نقد و بررسی
نقد توی نوزدهمین زندگیم میبینمت (See You in My 19th Life) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایده و بنای روایی «See You in My 19th Life» از فرضی فانتزی بهره میگیرد که ظرفیتش فراتر از یک معمای سرگرمکننده است: بان جیاوم خاطرات زندگیهای پیشین خود را به یاد دارد و پس از پایان ناگهانی زندگی هجدهمش، میخواهد در زندگی تازهاش دوباره به مون سوها برسد؛ پسری که در گذشته با او پیوندی عمیق داشته است.
این premise از همان ابتدا پرسشی عاطفی و فلسفی پیش میکشد: اگر گذشته را فراموش نکنیم، آیا عشق را دوباره انتخاب میکنیم یا صرفاً در پی بازسازی چیزی ازدسترفته میرویم؟ سریال بهجای آنکه تناسخ را فقط ابزار غافلگیری بداند، آن را به نیرویی تبدیل میکند که بر هویت، سوگ و امکان آغاز دوباره سایه میاندازد.
روایت، در اصل، قصهی بازگشت است؛ اما نه بازگشت ساده به یک رابطه. جیاوم باید با آدمهایی روبهرو شود که او را نمیشناسند، درحالیکه خودش خاطرات مشترکشان را با جزئیاتی روشن به دوش میکشد. همین نابرابری در دانستن، موقعیتهایی میسازد که هم لطافت عاشقانه دارند و هم اندوهی زیرپوستی. سریال در بهترین لحظههایش اجازه میدهد این تناقض بهتدریج در رفتار و نگاه شخصیتها آشکار شود، نه آنکه همهچیز را فوراً به توضیحی صریح فروبکاهد.
گذشته بهمثابه بار عاطفی خاطرات زندگیهای پیاپی برای جیاوم گنجی بیدردسر نیستند. انباشت زمان و تجربه به او دانشی میدهد که دیگران ندارند، اما همزمان فاصلهای میان او و جهان پیرامونش ایجاد میکند. او در هر زندگی با آدمهایی تازه روبهرو میشود، ولی خودش حامل رد رابطههایی است که دیگران به یاد نمیآورند.
« روایت، در اصل، قصهی بازگشت است؛ اما نه بازگشت ساده به یک رابطه. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از این منظر، فانتزی سریال بیش از آنکه دربارهی عمرهای متعدد باشد، دربارهی تنهاییِ کسی است که گذشتهاش هرگز واقعاً گذشته نمیشود. این ایده زمانی اثرگذارتر است که قصه از سوگ فاصله نمیگیرد. فقدان در این مجموعه رویدادی گذرا نیست که با شکلگیری عشقی تازه محو شود؛ خاطرهی فقدان در انتخابها و واکنشها باقی میماند.
بااینحال، سریال همیشه به اندازهی ظرفیت ایدهاش درنگ نمیکند. گاه رخدادها یا پیوندهای میان شخصیتها به زبان توضیح بیان میشوند، درحالیکه سکوت، مکث یا یک رفتار کوچک میتوانست بار احساسی بیشتری منتقل کند. این صراحت، فهم داستان را آسان میسازد، اما از ظرافت بعضی لحظهها میکاهد. بان جیاوم و اجرای نقش اصلی بان جیاوم شخصیتی استثنایی، پرتحرک و دشوار برای مهار در قالبهای معمول عاشقانه است.
آگاهی او از زندگیهای گذشته، اعتمادبهنفس و جسارتی به رفتارش میدهد که میتواند هم جذاب باشد و هم دیگران را غافلگیر کند. شین ههسون با حضوری پرانرژی، این ویژگی را به شخصیتی زنده بدل میکند؛ بازی او به جیاوم کنجکاوی و شوخطبعی میبخشد، بیآنکه وجه عاطفی ماجرا را کاملاً کنار بزند.
