نقد و بررسی
نقد دهانِ باز (The Mouth Agape) | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مرگ در اتاقی بالای فروشگاه «دهانِ گشوده» ساختهٔ موریس پیالا، فیلمی دربارهٔ مرگ است؛ اما نه مرگی باشکوه، نمادین یا آراسته به موسیقی و اشکهای تسکینبخش. مونیک در آپارتمانی بالای فروشگاه خانوادگی، روزهای پایانی زندگیاش را با بیماری سرطان میگذراند. شوهرش روژه، پسرش فیلیپ و عروسش ناتالی پیرامون او حضور دارند، اما نزدیکی جسمانیشان به تخت بیمار الزاماً به معنای صمیمیت نیست.
هرکس در قلمرو تنهایی خود باقی مانده و زندگیِ بیرون، با همهٔ عادتها و بیوفاییهایش، همچنان جریان دارد. عنوان فیلم از همان ابتدا به جسمانیتِ بیپردهٔ مرگ اشاره میکند: دهانی که دیگر توان سخن گفتن و خوردن ندارد و به تصویری خام و هولناک بدل میشود. پیالا به جای آنکه مرگ را به استعارهای لطیف تبدیل کند، آن را همچون واقعیتی مادی و روزمره پیش چشم میگذارد.
حاصل، اثری است که تماشاگر را نه با حادثهای بزرگ، بلکه با حضور ممتدِ بیماری و فرسودگی روبهرو میکند. روایتِ کمحادثه و زندگیِ ناتمام فیلم در معنای متعارف، بر گرهافکنی و پیشرفت داستانی تکیه ندارد. از همان آغاز، وضعیت اصلی روشن است و روایت بیشتر به مشاهدهٔ روزها، دیدارها و فاصلههای میان اعضای خانواده میپردازد.
این انتخاب ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار رخدادهای پیدرپی دارند، کند یا حتی کشدار جلوه کند؛ بااینحال، همین کمحادثهبودن با تجربهٔ زیستن در کنار بیماری سازگار است. زمان در چنین موقعیتی نه به شکل دقایق پرهیجان، بلکه به صورت انتظار، تکرار و مراقبت میگذرد. فیلم بهجای آنکه هر صحنه را به نقطهٔ اوج برساند، در موقعیتهای ظاهراً معمولی مکث میکند.
« مونیک در آپارتمانی بالای فروشگاه خانوادگی، روزهای پایانی زندگیاش را با بیماری سرطان میگذراند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آدمها مینشینند، حرف میزنند، از اتاقی به اتاق دیگر میروند یا به کارهای عادی خود بازمیگردند. این رخدادهای کوچک، بیش از آنکه روایت را جلو ببرند، نشان میدهند که چگونه زندگی عادی و رنجِ استثنایی در کنار هم قرار میگیرند. کسی که در حال مرگ است در مرکز خانه حضور دارد، اما جهان اطرافش از حرکت بازنمیایستد.
خانوادهای کنار هم، اما دور از یکدیگر هستهٔ عاطفی فیلم نه صرفاً بیماری مونیک، بلکه ناتوانی خانواده در برقراری رابطهای صادقانه است. روژه و فیلیپ، هرکدام به شیوهای متفاوت، از مواجههٔ مستقیم با رنج فاصله میگیرند و به زندگی بیرون از اتاق بیمار پناه میبرند. این رفتار را فیلم نه با محکومیتی سادهانگارانه مینگرد و نه میکوشد آن را به نشانهٔ بیعاطفگیِ محض بدل کند.
آدمها ممکن است کنار تخت بیمار باشند و درعینحال ندانند چگونه باید حضور داشته باشند؛ ممکن است مراقبت کنند، اما از بیان محبت عاجز بمانند. ناتالی نیز تنها شاهدِ بیماری مادرشوهرش نیست. نگرانی او از آینده و از امکان تکرار همین سرنوشت، لایهای دیگر به فضای فیلم میافزاید. بیماریِ مونیک در خانه محصور نمیماند؛ به پرسشی دربارهٔ بدن، زمان و آیندهٔ نزدیکانش تبدیل میشود.
