نقد و بررسی
نقد من یک قاتلم (I'm a Killer) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهٔ جنایت و چهرهٔ قدرت «من قاتلم» ساختهٔ ماچئی پیپژیتسا، فیلمی جنایی و روانشناختی است که از پروندهای واقعی در لهستان دههٔ ۱۹۷۰ الهام میگیرد. محور روایت، یانوش یاسینسکی، کارآگاهی جوان است که مسئولیت هدایت گروهی ویژه برای یافتن قاتلی زنجیرهای را بر عهده میگیرد؛ جنایتکاری که مطبوعات و افکار عمومی او را «خونآشام سیلزی» میخوانند.
اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که معمای اصلیاش صرفاً هویت قاتل نیست. پرسش مهمتر این است که دستگاه قدرت، در فضایی آکنده از ترس و فشار سیاسی، با حقیقت چه میکند و چه کسی بهای پنهانکردن آن را میپردازد. این اثر در سال ۲۰۱۶ ساخته شد و کارگردانی و نگارش آن را پیپژیتسا بر عهده داشت. معمایی که از ادارهٔ پلیس فراتر میرود فیلم در ظاهر از الگوی آشنای تعقیب قاتل زنجیرهای بهره میگیرد: پروندهای دشوار، گروهی مأمور، سرنخهایی پراکنده و مظنونی که بهتدریج در مرکز توجه قرار میگیرد.
بااینحال، «من قاتلم» علاقهٔ کمتری به نمایش پلیسبازی پرتحرک و حل معما از راه کشفهای پیدرپی دارد. تحقیق در اینجا بیشتر بستری است برای نمایش سازوکار تصمیمگیری و فشارهای بیرونی؛ جایی که خواستِ یافتن پاسخ، آرامآرام جای خود را به خواستِ بستن پرونده میدهد. این انتخاب، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم ممکن است برای بخشی از تماشاگران ناامیدکننده باشد.
کسی که انتظار دارد بیشتر زمان فیلم صرف بازجوییها، تحلیل سرنخها و عملیات میدانی شود، احتمالاً از کمرنگبودن وجه پلیسی داستان رضایت کامل نخواهد داشت. در عوض، فیلم میکوشد تنش را از تضاد میان آنچه باید دانسته شود و آنچه مقامهای بالاتر میخواهند اعلام شود بیرون بکشد. به این ترتیب، پروندهٔ جنایی تنها موضوع روایت نیست؛ وسیلهای است برای سنجیدن مرز میان وظیفه، جاهطلبی و مسئولیت.
« اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که معمای اصلیاش صرفاً هویت قاتل نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لهستان کمونیستی؛ فضای بسته و سرد یکی از مؤثرترین عناصر فیلم، بازآفرینی فضای لهستان کمونیستی است. این جهان نه با توضیحهای طولانی دربارهٔ سیاست، بلکه از طریق حسِ محاصره، نظارت و وابستگی آدمها به مقامهای بالادست شکل میگیرد. در چنین فضایی، تصمیم حرفهای هیچگاه کاملاً شخصی نیست: هر انتخاب ممکن است بر موقعیت شغلی، اعتبار عمومی و حتی زندگی خصوصی فرد اثر بگذارد.
پروندهٔ قتلها نیز از این قاعده مستثنا نمیماند و بهجای آنکه صرفاً مسئلهای جنایی باشد، به موضوعی سیاسی و حیثیتی بدل میشود. سردی بصری و تلخی فضا با مضمون فیلم تناسب دارد. جهان داستان جایی نیست که حقیقت در آن با آسودگی بیان شود؛ حقیقت باید از میان دستورها، مصلحتها و خواستههای حکومتی راهی پیدا کند.
همین بافت اجتماعی باعث میشود فشار وارد بر یانوش باورپذیرتر شود: او فقط با یک پروندهٔ پیچیده روبهرو نیست، بلکه در دستگاهی کار میکند که گاه نتیجه را پیش از کاملشدن تحقیق طلب میکند. فیلم در این زمینه تأثیرگذار است، هرچند همهٔ اجزای آن همیشه به یک اندازه سنجیده و یکدست به نظر نمیرسند.