او در تغییر از سرزندگی به اندوه نیز توانمند است و همین جابهجایی، شخصیت را از یک قهرمان فانتزی یکبعدی دور میکند. بااینهمه، جسارت مداوم جیاوم گاهی بیش از اندازه بر شخصیت غلبه میکند. او معمولاً میداند چه میخواهد و با اطمینان به سوی آن میرود؛ در نتیجه، فرصت کمتری برای دیدن تردید، ترس یا آسیبپذیری حقیقیاش باقی میماند.
« این ایده زمانی اثرگذارتر است که قصه از سوگ فاصله نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
تناقض مهم شخصیت ــ زنی که خاطراتی بسیار گسترده دارد اما همچنان باید در اکنون زندگی کند ــ میتوانست بستر کشمکش درونی پررنگتری باشد. هرگاه سریال به این شکاف نزدیک میشود، جیاوم عمق بیشتری پیدا میکند؛ هرگاه آن را با جسارت و شوخی میپوشاند، بخشی از پیچیدگی شخصیت کمرنگ میشود. رابطهی جیاوم و سوها رابطهی مرکزی سریال از این جهت دلنشین است که بر شناختی نابرابر بنا شده: جیاوم میداند سوها چه کسی بوده و چه جایگاهی در زندگی پیشینش داشته، اما او باید از نو با زنی آشنا شود که برایش هم آشناست و هم غریبه.
این وضعیت به عاشقانه گرمایی خاص میدهد؛ کشش میان آن دو صرفاً حاصل برخوردهای تصادفی نیست، بلکه با حافظه، دلتنگی و میل به مراقبت گره خورده است. آهنگ عاطفی این رابطه در بخشهایی خوب شکل میگیرد، بهویژه هنگامی که رفتارهای کوچک جای اعترافهای بزرگ را میگیرند. سوها با سکوت و اندوه خود نقطهی مقابل پرتحرکی جیاوم است و این تضاد به رابطهشان رنگ میدهد.
بااینحال، شیمی دو شخصیت همیشه فرصت رشد تدریجی پیدا نمیکند. بعضی احساسها سریعتر از آنچه موقعیتها اقتضا میکنند تثبیت میشوند؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است پیش از آنکه فرایند نزدیکی را کاملاً لمس کند، با نتیجهی عاطفی آن روبهرو شود. مکث بیشتر بر تردیدهای سوها و مرز میان خاطره و عشقِ اکنون، میتوانست این پیوند را باورپذیرتر کند.
شخصیتهای پیرامونی و جهان رابطهها سریال فقط به زوج اصلی محدود نمیماند و تلاش میکند نشان دهد که خاطرات جیاوم بر شبکهای از رابطهها اثر میگذارند. شخصیتهایی چون یون چووون و ها دویون، هرکدام وجه دیگری از دلبستگی، وفاداری و دشواریِ فهم دیگری را وارد قصه میکنند. حضور آنان کمک میکند مسئلهی زندگیهای پیشین به پرسشی خصوصی میان دو عاشق تقلیل نیابد؛ گذشته میتواند بر دوستی و خانواده نیز سایه بیندازد، حتی اگر همهی افراد درگیر از علت آن آگاه نباشند.
« سوها با سکوت و اندوه خود نقطهی مقابل پرتحرکی جیاوم است و این تضاد به رابطهشان رنگ میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، پرداخت شخصیتهای فرعی در همهی بخشها یکسان نیست. برخی از آنان بیشتر در خدمت پیشبرد مسیر جیاوم و سوها قرار میگیرند تا آنکه مسیر عاطفی مستقل و کاملاً پروردهای داشته باشند. گاه سریال بهسرعت میان داستانهای فرعی حرکت میکند و مجال کافی برای شکلگیری تدریجی پیوندها نمیدهد.