در این خانواده، عشق نه غایب است و نه بهآسانی قابلبیان. بیشتر به شکل خلأ، وظیفه، دلخوری یا سکوت احساس میشود؛ گویی اعضا چیزی را به هم بدهکارند، اما زبان یا توان پرداخت آن را ندارند. واقعگراییِ بیتسلی یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، نگاه بیپردهاش به بیماری و زوال جسمانی است.
« آدمها مینشینند، حرف میزنند، از اتاقی به اتاق دیگر میروند یا به کارهای عادی خود بازمیگردند. »
شخصیتها و اجرا
پیالا از تماشاگر نمیخواهد صرفاً با شخصیتها همدردی کند؛ او او را در برابر جزئیاتی قرار میدهد که سینمای احساساتی معمولاً نرم یا حذفشان میکند. بدن بیمار به موضوعی زیبا و دور از دسترس تبدیل نمیشود. ناتوانی، ضعف و دشواریِ حضور در کنار کسی که رو به خاموشی میرود، بخشی از تجربهٔ تماشای فیلماند.
بااینحال، این صراحت به معنای بیاحساسیِ فیلم نیست. برعکس، پرهیز از دستکاری عاطفی باعث میشود تأثر بهتدریج و از دل موقعیت شکل بگیرد. فیلم موسیقی یا گفتوگوهای پرشور را به ابزار تحمیلِ اندوه بدل نمیکند؛ به تماشاگر فرصت میدهد سنگینی صحنهها را خودش دریابد. رنج در اینجا به شکل یک لحظهٔ نمایشی و رهاییبخش ظاهر نمیشود، بلکه در تداومِ مراقبت، سکوت و ناتوانی رسوب میکند.
همین خشکیِ ظاهری، ضربهٔ عاطفی اثر را ماندگارتر میسازد. بازیها و کارگردانیِ مشاهدهگر بازیها از همان جنس واقعگراییِ فیلم پیروی میکنند. بازیگران کمتر میکوشند احساسات را توضیح دهند و بیشتر اجازه میدهند که عاطفه در مکثها، حرکات کوچک و طرزِ حضورشان آشکار شود. مونیک مِلانان در نقش زنی که بهتدریج از توان معمولِ ارتباط محروم میشود، حضوری دردناک و خویشتندار دارد.
فیلیپ لئوتار و اوبر دشان نیز بهجای تبدیل شخصیتهایشان به نمونههایی ساده از «پسر بیتفاوت» یا «شوهر خطاکار»، آدمهایی متناقض و گاه ناخوشایند را مجسم میکنند. ناتالی بایه نیز نگرانی و فاصلهٔ شخصیتش را بیآنکه به واکنشهای پررنگ و توضیحی متوسل شود، منتقل میکند. کارگردانیِ پیالا به این بازیها مجال میدهد تا از پیشبینیپذیری بگریزند.
« بدن بیمار به موضوعی زیبا و دور از دسترس تبدیل نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او بهجای آنکه صحنهها را با تدوینی پرشتاب مرتب کند، اغلب اجازه میدهد موقعیت ادامه پیدا کند و لحظههای نامطمئن و ناتمام در قاب باقی بمانند. دوربین در چنین رویکردی بیشتر ناظر است تا راهنمای تماشاگر: احساسات را برچسب نمیزند و معنای هر رفتار را از پیش تعیین نمیکند. نتیجه، نوعی نزدیکیِ ناراحتکننده است؛ گویی تماشاگر در اتاق حضور دارد، بیآنکه بتواند کاری برای تغییر وضعیت انجام دهد.
فضا، قاب و صدای روزمرگی آپارتمان بالای فروشگاه، فضایی محدود و انباشته از زندگی روزانه است. همین مکانِ خانوادگی، با راهروها و اتاقهایش، به ظرفی برای همنشینیِ امور عادی و وضعیتِ بحرانی بدل میشود. بیمار نه در فضایی جدا و آیینی قرار گرفته، بلکه در خانهای است که کار و زندگی در آن ادامه دارد.
