نقد و بررسی
نقد کراپسی (Cropsey) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که راهش را به واقعیت باز میکند «کراپسی» با تصویری آشنا از ترسهای کودکی آغاز میشود: موجودی مبهم که در جنگلها و ویرانهها پنهان است و بزرگترها نامش را برای بازداشتن بچهها از رفتن به جاهای خطرناک بر زبان میآورند. برای دو فیلمساز، جاشوا زِمن و باربارا برانکاچیو، این افسانه بخشی از خاطرات استتنآیلند است؛ جایی که روایتهای محلی دربارهٔ کراپسی با محوطهٔ متروک بیمارستان ویلوبروک گره خورده بودند.
اما مستند از همان ابتدا فقط قصد بازگویی یک افسانه را ندارد. ناپدیدشدن چند کودک و پیوند احتمالی آن با آندره رند، کارمند پیشین ویلوبروک، مسیر فیلم را از قصهٔ عامیانه به پروندهای واقعی میکشاند. این جابهجایی، هم موتور اصلی کنجکاوی فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از نارضایتی احتمالی تماشاگرانی که انتظار اثری عمدتاً دربارهٔ خود افسانه را دارند.
زِمن و برانکاچیو این دو قلمرو را به هم پیوند میزنند، اما قرار نیست آنها را کاملاً یکی کنند. از قصهٔ شبانه تا پروندهٔ جنایی شروع فیلم در ساختن فضای رازآلود موفق است، زیرا افسانهٔ کراپسی را نه همچون یک داستان مستقل، بلکه همچون بخشی از حافظهٔ جمعی یک محله معرفی میکند. ترس در اینجا از هیولایی خیالی نمیآید؛ از مکانی واقعی، خاطرهای مشترک و شایعههایی سرچشمه میگیرد که نسلبهنسل تغییر کردهاند.
فیلم از همین تناقض بهره میبرد: قصهای که شاید برای ترساندن کودکان ساخته شده، ناگهان در کنار ناپدیدشدنهای واقعی قرار میگیرد و دیگر نمیتوان آن را با آسودگی به خیالپردازی نسبت داد. بااینحال، افسانه خیلی زود جای خود را به تحقیق دربارهٔ رند و پروندههای مرتبط میدهد. این تغییر، از نظر روایی منطقی است؛ چون برای سنجیدن نسبت افسانه با واقعیت باید سراغ رخدادهای واقعی رفت.
« اما مستند از همان ابتدا فقط قصد بازگویی یک افسانه را ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم در این گذر، بخشی از وعدهٔ آغازین خود را کنار میگذارد. تماشاگر ممکن است گمان کند با مستندی دربارهٔ شکلگیری و دگرگونی یک اسطورهٔ محلی روبهروست، حال آنکه بخش عمدهٔ اثر به بازسازی پرونده و پرسش از نقش رند اختصاص پیدا میکند. این تفاوت میان انتظار و مسیر واقعی فیلم، ضعف سادهای نیست؛ تنشی است که تجربهٔ تماشا را دوپاره میکند.
استتنآیلند؛ جغرافیای ترس مکان در «کراپسی» فقط پسزمینهای برای گفتوگوها نیست. استتنآیلند با جنگلها، ساختمانهای متروک و محوطهٔ ویلوبروک به یکی از شخصیتهای اصلی مستند بدل میشود. ویرانهها در قاب فیلم حامل تاریخ و شایعهاند: آنها هم یادآور مؤسسهای واقعی با گذشتهای تلخاند و هم فضایی مناسب برای زایش روایتهای وهمآلود.
ویلوبروک، که زمانی مرکز نگهداری افراد دارای معلولیت ذهنی بود، بهواسطهٔ گزارشهای افشاگرانهٔ تلویزیونی دربارهٔ شرایط نامناسبش در حافظهٔ عمومی جای گرفته بود؛ پس تصویر خرابههایش در فیلم تنها کارکرد ترسناک ندارد و به بار تاریخی و اجتماعی نیز آغشته است. بازگشت فیلمسازان به این مکانها، فاصلهٔ میان خاطرهٔ کودکی و مشاهدهٔ بزرگسالانه را آشکار میکند.
دوربین دستی و حرکت در فضاهای تاریک گاه حالوهوای فیلم ترسناک پیدا میکند، بیآنکه اثر از قالب مستند بیرون برود. این صحنهها بیش از آنکه اطلاعات تازهای دربارهٔ پرونده عرضه کنند، نشان میدهند که چرا مکان میتواند به ظرف ترس جمعی تبدیل شود. بناهای خالی و راهروهای تاریک در اینجا تنها «ترسناک» نیستند؛ هر صدای مبهم و هر گوشهٔ تاریک، تصویرهایی را فعال میکند که جامعه پیشتر ساخته است.
« اما فیلم در این گذر، بخشی از وعدهٔ آغازین خود را کنار میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
پروندهای که پاسخهای قطعی نمیدهد مرکز ثقل بخش تحقیقی فیلم، آندره رند است؛ مردی واقعی که با ناپدیدشدن کودکان پیوند خورده و در پروندهٔ جنیفر شوایگر محکوم شده بود. مستند برای بررسی این پیوند، سراغ کسانی میرود که از زوایای گوناگون با پرونده آشنا بودهاند: مأموران، خبرنگاران، نزدیکان کودکان و افرادی که در جستوجوها حضور داشتهاند.