در نتیجه، جهان قصه هرچند پر از رابطه و احساس است، همیشه به عمق یکسانی دست نمییابد. لحن، ضرباهنگ و اجرای بصری «See You in My 19th Life» میان فانتزی، عاشقانه، کمدی و سوگ در رفتوآمد است. این ترکیب در لحظههای موفق، به قصه انعطاف میدهد: شوخطبعی میتواند از سنگینی غم بکاهد و سپس عاطفه را برجستهتر کند.
اما تعادل میان این لحنها همیشه پایدار نیست. بعضی بخشهای کمدی کنار لحظههای تلخ ناهموار مینشینند و ضرباهنگ احساسی را قطع میکنند؛ گویی سریال هنوز تصمیم نگرفته است که در هر موقعیت تا چه اندازه باید به اندوه یا سبکی مجال دهد. از سوی دیگر، تصویر و فضای بصری مجموعه به ساختن لحظههای صمیمی کمک میکنند.
روایت برای انتقال احساس تنها به گفتوگو متکی نیست و در قاببندیِ دیدارها و فاصلهی میان شخصیتها نیز نشانههایی از نزدیکی یا جدایی میگذارد. بااینحال، گاهی دیالوگها معنایی را که تصویر پیشتر منتقل کرده است دوباره توضیح میدهند. همین تکرار، از ظرافتی میکاهد که در بهترین لحظههای سریال از دل نگاهها و سکوتها سر برمیآورد.
« بااینحال، پرداخت شخصیتهای فرعی در همهی بخشها یکسان نیست. »
قوتها و کاستیها
بازگشت به اکنون و معنای رهایی پرسش بنیادی اثر فقط این نیست که آیا جیاوم میتواند رابطهای را از زندگی پیشین احیا کند؛ مسئله این است که آیا میتواند در میان خاطرات بسیار، برای اکنون نیز جایی باز کند. گذشته هم راهنمای اوست و هم مانعی که اجازه نمیدهد تجربهی تازه را بیواسطه زندگی کند.
از همین رو، داستان امکان تأمل دربارهی هویت را پیدا میکند: آیا ما حاصل خاطرههایمان هستیم، یا میتوانیم از آنها فاصله بگیریم و انتخابی تازه داشته باشیم؟ سریال پاسخهایش را همیشه با ظرافت مطرح نمیکند، اما در این پرسشها از چارچوب یک عاشقانهی معمولی فراتر میرود. هرگاه به مفهوم رهاکردن، وفاداری به اکنون و محدودیت حافظه نزدیک میشود، فانتزیاش معنای عاطفی مییابد.
در مقابل، هرگاه برای روشنکردن مسیر داستان بیش از حد به توضیح مستقیم متوسل میشود، بخشی از ابهام سازنده و چندلایگی این مضمون از بین میرود. جمعبندی «See You in My 19th Life» قصهای گرم و اندوهآلود دربارهی خاطره، دلبستگی و امکان آغاز دوباره است. ایدهی زندگیهای پیاپی به آن ظرفیت عاطفی میدهد و بازی پرانرژی شین ههسون، بان جیاوم را به شخصیتی تماشایی بدل میکند.
رابطهی مرکزی نیز بهواسطهی پیوندش با شناخت و گذشته، صمیمیتی فراتر از کشش ناگهانی پیدا میکند. در برابر این امتیازها، توضیحهای بیش از اندازه مستقیم، اعتمادبهنفس کمابیش پیوستهی قهرمان و شتاب در شکلگیری برخی احساسها مانع میشوند که همهی ظرفیت اثر شکوفا شود. با وجود این ناهمواریها، سریال در بهترین لحظههایش گذشته و حال را نرم به هم میبافد و یادآوری میکند که بهیادآوردن، همیشه همانقدر که پیوند میسازد، بار نیز بر دوش میگذارد.
« گذشته هم راهنمای اوست و هم مانعی که اجازه نمیدهد تجربهی تازه را بیواسطه زندگی کند. »



ثبت دیدگاه