نقد و بررسی
نقد موز¹ (Muse) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان کابوس «موز» فیلمی است که از همان آغاز، میان سوگ، رؤیا و واقعیت مرزی لرزان میکشد. ساموئل سالومون، استاد ادبیات، پس از مرگ تراژیک محبوبش از زندگی حرفهای فاصله گرفته و به کابوسی تکرارشونده گرفتار شده است: قتل زنی در آیینی غریب. هنگامی که آن تصویر خوابگون در واقعیت تکرار میشود و ساموئل با ریچل روبهرو میشود ــ زنی که مدعی است همان رؤیا را دیده ــ معمایی جنایی به دروازهای برای ورود به قلمرویی اسطورهای بدل میشود.
فیلم بهجای آنکه صرفاً بر حل قتل تکیه کند، میکوشد تعلیق را با تردید دربارهٔ سرشت رؤیا و الهام هنری درهم بیامیزد. ایدهای جذاب میان اسطوره و معما هستهٔ روایی «موز» بر پیوند میان آثار هنری و نیروهایی بنا شده که گویی الهامبخش آفرینندگاناند. حضور موزها، چهرههایی اسطورهای که در تصور فرهنگی با آفرینش هنری گره خوردهاند، به فیلم امکان میدهد از قالب آشنای معمای قتل فراتر رود و پرسشهایی دربارهٔ سرچشمهٔ الهام، وسوسه و خشونت پیش بکشد.
این ایده در آغاز بسیار بارور به نظر میرسد: آیا هنر صرفاً محصول ذهن انسان است، یا نیرویی بیرونی میتواند در آن دخالت کند؟ آیا رؤیاها بازتاب اضطرابهای درونیاند، یا دریچهای به نظمی پنهان؟ در بهترین لحظات، فیلم با نگهداشتن پاسخها در فاصلهای مبهم، تماشاگر را در همان موقعیت ساموئل قرار میدهد: کنجکاو، نگران و بیاطمینان از آنچه واقعاً میبیند.
« بازگشت به جهان کابوس «موز» فیلمی است که از همان آغاز، میان سوگ، رؤیا و واقعیت مرزی لرزان میکشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، گستردگی جهان اسطورهای گاه از ظرفیت روایت پیشی میگیرد. ایدههای متعدد بهجای آنکه همگی در یک محور معنایی ادغام شوند، در بعضی مقاطع مانند نشانههایی پررمزوراز ظاهر میشوند که فیلم فرصت کافی برای پرورششان پیدا نمیکند. تعلیق و معماری وهم یکی از امتیازهای فیلم، ساختن فضایی است که در آن ترس بیش از آنکه از شوکهای ناگهانی سرچشمه بگیرد، از انتظار و ناآرامی تغذیه میکند.
کابوسهای ساموئل و پیوند تدریجی آنها با رخدادهای بیرونی، حس پیشآگاهی ناخوشایندی میسازد. تماشاگر در برابر هر نشانه، همزمان دو احتمال را نگه میدارد: شاید آنچه میبیند بخشی از یک توطئهٔ فراطبیعی باشد، شاید هم ذهن آشفتهٔ مردی سوگوار در حال آمیختن خاطره و خیال است. همین تردید، موتور اصلی تعلیق است.
فضای تیره و گرایش گوتیک فیلم نیز به این حالت کمک میکند. سایهها، فضاهای بسته و رنگبندی سرد، جهانی میآفرینند که در آن حتی مکانهای عادی نیز اندکی بیگانه جلوه میکنند. تصویرپردازی بهجای آنکه فقط پسزمینهای برای رخدادها باشد، به بخشی از تجربهٔ روانی شخصیت بدل میشود؛ انگار خود محیط نیز از ذهن ساموئل جدا نیست.
« بااینحال، گستردگی جهان اسطورهای گاه از ظرفیت روایت پیشی میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، تیرگی بصری گاهی چنان فراگیر میشود که جزئیات صحنهها وضوح خود را از دست میدهند و حالوهوا بر خوانایی تصویر غلبه میکند. ساموئل و وزن سوگ ساموئل در نقطهٔ تلاقی دو بحران قرار دارد: فقدان محبوبش و کابوسی که بهتدریج از خواب به واقعیت راه مییابد. این پیشزمینه ظرفیت آن را دارد که معمای بیرونی را با زخم درونی او گره بزند.
سوگ، در اینجا، صرفاً اطلاعاتی دربارهٔ گذشتهٔ شخصیت نیست؛ وضعیتی است که ادراک او را نامطمئن میکند و بر تصمیمهایش سایه میاندازد. رفتارهای پنهانی او و ورودش به ماجرایی که از نگاه دیگران میتواند نامعقول باشد، از همین گسست میان او و زندگی روزمره نیرو میگیرد. بااینحال، فیلم همیشه به این لایهٔ عاطفی عمق کافی نمیدهد.
رابطهٔ ساموئل با فقدان، در مقاطعی بیشتر دستاویزی برای آغاز روایت باقی میماند تا نیرویی که در سراسر داستان تحول پیدا کند. تماشاگر از رنج او آگاه میشود، اما فرصت چندانی نمییابد تا ابعاد آن را در کنشها و انتخابهایش بهتدریج لمس کند. در نتیجه، شخصیت گاه میان قهرمان معمایی و مردی سوگوار معلق میماند، بیآنکه این دو وجه بهتمامی در هم بنشینند.