این تنوع، به فیلم حس تحقیق میدهد، اما بهتنهایی به معنای قطعیت نیست. گفتوگوها گاه اطلاعات را کنار هم میگذارند و گاه نشان میدهند که خاطرات، برداشتها و فرضیهها چگونه بر هم اثر میگذارند. نقطهٔ قوت مستند در این است که ابهام را بهسرعت با پاسخهای ساده از میان نمیبرد. چهره و رفتار نامتعارف یک مظنون ممکن است بهسادگی او را در ذهن عمومی به هیولایی افسانهای تبدیل کند؛ اما فیلم، دستکم در بهترین لحظاتش، یادآور میشود که تصویر عمومی و شواهد اثباتشده یک چیز نیستند.
همین فاصله، موضوعی اخلاقی نیز پیش میکشد: آیا جامعه برای تحمل ناپدیدشدن کودکان و بیپاسخماندن پرسشها به شخصیتی واحد نیاز دارد تا همهٔ ترسها و خشمها را بر او متمرکز کند؟ «کراپسی» از تماشاگر میخواهد این نیاز به قطعیت را زیر سؤال ببرد، نه اینکه صرفاً از هیجان پرونده لذت ببرد. مرز باریک میان تحقیق و گمانهزنی ساختار مستند از کنار هم نشاندن روایتهای متضاد و مواد آرشیوی نیرو میگیرد، ولی همین روش گاهی لغزنده میشود.
وقتی شواهد محدودند، اظهار نظرهای مصاحبهشوندگان ممکن است بیش از اندازه سنگین جلوه کنند؛ بهویژه اگر تدوین، فضای رازآلود را تقویت کند. در چنین لحظاتی تماشاگر باید از خود بپرسد که کدام بخش از گفتهها مستند به مدرک است و کدام بخش برداشت، خاطره یا حدس. این پرسش بهخودیخود ارزشمند است، اما فیلم همیشه مرز میان این سطوح را به روشنی کافی مشخص نمیکند.
« این تنوع، به فیلم حس تحقیق میدهد، اما بهتنهایی به معنای قطعیت نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از این رو، «کراپسی» را نباید گزارشی کاملاً خنثی و بیواسطه پنداشت. دوربین، ترتیب اطلاعات و انتخاب مصاحبهشوندگان، همگی در شکلدادن به برداشت مخاطب نقش دارند. برخی صحنهها با تأکید بر شباهت رند به تصویر عامیانهٔ کراپسی، خطر آن را دارند که ظاهر و هالهٔ شوم یک فرد جای ارزیابی دقیق پرونده را بگیرد.
ارزش فیلم در این نیست که برای هر پرسش پاسخی نهایی میسازد، بلکه در این است که توجه را به سازوکار ساختهشدن یک «هیولای واقعی» جلب میکند—و در عین حال باید پذیرفت که خود مستند نیز از ابزارهای دراماتیک برای زنده نگهداشتن این تصویر بهره میبرد. تعلیق، ریتم و میزان ترس از نظر لحن، فیلم میان مستند جنایی و وحشت روانشناختی حرکت میکند.
تصاویر تاریک، صدای محیط و سرککشیدن در فضاهای متروک، حس خطر میآفرینند؛ اما این ترس بیشتر از جنس انتظار و ناآرامی است تا شوکهای پیاپی. کسانی که به دنبال مستندی پرحادثه یا اثری با وحشت آشکار هستند، ممکن است فیلم را کماثرتر از انتظار بیابند. تعلیق آن عمدتاً از پرسشها میآید: چه چیزی واقعاً رخ داده، چه چیزی به شایعه بدل شده و چرا برخی روایتها در ذهن جامعه ماندگارتر از دیگر روایتها شدهاند؟
ریتم فیلم نیز با همین دوگانگی شکل میگیرد. بخشهای مربوط به جستوجوی مکانی و خاطرهٔ افسانهای میتوانند بسیار گیرا باشند، درحالیکه مصاحبهها و شرح جزئیات پرونده برای برخی تماشاگران طولانی به نظر میرسند. مستند گاهی اطلاعات را به شکلی عرضه میکند که بهجای پیشبردن پیوستهٔ روایت، پرسشهای تازهای میسازد.
« از این رو، «کراپسی» را نباید گزارشی کاملاً خنثی و بیواسطه پنداشت. »
قوتها و کاستیها
این ویژگی ممکن است به تعلیق کمک کند، اما همزمان از تمرکز عاطفی اثر بکاهد. در نتیجه، «کراپسی» بیش از آنکه فیلمی برای ترساندن بیوقفه باشد، مستندی دربارهٔ ماندگاری ترس و دشواری دانستن حقیقت است. جمعبندی «کراپسی» در برخورد میان افسانهٔ شهری، پروندهٔ جنایی و حافظهٔ جمعی جذابیت اصلی خود را مییابد.
فیلم با شروعی کنجکاویبرانگیز، فضای محلی و ویرانههای ویلوبروک را به تصویرهایی فراموشنشدنی بدل میکند؛ سپس با حرکت به سوی پروندهٔ آندره رند، پرسشهای دشوارتری دربارهٔ شواهد، شایعه و میل جامعه به یافتن مقصر پیش میکشد. همین حرکت، برای تماشاگر مشتاقِ شناخت بیشتر خود افسانه ممکن است ناامیدکننده باشد، و گاه تأکید بر فضای رازآلود، مرز میان مدرک و حدس را کدر میکند.
بااینهمه، فیلم بهجای آنکه همهچیز را در قالب روایتی مرتب و اطمینانبخش تحویل دهد، مخاطب را با ابهامهایی جدی روبهرو میسازد. ارزش آن بیش از پاسخدادن، در نشاندادن این نکته است که چگونه یک افسانه میتواند بر واقعیت سایه بیندازد—و چگونه واقعیت، بهنوبهٔ خود، افسانه را تغییر میدهد.
« این ویژگی ممکن است به تعلیق کمک کند، اما همزمان از تمرکز عاطفی اثر بکاهد. »



ثبت دیدگاه