نقد و بررسی
نقد آوازه خوان پابرهنه (Barefoot Diva) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان خیال و استودیو «دیوای پابرهنه» از موقعیتی آغاز میکند که ظرفیت چند مسیر روایی را در خود دارد: خوانندهای، تهیهکنندهای موسیقی و روحی که در فضای استودیوی ضبط با یکدیگر روبهرو میشوند و ناگزیر به همکاری میرسند. این ترکیب، هم وعدهٔ داستانی خیالانگیز را میدهد و هم امکان میسازد تا موسیقی بهجای پسزمینه، جزئی از کنش و پیوند میان شخصیتها باشد.
نقطهٔ قوت ایده در همین آمیزش امر روزمره و نامتعارف است؛ استودیو مکانی آشنا برای آفرینش هنری است، اما حضور روح، مرزهای واقعگرایی را جابهجا میکند. فیلم از این تضاد برای ساختن فضایی نرم و صمیمی بهره میگیرد. خیالپردازی در اینجا قرار نیست به وحشت یا رمزوراز تیره بینجامد؛ بیشتر راهی است برای آنکه شخصیتها در مواجهه با وضعیتی نامعمول، احساسات و خواستههای خود را آشکار کنند.
البته چنین انتخابی مسئولیتی نیز بر دوش روایت میگذارد: هرچه موقعیت نامحتملتر باشد، فیلم باید دقیقتر نشان دهد چرا شخصیتها آن را میپذیرند و چگونه به آن واکنش نشان میدهند. در بخشهایی، این زمینه بهاندازهٔ کافی استوار نمیشود و همین فاصلهای میان ایدهٔ جذاب و باورپذیری دراماتیک پدید میآورد.
لطافت فضا و کارکرد موسیقی حالوهوای دلنشین اثر از مهمترین امتیازهای آن است. فضای داستانی، با تکیه بر نزدیکی و همکاری، از تلخی افراطی فاصله میگیرد و تماشاگر را به جهانی دعوت میکند که در آن حتی رخدادی فراطبیعی میتواند بهانهای برای ارتباط باشد. فیلم در این زمینه بهجای آنکه صرفاً بر شگفتیِ حضور روح تکیه کند، میکوشد آن را درون رابطههای انسانی جای دهد.
« فیلم از این تضاد برای ساختن فضایی نرم و صمیمی بهره میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، لحنی سبک و خوشتماشا است؛ لحنی که برای همراهی با داستان نیازی به تنشهای پیدرپی ندارد. استودیو نیز بستری مناسب برای این فضای عاطفی فراهم میکند. ضبط موسیقی ذاتاً با گوشدادن، تکرار، اصلاح و هماهنگی سروکار دارد؛ فرایندی که میتواند بهخوبی با شکلگیری اعتماد و همکاری میان شخصیتها همنشین شود.
در چنین مکانی، افراد ناچارند نهفقط صدای خود، بلکه صدای دیگری را نیز بشنوند. این ظرفیت استعاری در ایدهٔ فیلم حاضر است، هرچند روایت همیشه آن را تا نهایت دراماتیک خود نمیپروراند. گاه موسیقی بیشتر نشانهٔ فضای داستان است تا نیرویی که تصمیمها و دگرگونیهای شخصیتها را به شکلی عمیق هدایت کند.
بازیها و حضور انسانی شخصیتها بازیها از عواملی هستند که به جهان نسبتاً نامتعارف فیلم گرما میبخشند. شخصیتها در اجراها حسی طبیعی و قابلفهم پیدا میکنند و این طبیعیبودن کمک میکند تا تماشاگر در برابر پیشفرض خیالانگیز قصه مقاومت کمتری داشته باشد. در اثری که بخشی از جذابیتش به رویارویی با امری غیرواقعی وابسته است، باورپذیری بازیگران اهمیتی دوچندان دارد: اگر واکنشها تصنعی باشند، خیالپردازی نیز به ترفندی روایی تقلیل پیدا میکند.
اینجا بازیها، دستکم در سطح کلی، مانع از چنین گسستی میشوند. بااینحال، طبیعیبودن اجرا لزوماً به معنای عمقیافتن شخصیتها نیست. بازیگر میتواند رفتار و احساس لحظهای را پذیرفتنی کند، اما اگر نوشته انگیزهها و تناقضهای درونی را بهقدر کافی نساخته باشد، شخصیت در نهایت در محدودهٔ طرح اولیهٔ خود باقی میماند.
« نتیجه، لحنی سبک و خوشتماشا است؛ لحنی که برای همراهی با داستان نیازی به تنشهای پیدرپی ندارد. »
شخصیتها و اجرا
از همین رو، بازیها در «دیوای پابرهنه» گاه بیش از آنکه حاصل پرداخت دقیق شخصیتها باشند، نقش نیرویی جبرانی دارند: اجراها به لحظهها جان میدهند، اما همیشه نمیتوانند جای خالیِ پیچیدگی در طراحی آدمها را پر کنند. عاشقانهای با تکیهگاه لرزان ضعف برجستهٔ فیلم در بنیان عاشقانهٔ آن آشکار میشود.
رابطهٔ عاطفی دو شخصیت اصلی با موقعیتهایی پیش میرود که گاه نامحتملاند و پیوند میان رخدادها و احساسات بهاندازهٔ کافی محکم نیست. مخاطب ممکن است بپذیرد که شخصیتها در شرایطی غیرعادی قرار گرفتهاند؛ اما پذیرش موقعیت، بهخودیخود، باورکردن تحول عاطفی را تضمین نمیکند. برای آنکه رابطهای اثرگذار شود، باید بتوان دید چگونه شناخت متقابل، اختلافها و لحظات مشترک به نزدیکی میانجامند.
