نقد و بررسی
نقد ۹ آهنگ (9 Songs) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه و ایدهٔ مرکزی «۹ ترانه» ساختهٔ مایکل وینترباتم، فیلمی کمحجم و تجربهگراست که قصهگویی متعارف را کنار میگذارد و رابطهای عاشقانه را از راه دو قلمرو متضاد بازمیسازد: ازدحام کنسرتهای راک و خلوت بدنها در فضای خصوصی. مت، یخچالشناس جوانی که در جنوبگان کار میکند، به رابطهاش با لیزا بازمیگردد؛ دانشجوی آمریکاییای که در لندن با او آشنا شده است.
خاطرههای این رابطه با اجراهای زندهٔ نه ترانه درهم میآمیزند و به فیلم ساختاری موزون، اما گسسته میبخشند. این اثر بیش از آنکه بخواهد داستانی پرپیچوخم تعریف کند، میکوشد حالوهوای یک عشق را ثبت کند: شور آغازین، صمیمیت روزمره و آن دگرگونی آرامی که در هر رابطه میتواند رخ دهد. روایتِ خاطره بهجای قصهگویی فیلم از منطق خاطره پیروی میکند، نه از الگویی که در آن هر صحنه اطلاعات تازهای دربارهٔ شخصیتها یا مسیر داستان به دست میدهد.
تجربهٔ مت از رابطه، تکهتکه و بازگشتپذیر است؛ لحظههایی از کنسرت، گفتوگو و خلوت، کنار هم قرار میگیرند بیآنکه همواره با پیوندهای روایی پررنگ به یکدیگر متصل شوند. این انتخاب با موضوع فیلم تناسب دارد: خاطرهٔ عشق معمولاً نه به شکل گزارشی منظم، بلکه در قالب صداها، حرکات و جزئیات پراکنده در ذهن میماند.
« خاطرههای این رابطه با اجراهای زندهٔ نه ترانه درهم میآمیزند و به فیلم ساختاری موزون، اما گسسته میبخشند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، همین گسست گاه به بهای کمرنگشدن مسیر عاطفی تمام میشود. تماشاگر ممکن است تغییرهای میان مت و لیزا را حس کند، اما همیشه فرصت نمییابد بفهمد این تغییرها از کجا میآیند یا هر یک برای طرفین چه معنایی دارند. فیلم عمداً از توضیح مستقیم احساسات پرهیز میکند؛ این خویشتنداری گاهی به ظرافت میانجامد و گاهی خلأ میسازد.
موسیقی؛ نیروی محرک و ساختار فیلم کنسرتها در «۹ ترانه» صرفاً پسزمینهای برای رابطه نیستند. موسیقی، هم ضرباهنگ روایت را تعیین میکند و هم فضایی میسازد که در آن صمیمیت دونفره با تجربهٔ جمعی پیوند میخورد. در میان جمعیتی فشرده، دو شخصیت میتوانند به دنیایی کوچک و خصوصی پناه ببرند؛ درعینحال، همان موسیقی آنان را در تجربهای مشترک با انبوهی از غریبهها شریک میکند.
فیلم این تناقض را بهخوبی به تصویر میکشد: کنسرت هم مکانی عمومی است و هم پناهگاهی موقت برای نزدیکی. فیلمبرداری زنده و کمتکلف اجراها نیز در خدمت همین حس است. دوربین بیشتر میخواهد حضور در جمعیت را منتقل کند تا نمایشی صیقلی از صحنه بسازد. نتیجه، لحظاتی است که انرژی اجرا و واکنش تماشاگران از قاب عبور میکند و به فیلم نیرویی مستندگونه میدهد.
« بااینحال، همین گسست گاه به بهای کمرنگشدن مسیر عاطفی تمام میشود. »
شخصیتها و اجرا
وینترباتم در گفتوگویی دربارهٔ فیلم، از ثبت تجربهٔ حضور در کنسرت و تضاد میان جمعیت و خلوت دو شخصیت سخن گفته است. تصویر و تضاد فضاها یکی از مؤثرترین تمهیدهای فیلم، مقابلهٔ لندن شلوغ با پهنهٔ خاموش جنوبگان است. فضای کنسرتها پر از حرکت، صدا و بدنهای درهمتنیده است؛ در سوی دیگر، مناظر یخزده و خلوت، احساس فاصله و انزوا را القا میکنند.
کارکرد این تقابل صرفاً زیباشناختی نیست: فیلم از آن برای بازتاب وضعیت ذهنی مت بهره میگیرد؛ گویی خاطرهٔ رابطه در دل فضایی بیانتها و خالی مرور میشود. اما استعارهٔ جنوبگان همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. گاه تصویرهای طبیعت قطبی، بهجای آنکه معنایی تازه به خاطرهها بیفزایند، بیش از حد بر تنهایی و خلأ تأکید میکنند.
این بخش از فیلم زمانی اثرگذارتر است که تضاد را به تماشاگر واگذار میکند، نه آنگاه که آن را بهصورت نشانهای آشکار و آماده پیش روی او میگذارد. صمیمیت، بدن و مرزهای نمایش «۹ ترانه» بهسبب نمایش بیپردهٔ رابطهٔ جسمانی دو شخصیت، از آثار بحثبرانگیز سینمای بریتانیا بوده است. اهمیت این انتخاب در قصد فیلم برای بیرونبردن صمیمیت از قلمرو اشاره و حذف است: دوربین از بدنها روی برنمیگرداند و میکوشد نزدیکی را بخشی از زندگی روزمرهٔ رابطه نشان دهد، نه لحظهای استثنایی که فقط برای برانگیختن هیجان به کار میرود.