این پیوند میان خانه و فروشگاه، میان مراقبت و معاش روزمره، به فیلم کمک میکند مرگ را از قلمروِ رویدادهای استثنایی بیرون بکشد. فیلمبرداریِ نستور آلمندروس نیز با پرهیز از جلوهگری، با این جهان همخوان است. قابها بهجای آنکه رنج را زیبا و تماشایی کنند، بر دوامِ موقعیت تأکید میگذارند.
صداها و سکوتها نیز در همین بافت اهمیت دارند: گاهی چیزی که گفته نمیشود، از گفتوگویی مستقیم سنگینتر است. موسیقیِ اپراییِ موتسارت در کنار این زندگیِ زمینی، تضادی ظریف ایجاد میکند؛ زیباییِ موسیقی با خشونتِ جسمانیِ بیماری یکی نمیشود، بلکه فاصلهٔ میان نظم هنری و بینظمیِ رنج را محسوستر میسازد.
« فضا، قاب و صدای روزمرگی آپارتمان بالای فروشگاه، فضایی محدود و انباشته از زندگی روزانه است. »
قوتها و کاستیها
ریتمِ دشوار و سردیِ اثر ویژگیهایی که فیلم را از آثار مرسومِ ملودرام جدا میکنند، ممکن است برای برخی تماشاگران به نقطهضعف بدل شوند. روایت آرام و کمحادثه است و گاه چنان در مکثها میماند که تمرکز تماشاگر را میآزماید. فیلم نه برای هر صحنه ضرباهنگی تازه میسازد و نه برای کاهش تلخی، لحظههای سبکتری را بهطور منظم وارد روایت میکند.
در نتیجه، حسِ سنگینی میتواند یکنواخت شود و فاصلهٔ عاطفیِ دوربین برای بعضیها به سردیِ بیش از اندازه بینجامد. اما این سردی را نباید با بیاعتنایی یکی گرفت. پیالا بهجای عرضهٔ تسلیِ آماده، محدودیتِ تماشاگر و شخصیتها را حفظ میکند: هیچکس دقیقاً نمیداند چه بگوید یا چگونه کمک کند.
البته این رویکرد نیز بیهزینه نیست؛ بعضی صحنهها بیش از آنکه به کشف تازهای برسند، بر حسِ درماندگیِ پیشین میافزایند. بااینهمه، اگر تماشاگر ریتم فیلم را بپذیرد، کندیِ آن به بخشی از تجربهٔ انتظار بدل میشود، نه صرفاً مانعی بر سر راه داستان. جمعبندی «دهانِ گشوده» فیلمی آسان یا دلگرمکننده نیست، اما صداقتش در مواجهه با بیماری و مرگ تأثیری عمیق برجای میگذارد.
موریس پیالا بهجای ساختن ملودرامی اشکبرانگیز، خانهای را نشان میدهد که در آن بیماری بر همهچیز سایه انداخته، بیآنکه زندگیِ روزمره کاملاً متوقف شود. خانواده کنار هم جمع شدهاند، اما نزدیکیِ فیزیکیشان شکافهای عاطفی را از میان نمیبرد؛ محبت هست، ولی راهی روشن برای بیانش پیدا نمیشود.
« روایت آرام و کمحادثه است و گاه چنان در مکثها میماند که تمرکز تماشاگر را میآزماید. »
جمعبندی
کندی و فضای سرد فیلم ممکن است برای همه پذیرفتنی نباشد، و روایتِ تأملیاش گاه به فرسودگی نزدیک میشود. در عوض، همین پرهیز از اوجگیریِ ساختگی است که نگاه اثر را متمایز میکند. فیلم مرگ را نه معمایی برای حلکردن، بلکه واقعیتی میبیند که آدمها باید در حضورش بمانند؛ گاهی با مراقبت، گاهی با گریز، و اغلب با ناتوانی از گفتنِ آنچه احساس میکنند.
« کندی و فضای سرد فیلم ممکن است برای همه پذیرفتنی نباشد، و روایتِ تأملیاش گاه به فرسودگی نزدیک میشود. »



ثبت دیدگاه