فیلم در این مسیر همیشه فرصت کافی برای ساختن چنین تدریجیای فراهم نمیآورد. در نتیجه، کشش میان دو شخصیت اصلی چنانکه باید نیرومند نمیشود. آنها ممکن است در کنار یکدیگر لحظههایی دلنشین داشته باشند، اما این دلنشینی بهآسانی به شیمی عاطفیِ ماندگار بدل نمیشود. مسئله فقط پیشبینیپذیربودن مسیر رابطه نیست؛ مسئله آن است که برخی نقاط عطف عاطفی، بیشتر به نیاز قصه برای پیشرفتن شباهت دارند تا نتیجهٔ ناگزیر تجربهای که شخصیتها پشت سر گذاشتهاند.
این فاصله، از شدت تأثیر لحظههایی میکاهد که قرار است مخاطب را با رابطه همراه کند. کلیشهها و منطق رفتار شخصیتپردازی اثر در مواردی به الگوهای آشنا تکیه میکند. استفاده از الگوهای شناختهشده بهخودیخود ایرادی ندارد؛ کلیشه زمانی مسئلهساز میشود که فیلم نتواند به آن ویژگی تازهای ببخشد یا آن را در مسیر تحول شخصیت به چالش بکشد.
« عاشقانهای با تکیهگاه لرزان ضعف برجستهٔ فیلم در بنیان عاشقانهٔ آن آشکار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در اینجا، برخی رفتارها و واکنشها بیش از آنکه از فردیت شخصیتها سرچشمه بگیرند، برای ایجاد موقعیتهای موردنیاز داستان به کار میروند. همین امر گاهی منطق درونی روایت را کمرنگ میکند: مخاطب بهجای آنکه از انتخاب شخصیتها احساس ضرورت بگیرد، ممکن است احساس کند قصه آنها را به سمت نتیجهای ازپیشتعیینشده سوق میدهد.
این کاستی در داستانی با عنصر خیال اهمیت بیشتری پیدا میکند. هرچه جهان فیلم از تجربهٔ روزمره فاصله میگیرد، سازوکارهای عاطفی و رفتاری آن باید روشنتر و دقیقتر باشند. خیالپردازی میتواند قواعد معمول را به هم بزند، اما برای آنکه تماشاگر همراه بماند، باید قواعد تازهٔ خود را بسازد و به آنها وفادار باشد.
«دیوای پابرهنه» در ساختن حسوحالی لطیف موفقتر از استوارکردن منطق همهٔ رفتارهاست؛ به همین دلیل، بعضی رخدادها گرچه در لحظه خوشایندند، پس از اندکی تأمل سست به نظر میرسند. ریتم و تجربهٔ تماشا ریتم روان فیلم از امتیازهایی است که تماشای آن را آسان و خوشایند میکند. روایت معمولاً چنان پیش میرود که مخاطب برای پیگیری آن نیازمند صبر طولانی یا رمزگشایی پیچیده نیست.
این روانی با لحن صمیمی اثر تناسب دارد و کمک میکند داستان، با وجود عناصر نامعمولش، سبک و سرگرمکننده باقی بماند. فیلم میداند که قرار نیست همهچیز را به تعلیقی پرتنش تبدیل کند؛ بخش مهمی از جذابیتش در همراهی با حالوهوای شخصیتها و جابهجایی میان لحظههای موسیقایی و عاطفی قرار دارد.
« این کاستی در داستانی با عنصر خیال اهمیت بیشتری پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
اما روانبودن روایت گاهی به بهای شتاب در پرداخت تمام میشود. بعضی رابطهها و تصمیمها برای آنکه باورپذیر شوند، به مکث و انباشت تجربه نیاز دارند. اگر روایت از یک موقعیت به موقعیت بعدی بیدردسر عبور کند، ممکن است فرصت ندهد معنای عاطفی هر مرحله در ذهن تماشاگر تهنشین شود. از این منظر، ریتم فیلم دو لبه دارد: از یک سو مانع ملال است و از سوی دیگر، میتواند همان فرصتهایی را حذف کند که شخصیتها برای عمقیافتن به آن نیاز دارند.
جمعبندی «دیوای پابرهنه» اثری خیالانگیز و صمیمی است که ایدهٔ برخورد موسیقی، همکاری و حضور یک روح را در قالب روایتی سبک و خوشتماشا پیش میبرد. فضای لطیف، بازیهای طبیعی و ریتم روان، تماشای فیلم را دلپذیر میکنند؛ بااینحال، بنیان نامحتمل داستان عاشقانه، کلیشههایی در شخصیتپردازی و کشش ناکافی میان دو شخصیت اصلی، از نیروی عاطفی آن میکاهند.
فیلم بیش از آنکه به سبب پیچیدگی روایی یا تحول عمیق آدمهایش در ذهن بماند، با حالوهوای آرام و ایدهٔ نامتعارف خود جلب توجه میکند. برای مخاطبی که در پی درامی سبک و خیالپردازانه است، تجربهای سرگرمکننده فراهم میآورد؛ اما تماشاگرِ خواهان عاشقانهای پرکشش و شخصیتهایی چندلایه، ممکن است فاصلهای میان ظرفیت ایده و نتیجهٔ نهایی احساس کند.
«دیوای پابرهنه» در نهایت اثری دلنشین اما نابرابر است: لطافتش بیش از استحکام داستانیاش دوام میآورد.
« اما روانبودن روایت گاهی به بهای شتاب در پرداخت تمام میشود. »
ثبت دیدگاه