیلم نمیخواهد تنها به رابطههای عاطفی در محیط دانشگاه بسنده کند؛ کمکم پرسشی اخلاقی و ناآرام را پیش میکشد: آیا کنشی ممنوع و خشونتآمیز میتواند به زندگی کسی معنا ببخشد؟ این جابهجایی از درام رابطهمحور به قصهای جنایی، نیروی محرک اثر است و مسیر آن را از همان چیزی که در آغاز به نظر میرسد، منحرف میکند.
اَبی لوکاس؛ ذهنی گرفتار در بیعملی واکیـن فینیکس نقش اَبی را با کیفیتی فرسوده و زمینی اجرا میکند. او مردی نیست که صرفاً اندوهگین باشد؛ گویی از پیش از هر چیز فاصله گرفته و دیگر نمیتواند از اندیشههایش پلی به سوی زندگی واقعی بسازد. شانههای افتاده، مکثها و بیحوصلگیاش، تصویر استادی را میسازند که دانش و شهرت برایش به ابزار نجات بدل نشدهاند.
فینیکس در این نقش، بهجای آنکه بحران را با نمایشهای پرشور و اغراقشده به رخ بکشد، نوعی رخوت مداوم را به بدن و رفتار شخصیت منتقل میکند. با این همه، جذابیت اَبی تا اندازهای از خود فیلم و نگاه دیگر شخصیتها به او میآید. او با وجود سرخوردگی، نوعی اعتمادبهنفس روشنفکرانه دارد و همین ترکیبِ آسیبپذیری و خودبسندگی میتواند اطرافیانش را جذب کند.
« اَبی لوکاس؛ ذهنی گرفتار در بیعملی واکیـن فینیکس نقش اَبی را با کیفیتی فرسوده و زمینی اجرا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در نمایش این کشش گاه بیش از آنکه آن را در جزئیات رابطهها بنا کند، به توصیف و گفتوگو تکیه میکند؛ بااینحال، حضور فینیکس کمک میکند اَبی فقط مجموعهای از گزارههای فلسفی نباشد. او در لحظههایی، تناقض میان دانستن و زیستن را به شکلی ملموس نمایان میکند. رابطهای نامتوازن و شخصیتهایی در حاشیه جیلِ اِما استون، در آغاز شیفتهٔ ذهن و تجربهٔ استادش به نظر میرسد.
رابطهٔ آنها از گفتوگوهای دانشگاهی و نزدیکی فکری نیرو میگیرد، اما اختلاف سن و جایگاه، لایهای نابرابر به آن میدهد که فیلم همیشه به اندازهٔ کافی واکاویاش نمیکند. جیل دانشجوی اَبی است و همین تفاوت قدرت، رابطه را از یک دلدادگی ساده فراتر میبرد. بااینحال، اثر بیشتر مجذوب تغییرات درونی اَبی است و فرصت محدودی برای استقلال کامل جیل فراهم میآورد.
استون با حضور پرانرژی و دقت در تغییر لحن شخصیت، به او سرزندگی میبخشد؛ حتی هنگامی که فیلمنامه او را به واکنشدادن در برابر تصمیمهای دیگران محدود میکند. ریتا، با بازی پارکر پوزی، وجه دیگری از بحران را نمایندگی میکند: زنی که از زندگی زناشوییاش رضایت ندارد و در اَبی امکان گریز یا دگرگونی میبیند.
او در کنار جیل، حلقهٔ عاطفی فیلم را میسازد، اما رابطههای این سه نفر گاهی بیشتر کارکرد داستانی دارند تا عمق روانشناختی. خیانت، شیفتگی و میل به تغییر، موضوعاتی بالقوه پرتنشاند؛ بااینحال، فیلم در بعضی لحظهها آنها را با سبکی چنان آرام و بیاعتنا پیش میبرد که نیروی عاطفیشان کاهش مییابد.
« او در لحظههایی، تناقض میان دانستن و زیستن را به شکلی ملموس نمایان میکند. »
شخصیتها و اجرا
فلسفهٔ اخلاق؛ اندیشه یا توجیه؟ عنوان فیلم به انسانِ غیرعقلانی اشاره دارد، اما اَبی بیش از آنکه اسیر آشفتگی بیقاعده باشد، میکوشد برای میل و تصمیمش صورتبندی فکری پیدا کند. گفتوگوهای فلسفی و اشاره به متفکران، بخشی از شخصیتپردازی اوست؛ ذهنی که عادت کرده جهان را از راه مفهومها ببیند و اکنون میخواهد اندیشه را به عملی ملموس تبدیل کند.
مسئلهٔ محوری اینجاست که آیا او واقعاً در پی عدالت است یا از زبان عدالت برای مشروعیتبخشیدن به نیازهای شخصی خود بهره میگیرد. این پرسش، ظرفیت فلسفی فیلم را شکل میدهد. اثر میان نیت و پیامد، نظریه و عمل، و باور اخلاقی و خودفریبی فاصله میاندازد. خطر اصلی آن است که آدمی باهوش بتواند برای هر خواستهای استدلالی آراسته بسازد و خود را از مواجهه با معنای واقعی رفتارش برهاند.