یانوش؛ میان پیشرفت و وجدان یانوش شخصیت محوری فیلم است، اما روایت او را نه قهرمانی بینقص تصویر میکند و نه شروری ازپیشتعیینشده. او جوانی است که فرصتی مهم برای اثبات تواناییهایش به دست آورده و میخواهد از آن استفاده کند. میل به پیشرفت، بهخودیخود نکوهیدنی نیست؛ مسئله آنجاست که این میل در محیطی آمیخته با فشار و پاداشهای سیاسی، بر شیوهٔ داوری او سایه میاندازد.
« لهستان کمونیستی؛ فضای بسته و سرد یکی از مؤثرترین عناصر فیلم، بازآفرینی فضای لهستان کمونیستی است. »
شخصیتها و اجرا
از این رو، کشمکش اصلی فیلم درونی است: یانوش باید میان تردیدهایی که در جریان کار پدید میآیند و تصویری که از موفقیت برای خود ساخته، دست به انتخاب بزند. بازی میروسواف هانیشفسکی در این نقش به فیلم تکیهگاهی محکم میدهد. او تغییرات یانوش را بیشتر از راه مکثها، نگاهها و واکنشهای کنترلشده منتقل میکند تا با اغراقهای آشکار.
شخصیت در ظاهر میکوشد اقتدار یک مأمور مصمم را حفظ کند، اما زیر این سطح، تزلزل و نیاز به تأیید دیده میشود. اجرای او کمک میکند جاهطلبی یانوش به مفهومی انتزاعی محدود نماند و به ضعفی انسانی تبدیل شود؛ ضعفی که تماشاگر میتواند هم آن را درک کند و هم از پیامدهایش بیم داشته باشد. مظنون، قربانیِ تردیدها وِسواف کالیتسکی، مظنون پرونده، مرکز ثقل دیگری برای تنش فیلم است.
روایت او را به نشانهای ساده از بیگناهی یا گناه تبدیل نمیکند؛ حضورش موقعیتی میسازد که در آن، یقین رسمی و تردید انسانی پیوسته با یکدیگر برخورد میکنند. آرسادیوش یاکوبیک با حضوری سنگین و کمحرف، به این شخصیت کیفیتی چندپهلو میبخشد. همین ابهام مانع میشود که تماشاگر بهآسانی از بیرون ماجرا حکم صادر کند یا گمان کند پرونده فقط با دنبالکردن چند نشانهٔ آشکار حل خواهد شد.
در کنار او، شخصیتهای نزدیک به یانوش و کالیتسکی نیز یادآور میشوند که تبعات یک پروندهٔ عمومی به اتاق بازجویی محدود نمیماند. تصمیمهای حرفهای به زندگی خانوادگی نفوذ میکنند و اطرافیان را در معرض پیامدهایی قرار میدهند که خود در شکلگیریشان نقشی نداشتهاند. فیلم در ترسیم این حاشیهها گاه فشرده عمل میکند، اما همین ارتباط میان کار و زندگی خصوصی، داستان را از یک معمای جنایی صرف دور میسازد.
« بازی میروسواف هانیشفسکی در این نقش به فیلم تکیهگاهی محکم میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کالیتسکی فقط بخشی از پرونده نیست؛ حضور او آزمونی برای توانایی یانوش در تشخیص تفاوت میان «مظنون بودن» و «گناهکار بودن» است. ریتم، موسیقی و ناهماهنگیهای آغازین یکی از کاستیهای محسوس فیلم، شتاب بخشهایی از نیمساعت نخست است. تدوین تند، ورود سریع شخصیتها و پیشبرد فشردهٔ رخدادها به داستان انرژی میدهد، اما فرصت کافی برای جاافتادن موقعیت و شکلگیری تدریجی فضای آن باقی نمیگذارد.