« این پیشزمینه ظرفیت آن را دارد که معمای بیرونی را با زخم درونی او گره بزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریچل و همراهی در مسیر حقیقت ورود ریچل به داستان، معما را از تجربهای فردی به مسئلهای مشترک تبدیل میکند. آنکه ساموئل را در رؤیاهایش همراهی میکند، صرفاً شاهدی برای تأیید کابوس او نیست؛ حضورش این پرسش را پیش میکشد که آیا دو نفر میتوانند به تجربهای ظاهراً شخصی دسترسی داشته باشند.
این همپوشانی، زمینهٔ تعقیب حقیقت را فراهم میآورد و به قصه ضرباهنگی جستوجوگر میدهد. بااینحال، پرداخت رابطهٔ این دو در همهٔ لحظات یکدست نیست. همراهیشان گاهی به ضرورت پیشبرد معما وابسته میماند و از فرصتهای موجود برای ساختن پیوندی پیچیدهتر بهرهٔ کامل نمیبرد. شخصیتهای مکمل نیز، با وجود حضور بازیگران شناختهشدهای چون Franka Potente و Christopher Lloyd، همیشه از قالب کارکردی خود فراتر نمیروند.
بعضی اجراها و دیالوگها خشک یا تصنعی به نظر میرسند و همین امر میتواند از باورپذیری جهان فیلم بکاهد. ریتم روایت و دشواری توضیحدادن «موز» در مسیر گشودن معمای مرکزی، به اطلاعات و نشانههای تازه متکی است. این شیوه گاهی تماشاگر را به مشارکت فعال دعوت میکند؛ باید سرنخها را به خاطر بسپارد، پیوندهای میان رؤیا و واقعیت را بسنجد و معنای اشارههای اسطورهای را حدس بزند.
« ریچل و همراهی در مسیر حقیقت ورود ریچل به داستان، معما را از تجربهای فردی به مسئلهای مشترک تبدیل میکند. »
قوتها و کاستیها
اما همین تراکم، وقتی با مکثهای طولانی و توضیحهای پراکنده همراه میشود، ممکن است به جای پیچیدگیِ پربار، احساس آشفتگی به وجود آورد. ریتم فیلم نیز از همین نوسان اثر میپذیرد. برخی صحنهها برای ساختن فضا و افزایش اضطراب زمان میگذارند، اما همهٔ این مکثها به کشفی تازه یا تعمیق شخصیتها نمیانجامند.
در سوی دیگر، بعضی رخدادها چنان ناگهانی پیش میآیند که پیامد عاطفی یا رواییشان مجال شکلگرفتن پیدا نمیکند. حاصل، روایتی است که گاه بیش از اندازه در فضای رازآلود خود درنگ میکند و گاه برای عبور از گرهها شتاب میگیرد. اسطوره بهمثابه نیروی هنری عنوان فیلم وعده میدهد که موزها در مرکز تجربهای دربارهٔ هنر و آفرینش قرار داشته باشند.
این وعده در ایدهٔ کلی جذاب است، زیرا الهام را از مفهومی رمانتیک و بیخطر بیرون میکشد و آن را به نیرویی دوپهلو بدل میکند: چیزی که میتواند آفریننده باشد، اما همزمان آدمی را به قلمروهایی هراسآور بکشاند. چنین نگاهی با فضای فیلم همخوان است و به آن هویتی متمایزتر از یک تریلر فراطبیعی معمولی میدهد.
« ریتم فیلم نیز از همین نوسان اثر میپذیرد. »
جمعبندی
بااینحال، ظرفیت فکری این ایده همیشه به کاوشی عمیق بدل نمیشود. فیلم بیش از آنکه دربارهٔ نسبت هنرمند با الهام تأمل کند، از اسطوره بهعنوان سازوکاری برای گسترش معما بهره میگیرد. بنابراین، لایهٔ مفهومیاش درخشانتر از میزان پرداخت آن باقی میماند. برای تماشاگر علاقهمند به اسطوره و راز، همین طرح کلی میتواند جذاب باشد؛ اما انتظار واکاوی فلسفی منسجم از معنای آفرینش هنری ممکن است برآورده نشود.
جمعبندی «موز» اثری است با طرحی گیرا، فضایی گوتیک و آمیزهای کنجکاویبرانگیز از قتل، رؤیا و اسطوره. فیلم در ساختن حس وهم و نگهداشتن بخشی از راز موفق است، اما در پرداخت جزئیات روایی و عاطفی به همان اندازه استوار نمیماند. کندی بعضی بخشها، جهشهای کمپرداخت و انباشت اشارههای اسطورهای گاه از انسجام تجربه میکاهد؛ بازیها و دیالوگهای ناهماهنگ نیز این لغزشها را برجستهتر میکنند.
با وجود این کاستیها، «موز» برای مخاطبی که از معماهای فراطبیعی با حالوهوای تیره و گوتیک لذت میبرد، اثری دیدنی و بحثبرانگیز است. ارزش اصلیاش نه در آن است که همهٔ ایدههایش را به سرانجامی یکپارچه برساند، بلکه در جهان خاصی است که میگشاید: جهانی که در آن خیال میتواند به واقعیت راه یابد و الهام، بهجای آنکه صرفاً موهبتی دلپذیر باشد، صورتی مرموز و تهدیدآمیز پیدا کند.
« بااینحال، ظرفیت فکری این ایده همیشه به کاوشی عمیق بدل نمیشود. »



ثبت دیدگاه