« تصویر و تضاد فضاها یکی از مؤثرترین تمهیدهای فیلم، مقابلهٔ لندن شلوغ با پهنهٔ خاموش جنوبگان است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وینترباتم گفته است که فیلم را از ابتدا با محوریت خلوت و نزدیکی دو شخصیت تصور کرده و نمیخواسته گفتوگوهای توضیحی جای مشاهدهٔ رفتار و تغییرهای ظریف را بگیرد. این رویکرد، البته، نتیجهای یکدست ندارد. برخی لحظههای آرام پیرامون رابطه—سکوت، شوخی، آسودگی و رفتارهای عادی—از صحنههای صریح معنادارترند، زیرا حس اعتماد یا ناآرامی را بیواسطه منتقل میکنند.
در مقابل، تکرار طولانی این تصویرها ممکن است برای بخشی از مخاطبان خودبسنده یا بیش از اندازه مستقیم به نظر برسد؛ بهویژه وقتی شخصیتها بیرون از رابطهٔ جسمانی فرصت اندکی برای آشکارکردن لایههای دیگر خود مییابند. فیلم از این نظر جسور است، اما جسارت صوری همیشه به عمق شخصیتپردازی تبدیل نمیشود.
بازیگری و شخصیتپردازی کیران اوبراین و مارگو استیلی بار اصلی فیلم را بر دوش دارند؛ نقشهایی که بیش از آنکه بر گفتوگوهای پرجزئیات تکیه کنند، به حضور جسمانی، نگاه و واکنشهای کوچک وابستهاند. بازی اوبراین در نقش مت، با روایت ذهنی و فاصلهای که از موقعیت زمانی داستان میگیرد، کیفیتی یادآورانه دارد.
« این رویکرد، البته، نتیجهای یکدست ندارد. »
قوتها و کاستیها
استیلی نیز به لیزا سرزندگی و استقلالی میبخشد که او را از یک تصویر صرفاً منفعل دور میکند. این بازیها در لحظههای روزمره قوت بیشتری دارند، زیرا فیلم میتواند در آنها رابطه را نه بهعنوان مجموعهای از رویدادهای بزرگ، بلکه بهصورت عادتی مشترک و شکننده نشان دهد. بااینهمه، لیزا و مت بیشتر همچون دو حضور در یک خاطره دیده میشوند تا شخصیتهایی با گذشته، خواستهها و تضادهای کاملاً بسطیافته.
این محدودیت ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار تحول روانشناختی روشن دارند ناامیدکننده باشد. از سوی دیگر، همین کمبود اطلاعات با زاویهٔ دید فیلم سازگار است: مت رابطه را به یاد میآورد، اما یادآوری لزوماً به معنای درک کامل دیگری نیست. ریتم و محدودیتهای تجربهگرایی ایجاز فیلم و تکرار الگوی میان کنسرت و خلوت، به آن انسجامی موسیقایی میدهد، ولی ریتمش نیز در معرض یکنواختی قرار میگیرد.
هر بار که ساختار آشنا بازمیگردد، فیلم فرصتی برای تثبیت حالوهوایش پیدا میکند؛ اما اگر تماشاگر با این چرخه ارتباط نگیرد، همان تکرار میتواند کند و کمتحول به نظر برسد. روایت کوتاه و یادآورانه در انتقال حس گذرایی موفق است، ولی گاهی مجال کافی برای پرورش پیوندهای عاطفی فراهم نمیآورد.
« استیلی نیز به لیزا سرزندگی و استقلالی میبخشد که او را از یک تصویر صرفاً منفعل دور میکند. »
جمعبندی
از همین رو، ارزش فیلم تا اندازهای به انتظاری بستگی دارد که مخاطب از سینما دارد. اگر سینما را بیش از هر چیز هنر مشاهدهٔ جزئیات و ساختن تجربهای حسی بداند، «۹ ترانه» میتواند اثری شخصی و متمایز باشد. اگر انتظارش پیرنگی پرکشش و شخصیتهایی با مسیر تحول روشن باشد، فیلم احتمالاً پراکنده و کمعمق جلوه میکند.
جمعبندی «۹ ترانه» اثری صریح، مینیمالیستی و دوپاره است: میان جمعیت و تنهایی، موسیقی و سکوت، شور جسمانی و خاطرهٔ دور. بهترین لحظههایش در پیوندی نهفتهاند که میان کنسرت زنده و خلوت دو شخصیت برقرار میکند؛ پیوندی که عشق را نه با اعلامهای بزرگ، بلکه با حضور، ریتم و جزئیات عادی بازمینمایاند.
در برابر، روایت پراکنده، شخصیتپردازی محدود و تکرارهای طولانی میتوانند مانع شکلگیری پیوندی عمیقتر با داستان شوند. فیلم در مجموع بیش از آنکه تصویری جامع از یک رابطه ارائه دهد، قطعهای حسی از خاطرهٔ آن میسازد؛ قطعهای که برای برخی تماشاگران صادقانه و تأملبرانگیز خواهد بود و برای برخی دیگر ناتمام و نامتوازن.
« از همین رو، ارزش فیلم تا اندازهای به انتظاری بستگی دارد که مخاطب از سینما دارد. »
ثبت دیدگاه