تماشاگر ممکن است هنوز در حال آشنایی با جهان فیلم باشد که روایت وارد مرحلهٔ بعدی شده است. در نتیجه، بعضی اطلاعات و روابط بهجای آنکه در روند طبیعی درام تثبیت شوند، با سرعت از برابر چشم میگذرند. انتخاب موسیقی و شیوهٔ برشزدن نیز در آغاز ممکن است با انتظار از یک درام جنایی تلخ هماهنگ به نظر نرسد.
موسیقی جَز و تدوین پرشتاب، حالوهوایی متفاوت میسازند؛ گویی فیلم برای مدتی میان دو لحن سرگردان است. پس از گذشت حدود نیمساعت، ریتم جدیتر و فضای اثر منسجمتر میشود، اما این تغییر میتواند برای برخی تماشاگران کمی دیر اتفاق بیفتد. حتی در ادامه نیز انتظارِ صحنههای فراوانِ تحقیق پلیسی برآورده نمیشود.
این کمبود لزوماً نقصی در ایدهٔ فیلم نیست، اما فاصلهای میان توقع ژانری و مسیری که اثر انتخاب میکند پدید میآورد. تعلیق اخلاقی و حدود واقعگرایی تعلیق فیلم بیش از آنکه از خطر لحظهای یا غافلگیریهای پیدرپی بیاید، حاصل تردید اخلاقی است. پرسش پیوسته این است که شخصیتها تا کجا حاضرند برای رسیدن به نتیجه، چشم بر ابهامها ببندند.
« ریتم، موسیقی و ناهماهنگیهای آغازین یکی از کاستیهای محسوس فیلم، شتاب بخشهایی از نیمساعت نخست است. »
قوتها و کاستیها
الهام اثر از رویدادهای واقعی به این پرسش وزن بیشتری میدهد، اما فیلم به بازسازی خنثای یک پرونده بسنده نمیکند؛ آن را از دریچهٔ فشارهای نهادی و ضعفهای انسانی بازمیخواند. بنابراین، جذابیتش در دانستن جزئیات جنایت خلاصه نمیشود، بلکه در مشاهدهٔ فرایندی است که طی آن، حقیقت ممکن است زیر بار منفعت و شتاب اداری تغییر شکل دهد.
البته همین تمرکز بر کشمکش اخلاقی گاهی به بهای کمجانشدن روند تحقیق تمام میشود. برخی تماشاگران ممکن است بخواهند روند کشف سرنخها با جزئیات بیشتری پیش برود و فیلم زمان بیشتری برای آزمودن احتمالهای مختلف کنار بگذارد. با این همه، اثر با دوری از نمایش مکرر خشونت و توجه به اثر آن بر آدمها، تصمیم میگیرد از هیجان سطحی فاصله بگیرد.
جنایت را نه بهعنوان منظرهای تماشایی، بلکه بهعنوان زخمی اجتماعی و آزمونی برای نهادهای مسئول به تصویر میکشد. جمعبندی «من قاتلم» در بهترین لحظههایش درامی تلخ دربارهٔ مسئولیت و سازش است؛ فیلمی که پروندهٔ یک قاتل زنجیرهای را به پرسشی دربارهٔ قدرت، جاهطلبی و فرسایش وجدان گره میزند.
فضای سرد لهستان کمونیستی، بازی باورپذیر هانیشفسکی و ابهام پیرامون مظنون، به آن نیرویی جدی میبخشند. در برابر این قوتها، آغاز شتابزده، ناهماهنگی نسبی موسیقی و تصویر و کمبود صحنههای کارآگاهی ممکن است از لذت تماشای برخی مخاطبان بکاهد. بااینحال، ارزش اصلی اثر در حل یک معما به شیوهٔ سرگرمیهای جنایی معمول نیست؛ در این است که نشان میدهد گاهی خطرناکترین پرسش، نه «قاتل کیست؟»، بلکه این است که چه کسی و به چه بهایی حق دارد پاسخ را تعیین کند.
« البته همین تمرکز بر کشمکش اخلاقی گاهی به بهای کمجانشدن روند تحقیق تمام میشود. »
ثبت دیدگاه