بااینحال، دیالوگها گاه بیش از اندازه توضیحی میشوند؛ شخصیتها اندیشهها را به زبان میآورند، اما همیشه فرصت نمییابند آنها را در کنشهای پیچیده و چندپهلو زندگی کنند. در نتیجه، فلسفه در برخی صحنهها به جای آنکه از دل درام بجوشد، همچون حاشیهای بر آن مینشیند. تغییر مسیر و تعلیقِ حسابشده یکی از امتیازهای مهم فیلم، تغییر تدریجی مسیر روایت است.
تماشاگر ممکن است در ابتدا انتظار داشته باشد با داستانی دربارهٔ عشق میان استاد و دانشجو روبهرو باشد، اما فیلم به سوی ماجرایی اخلاقی و جنایی میچرخد. این تغییر، کنجکاوی ایجاد میکند و حالوهوای اثر را از ملودرام دانشگاهی به طنزی تلخ دربارهٔ گناه، خودفریبی و پیامدهای تصمیمها میبرد.
« این پرسش، ظرفیت فلسفی فیلم را شکل میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم جزئیات اصلی مسیر بعدی و سرانجام آن را آشکار نمیکند؛ نیروی دراماتیکش بیشتر از این میآید که تماشاگر ببیند یک تصمیم چگونه برداشت شخصیتها از زندگی را دگرگون میکند. اما همین چرخش، هم فرصت فیلم است و هم منشأ ناترازی آن. نیمهٔ نخست با معرفی شخصیتها و بحران اَبی آرام پیش میرود و برای برخی مخاطبان کشدار جلوه میکند.
پس از تغییر مسیر، تعلیق و کنجکاوی افزایش مییابد، ولی قصهٔ «جرم کن و از پیامدش بگریز» برای وودی آلن موضوعی آشناست. فیلم بهجای آنکه همیشه از کلیشههای این الگو فراتر برود، گاه به همان جذابیت سادهٔ نقشه و احتمال کشفشدن تکیه میکند. بنابراین، دگرگونی داستانی غافلگیرکننده هست، اما بهتنهایی عمق تازهای برای روایت تضمین نمیکند.
ریتم، تصویر و موسیقی ریتم «مرد غیرمنطقی» نامنظم است. آغاز آرام آن با وضعیت ذهنی اَبی تناسب دارد، ولی آرامشِ روایی همیشه به معنای تمرکز نیست؛ برخی صحنهها بیش از اندازه در گفتوگو میمانند و اطلاعات یا حالات مشابه را تکرار میکنند. در بخشهای بعدی، وقایع نیروی بیشتری میگیرند، اما فیلم همچنان میان کمدی تلخ، درام رابطهای و تعلیق جنایی رفتوآمد میکند.
این جابهجایی لحن، گاهی جذاب و گاهی ناهماهنگ است؛ اثر نه کاملاً به کمدی سیاه میسپارد و نه تعلیق را چنان فشرده میکند که ریتمی پیوسته بسازد. در برابر این کندیها، تصویرهای داریوش خنجی به فیلم کیفیتی دلپذیر میدهند. فضای دانشگاهی و شهر کوچک، با طبیعت آرام و رنگهای ملایم، تضادی مؤثر با آشوب اخلاقی داستان پیدا میکند.
« اما همین چرخش، هم فرصت فیلم است و هم منشأ ناترازی آن. »
قوتها و کاستیها
این آرامش بصری گاه به طنزی سرد بدل میشود: محیطی مرتب و محترم که در دل آن ذهن شخصیتها به سوی تصمیمهایی ناآرام میرود. موسیقی جَز نیز به فیلم حالوهوایی سبک و سرزنده میدهد، حال آنکه مضمون داستان به سوی تاریکی میرود. این فاصله میان صدا و تصویر با محتوای اثر سازگار است، هرچند همهٔ مخاطبان آن را هماهنگ نخواهند یافت.
جمعبندی «مرد غیرمنطقی» اثری یکدست و بینقص نیست، اما ایدهٔ مرکزیاش ــ تبدیل بحران وجودی به توجیهی برای کنش اخلاقاً ممنوع ــ به آن جذابیت میدهد. واکین فینیکس حضوری باورپذیر دارد و اِما استون نیز به رابطهای که ممکن است روی کاغذ یکسویه بماند، گرما و حرکت میبخشد. تغییر مسیر روایت، چشمانداز تازهای میگشاید، اما کندی آغاز، گفتوگوهای گاه بیش از حد توضیحی و تکیه بر الگویی آشنا از قصههای جنایی، مانع از آن میشود که فیلم به تأملی کاملاً ژرف و منسجم بدل شود.
بهترین راه مواجهه با فیلم، انتظار یک تریلر تندآهنگ یا رسالهای فلسفی دربارهٔ اخلاق نیست. ارزش آن بیشتر در برخورد میان اندیشه و میل، و در تماشای این است که چگونه انسان ممکن است باورهایش را به خدمت خواستههایش بگیرد. فیلم در این زمینه لحظههایی کنجکاویبرانگیز دارد، اما ریتم و پرداخت شخصیتها اجازه نمیدهند همهٔ ظرفیتهایش به نتیجه برسند.
«مرد غیرمنطقی» بیش از آنکه شاهکاری فراموشنشدنی باشد، تجربهای نامتوازن اما قابلبحث است؛ اثری که ایدههایش گاهی از اجرای آن پیش میافتند.
« موسیقی جَز نیز به فیلم حالوهوایی سبک و سرزنده میدهد، حال آنکه مضمون داستان به سوی تاریکی میرود. »



ثبت دیدگاه